Friday, January 27, 2012

سال سرخ و سیاه- قسمت دوم - بیژن نیابتی

سال سرخ و سیاه

بخش دوم ـ ایران ـ بدیل انقلابی

مثلث شکست پروژه ضدانقلابی "انقلاب مخملی" و شارلاتانیسم اصلاح طلبی در ایران ، بجز اراده قاطع باند خامنه ای در حفظ قدرت به هرقیمت از سویی و ناتوانی و زبونی باند خاتمی ، موسوی ، کروبی در رقابت با قدرت ازسوی دیگر، یک ضلع سومی هم دارد و آن حضور زنده و فعال یک گفتمان رادیکال و انقلابی در میان آن "اقلیت ویژه"، یعنی "گفتمان سرنگونی" بوده و هست . همین ضلع سوم هم هست که شرایط ایران را برخلاف "بهارعربی" بسا پیچیده و متفاوت کرده است .

بدلیل حاکمیت بلاقید وشرط این گفتمان رادیکال در تار و پود این اقلیت ویژه است که از میان لجن "جنبش سبز" ، یعنی جنبش "اصلاح نظام" ، ققنوس غرقه به خون "جنبش سرخ" ، یعنی جنبش "اسقاط نظام"، دوباره پرمی کشد و خیابانها را همچون قیام عاشورای 88 به سیطره خود درمی آورد . بال گشودن این ققنوس همیشه سرخ مقاومت است که نقاب سبز را از چهره جنایتکاران و خیانتکاران رنگارنگ همدست نظام پایین می کشد و صورتکهای سیاه را عیان می کند . ققنوسی که در درازنای تاریخ ایران اگرچه همواره با یک بال خون و یک بال خیانت ، ولی هرگز، هرگز، آسمان این خاک را ترک نکرده و به این سرزمین و به این مردم پشت نکرده است .

آری ! تا هر زمان که "گفتمان سرنگونی قهرآمیز" در آسمان ایران در پرواز باشد ، هرگونه رفرم درهر شکل و فرم آن تنها راه به انقلاب خواهد برد و لاغیر ! این را بهتر از همه جناح خامنه ای فهم کرده و متناسب با همان خود را منقبض کرده و می کند . اگر کسی تصور می کند که خامنه ای نمی فهمد و یا نمی داند که استفاده از جرثومه ای همچون موسوی ، تا کجا از نظام جمهوری اسلامی در تمامیت آن مسئله حل خواهد کرد، سخت در اشتباه است . بی تردید او به منافع داخلی و بین المللی استفاده از موسوی و شعبده اصلاحات آگاه است . قبلا هم اینرا هشت سال در زمان خاتمی تجربه کرده است .

اما او به مثابه مسئول اول حفظ نظام ، به حقیقت دیگری نیز آگاه است که شاید برای دیگران کمتر قابل فهم باشد و آن بهای سنگینی است که پذیرش "شکاف" بر نظامهای توتالیتر تحمیل می کنند . او می داند که تن دادن به هر میزان از شکاف در بالا ، کم یا زیاد ، زاویه ای را باز خواهد کرد که تا ثریا گشاده خواهد شد . این قانونمندی حاکم بر سیستمهای توتالیتر در شرایط محاصره کامل می باشد . پوزیسیون و اپوزیسیون هم نمی شناسد . هرچه که فشار از بیرون افزایش پیدا کند ، درجه انقباض درونی را باید بالاتر برد . "خودی" و "نه خودی" کردن ملاء پیرامون ، تا بدانجا می رسد که نه برای دوست قابل فهم است و نه برای دشمن . سیستم برای حفظ خود دیگر نیاز به دوست ندارد . پیرو بی چون و چرا می خواهد . حامی دلسوز به درد نمی خورد ، به هوادار تیغ کش نیاز دارد . مهم نیست که دیگر "امت همیشه درصحنه" خیابانهای اطراف دانشگاه را پر نمی کند . مهم نیروی تیغ برکف "بسیج" است که باید درصحنه بماند .

اینجا دیگر نه جایی برای موسوی ، نخست وزیر "عصرطلایی" امام تازیانه و دار می ماند و نه ماوایی برای کروبی ، رئیس تبهکارمجلس اصلاحات . نه حقی برای رفسنجانی ، سردار کذایی سازندگی ! به رسمیت شناخته می شود و نه ارزشی برای خاتمی رئیس جمهور آبدارچی سابق نظام . حتی فرجه ای هم برای غرغر در لفافه علایی ، سردار سابق سپاه نباید داده شود . به غیر از این باید منتظر اجتماع گله های وحشی بسیج حتی جلوی در خانه خود بود ، انهم با شعارهای کوبنده "اخراج باید گردد " و "اعدام باید گردد" و "تواب باید گردد" و "مرگ بر ضد ولایت فقیه" . آری ! یا ذوب در رهبری و یا بیرون ! یا باید با ولایت مطلقه بود و یا بر او ! راه سومی نیست .

دراین نقطه بازهم سخن از اصلاحات گفتن، تنها بی شرافتی نیست . بی شعوری محض هم هست. صرفنظراز وحشت همیشگی اصحاب استحاله و اصلاح نظام از پرداخت هزینه ، بلاهت آشکارهم هست . زیاده تر از آن مزدوری بی جیره و مواجب در راستای تداوم سیستم توتالیتر هست . در نظامهای توتالیتر این تنها حکومت کننده نیست که مقصراست . حکومت شونده ای هم که تن به استبداد می دهد مقصر است . هیچ موجود دوپایی در جایگاه دیکتاتوری محض قرار نمی گیرد مگر آنکه پیشتر ، از پلکان شانه های "مردم همیشه درصحنه" تک به تک بالا رفته باشد .

ولی درست درنقطه مقابل ضرورت بی چون و چرای انقباض استبداد مذهبی ، طرح "خاورمیانه بزرگ" به دنبال انبساط کامل سیستمهای سیاسی منطبق با "عصرگلوبالیزم" است . بدنبال "جامعه باز" است . با جدیت خواهان آن است که هیچ مانع و رادعی در مقابل حرکت آزادانه "سرمایه کلان" درهیچ کجای این دهکده جهانی وجود نداشته باشد . مدیریت گردش موزون این سرمایه اما تنها در صلاحیت "لیبرال دمکراسی" و یا به عبارتی "راست میانه" است . سیستمهای دیکتاتوری دیگر نه تنها بمانند دوران "جنگ سوم" موسوم به جنگ سرد ، کمک کننده نیستند بلکه بدلیل سهم خواهی و سنگ اندازی و بعضا جلوگیری از حرکت آزادانه سرمایه فراملی ، تبدیل به مانع و رادع گسترش و تثبیت گلوبالیسم شده اند . به این اعتبار ، "براندازی" نظامهای استبدادی غیروابسته و روی کار آوردن لیبرال دمکراتها و یا استحاله نرم و مخملی ساختار آنها به سمت راست میانه ، دغدغه اصلی جنگی است که در 11 سپتامبر 2001 بنام "جنگ علیه ترور" براه افتاده است . این تئوری در ایران جواب نمی دهد ."آنتاگونیسمی" که من از سالها پیش بر آن پای می فشارم ، ریشه در اینجا دارد .

براندازی نرم ، براندازی سخت

اخیرا بان کی مون ، دبیرکل سازمان ملل گفته است که دوران نظامهای استبدادی بسر آمده است . جدای نقش و وزن و جایگاه مترسکی بنام سازمان ملل ! در کادرنظم نوین ، با اینحال جناب دبیرکل عین واقعیت را می گوید . بواقع ما در آستانه پایان عصر دیکتاتورهای فردی و حکومتهای خاندانی قرار داریم . او روح و مضمون طرح "خاورمیانه بزرگ" را به زبان ساده بیان می کند . ویژگی هزاره سوم ، پیچیدگی آن است . نه تنها در زمینه تکنولوژی و ارتباطات بلکه در تمامی عرصه های زندگی سیاسی و اجتماعی . آس برنده نظامهای دیکتاتوری فردی ، توانایی سیستم در قطع ارتباط "عنصراجتماعی" با "عنصر پیشتاز" بود . این توانایی درعصر ارتباطات و در دوران حاکمیت ماهواره و اینترنت دیگر محلی از اعراب ندارد . به عکس عامل و محرک بی ثبات کننده سیاسی و ناآرامیهای اجتماعی است . عصر ما عصر تقابل آلترناتیوهاست . دوران ، دوران سیستمهای پیچیده تر و کارآمدتر در رابطه با کنترل موزون عنصراجتماعی است .عصر بدیل سازیهاست . عصر جایگزینی دیکتاتوری پنهان سرمایه کلان در قالب دمکراسی لیبرالیستی است . این البته آن چیزی است که جناب دبیرکل از کنار آن چه ساده ، چه بسادگی ولی آگاهانه درمی گذرد .

آغاز قرن بیستم ، دوران حاکمیت دیکتاتوری عریان سرمایه یعنی عصر فاشیسم است . پیروزی بر فاشیسم ، معادل عروج سرمایه مالی است که خود را با بحران مالی 1929 ، در قله تعادل قوا تثبیت کرده است . در این نقطه دیگر نیازی به شمشیر برهنه سربازان ارتش استعمارگر نیست . در دوران "صدور سرمایه" ، بورژوازی دلال کارشمشیر را با اتکاء به یک دستگاه عریض و طویل استبدادی به خوبی انجام می دهد . در کوچه وخیابان دیگر نه سرباز بیگانه که سرباز و پلیس خودی است که در مقابل چشمان جامعه وابسته عمل می کند . در دوران کلونیالیزم ، ماهیت حکومت در کشورهای استعمارشده مهم نبود . در عصرامپریالیسم اما مهم است . دیگر حاکمیت جوامع وابسته نمی توانست حاکمیتهای فئودالی باشد . نیازعصر امپریالیسم ، استحاله نظام فئودالی به بورژوازیهای کمپرادور در این جوامع بود . رفرم ارضی شاه که تحت عنوان انقلاب سفید به جامعه عرضه شد و تصادفا امروزهم سالروز آن است ، نشانه همین ضرورت بود . اگر شاه تن به این استحاله طبقاتی نمی داد ، مجبور بود جایش را در همان آغاز دهه چهل خورشیدی به علی امینی بدهد .

عین همین ضرورت امروز هم در رابطه با سیستمهای سیاسی موجود است . نیاز عصر گلوبالیسم ، استحاله دیکتاتوریهای فردی و حکومتهای خاندانی به دمکراسیهای لیبرالی است . اگر کسی این نقطه کلیدی را فهم نکرده باشد ، اصلا مقوله ای بنام "گلوبالیسم" را نفهمیده است . مشکل بخش بزرگی از چپ سنتی همین است . به همین دلیل هم هست که هنوز در چارچوب مناسبات جنگ سرد دست و پا می زند و با قانونمندیهای دوران "امپریالیسم" با مقولات پیچیده عصر"گلوبالیسم" کلنجار می رود . دیکتاتوری ، ضرورت بی قید و شرط حفظ و کنترل جوامع تحت سلطه در دوران جنگ سرد و حاکمیت امپریالیستی بود . اما همین دیکتاتوری سودمند عصر قدیم ، درعصر جدید تبدیل می شود به مانع و رادع حرکت آزادانه سرمایه کلان . یعنی اگر تئوری "گلوبالیسم" را بخواهم در یک جمله خلاصه کنم چیزی بیشتر از این نخواهد شد . جهانی بی مرز ، بی هیچ سد و مانعی فراروی چرخش آزادانه سرمایه کلان . همین . این روح و غایت نهایی "گلوبالیسم" است .

این اگرچه جمله ای کوتاه است ، اما تبعات متحقق شدن آن سری بس دراز دارد . قانونمندیهای جدید تضادهای جدیدی را هم به همراه می آورند . اینجا دیگر تضاد خلق و امپریالیسم که تضاد اصلی دوران امپریالیسم بود کاربردی ندارد . تضاد کار و سرمایه ، تضاد اصلی در سطح جهانی و تضاد آزادی و استبداد ، تضاد عمده در درون دیکتاتوریهای بجا مانده از دوران جنگ سرد درعصرگلوبالیسم است . گزینش دوست و دشمن هم در مبارزه با استبداد بویژه استبداد مذهبی بطورخاص و دیکتاتوریهای ایدئولوژیک بطورعام دیگر تنها ماهیت طبقاتی صرف نخواهد داشت . ابعاد ملی هم نخواهد داشت .

مهمترین این تبعات اما همانگونه که جناب دبیرکل گفته است ، پایان عصر دیکتاتوری و ضرورت به روزکردن سیستمهای سیاسی در جهان است . یعنی ضرورت تغییررژیم در سیستمهای استبدادی برآمده از شرایط بهم خوردن تعادل قوا پس از فروپاشی اتحاد جماهیرشوروی سابق . یعنی همان محور اساسی طرح "خاورمیانه بزرگ". یعنی عراق و افغانستان . یعنی تونس و مصر . یعنی لیبی و سوریه . یعنی ایران و .....

متناسب با ماهیت این دیکتاتوریها شیوه های تغییر در کشورهای مختلف متفاوت خواهد بود . این تغییر تنها سیستمهای سیاسی کشورهای دشمن را هدف نمی گیرد ، دستگاه استبداد و ساختارهای کهنه دول دوست را نیز شامل می شود . سرمایه کلان در شرایط انبساط و درموضع قدرت ، نیازی به دوست ندارد . او هم بدنبال کارگزار و پیرو فرمانبردار است .

1ـ انقلاب مخملی ، گذار مسالمت آمیز ( تونس و مصر )

مهمترین و کم هزینه ترین شیوه تغییر در سیستمهای استبدادی غیروابسته ، گزینه موسوم به انقلاب مخملی یا براندازی نرم است . این نظریه که اساسا بر مبنای تئوریهای "جین شارپ" نظریه پرداز آمریکایی و بنیانگذار بنیاد آلبرت اینشناین شکل گرفته ، یک محور اساسی دارد و آن هدایت تحول از طریق انتخابات است . به عبارت دیگر نظریه انقلاب مخملی یک نظریه اساسا انتخابات محور است . مشروعیت حاکمیت نیز برهمین اساس است . بر مبنای این نظریه ، پفیوزی مثل خاتمی منتخب مردم است و دولت کذایی اصلاحات ، دولت مشروع . جنگ برعلیه آنهم می شود تروریسم. به همین سادگی !

نظریه جین شارپ که در قالب کتاب مشهور او "از دیکتاتوری به دمکراسی" تئوریزه گشته و تا کنون به بیش از سی زبان ترجمه شده است ، در آغاز به مثابه رهنمودهای عملی او برای جنبش خواهان تغییر در میانمار در سال 1992 است ، اما متعاقبا پایه های نظری بسیاری از تحولات ساختاری در کشورهای بلوک شرق ازجمله صربستان ، گرجستان ، اوکرائین ، قرقیزستان و ... را تشکیل داده و دامنه نفوذ آن تا جنبش کذایی سبز و انقلاب فیس بوکی تونس و مصرهم کشیده شده است .

هسته مرکزی فعالیتهای بنیاد آلبرت اینشتاین ، کار بر روی شیوه های مسالمت آمیز انتقال قدرت سیاسی است . چرا که هرگونه انتقال قدرتی که با استفاده از قهر صورت بگیرد ، لاجرم نیروهای غیرقابل کنترلی را بر سر کار می آورد که الزاما فرمانبردار نخواهند بود . بنابراین پیش از هر چیز می بایستی که در هر جنبش بالقوه ای ، عمل قهرآمیز را تحت عنوان خشونت هدف گرفته و تبدیل به تابو کرد .

این را اگر بشود فهم کرد آنگاه بهتر می توان ریشه های تئوریک ضدیت بسیاری از بازیگران صحنه سیاسی ایران در تبلیغ علیه استفاده از قهر انقلابی در مقابله با قهر ضدانقلابی حاکمیت و تقدس مبارزه ! مسالمت آمیز را فهمید . برمبنای این نظریه، بدلیل آنکه قدرت دولت در اعمال خشونت بسا بیشتر از مردم هست . استفاده از خشونت از سوی نیروی مقابل دولت ، یعنی رفتن روی مین . یعنی پای گذاشتن به میدانی که در آن دیکتاتور برتری دارد . دمکراتها هرچقدر هم که دوام بیاورند در نهایت مغلوب برتری نظامی و تسلیحاتی دیکتاتورها خواهند شد . خلاصه در میدان عمل قهرآمیز که بدان مارک خشونت زده می شود ، حکم داده شده است که دیکتاتورها همیشه پیروزند و دمکراتها همیشه مغلوب . یعنی اینکه اصلا نیرویی که معتقد به مقاومت قهرآمیر در مقابله با دیکتاتوریست اصلا نیروی دمکراتیکی نمی تواند باشد . بدین ترتیب استفاده از خشونت تحت عنوان اعمال قانون ، عملا تنها در صلاحیت حاکمیت است و لاغیر ! استفاده غیر، از "عنصر قهر" درخارج حاکمیت هم معنایش هیچ نیست جز تروریسم . چیزی که در پروسه هدایت شونده و قابل کنترل انقلاب مخملی عملکرد زهرهلاهل را دارد .

در ایران اما از "جرج سوروس"، مولتی میلیاردر یهودی مجارتبار آمریکایی به عنوان پدر انقلاب مخملی نام برده می شود. به نظرمن نقش سوروس بیشتر از آنکه جنبه تئوریک داشته باشد ، نقش سازمانده و تامین کننده مالی و آموزشی نیروهای سیاسی پیش برنده انقلاب مخملی بر اساس تئوریهای استاد خود "کارل پوپر" است . او اینکار را تحت پوشش ایجاد بنیادهای گوناگون در بیش از سی کشور دنیا انجام داده است که اولین آن بنیاد ملی در مجارستان در سال 1984 بوده است . بنیادهایی که بگفته خود او نزدیک به نیم میلیارد دلار فقط بودجه رسمی سالانه آنان است . او تامین کننده مالی سازمان گزارشگران بدون مرز هم هست . کوتاه سخن ، او به باور من فراتر از آنکه نظریه پرداز انقلاب مخملی باشد ، تئوریسین "گلوبالسیم" و مروج "جامعه باز" است . همان "جامعه بازی" که از مهمترین آماجهای "طرح خاورمیانه بزرگ" نیز هست . او تشکیلاتی به همین نام تحت عنوان "انستیتوی جامعه باز" را هم هدایت می کند . در ضمن سوروس از مخالفان سرسخت جرج دبلیو بوش و نئوکانها و عضو ارشد "جناح کبوترها" نیز هست .

بهرتقدیر ، پروژه انقلاب مخملی در ایران که ابتدا با خاتمی کلید خورده بود و با موسوی قرار بود که ادامه یابد ، با شکست مفتضحانه دارو دسته جرج سوروس ، عجالتا به بایگانی سپرده شده و عوامل آن یا در زندانهای ولی فقیه منتظر مرحله بعدیند و یا امثال اکبر گنجی ، محسن کدیور، عبداله مهاجرانی و ده ها نفر دیگر ... به درون "جامعه باز" عقب نشینی کرده و به انتظاردور بعدی نشسته اند . برای هرکسی که بواقع با رژیم وحشی ولایت مطلقه چنگ در چنگ است ، از آغاز نیز واضح و مبرهن بود که هرچه در ایران جواب داشته باشد ، انقلاب مخملی جواب نداشته و ندارد. به غیر از این مقاومت سرفراز قهرآمیز در مقابل رژیم جلادان از همان ابتدا نیز مشروعیت نمی داشت .

2 ـ اشغال نظامی ، تغییر تحمیلی ( افغانستان و عراق )

راهکار نئوکانها برای تغییررژیمها در صورت عملی نبودن انقلاب مخملی ، تهاجم مستقیم نظامی یا براندازی سخت است . در سیستم استبدادی بسته ای که نه انتخاباتی ممکن است و نه ارتش و نیروهای امنیتی یعنی قوای قهریه وصل به خارج است و نه منفذی برای نفوذ و بسط سرمایه فراملی موجود می باشد ، راه دیگری هم برای تغییررژیم متصورنیست . تصور بازها بر این بود که این راه حل برخلاف راه حل اولی نه تنها نیاز به سرمایه گذاری درازمدت نداشته و تغییرسریع رژیمهای یاغی ! را بدنبال دارد بلکه درآمد سرشاری را هم به کیسه گشاد سرمایه کلان خواهد ریخت . تصوری که اثبات عمق احمقانه بودن آن چند سالی نیاز به گذشت زمان داشت . این شیوه در افغانستان و عراق با موفقیت مقطعی به اجرا درآمد و دو رژیم طالبان و بعث در ظرف مدتی بسیار کمتر از آنچه که خیلی ها انتظارش را داشتند ، به زانو درآمدند .

اشکال کار در اینجا آن است که برخلاف راه حل اولی که ابتدا به ساکن آلترناتیوسازی صورت گرفته و کادرهای تغییر در درازمدت ساخته می شوند ، در شق اشغال نظامی آلترناتیوی از قبل حاضر و آماده نیست و مدار شکل گیری حاکمیت پساجنگ ، اجبارا در میان نیروهایی بسته می شود که تنها در پروسه تغییر رژیم در صحنه حضور پیدا کرده اند . نیروهایی که آلترناتیو هرکه باشند آلترناتیو ساخته و پرداخته شده توسط اتاقهای فکر نئوکانها نیستند . حتی اگر مزدور با جیره و مواجبی همچون احمد چلبی هم در راس آلترناتیو فوق بوده باشد . این شیوه ابلهانه هم در عراق و هم در افغانستان با شکست مفتضحانه ای روبرو شده و ایالات متحده دست و پا زنان در افغانستان ، فعلا با بجا گذاشتن ویرانکده خونین عراق ، عمده نیروهای نظامیش را از آنجا بیرون کشیده و این راه حل را هم عجالتا به بایگانی سپرده است .

3 ـ دخالت بشردوستانه ، پوشش هوایی ( لیبی و سوریه )

شیوه مرضیه ای ! که بدنبال تجربه موفق لیبی ، دست بالا را در میان راه حلهای موجود در رابطه با سیاست "رژِیم چنج" پیدا کرده و نسبت به گزینه های دیگر هم کم هزینه و هم پردرآمد است ، سرمایه گذاری بر روی "عنصرداخلی" و قیامهای مردمی و دست سازی "آلترناتیو مطلوب" است . این آلترناتیو ملغمه ای از نیروهای سیاسی عملا موجود در خارج از حاکمیت ، نیروهای بینابینی میانه مردم و حاکمیت و معتقدان به رفرم در درون حاکمیت می باشد . ضرورت "مطلوب" گشتن آن این است که هژمونی آلترناتیو کذایی بی برو برگرد دراختیار بورژوازی ضدانقلابی وابسته به نظم نوین قرار داشته باشد . درغیراینصورت هرکه باشد و هرچه باشد "آلترناتیو مطلوب" نخواهد شد .

اصلا هم مهم نیست کسیکه در راس "آلترناتیو مطلوب" قرار داده می شود از چه سابقه ای برخوردار است . مهم این است که بخشی از نظام بوده باشد که بر راس نظام خروج کرده است . مهم انجام جنایت و یا مشارکت در آن نیست . مهم همسو بودن با "نظم نوین" است . غرغره کردن کدهای گلوبالیستی و رعایت "نرمهای مجاز" مبارزاتی است . مهم نیست که فی المثل در نمونه لیبی ، کسیکه در راس شورای انتقالی گمارده می شود جنایتکاری باشد که سالهای متمادی در درون حاکمیت لیبی و درموضع وزیر دادگستری دولت قذافی مسئولیت مشترک تمامی ضلم و ستمی را برشانه های خود حمل می کند که در سرزمین لیبی صورت پذیرفته است . مهم آنست که در نقطه تعیین تکلیف نظام خود را به موقع ، از میانه رژیم حاکم به میانه "آلترناتیو مطلوب" انداخته باشد .

پشتوانه قانونی برای عملی شدن این گزینه اصل مسئولیت حفاظت یا ( آر تو پی ) است . این اصل که از الزامات صرف نظر ناکردنی طرح خاورمیانه بزرگ در کادر جنگ چهارم می باشد ، اصل اساسی حق حاکمیت ملی در مبحث حقوق خلقها را به کناری زده و آنرا تبدیل به زیرمجموعه اصل مسئولیت حفاظت می کند . یعنی دیگر به بهانه حق حاکمیت ملی نمی توان مردمی را کشتار کرد و دست "جامعه بین المللی" را به بهانه ممنوعیت دخالت در امور داخلی کشورهای عضو سازمان ملل بست . به عبارت بهتر اگر مسئولیت حفاظت با حق حاکمیت ملی در تضاد قرار بگیرد ، ( آر تو پی ) از اولویت برخوردار خواهد بود . یعنی "حق بشر" بر "حق حاکمیت" برتری دارد .

برمبنای این قانون بین المللی ، هر دولتی مسئول حفظ جان و امنیت اتباع خود می باشد . حالا اگر رژیمی برخلاف این مسئولیت قانونی نه تنها اقدام به حفظ جان شهروندان خود نکرد و برعکس دست به سرکوب و کشتار مردم خود هم زد و این مردم هم بجای اینکه مثل گوسفند در خانه هایشان سنگر گرفته ، برخاسته و قیام کرده باشند ، مسئولیت جامعه جهانی است که به منظور حفاظت از این مردم توسط ارگانهای ذیربط بین المللی (مثل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی) دخالت نظامی کند . دخالتی که دیگر در چارچوب حقوق بین الملل نامش تجاوزنظامی نبوده و برخوردار از مشروعیت حقوق بشریست . ارتش آزادی و یا آزادیبخشی هم که در این هیر و ویر تشکیل و مسلح می شود ، علیرغم استفاده گسترده از عنصر نظامی و کشت و کشتارهای ضروری ! نه ماهیت تروریستی دارد و نه تسلیح آن غیرقانونی است . حمایتهای گسترده مالی و تسلیحاتی به آنهم که فی المثل در نمونه لیبی سر از ارقام نجومی میلیاردی درآورده بود ، کمک خارجی نامشروع به حساب نمی آید که هیچ ، دخالت انساندوستانه و حمایت از حقوق بشر نام می گیرد .

هیچ رژیمی به صرف تهاجم نظامی ازهوا ، سقوط نمی کند . وارد کردن نیروهای زمینی و اشغال مستقیم نظامی ، شرط بلافصل و صرف نظر ناکردنی برای برانداختن نظامهاست . دراین گزینه بالا ، برای"تغییررژِیم" نیازی به وارد کردن نیروی پیاده نیست . نیروهای داخلی مخالف حاکمیت بشرط خنثی شدن نیروهای زرهی ارتش و فلج شدن نیروی هوایی دولتی ، با آزاد کردن منطقه ای که دررو خارجی هم داشته باشد ، ابتدا به تجمع و متعاقبا به پیشروی به سمت پایتخت اقدام خواهند کرد .

در تمامی این مراحل ، از آزادسازی منظقه تا تجمع نیرو و تا آمادگی برای پیشروی به منظور تصرف مراکز قدرت دولتی ، نیروهای بین المللی با اعلام منطقه پرواز ممنوع و حاکمیت بر آسمان کشور مربوطه ، فضای تحرک نیروهای شبه نظامی داخلی را امن کرده و با بمباران مداوم ستونهای زرهی دولتی که با هدف سرکوب آنها به حرکت می آیند ، زمینه تصرف شهرها و مناطق مختلف را آماده می کنند . اینها همه البته در شرایطی امکانپذیر است که در داخل و یا حداقل در بخشهایی از سرزمین مربوطه قیامی مردمی برعلیه حاکمیت در جریان بوده باشد . در لیبی چنین بود و در سوریه چنین خواهد شد و در ایران هم البته به گونه متفاوت تر شاید !

4 ـ انقلاب ، سرنگونی قهرآمیز ( ایران )

در خاورمیانه بزرگ ایران تنها کشوری است که امکان و ظرفیت یک انقلاب واقعی را دارد . این در ضمن یگانه راه جلوگیری از یک درگیری نظامی فاجعه بار است . چیزی که به باور من اجتناب ناپذیر است . ایران می تواند که در رقابت با بدیل رفرمیستی ترکیه برای بهارعربی و در تقابل با بدیل بنیادگرایی وهابی درعربستان ، الگو و بدیل انقلاب در پیش روی قیامهای منطقه باشد . در رابطه با انقلاب درایران هم شرایط عینی و هم شرط ذهنی وجود دارد .

آری ! انقلاب ممکن است . شرط لازم برای متحقق شدن آن ریل عوض کردن سازمان رهبری کننده انقلاب و خروج از چارچوب قواعد بازی بین المللی است . تغییرخط است . سرمایه گذاری بر روی جنبش سرخ در داخل ایران است . انتقال کانون استراتژیک نبرد میان مردم و حاکمیت استبداد ولایت مطلقه به خیابانهای ایران است . آری ! ایران بواقع تنها کشوری است که در منطقه بهار عربی ، امکان و ظرفیت یک انقلاب واقعی را داراست . چرا که از هردوی پارامترهای ضروری تحقق انقلاب برخوردار است . وجود آتش گدازان "جنبش سرخ" در زیر خاکستر رکود "جنبش سبز" به مثابه شرط عینی و لازم برای تحقق انقلاب و نفس وجودی بخش سازمانیافته آن در قالب سازمان مجاهدین خلق ایران و دیگر نیروهای خواهان سرنگونی قهرآمیزنظام به مثابه شرط ذهنی و کافی ، نشاندهنده این پتانسیل بالقوه در چارچوب این گزینه ممکن هست . پتانسیل بالقوه ای که تنها بر اساس استراتژی "سازماندهی قیام" در شهرها ، گزینه انقلاب را بالفعل می کند .

بیژن نیابتی ، ششم بهمن1390

سال سرخ و سیاه- قسمت دوم - بیژن نیابتی

سال سرخ و سیاه

بخش دوم ـ ایران ـ بدیل انقلابی

مثلث شکست پروژه ضدانقلابی "انقلاب مخملی" و شارلاتانیسم اصلاح طلبی در ایران ، بجز اراده قاطع باند خامنه ای در حفظ قدرت به هرقیمت از سویی و ناتوانی و زبونی باند خاتمی ، موسوی ، کروبی در رقابت با قدرت ازسوی دیگر، یک ضلع سومی هم دارد و آن حضور زنده و فعال یک گفتمان رادیکال و انقلابی در میان آن "اقلیت ویژه"، یعنی "گفتمان سرنگونی" بوده و هست . همین ضلع سوم هم هست که شرایط ایران را برخلاف "بهارعربی" بسا پیچیده و متفاوت کرده است .

بدلیل حاکمیت بلاقید وشرط این گفتمان رادیکال در تار و پود این اقلیت ویژه است که از میان لجن "جنبش سبز" ، یعنی جنبش "اصلاح نظام" ، ققنوس غرقه به خون "جنبش سرخ" ، یعنی جنبش "اسقاط نظام"، دوباره پرمی کشد و خیابانها را همچون قیام عاشورای 88 به سیطره خود درمی آورد . بال گشودن این ققنوس همیشه سرخ مقاومت است که نقاب سبز را از چهره جنایتکاران و خیانتکاران رنگارنگ همدست نظام پایین می کشد و صورتکهای سیاه را عیان می کند . ققنوسی که در درازنای تاریخ ایران اگرچه همواره با یک بال خون و یک بال خیانت ، ولی هرگز، هرگز، آسمان این خاک را ترک نکرده و به این سرزمین و به این مردم پشت نکرده است .

آری ! تا هر زمان که "گفتمان سرنگونی قهرآمیز" در آسمان ایران در پرواز باشد ، هرگونه رفرم درهر شکل و فرم آن تنها راه به انقلاب خواهد برد و لاغیر ! این را بهتر از همه جناح خامنه ای فهم کرده و متناسب با همان خود را منقبض کرده و می کند . اگر کسی تصور می کند که خامنه ای نمی فهمد و یا نمی داند که استفاده از جرثومه ای همچون موسوی ، تا کجا از نظام جمهوری اسلامی در تمامیت آن مسئله حل خواهد کرد، سخت در اشتباه است . بی تردید او به منافع داخلی و بین المللی استفاده از موسوی و شعبده اصلاحات آگاه است . قبلا هم اینرا هشت سال در زمان خاتمی تجربه کرده است .

اما او به مثابه مسئول اول حفظ نظام ، به حقیقت دیگری نیز آگاه است که شاید برای دیگران کمتر قابل فهم باشد و آن بهای سنگینی است که پذیرش "شکاف" بر نظامهای توتالیتر تحمیل می کنند . او می داند که تن دادن به هر میزان از شکاف در بالا ، کم یا زیاد ، زاویه ای را باز خواهد کرد که تا ثریا گشاده خواهد شد . این قانونمندی حاکم بر سیستمهای توتالیتر در شرایط محاصره کامل می باشد . پوزیسیون و اپوزیسیون هم نمی شناسد . هرچه که فشار از بیرون افزایش پیدا کند ، درجه انقباض درونی را باید بالاتر برد . "خودی" و "نه خودی" کردن ملاء پیرامون ، تا بدانجا می رسد که نه برای دوست قابل فهم است و نه برای دشمن . سیستم برای حفظ خود دیگر نیاز به دوست ندارد . پیرو بی چون و چرا می خواهد . حامی دلسوز به درد نمی خورد ، به هوادار تیغ کش نیاز دارد . مهم نیست که دیگر "امت همیشه درصحنه" خیابانهای اطراف دانشگاه را پر نمی کند . مهم نیروی تیغ برکف "بسیج" است که باید درصحنه بماند .

اینجا دیگر نه جایی برای موسوی ، نخست وزیر "عصرطلایی" امام تازیانه و دار می ماند و نه ماوایی برای کروبی ، رئیس تبهکارمجلس اصلاحات . نه حقی برای رفسنجانی ، سردار کذایی سازندگی ! به رسمیت شناخته می شود و نه ارزشی برای خاتمی رئیس جمهور آبدارچی سابق نظام . حتی فرجه ای هم برای غرغر در لفافه علایی ، سردار سابق سپاه نباید داده شود . به غیر از این باید منتظر اجتماع گله های وحشی بسیج حتی جلوی در خانه خود بود ، انهم با شعارهای کوبنده "اخراج باید گردد " و "اعدام باید گردد" و "تواب باید گردد" و "مرگ بر ضد ولایت فقیه" . آری ! یا ذوب در رهبری و یا بیرون ! یا باید با ولایت مطلقه بود و یا بر او ! راه سومی نیست .

دراین نقطه بازهم سخن از اصلاحات گفتن، تنها بی شرافتی نیست . بی شعوری محض هم هست. صرفنظراز وحشت همیشگی اصحاب استحاله و اصلاح نظام از پرداخت هزینه ، بلاهت آشکارهم هست . زیاده تر از آن مزدوری بی جیره و مواجب در راستای تداوم سیستم توتالیتر هست . در نظامهای توتالیتر این تنها حکومت کننده نیست که مقصراست . حکومت شونده ای هم که تن به استبداد می دهد مقصر است . هیچ موجود دوپایی در جایگاه دیکتاتوری محض قرار نمی گیرد مگر آنکه پیشتر ، از پلکان شانه های "مردم همیشه درصحنه" تک به تک بالا رفته باشد .

ولی درست درنقطه مقابل ضرورت بی چون و چرای انقباض استبداد مذهبی ، طرح "خاورمیانه بزرگ" به دنبال انبساط کامل سیستمهای سیاسی منطبق با "عصرگلوبالیزم" است . بدنبال "جامعه باز" است . با جدیت خواهان آن است که هیچ مانع و رادعی در مقابل حرکت آزادانه "سرمایه کلان" درهیچ کجای این دهکده جهانی وجود نداشته باشد . مدیریت گردش موزون این سرمایه اما تنها در صلاحیت "لیبرال دمکراسی" و یا به عبارتی "راست میانه" است . سیستمهای دیکتاتوری دیگر نه تنها بمانند دوران "جنگ سوم" موسوم به جنگ سرد ، کمک کننده نیستند بلکه بدلیل سهم خواهی و سنگ اندازی و بعضا جلوگیری از حرکت آزادانه سرمایه فراملی ، تبدیل به مانع و رادع گسترش و تثبیت گلوبالیسم شده اند . به این اعتبار ، "براندازی" نظامهای استبدادی غیروابسته و روی کار آوردن لیبرال دمکراتها و یا استحاله نرم و مخملی ساختار آنها به سمت راست میانه ، دغدغه اصلی جنگی است که در 11 سپتامبر 2001 بنام "جنگ علیه ترور" براه افتاده است . این تئوری در ایران جواب نمی دهد ."آنتاگونیسمی" که من از سالها پیش بر آن پای می فشارم ، ریشه در اینجا دارد .

براندازی نرم ، براندازی سخت

اخیرا بان کی مون ، دبیرکل سازمان ملل گفته است که دوران نظامهای استبدادی بسر آمده است . جدای نقش و وزن و جایگاه مترسکی بنام سازمان ملل ! در کادرنظم نوین ، با اینحال جناب دبیرکل عین واقعیت را می گوید . بواقع ما در آستانه پایان عصر دیکتاتورهای فردی و حکومتهای خاندانی قرار داریم . او روح و مضمون طرح "خاورمیانه بزرگ" را به زبان ساده بیان می کند . ویژگی هزاره سوم ، پیچیدگی آن است . نه تنها در زمینه تکنولوژی و ارتباطات بلکه در تمامی عرصه های زندگی سیاسی و اجتماعی . آس برنده نظامهای دیکتاتوری فردی ، توانایی سیستم در قطع ارتباط "عنصراجتماعی" با "عنصر پیشتاز" بود . این توانایی درعصر ارتباطات و در دوران حاکمیت ماهواره و اینترنت دیگر محلی از اعراب ندارد . به عکس عامل و محرک بی ثبات کننده سیاسی و ناآرامیهای اجتماعی است . عصر ما عصر تقابل آلترناتیوهاست . دوران ، دوران سیستمهای پیچیده تر و کارآمدتر در رابطه با کنترل موزون عنصراجتماعی است .عصر بدیل سازیهاست . عصر جایگزینی دیکتاتوری پنهان سرمایه کلان در قالب دمکراسی لیبرالیستی است . این البته آن چیزی است که جناب دبیرکل از کنار آن چه ساده ، چه بسادگی ولی آگاهانه درمی گذرد .

آغاز قرن بیستم ، دوران حاکمیت دیکتاتوری عریان سرمایه یعنی عصر فاشیسم است . پیروزی بر فاشیسم ، معادل عروج سرمایه مالی است که خود را با بحران مالی 1929 ، در قله تعادل قوا تثبیت کرده است . در این نقطه دیگر نیازی به شمشیر برهنه سربازان ارتش استعمارگر نیست . در دوران "صدور سرمایه" ، بورژوازی دلال کارشمشیر را با اتکاء به یک دستگاه عریض و طویل استبدادی به خوبی انجام می دهد . در کوچه وخیابان دیگر نه سرباز بیگانه که سرباز و پلیس خودی است که در مقابل چشمان جامعه وابسته عمل می کند . در دوران کلونیالیزم ، ماهیت حکومت در کشورهای استعمارشده مهم نبود . در عصرامپریالیسم اما مهم است . دیگر حاکمیت جوامع وابسته نمی توانست حاکمیتهای فئودالی باشد . نیازعصر امپریالیسم ، استحاله نظام فئودالی به بورژوازیهای کمپرادور در این جوامع بود . رفرم ارضی شاه که تحت عنوان انقلاب سفید به جامعه عرضه شد و تصادفا امروزهم سالروز آن است ، نشانه همین ضرورت بود . اگر شاه تن به این استحاله طبقاتی نمی داد ، مجبور بود جایش را در همان آغاز دهه چهل خورشیدی به علی امینی بدهد .

عین همین ضرورت امروز هم در رابطه با سیستمهای سیاسی موجود است . نیاز عصر گلوبالیسم ، استحاله دیکتاتوریهای فردی و حکومتهای خاندانی به دمکراسیهای لیبرالی است . اگر کسی این نقطه کلیدی را فهم نکرده باشد ، اصلا مقوله ای بنام "گلوبالیسم" را نفهمیده است . مشکل بخش بزرگی از چپ سنتی همین است . به همین دلیل هم هست که هنوز در چارچوب مناسبات جنگ سرد دست و پا می زند و با قانونمندیهای دوران "امپریالیسم" با مقولات پیچیده عصر"گلوبالیسم" کلنجار می رود . دیکتاتوری ، ضرورت بی قید و شرط حفظ و کنترل جوامع تحت سلطه در دوران جنگ سرد و حاکمیت امپریالیستی بود . اما همین دیکتاتوری سودمند عصر قدیم ، درعصر جدید تبدیل می شود به مانع و رادع حرکت آزادانه سرمایه کلان . یعنی اگر تئوری "گلوبالیسم" را بخواهم در یک جمله خلاصه کنم چیزی بیشتر از این نخواهد شد . جهانی بی مرز ، بی هیچ سد و مانعی فراروی چرخش آزادانه سرمایه کلان . همین . این روح و غایت نهایی "گلوبالیسم" است .

این اگرچه جمله ای کوتاه است ، اما تبعات متحقق شدن آن سری بس دراز دارد . قانونمندیهای جدید تضادهای جدیدی را هم به همراه می آورند . اینجا دیگر تضاد خلق و امپریالیسم که تضاد اصلی دوران امپریالیسم بود کاربردی ندارد . تضاد کار و سرمایه ، تضاد اصلی در سطح جهانی و تضاد آزادی و استبداد ، تضاد عمده در درون دیکتاتوریهای بجا مانده از دوران جنگ سرد درعصرگلوبالیسم است . گزینش دوست و دشمن هم در مبارزه با استبداد بویژه استبداد مذهبی بطورخاص و دیکتاتوریهای ایدئولوژیک بطورعام دیگر تنها ماهیت طبقاتی صرف نخواهد داشت . ابعاد ملی هم نخواهد داشت .

مهمترین این تبعات اما همانگونه که جناب دبیرکل گفته است ، پایان عصر دیکتاتوری و ضرورت به روزکردن سیستمهای سیاسی در جهان است . یعنی ضرورت تغییررژیم در سیستمهای استبدادی برآمده از شرایط بهم خوردن تعادل قوا پس از فروپاشی اتحاد جماهیرشوروی سابق . یعنی همان محور اساسی طرح "خاورمیانه بزرگ". یعنی عراق و افغانستان . یعنی تونس و مصر . یعنی لیبی و سوریه . یعنی ایران و .....

متناسب با ماهیت این دیکتاتوریها شیوه های تغییر در کشورهای مختلف متفاوت خواهد بود . این تغییر تنها سیستمهای سیاسی کشورهای دشمن را هدف نمی گیرد ، دستگاه استبداد و ساختارهای کهنه دول دوست را نیز شامل می شود . سرمایه کلان در شرایط انبساط و درموضع قدرت ، نیازی به دوست ندارد . او هم بدنبال کارگزار و پیرو فرمانبردار است .

1ـ انقلاب مخملی ، گذار مسالمت آمیز ( تونس و مصر )

مهمترین و کم هزینه ترین شیوه تغییر در سیستمهای استبدادی غیروابسته ، گزینه موسوم به انقلاب مخملی یا براندازی نرم است . این نظریه که اساسا بر مبنای تئوریهای "جین شارپ" نظریه پرداز آمریکایی و بنیانگذار بنیاد آلبرت اینشناین شکل گرفته ، یک محور اساسی دارد و آن هدایت تحول از طریق انتخابات است . به عبارت دیگر نظریه انقلاب مخملی یک نظریه اساسا انتخابات محور است . مشروعیت حاکمیت نیز برهمین اساس است . بر مبنای این نظریه ، پفیوزی مثل خاتمی منتخب مردم است و دولت کذایی اصلاحات ، دولت مشروع . جنگ برعلیه آنهم می شود تروریسم. به همین سادگی !

نظریه جین شارپ که در قالب کتاب مشهور او "از دیکتاتوری به دمکراسی" تئوریزه گشته و تا کنون به بیش از سی زبان ترجمه شده است ، در آغاز به مثابه رهنمودهای عملی او برای جنبش خواهان تغییر در میانمار در سال 1992 است ، اما متعاقبا پایه های نظری بسیاری از تحولات ساختاری در کشورهای بلوک شرق ازجمله صربستان ، گرجستان ، اوکرائین ، قرقیزستان و ... را تشکیل داده و دامنه نفوذ آن تا جنبش کذایی سبز و انقلاب فیس بوکی تونس و مصرهم کشیده شده است .

هسته مرکزی فعالیتهای بنیاد آلبرت اینشتاین ، کار بر روی شیوه های مسالمت آمیز انتقال قدرت سیاسی است . چرا که هرگونه انتقال قدرتی که با استفاده از قهر صورت بگیرد ، لاجرم نیروهای غیرقابل کنترلی را بر سر کار می آورد که الزاما فرمانبردار نخواهند بود . بنابراین پیش از هر چیز می بایستی که در هر جنبش بالقوه ای ، عمل قهرآمیز را تحت عنوان خشونت هدف گرفته و تبدیل به تابو کرد .

این را اگر بشود فهم کرد آنگاه بهتر می توان ریشه های تئوریک ضدیت بسیاری از بازیگران صحنه سیاسی ایران در تبلیغ علیه استفاده از قهر انقلابی در مقابله با قهر ضدانقلابی حاکمیت و تقدس مبارزه ! مسالمت آمیز را فهمید . برمبنای این نظریه، بدلیل آنکه قدرت دولت در اعمال خشونت بسا بیشتر از مردم هست . استفاده از خشونت از سوی نیروی مقابل دولت ، یعنی رفتن روی مین . یعنی پای گذاشتن به میدانی که در آن دیکتاتور برتری دارد . دمکراتها هرچقدر هم که دوام بیاورند در نهایت مغلوب برتری نظامی و تسلیحاتی دیکتاتورها خواهند شد . خلاصه در میدان عمل قهرآمیز که بدان مارک خشونت زده می شود ، حکم داده شده است که دیکتاتورها همیشه پیروزند و دمکراتها همیشه مغلوب . یعنی اینکه اصلا نیرویی که معتقد به مقاومت قهرآمیر در مقابله با دیکتاتوریست اصلا نیروی دمکراتیکی نمی تواند باشد . بدین ترتیب استفاده از خشونت تحت عنوان اعمال قانون ، عملا تنها در صلاحیت حاکمیت است و لاغیر ! استفاده غیر، از "عنصر قهر" درخارج حاکمیت هم معنایش هیچ نیست جز تروریسم . چیزی که در پروسه هدایت شونده و قابل کنترل انقلاب مخملی عملکرد زهرهلاهل را دارد .

در ایران اما از "جرج سوروس"، مولتی میلیاردر یهودی مجارتبار آمریکایی به عنوان پدر انقلاب مخملی نام برده می شود. به نظرمن نقش سوروس بیشتر از آنکه جنبه تئوریک داشته باشد ، نقش سازمانده و تامین کننده مالی و آموزشی نیروهای سیاسی پیش برنده انقلاب مخملی بر اساس تئوریهای استاد خود "کارل پوپر" است . او اینکار را تحت پوشش ایجاد بنیادهای گوناگون در بیش از سی کشور دنیا انجام داده است که اولین آن بنیاد ملی در مجارستان در سال 1984 بوده است . بنیادهایی که بگفته خود او نزدیک به نیم میلیارد دلار فقط بودجه رسمی سالانه آنان است . او تامین کننده مالی سازمان گزارشگران بدون مرز هم هست . کوتاه سخن ، او به باور من فراتر از آنکه نظریه پرداز انقلاب مخملی باشد ، تئوریسین "گلوبالسیم" و مروج "جامعه باز" است . همان "جامعه بازی" که از مهمترین آماجهای "طرح خاورمیانه بزرگ" نیز هست . او تشکیلاتی به همین نام تحت عنوان "انستیتوی جامعه باز" را هم هدایت می کند . در ضمن سوروس از مخالفان سرسخت جرج دبلیو بوش و نئوکانها و عضو ارشد "جناح کبوترها" نیز هست .

بهرتقدیر ، پروژه انقلاب مخملی در ایران که ابتدا با خاتمی کلید خورده بود و با موسوی قرار بود که ادامه یابد ، با شکست مفتضحانه دارو دسته جرج سوروس ، عجالتا به بایگانی سپرده شده و عوامل آن یا در زندانهای ولی فقیه منتظر مرحله بعدیند و یا امثال اکبر گنجی ، محسن کدیور، عبداله مهاجرانی و ده ها نفر دیگر ... به درون "جامعه باز" عقب نشینی کرده و به انتظاردور بعدی نشسته اند . برای هرکسی که بواقع با رژیم وحشی ولایت مطلقه چنگ در چنگ است ، از آغاز نیز واضح و مبرهن بود که هرچه در ایران جواب داشته باشد ، انقلاب مخملی جواب نداشته و ندارد. به غیر از این مقاومت سرفراز قهرآمیز در مقابل رژیم جلادان از همان ابتدا نیز مشروعیت نمی داشت .

2 ـ اشغال نظامی ، تغییر تحمیلی ( افغانستان و عراق )

راهکار نئوکانها برای تغییررژیمها در صورت عملی نبودن انقلاب مخملی ، تهاجم مستقیم نظامی یا براندازی سخت است . در سیستم استبدادی بسته ای که نه انتخاباتی ممکن است و نه ارتش و نیروهای امنیتی یعنی قوای قهریه وصل به خارج است و نه منفذی برای نفوذ و بسط سرمایه فراملی موجود می باشد ، راه دیگری هم برای تغییررژیم متصورنیست . تصور بازها بر این بود که این راه حل برخلاف راه حل اولی نه تنها نیاز به سرمایه گذاری درازمدت نداشته و تغییرسریع رژیمهای یاغی ! را بدنبال دارد بلکه درآمد سرشاری را هم به کیسه گشاد سرمایه کلان خواهد ریخت . تصوری که اثبات عمق احمقانه بودن آن چند سالی نیاز به گذشت زمان داشت . این شیوه در افغانستان و عراق با موفقیت مقطعی به اجرا درآمد و دو رژیم طالبان و بعث در ظرف مدتی بسیار کمتر از آنچه که خیلی ها انتظارش را داشتند ، به زانو درآمدند .

اشکال کار در اینجا آن است که برخلاف راه حل اولی که ابتدا به ساکن آلترناتیوسازی صورت گرفته و کادرهای تغییر در درازمدت ساخته می شوند ، در شق اشغال نظامی آلترناتیوی از قبل حاضر و آماده نیست و مدار شکل گیری حاکمیت پساجنگ ، اجبارا در میان نیروهایی بسته می شود که تنها در پروسه تغییر رژیم در صحنه حضور پیدا کرده اند . نیروهایی که آلترناتیو هرکه باشند آلترناتیو ساخته و پرداخته شده توسط اتاقهای فکر نئوکانها نیستند . حتی اگر مزدور با جیره و مواجبی همچون احمد چلبی هم در راس آلترناتیو فوق بوده باشد . این شیوه ابلهانه هم در عراق و هم در افغانستان با شکست مفتضحانه ای روبرو شده و ایالات متحده دست و پا زنان در افغانستان ، فعلا با بجا گذاشتن ویرانکده خونین عراق ، عمده نیروهای نظامیش را از آنجا بیرون کشیده و این راه حل را هم عجالتا به بایگانی سپرده است .

3 ـ دخالت بشردوستانه ، پوشش هوایی ( لیبی و سوریه )

شیوه مرضیه ای ! که بدنبال تجربه موفق لیبی ، دست بالا را در میان راه حلهای موجود در رابطه با سیاست "رژِیم چنج" پیدا کرده و نسبت به گزینه های دیگر هم کم هزینه و هم پردرآمد است ، سرمایه گذاری بر روی "عنصرداخلی" و قیامهای مردمی و دست سازی "آلترناتیو مطلوب" است . این آلترناتیو ملغمه ای از نیروهای سیاسی عملا موجود در خارج از حاکمیت ، نیروهای بینابینی میانه مردم و حاکمیت و معتقدان به رفرم در درون حاکمیت می باشد . ضرورت "مطلوب" گشتن آن این است که هژمونی آلترناتیو کذایی بی برو برگرد دراختیار بورژوازی ضدانقلابی وابسته به نظم نوین قرار داشته باشد . درغیراینصورت هرکه باشد و هرچه باشد "آلترناتیو مطلوب" نخواهد شد .

اصلا هم مهم نیست کسیکه در راس "آلترناتیو مطلوب" قرار داده می شود از چه سابقه ای برخوردار است . مهم این است که بخشی از نظام بوده باشد که بر راس نظام خروج کرده است . مهم انجام جنایت و یا مشارکت در آن نیست . مهم همسو بودن با "نظم نوین" است . غرغره کردن کدهای گلوبالیستی و رعایت "نرمهای مجاز" مبارزاتی است . مهم نیست که فی المثل در نمونه لیبی ، کسیکه در راس شورای انتقالی گمارده می شود جنایتکاری باشد که سالهای متمادی در درون حاکمیت لیبی و درموضع وزیر دادگستری دولت قذافی مسئولیت مشترک تمامی ضلم و ستمی را برشانه های خود حمل می کند که در سرزمین لیبی صورت پذیرفته است . مهم آنست که در نقطه تعیین تکلیف نظام خود را به موقع ، از میانه رژیم حاکم به میانه "آلترناتیو مطلوب" انداخته باشد .

پشتوانه قانونی برای عملی شدن این گزینه اصل مسئولیت حفاظت یا ( آر تو پی ) است . این اصل که از الزامات صرف نظر ناکردنی طرح خاورمیانه بزرگ در کادر جنگ چهارم می باشد ، اصل اساسی حق حاکمیت ملی در مبحث حقوق خلقها را به کناری زده و آنرا تبدیل به زیرمجموعه اصل مسئولیت حفاظت می کند . یعنی دیگر به بهانه حق حاکمیت ملی نمی توان مردمی را کشتار کرد و دست "جامعه بین المللی" را به بهانه ممنوعیت دخالت در امور داخلی کشورهای عضو سازمان ملل بست . به عبارت بهتر اگر مسئولیت حفاظت با حق حاکمیت ملی در تضاد قرار بگیرد ، ( آر تو پی ) از اولویت برخوردار خواهد بود . یعنی "حق بشر" بر "حق حاکمیت" برتری دارد .

برمبنای این قانون بین المللی ، هر دولتی مسئول حفظ جان و امنیت اتباع خود می باشد . حالا اگر رژیمی برخلاف این مسئولیت قانونی نه تنها اقدام به حفظ جان شهروندان خود نکرد و برعکس دست به سرکوب و کشتار مردم خود هم زد و این مردم هم بجای اینکه مثل گوسفند در خانه هایشان سنگر گرفته ، برخاسته و قیام کرده باشند ، مسئولیت جامعه جهانی است که به منظور حفاظت از این مردم توسط ارگانهای ذیربط بین المللی (مثل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی) دخالت نظامی کند . دخالتی که دیگر در چارچوب حقوق بین الملل نامش تجاوزنظامی نبوده و برخوردار از مشروعیت حقوق بشریست . ارتش آزادی و یا آزادیبخشی هم که در این هیر و ویر تشکیل و مسلح می شود ، علیرغم استفاده گسترده از عنصر نظامی و کشت و کشتارهای ضروری ! نه ماهیت تروریستی دارد و نه تسلیح آن غیرقانونی است . حمایتهای گسترده مالی و تسلیحاتی به آنهم که فی المثل در نمونه لیبی سر از ارقام نجومی میلیاردی درآورده بود ، کمک خارجی نامشروع به حساب نمی آید که هیچ ، دخالت انساندوستانه و حمایت از حقوق بشر نام می گیرد .

هیچ رژیمی به صرف تهاجم نظامی ازهوا ، سقوط نمی کند . وارد کردن نیروهای زمینی و اشغال مستقیم نظامی ، شرط بلافصل و صرف نظر ناکردنی برای برانداختن نظامهاست . دراین گزینه بالا ، برای"تغییررژِیم" نیازی به وارد کردن نیروی پیاده نیست . نیروهای داخلی مخالف حاکمیت بشرط خنثی شدن نیروهای زرهی ارتش و فلج شدن نیروی هوایی دولتی ، با آزاد کردن منطقه ای که دررو خارجی هم داشته باشد ، ابتدا به تجمع و متعاقبا به پیشروی به سمت پایتخت اقدام خواهند کرد .

در تمامی این مراحل ، از آزادسازی منظقه تا تجمع نیرو و تا آمادگی برای پیشروی به منظور تصرف مراکز قدرت دولتی ، نیروهای بین المللی با اعلام منطقه پرواز ممنوع و حاکمیت بر آسمان کشور مربوطه ، فضای تحرک نیروهای شبه نظامی داخلی را امن کرده و با بمباران مداوم ستونهای زرهی دولتی که با هدف سرکوب آنها به حرکت می آیند ، زمینه تصرف شهرها و مناطق مختلف را آماده می کنند . اینها همه البته در شرایطی امکانپذیر است که در داخل و یا حداقل در بخشهایی از سرزمین مربوطه قیامی مردمی برعلیه حاکمیت در جریان بوده باشد . در لیبی چنین بود و در سوریه چنین خواهد شد و در ایران هم البته به گونه متفاوت تر شاید !

4 ـ انقلاب ، سرنگونی قهرآمیز ( ایران )

در خاورمیانه بزرگ ایران تنها کشوری است که امکان و ظرفیت یک انقلاب واقعی را دارد . این در ضمن یگانه راه جلوگیری از یک درگیری نظامی فاجعه بار است . چیزی که به باور من اجتناب ناپذیر است . ایران می تواند که در رقابت با بدیل رفرمیستی ترکیه برای بهارعربی و در تقابل با بدیل بنیادگرایی وهابی درعربستان ، الگو و بدیل انقلاب در پیش روی قیامهای منطقه باشد . در رابطه با انقلاب درایران هم شرایط عینی و هم شرط ذهنی وجود دارد .

آری ! انقلاب ممکن است . شرط لازم برای متحقق شدن آن ریل عوض کردن سازمان رهبری کننده انقلاب و خروج از چارچوب قواعد بازی بین المللی است . تغییرخط است . سرمایه گذاری بر روی جنبش سرخ در داخل ایران است . انتقال کانون استراتژیک نبرد میان مردم و حاکمیت استبداد ولایت مطلقه به خیابانهای ایران است . آری ! ایران بواقع تنها کشوری است که در منطقه بهار عربی ، امکان و ظرفیت یک انقلاب واقعی را داراست . چرا که از هردوی پارامترهای ضروری تحقق انقلاب برخوردار است . وجود آتش گدازان "جنبش سرخ" در زیر خاکستر رکود "جنبش سبز" به مثابه شرط عینی و لازم برای تحقق انقلاب و نفس وجودی بخش سازمانیافته آن در قالب سازمان مجاهدین خلق ایران و دیگر نیروهای خواهان سرنگونی قهرآمیزنظام به مثابه شرط ذهنی و کافی ، نشاندهنده این پتانسیل بالقوه در چارچوب این گزینه ممکن هست . پتانسیل بالقوه ای که تنها بر اساس استراتژی "سازماندهی قیام" در شهرها ، گزینه انقلاب را بالفعل می کند .

بیژن نیابتی ، ششم بهمن1390

Friday, January 6, 2012

سال سرخ و سیاه

بيژن نيابتی


bijanniabati@hotmail.com
پانزده دیماه 1390


سال سرخ و سیاه

سال میلادی جدید درشرایطی آغاز می شود که ابرهای تیره وتاری بر فراز ایران و به تبع آن کل منطقه به چرخش درآمده اند . زیبایی سال 2011 جای خود را به زشتی سال دیگری می دهد که طلایه های آن از هم اکنون نیز قابل گمانه زدن هست. آنچه را که همواره از آن درهراس بوده و ازسالها پیش علیرغم ناباوری بسیاری نسبت بدان هشدار داده بودم ، بیش از هر زمان دیگری در چشم انداز قرار دارد . در تمامی این ده ساله پس از سیاه بازی نفرت انگیز 11 سپتامبر 2001، علیرغم بلاهت آشکار بازیگران رنگارنگ صحنه سیاسی ایران در تحلیل آنچه که در دراز مدت در پیش است ، هرگز در ماهیت تضاد میان حاکمیت استبداد مذهبی در ایران و "جناح بازها" در کادر "طرح خاورمیانه بزرگ" و مهمتر از همه خصلت آنتاگونیستی و فرجام نهایی این تضاد دچار تردید نشدم .

در این سالها تحلیلهای زیادی در رابطه با مقولات گوناگون چه به لحاظ مسائل داخلی ایران و چه در ارتباط با تحولات جهانی داده شد. تحلیلهایی که متناسب با سطح شعور و میزان آگاهی تحلیگران مربوطه از سویی و پیچیدگی و تازگی اتفاقات پس از یازده سپتامبر از سوی دیگر متناوبا در تغییر و تحول بوده و گاه با تغییرشرایط ، یک چرخش 180 درجه ای را هم بدنبال داشته است . یا اینحال هرچه بود یک خط مشترک ، اکثریت تحلیلگران وطنی را علیرغم تفاوتهای فاحش در تحلیل به یکدیگر وصل کرده و می کند . این فصل مشترک ، مهارت تحلیلگر ایرانی در فهم مقولات کوتاه مدت و ضعف مفرط آنان در فهم مقولات استراتژیک و ارزیابی های درازمدت است . به همین دلیل هم هست که ما در ایران "نظریه پرداز" به مفهوم اخص کلمه به اندازه انگشتهای دست هم نداریم . نگاه کنید به چپ سنتی ! در میان ده ها تئوریسین مدعی ، از بالا تا پایین آنرا که بگردی محض نمونه یکدانه نظریه پرداز را نمی توانی پیدا کنی .



اصلاح طلبی قلابی هم همینگونه هست . کل لجنزار رفرمیستی درون جامعه را هم که زیرو رو کنی به جز سعید حجاریان کس دیگری را نمی شود بیرون کشید . منظورم البته به لحاظ سیاسی و اجتماعی است . به مقولات فلسفی کاری ندارم . این نقیصه کل پهنه سیاسی ایران را در بر می گیرد . بزرگترین و مقتدرترین بخش اپوزیسیون جمهوری اسلامی هم خالی از این کمبود دردناک نیست . کل سازمانی به عظمت مجاهدین خلق هم تنها یک نظریه پرداز بنام مسعود رجوی دارد و دیگرهیچ !

درعین حال درکمتر کشوری به اندازه میهن درزنجیرما ، صاحب نظر ! وجود دارد . من خود به شخصه با کمترهموطنی برخورد داشته ام که راجع به هرچیز "نظری" نداشته باشد . کمتر کسی را دیده ام که درمقابل هر پرسشی ، بویژه آنیکه ربط به مسائل سیاسی پیدا می کند ، از کلمه زیبای "نمیدانم" استفاده کند . انگار که ساده ترین مقولات عالم ، مقولات سیاسی هستند ! در خارج از ایران این درد لاعلاج ضریب مضاعف هم می خورد . چرا که اینجا هیچکس درجای خودش نیست . نمی تواند هم که باشد ! فعال سیاسی مغازه دار است و راننده تاکسی مهندس ! یکی مثلا شاعر است اما تعداد تحلیلهای سیاسیش بیشتر از شعرهایش هست . آن یکی فعال حقوق بشری بوده است اما راجع به سیاستهای خرد و کلان در همه جور بعدی از ابعاد جهانی بیشتر خود را صاحب صلاحیت می داند تا مسائل حقوق بشری . آن دیگری صاحب یک سایت اینترنتی است ولی در ضمن مرکز ثقل عالم امکان هم هست و صاحب نظر در هر جورمسئله سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و ...

یکی که مثلا در راس یک جریان سیاسی هم هست به جای نظریه پردازی و کارتئوریک به روزنامه نگاری و کار ژورنالیستی مشغول است در حالیکه آنی که تمام عمرش روزنامه نگار بوده ، می رود و با دوسه نفر دیگر حزب اینترنتی راه می اندازد . هیچکدام هم احساس تناقضی در خود نمی کنند . انگار که روال کار سیاسی به سبک ایرانی همین هم باید باشد . خلاصه برای درد همه درمانی سراغ داریم الا درد خودمان . این فقط معضل آدمهای سیاسی نیست . آدمهای غیرسیاسی هم همینند. مشکل ما بیش از آنکه سیاسی باشد فرهنگی است. رفیق پزشکی دارم که چندی پیش با حیرت از نسخه ای می گفت که یکی ازبیماران ایرانیش برایش پیچیده بود ! می گفت خانم مسنی ازهموطنان تو آمده بود مطب من و وقتی که نوبتش رسید ، درپاسخ به حال و احوال کردن او ازدستم دررفت و گفتم امروز زیاد حالم خوب نیست و اندکی سرگیجه دارم . خانم هم نه گذاشت و نه ورداشت شروع به پیچیدن نسخه مفصلی برایم کرد. بعد هم که از او پرسیدم که شمایی که به این خوبی نسخه میپیچی چرا تا حالا فکری برای بیماری خود نکرده ای و اینجا در مطب من چه می کنی ، ناراحت شد و رو ترش کرد .

آری اینهم از همانگونه " هنر"هایی است که تنها نزد ایرانیان است و بس ! ملتی پرمدعا که مهمترین خصیصه اش ریاکاری است . با یک دنیا تفاوت میان آنچه که بر زبان دارد و آنچه که در دل نهان ! آنچه که در باور دارد و آنگونه که خلاف آن در عمل ! با یک اقلیت ویژه و یک اکثریت بنده قدرت ، هرقدرتی . اقلیتی که در میان تمامی خلقهای جهان فداکارتر ، جسورتر ، خلاف جریانتر و شورشیتر از آن کمتر یافت می شود و اکثریتی که هیچ چیز برای نازیدن بدان یافت می نشود. خلقی که قهرمان نامیدنش خود اهانتی است به مفهوم قهرمانی . برای فهم این واقعیت دردناک کافیست که نگاهی به خلق قهرمان سوریه بیندازیم . اینروزها اوج قیام مردم سوریه هست . آنها ماه هاست که در برابر توپ و تانک دیکتاتوری بشاراسد ، تنهای تنها مقاومت می کنند و بدنیا از جمله به خلق قهرمان ! ما هم نشان می دهند که می توان مقاومت کرد . می توان در زیر یک سرکوب کم نظیر در خیابان هم ماند . بشرطی که برای پرداخت هزینه آن نیز آماده بود. می توان مقاومت کرد و بها پرداخت بی آنکه برای نجات خود یا حسین ، میرحسین گویان در چاردیواری خانه ها به انتظار اجازه ولی فقیه برای مشارکت در انتخاباتی دیگرشد و یا در رویای نجاتی ارزان ! به امید هواپیماهای آمریکایی یا شمشیرخونچکان و اسب تا زانو درخون فرورفته امام زمان ، روز را به شب رساند . راستی کدام خلق شایسته عنوان فهرمانی است ؟

آن کدام خلقی است که ماه های پیاپی هر روز ، هر روز شکنجه و اعدام ده ها تن از بهترین فرزندانش را در سال شصت تنها به نظاره می نشیند و درعین حال سالهای پیاپی هرسال ، هرسال بخش دیگری از فرزندان خود را به روی میدانهای مین دژخیم در جنگی ضد میهنی می فرستد ؟ این کدام بخش آن است که درمرگ یکی ازسفاکترین و پلیدترین شقاوت پیشگان تاریخ معاصرش ، صد هزارصد هزار به خیابان میریزد و شیون و زاری می کند ؟ کدامین بخش این خلق قهرمان است که نیمه های شب از درون بسترهای گرم خود به میدان های اعدام می شتابد تا لذت تماشای بدارآویخته شدن انسانی را از دست نداده باشد .

آن کدام ملت خودآزاری در جهان است که نام آنانی که خاک سرزمینش ، همان سرزمین پاک ! و مقدس آریایی و گهواره تمدن هفت هزارساله اش را به توبره کشیده و از سرها و چشمهای نیاکانش تپه ها ساخته اند را با افتخار برفرزندان خود بنهد . نام چند هزار نفراز ما اسکندر و چنگیز و تیمور و ... است ؟ نامهای رنگارنگ "برادران و خواهران" ! عربمان که دیگر جای خود دارد. آن کدامین ملتی است که ابومسلم خراسانیش به زورشمشیر طومارخلافت اموی را درهم می پیچد ولی تاج و عمامه خلافت جهان اسلام را دو دستی تقدیم خاندان عباسی می کند تا خود نیز در فرصتی دیگر بدست همان خلیفه ای که به تخت نشانده سلاخی شود . کدام ملت است که سردار اکثریتش افشین ، فرمانده بزرگ مقاومت همان اقلیت ویژه یعنی بابک خرمدین را دست بسته تحویل خلیفه عباسی می دهد ؟ سربازان افشین و ابومسلم متعلق به کدام خلق قهرمان بودند ؟ در طول هزار و چهارصد سال پس از حمله اعراب تعداد سلسله های ایرانی که برما حکومت کرده اند به تعداد انگشتان دست هم نیستند .

آری ! این همان اکثریت خاموش و نظاره گری است که سردارجنگلش را تنهای تنها در میان برف و بوران جنگهای شمال و سردارملی اش یعنی رهبران همان اقلیت ویژه اش را تنهاتر از او در میانه پارک اتابک رها کرده است. همان اکثریت بنده قدرتی که در 27 مرداد 32 فریاد یا مرگ یا مصدقش و در 28 مرداد فریادهای جاوید شاهش به آسمان بلند است. همان اکثریتی که درسیاهکل راپرت قهرمانان همان اقلیت ویژه اش را به ژاندارمری و ساواک شاه می دهد .

امروز هم جز این نیست . همان اکثریتی که دجال خونخواری چون خمینی را در ماه نشانده بودند ، یکروز بدنبال شارلاتان کلاه برداری همچون خاتمی و روزی دیگر بدنبال مرتجعان جنایتکاری چون موسوی و کروبی و امروز هم در انتظار حمله نظامی آمریکا در خانه ها به انتظار نشسته اند . آیا ننگی بالاتر از این هست که بحث غالب در میان بخشی از به اصطلاح اپوزیسیون جمهوری اسلامی ، بحث حمله نظامی خارجی درمیان حامیان و مخالفان آن است ؟

تا همین چند ماه پیش که اصلا کمتر کسی تهدید تهاجم نظامی به ایران را جدی می گرفت . یکی ، این تهدید را تنها جنگ روانی می خواند و دیگری سخن از احتمال ازسرگیری روابط میان دو دولت ایران و آمریکا می راند . یکی سخن ازرفتن رژیم شترگاو پلنگ فقاهت به طرف راست میانه و جذب آن در نظام جهانی می گفت و آن دیگری در مقوله سازش محتوم رژیم با جامعه به اصطلاح جهانی تحلیل می نوشت . کم نبودند آنهایی که ابلهانه تهدید جنگ را توهم می خواندند . فقط برای نمونه یک روایت از زبان محسن سازگارا را نقل کرده و درمیگذرم . او در رابطه با خطر جنگ درهمین چند ماهه اخیر با یک فقره قمپزپراکنی مدعی می شود که خودش از شخص جرج بوش پرسیده است که واقعاً قضیه جنگ در کابینه شما چطور بوده است و او هم به جد گفته است که حاشا !" این مقوله هرگزدرکابینه من جدی نبوده . هرگز طرح حمله به ایران اصلا روی میز نیامده که بخواهد روی آن بحث شود" ! حتما این شایعه ضدانقلاب بوده است !! حالا ولی درآستانه سال میلادی جدید یکباردیگر بحث حمله نظامی ، بالا و پایین همان اپوزیسیون انکارگر را درنوردیده و همه فراموش کرده اند که تا دیروز اوضاع را چگونه می دیدند . آری حالا همه را دوباره هول برداشته است که مبادا احتمال حمله نظامی آنقدرها هم توهم نبوده باشد ! بگذریم .

گفته بودم که برخورد نظامی با جمهوری اسلامی اجتناب ناپذیر است . این برخورد یا مستقیما توسط نیروی خارجی صورت می گیرد و یا با دخالت دادن عنصرداخلی . این یک پیشگویی نبود . پیش بینی روند تحولات آینده در ارتباط با ایران و منطقه بر زمینه مجموعه وحدت و تضادها در کادر "طرح خاورمیانه بزرگ" بود . هشت سال پیش که این ارزیابی را ارائه داده بودم هنوز نمونه لیبی برای بسیاری اصلا قابل تصور نبود . نمونه ای که در سوریه هم البته با شکلی متفاوت اما با همان محتوا پیاده خواهد شد و در ایران هم .... راهی جز این نیست !

برای جلوگیری از این سناریو یک راه بیشتر وجود نداشت و آن انقلاب در ایران بوده و هست . اینرا هم از همان سالها به صراحت گفته بودم که دوراه بیشتر در پیش پای ما نیست . یا جنگ و یا انقلاب . مبنای تحقق انقلاب اما آمادگی آن اقلیت ویژه برای پرداخت هر بهایی در شرایط حضورعنصر اجتماعی در صحنه است و شرط آن حضور ملموس عنصر رهبری کننده در میانه میدان یعنی درخیابان بوده و هست. اینروزها ضمنا سالگرد قیام عاشورای 88 هم هست. قیام قهرمانانه همان اقلیت ویژه .

در شرایطی که خلق قهرمان اگرچه همچون همیشه در انتظار شکسته شدن تعادل قدرت به نظاره نشسته بود ، اما متفاوت با هر زمان دیگر ، متفاوت با قیام 18 تیر 78 ، متفاوت با پنج مهرسال شصت ، نه در خانه که در صحنه حضور داشت . اقلیتی که با تمام توش و توان قیام کرد ولی سر نداشت . سازمان رهبری کننده انقلاب در صحنه حاضر نبود . استراتژی او اصلا استراتژی "سازماندهی قیام" نبود . آخر کانون استراتژیک نبرد را که خیابانهای تهران و ایران نمی دانست .

آری "جنبش سرخ" در عاشورای 88 موفق به وصل کردن پنج نقطه ای را که در تهران آزاد کرده بود نشد . چرا که سر نداشت . اما یکبار دیگر به مثابه بینه بارز جنبش آن اقلیت ویژه نشان داد که اگر در تاریخ ایران چیزی بواقع افتخارآمیز و بالیدنی باشد ، جز آن نبوده و نیست . او که یگانه آلترناتیو انقلاب در مقابل "جنبش اصلاح نظام" بوده و هست . آلترناتیوی سرفراز درست در نقطه مقابل "جنبش سبز" یعنی جنبش همان اکثریت پرمدعای نظاره گر بنده قدرت و ریاکاری که با شلیک اولین گلوله و وارد آمدن اولین ضربه شلاق دژخیم به خانه های خود پناه می برد و دوباره به قدرت تن میدهد و دوباره خیانت می کند و دوباره به غرزدن مشغول می شود و دوباره به نظاره می نشیند ، تا تعادل قوا اینبار به نفع کدامین نیرو بچرخد .

"جنبش سرخ" ، طلایه دار انقلاب قهرآمیز است . "جنبش سبز" اما همان ابزار انقلاب مخملی است که ازسر بیچارگی در ایران تحت حاکمیت قصابان و راهزنان نه راه بجایی برد و نه می توانست که ببرد. چرا که ایران نه اوکرائین دیروز است و نه تونس امروز . آن اکثریت خاموش تنها در شرایطی می تواند حضور میلیونی درخیابان داشته باشد که برادران ارتشی و ایضا سپاهی ، بجای برادرکشی حاضرشوند که مثل اولین انقلاب مخملی تاریخ معاصر برهبری امام عصرطلایی شان ، در لوله سلاح هایشان اینبار ، گلهای سبز! گذاشته شود . بغیرازاین تنها موقعی به خیابان می آید که تعادل قوا برعلیه حاکمیت بوضوح تمام برهم خورده باشد . همین .

هرعنصرانقلابی که برای "توده ها" یعنی برای همین اکثریت نظاره گرخاموش ، تا پیش از بهم خوردن تعادل قدرت درجامعه ، نقشی بیشتر از چرخ پنجم انقلاب قائل شود ، تنها خود را فریفته است . باید یکبار برای همیشه "اسطوره توده ها" را در ذهنیت چپ جامعه به چالش کشید . آنکس که می گفت : انقلاب امر توده هاست ! یعنی لنین ، خود با اتکاء صرف به یک اقلیت کم شمار و یک حزب متشکل و رزمنده و استفاده درست از "لحظه" به سمت تصاحب قدرت سیاسی خیز برداشت و بر جای تزار نشست . "توده ها" در بسیاری ازنقاط روسیه آنروز اصلا نمی دانستند که چه کسی برجای چه کسی نشسته و انقلاب را چگونه باید خواند و نوشت ! همانگونه که بسیاری از روشنفکران چپ ما نیز نمیدانند که "توده" مقدس را چگونه باید خواند و نوشت .

بحثی درتعادل قوای جدید منطقه

شکست فضاحت بار نئوکانهای حاکم بر دولتهای آمریکا و اسرائیل درعراق و افغانستان و لبنان و فلسطین که سیاست مقابله رژیم جمهوری اسلامی و دخالتهای همه جانبه آن در مناطق حضور دولتین مذکور نقش مهمی در آن داشته است ، باعث تغییر موقت معادله قدرت در منطقه و ایضا یک جابجایی قدرت در راس حاکمیت ایالات متحده می گردد . "جناح بازها" با تحمل یک شکست استراتژیک ، موقتا قدرت اجرایی را به دار و دسته "موسسه بروکینز" و "مسیحای سیاه" وامی گذارند . این شکست اثرات خود را در اروپا نیز بلافاصله نشان می دهد . "تونی بلر" و "خوزه ماریا ازنار" ، اعضای قدرتمند "جناح بازها" و نئوکانهای حاکم بر بریتانیا و اسپانیا نیز مجبور به واگذاری قدرت می شوند و بدینسان "سه تفنگدار" جنگ عراق عجالتا به پشت صحنه می خزند . نئوکانها در دولت حرامزاده اما همچنان باقی می مانند . بنیامین نتانیاهو به مثابه یکی از اعضای ارشد "جناح بازها" همچنان دست بالا را در دولت اسرائیل حفظ می کند . عملکرد این دوگانگی در بالا نهایتا بدانجا می انجامد که تضادهای مطلقا تاکتیکی میان دولت متعلق به "جناح کبوترها" در آمریکا ومهره باقیمانده "جناح بازها" درراس دولت اسرائیل به بالاترین حد خود ازمقطع تشکیل دولت حرامزاده تا کنون برسد. تضادهایی که برای اولین بار ازعمق به سطح آمده و در درون اسرائیل هم رسانه ای می شوند.

در معادله جدید ، مدار تعادل قوا درمنطقه خاورمیانه ، میان دو رژیم بنیادگرای همجنس و همزاد یعنی رژیمهای ایران و اسرائیل بسته میشود. به همین اعتبار کل آرایش سیاسی درمنطقه نیز حول دوری و نزدیکی به یکی از اقطاب این معادله شکل می گیرد . در این کادر و تنها با فهم قانونمندیهای حاکم برهمین معادله قواست که می توان دلایل بسیاری از دوری و نزدیکیهای سیاسی درمنطقه وعدم قاطعیت دولت ایالات متحده در مقابله با رژیم جمهوری اسلامی را فهم کرد . چرا که هرگونه فشار نامتعارف بر روی جمهوری اسلامی که به سرنگونی آن راه ببرد ، در نظر کبوترهای دولت اوباما ، بالا بردن غیرمتعارف وزنه نئوکانهای اسرائیلی را بدنبال داشته که تاثیرات آن البته کل منطقه و به تبع آن بازگشت دوباره نئوکانهای بنیادگرا در ایالات متحده را هموار خواهد کرد .

عجیب است ! نه ؟ اینجاست که می توان نرمی ظاهری دولت اوباما نسبت به وحوش حاکم بر ایران و سختی غیر معمول آن در تنظیم رابطه با مقتدرترین نیروی سرنگونی طلب اپوزیسیون رژیم ایران و "راه حل سوم" شان را بهترفهم کرد .همانگونه که نزدیک شدن پنهان دشمن و رقیب استراتژیک رژیم ایران در منطقه یعنی دولت عربستان به قطب اسرائیل از سویی و تقابل حیرت انگیز دولت کبوترها در ترکیه با بازهای اسرائیلی ازسوی دیگر را نیز . تقابلی که اگرچه مطلقا تاکتیکی است اما ابعاد آن بعضا مرزهای یک رویارویی متعارف را پشت سر گذاشته است . تا آنجایی که برای اولین بار در تاریخ مناسبات میان دو دولت مربوطه ، یک کارشناس اسرائیلی سخن از تهدید تهاجم نظامی ! ترکیه به اسرائیل می راند .

حزب عدالت و توسعه به رهبری "رجب طیب اردوغان" به مثابه بخش مهمی از طرح خاورمیانه بزرگ ، کمتر از یکماه پیش از سیاه بازی 11 سپتامبر، یعنی در 14 اوت 2001 ، با یک انشعاب بزرگ از "حزب فضیلت" متعلق به "نجم الدین اربکان" بنیانگذاری می شود . یکسال بعد هم بدنبال انتخابات زودرس در ترکیه قدرت را با حمایت کامل ایالات متحده بدست می گیرد .

اردوغان خود در نشستی که ویدئوی آن بر روی اینترنت هست ، در یک نشست خصوصی خطاب به سرمایه داران حاضر صراحتا می گوید که "ما همراه با طرح خاورمیانه بزرگ نیستیم . ما خود بخشی از این طرحیم" !

طرح دولت اردوغان اساسا طرح جناح کبوترها در سالهای آخرهزاره دوم است . یعنی سالهای پایانی دوران فترت ، میان پایان "جنگ سرد" و آغاز "جنگ علیه ترور" . یعنی دوران بوجودآمدن خلاء قدرت در تمامی نقاطی که در دوران جنگ سرد در طرف و زیرهژمونی اتحاد شوروی بودند . بنیادگرایی اسلامی درقالب "کمربند سبز" چه از نوع شیعه خمینیستی و چه از نوع سنی وهابیستی آن که در دوران جنگ سرد نقش مهمی علیه اتحاد شوروی برعهده داشتند، در دوران جدید تبدیل به یک تهدید بلقوه می شوند . تهدیدی که در صورت مهار نشدن در این دوران ، میتوانست که بسرعت قابلیت تبدیل شدن به یک تهدید بالفعل را در دوران بعدی کسب نماید.
تفاوت عمده میان "جناح کبوترها" با "جناح بازها" در نوع برخورد با تهدید و بحران هست . اولی بدنبال خنثی کردن تهدید و حل بحران است درحالیکه دومی معتقد به ازمیان برداشتن تهدید و مهار بحران است . بازها بدنبال پیشگیری از تبدیل شدن تهدیدات بالقوه به تهدیدات بالفعل از طریق فلج کردن تهدید بالقوه اند . در حالیکه سیاست کبوترها بازدارندگی است . فریبکاری است . از همه مهمتر بدیل سازی است .

درمقابل تهدید بنیادگرایی مهاجم اسلامی که پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد شوروی ، ام القراء خود را در ایران مسثقرکرده ،"جناح کبوترها" بدنبال آلترناتیو آست . خود بنیادگرایی اسلامی هم البته در آغاز برای آنها ، آلترناتیو تهدید حاکمیت چپ انقلابی بوده است . حالا که توانسته بدیل چپ را از میدان بدرکند خواهان سهم شده است . این سهم خواهی در کادر نظم نوین ، گناهی است که به سادگی بخشیدنی نیست . این یعنی تبدیل شدن به تهدید . تهدیدی که برای از میان بردن آن باید دوباره بدیل سازی کرد . ابتدا تلاش می کنند که آلترناتیو را از درون خود نظام مقدس بیرون بکشند . شعبده بازی خاتمی محصول این سیاست کلان است. این سیاست به دو دلیل در ایران شکست می خورد. دلیل اول قاطعیت خامنه ای و باند او در مقوله "حفظ قدرت سیاسی" و دیگری بزدلی و بی کفایتی خاتمی در مقوله " تصاحب قدرت سیاسی" است. پیش بردن سیاستهای کلان آنهم در ابعاد فراملی نیاز به آدمهای مقتدر و استخوانداری دارد که هم بینش سیاسی و هم کاریسما داشته باشند . کوتوله شیادی چون خاتمی نه این را داشت و نه آن . دولت کبوترهای کلینتون بر روی اسب حقیری شرط بندی کرده بود که باختی دردناک و تحقیرآمیز را بدنبال داشت . حاصل این سیاست ابلهانه محکمترشدن پایه های بنیادگرایی اسلامی در قلب ام القراء و تکپایه شدن موقت رژیم جمهوری اسلامی است . در خود ایالات متحده هم واگذاری قدرت اجرایی به بازها را بدنبال دارد .

"طرح ب" کبوترها در رابطه با بدیل سازی در مقابله با بنیادگرایی اسلامی ، سرمایه گذاری بر روی "رجب طیب اردوغان" در حزب اسلامی "فضیلت" می باشد . همانگونه که دربالا اشاره کردم ، اردوغان که از مسئولین حزب مذکور است در یک حرکت متحورانه حزب را ترک کرده و با تعداد دیگری از مسئولین و کادرهای جداشده ، حزب جدیدی بنیانگذاری می کند که قرار است بدیل جهانی کبوترها در تقابل با بنیادگرایی اسلامی نوع ایرانی بشود . اردوغان ، نظریه پردازی است که هم برنامه دارد و هم بینش سیاسی . هم کاریسما دارد و هم حامیان قدرتمند بین المللی و هم خود عضو کبوترها یعنی یکی از دوجناح برتر در درون تشکیلات بیلدربرگ هست .

در سال 2002 ، حزب اردوغان یعنی حزب عدالت و توسعه انتخابات را در ترکیه می برد و با تشکیل اولین دولت قدرتمند تاریخ معاصر ترکیه پس از مصطفی کمال ، اولین شرط بدیل شدن یعنی قرارگرفتن درحاکمیت را متحقق می کند . هیچ نیرویی در جهان ، چه انقلابی و چه ارتجاعی ، محال است که تا پیش از تصاحب قدرت سیاسی در یک جغرافیای مشخص ، تبدیل به الگو شده و در مقام یک بدیل جهانی بنشیند . به همین دلیل هم هست که بنیادگرایی اسلامی ، بدنبال الگوی خود در ام القراء می گردد و بهارعربی آلترناتیو خود را در حزب عدالت و توسعه ترکیه می بیند .

کبوترها نه فقط راه تصاحب قدرت "اسلام مدره" مدل اردوغانی را هموار می کنند که مهمتر از آن بهای ماندن در حاکمیت و حفظ قدرتش درمقابل ارتش و نیروهای امنیتی رژیم لائیک و غیرمذهبی ترکیه را نیز با بستن دست ژنرالها و پاشاها و خنثی کردن "دولت پنهان" یعنی صاحبان واقعی قدرت در ترکیه معاصر ، به تمام و کمال می پردازند . حاصل آن همین است که درجریان انقلابات مخملی در بهارعربی ، بدیل "اسلام مدره" دست بالا را در مصر و تونس پیدا کرده و قرار است که زمینه تثبیت لیبرال دمکراسی از نوع اسلامی آن در ساختارسیاسی حکومتهای راست میانه در خاورمیانه آینده را هم فراهم کند .



پایان بخش اول ، 15دیماه 1390







Tuesday, December 6, 2011

جنگ جهانی چهارم ، ابزارها و آماجها

بيژن نيابتی bijanniabati@hotmail.com
14 آذر 1390

جنگ جهانی چهارم ، ابزارها و آماجها
بخش یازدهم ، حزب ناسیونال فاشیست ایتالیا


پروسه چرخش به راست موسولینی متعاقب تاسیس "رزم فاشیستی" برسرتعیین برنامه تشکیلات مذکور به بلوغ می رسد. این جریان که درآن فوتوریستهای مارینتی دست بالا را دارند ازهیچ برنامه همگونی برخوردار نیست . اصلا با تنوعی که در اجزای متشکله آن موجود است رسیدن به یک برنامه همگون از اساس امکانپذیر نیست . موسولینی خود اشاره بدین دارد که در آن روزها او ازهیچ دکترینی جز دکترین "فعال بودن محض" Aktivismus برخوردارنبوده است .

به همان اندازه ناهمگون مواد برنامه ای همچون ضدیت با سرمایه داری ، سلطنت و روحانیت با پشتوانه ناسیونالیستی افراطی است . برای مردم عادی فهم جریانی که با شعارهای چپگرایانه ، همزمان هم علیه راست و هم علیه چپ به بسیج توده ای می پردازد ، ساده نیست . در انتخابات میلان اصلا وارد شورای شهر نمی شوند و در کل استان نیز تنها 4795 رای نصیب آنان می گردد . این برای موسولینی یک ضربه دوگانه است . ازیکسو شکستی خفت بار در مقابل رقبای سابقش درحزب سوسیالیست که 156 صندلی در پارلمان نصیبشان شده است و از سوی دیگر در درون تشکیلات که در رابطه با نتایج انتخابات درمقابل اقطاب چهارگانه حزبی Quadrumviren به صلابه کشیده شده و می بایستی که پاسخگو باشد .

دراین نقطه است که اختلافات درونی بالا می گیرد . مارینتی خواهان یک گرایش به چپ قاطعانه است و شعار انقلاب بلشویکی ( البته بدون انترناسیونالیسم ) می دهد . او همچنین خواهان سخت ترشدن مبارزه با سلطنت و روحانیت است. مارینتی حتی بورکراسی اداری را نیز به مبارزه می طلبد و خواهان انحلال زندانها و تشکیلات امنیتی و انتظامی کشورمیگردد . برعکس موسولینی تصمیم خود را مبنی بریک تغییرخط اساسی به راست گرفته است . بازگشت دوباره او به چپ اگر هم که بخواهد ، با مارک خیانتی که بر اوماندگار گردیده امکانپذیر نیست . او این تصمیم سرنوشت ساز را با یک چرخش به راست آشکار ، طی دومین کنگره "رزم فاشیستی" در1920 اعلام میدارد .

"خط ما نباید غرق کردن کشتی بورژوازی باشد بلکه درستتر آنست که ما بجای غرق کشتی به فتح عرشه بپردازیم و آنگاه عوامل انگل ماب را از عرشه بدریا بریزیم ".

این گام موسولینی ریزشهای بسیاری را بدنبال دارد . ازجمله کلیه فوتوریستهای مارینتی از تشکیلات بیرون می روند . درمقابل این ریزش بزرگ از چپ ، چرخش موسولینی به راست ، چشم انداز جذب نیروهای تازه اینبار اما از راست جامعه را در مقابل فاشیستها می گشاید . گامهای بعدی مبنی برآشتی دوباره با سه "ک" معروف یعنی "کینگ ( شاه ) و کاپیتال ( سرمایه) و کلیسا " و حمایت جیوانی جیولیتی
Giovanni Giolitti نخست وزیر وقت از او در انتخابات 15ماه مه 1921 باعث می شود که همراه با 33 نفر دیگر از کادرهای فاشیست به پارلمان وارد شود . این موفقیت به این دلیل بدست می آید که جیولتی کادرهای فاشیست را وارد لیست حکومتی بلوک ملی blocchi nazionali کرده است .

جیولتی از مقتدرترین سیاستمداران تاریخ معاصر ایتالیاست که 9 باردر فاصله سالهای 1892 تا 1921 به سمت نخست وزیری این کشور انتخاب شده و علیرغم افتضاحات مالی بسیار و سوء استفاده گسترده ازقدرت و مقام ، سالیان سال اقتدار و نفوذ خود برصحنه سیاسی ایتالیا را حفظ می کند . این سوء استفاده ازقدرت یکبارحتی در دسامبر1893 تا مرحله استعفاء و فرار او به شارلوتن بورگ هم کشیده می شود . نفوذ او تا آنجا بوده است که ازدوران زمامداری وحاکمیت او برسیاست ایتالیا به مثابه "دوران یا عصرجیولتی" età giolittiana نام برده می شود . عدم موفقیت جیولتی در معتدل کردن فاشیستها و جذب و هضمشان درسیستم که نهایتا پس از دوماه به استعفای او از مقام نخست وزیری در 21 ژوئیه 1921 منجرمی گردد ، پایان "دوران جیولتی" و سرآغاز "دوساله سیاهی" است که با مارش فاشیستها بسوی رم فاتحانه به نتیجه می رسد .

با ورود فاشیستها به پارلمان و بدنبال تصفیه کامل تشکیلات ازعناصرمتمایل به چپ ، درهفتم نوامبر1921 موسولینی تغییرنام رزم فاشیستی به حزب ناسیونال فاشیست ایتالیا (PNF)
Partito Nazionale Fascista را اعلام می کند و بدینترتیب فاشیزم در ایتالیا شکل تشکیلاتی مناسب با محتوای برنامه جدید را پیدا می کند . با بنیانگذاری حزب ، فاشیستها از هیئت یک گروه فشار به یک جریان سیاسی با برنامه مبدل شده و خیز به سوی تصاحب قدرت سیاسی را رسما آغاز می کنند .

استراتژی موسولینی این بود که با افزایش ترورتوسط فاشیستها ازسویی و جلوگیری ازتثبیت یک دولت با ثبات از سوی دیگر، به انتظارروزی بنشیند که خرابی اوضاع صداها برای ضرورت بالا کشیدن یک مرد مقتدر که آرامش و صلح را برای ایتالیا به ارمغان آورد بالا بگیرد . این انتظار چندان بدرازا نمی کشد .

اعتصاب عمومی اول فوریه 1922 که از سوی چپها در واکننش به ترورهای افزایش یابنده انجام می گیرد توسط فاشیستها در هم شکسته می شود . جوخه های فاشیست در فاصله 3 آگوست تا 5 سپتامبر ، شهرهای میلان ، جنوا ، لیورنو ، بوزن و ترینت را به تصرف خود در می آورند . اگرچه در پارما متحمل یک شکست می شوند . با این حال موسولینی زمان را برای نشان دادن خود به مثابه ناجی قدرتمند ایتالیا مناسب می بیند . او همراه با چهل هزارتن از پیراهن سیاهانش "مارش بسوی رم" را آغاز می کند . نخست وزیر لوئیجی فاکتا
Luigi Facta تصمیم می گیرد که با اعلام شرایط ویژه به مقابله با محاصره رم بپردازد. اما پادشاه نه تنها چنین اجازه ای را نمی دهد که با سلب اعتماد ازفاکتا ، موسولینی را مامورتشکیل دولت نیزمی نماید .

روز 30 اکتبر 1922 پیراهن سیاهان وارد رم می شوند . تامین کننده مالی مارش بسوی تصاحب قدرت سیاسی در رم کسی نیست جزمعشوقه یهودی موسولینی "مارگریتا سارفاتی". او نه تنها تامین کننده مالی این حرکت سرنوشت ساز است که از اساس در صف برنامه ریزان اصلی آن نیز قرار دارد . از او در بخش آینده به تفصیل سخن خواهم گفت .

موسولینی پس ازگرفتن فرمان تشکیل دولت از سوی پادشاه ، لیست یک کابینه ائتلافی را به پادشاه می دهد . لیستی که تقریبا همه را البته به غیر از رفقای سوسیالیست دیروز خودش شامل می شود . سوسیالیستها تحت رهبری "جیاکومو ماتئوتی"
Giacomo Matteotti حاضر به همکاری با کسی که اندکی پیش از سوی حزب خائن نامیده شده بود نیستند .

در ژوئیه 1923 موسولینی در کادرموافقت با جیولیتی ، اورلاندو و سالاندرا (نخست وزیران پیشین ایتالیا ) قانونی را از مجلس می گذراند تحت عنوان "قانون آچربو"
Legge Acerbo که برمبنای آن قویترین فراکسیون ( با حداقل 25 درصد آرا ) بطور خودکار از دوسوم کرسیهای مجلس برخوردارخواهد شد. این قانون به لحاظ نظری ابتدا درنوامبر1922، طی مصاحبه ای با میکله بیانچی یکی از اعضای گروه چهارنفره در نشریه مردم ایتالیا کلید خورده بود . بالاخره در 24 نوامبرهمانسال موسولینی موفق به گرفتن اختیارات کامل درزمینه اقتصاد ومدیریت ازمجلس نمایندگان با هدف برقراری نظم می گردد . اگرچه که این اختیارات محدودیت زمانی داشته و تنها تا 31 دسامبر همانسال اعتبار دارد .

با استعفای "دُن استورتسو"
Don Sturzo رهبر کاریسماتیک حزب مردم ایتالیا Partito Popolare Italiano که رابطه چندان خوبی هم با موسولینی ندارد ، او به بهانه "تغییرشرایط" خواستار انتخابات جدید می گردد . در انتخابات 25 ژانویه 1924 ، 4.5 میلیون رای مردم ایتالیا بطرزی کاملا دمکراتیک ! نصیب فاشیستها می شود و بقیه احزاب و تشکلهای دیگر صحنه سیاسی ایتالیا رویهمرفته به حدود 3 میلیون رای قناعت می کنند .

خوشحالی موسولینی چندان بدرازا نمی کشد . در10 ژوئن 1924، "جیاکومو ماتئوتی" رهبرسوسیالیستها و تیزترین منتقد فاشیستها به قتل می رسد . بزودی قاتل او که یک میلیشیای فاشیست است شناسایی و دستگیرمی شود . بدنبال تحقیقاتی که خارج ازحوزه نفوذ دولت جریان می یابد نام بسیاری از اعضای بلندپایه فاشیستها در همکاری و یا آگاهی از موضوع قتل ماتئوتی به میان می آید تا آنجا که موسولینی مجبور به کنارگذاشتن بسیاری از جمله " د بونو" همکار نزدیکش می گردد . رشته تحقیقات تا خود موسولینی هم کشیده می شود و پای او نیز به میان می اید و فضای داخل و خارج ایتالیا برعلیه او می چرخد .

در 27 ژوئیه 1924 ، اپوزیسیون با هدف فشاربر پادشاه در جهت اعلام انحلال مجلس ، عزل و دستگیری موسولینی و فرمان انتخابات جدید ، تصمیم مجادله برانگیزی مبتنی بر خروج و تحریم مجلس می گیرند . اشتباه محاسبه وحشتناکی که برخلاف تصور اپوزیسیون با عدم موضعگیری ویکتور امانوئل دست موسولینی درغیاب آنان را کاملا در پارلمان باز می گذارد .

موسولینی ازاین فضای موجود در پارلمان حداکثر استفاده را کرده و نهایتا در 3 ژانویه 1925 ، آخرین ضربه کاری را بر پیکر اپوزیسیون وارد می کند . او طی یک سخنرانی مسئولیت کلیه عملکرد شبه نظامیانش را راسا به عهده گرفته و به مردم ایتالیا قول می دهد که ظرف 48 ساعت نظم و آرامش را در جامعه برپا دارد . بدنبال آن موج دستگیریهای گسترده صحنه سیاسی ایتالیا را درمی نوردد و نظم فاشیستی برقرار می شود . و اینچنین است که این سخنرانی در آنروز به عنوان آغاز عروج دیکتاتوری فاشیستی وارد تاریخ ایتالیا و اروپا می گردد .

سال 1926 تمامی احزاب ایتالیا ممنوعه اعلام می شوند و یک حزب برسرنوشت ایتالیا حاکم می گردد . در انتخابات 1928 این تنها نامزدهای PNF یعنی حزب ناسیونال فاشیست (Partito Nazionale Fascista) هستند که اجازه شرکت در انتخابات را می یابند . "شورای عالی فاشیستی" Gran Consiglio del Fascismoبه اینهم قناعت نکرده و درهمان سال 1928 ، چارچوبهای قانونی ضروری به منظور پیشبرد تغییرات ساختاری در راستای گذار تمام عیار نظام سیاسی ایتالیا به یک دیکتاتوری فاشیستی را تعبیه کرده و بدینترتیب PNF به عنوان تنها حزب سیاسی ایتالیا و موسولینی به عنوان راس نظام تک حزبی اعلام می گردند . این قانون تا 1943 که با عزل موسولینی توسط همان "شورای عالی فاشیستی" و بازداشت او از اعتبار می افند ، سالهای سال مقدرات ایتالیا را رقم می زند .

در1932 پس ازپایان پروسه قانونی ! تغییرات ساختاری درنظام سیاسی که از بالا تا پایین سیستم را درهم میپیچد ، نهایتا موسولینی بیانیه زیربنایی "روح فاشیسم" را منتشر می کند . این روح دهشتزا تا 24 ژوییه 1943 که PNF منحل می شود سراسر ایتالیا را در خود می پیچد . سه روز بعد در 27 ژوییه PNF رسما ممنوعه اعلام می شود .

رابطه هیتلر با موسولینی

یکسال بعد با روی کار آمدن آدولف هیتلردر آلمان ، تعادل قدرت در اروپا به نفع توتالیتاریسم راست برهم می خورد . این اما به هیچوجه به معنای هم خطی و نزدیکی دو نماینده عمده راست توتالیتاریستی در اروپا یعنی دو حزب ناسیونال فاشیست و ناسیونال سوسیالیست نیست .

اولین دیدار موسولینی با هیتلر در 1933 در ونیزهم کمکی به رسیدن دو حزب به سطح توافقات استراتژیک نمی کند . توافقات استراتژیک بکنار، پس ازاین دیدار معاون وزارت امورخارجه وقت آلمان ارنست فون وایتسکر ، به یکی ازمقامات سوئیسی محرمانه می گوید حتی "نمی شود پیش بینی کرد که بین این دونفر همکاری نزدیکی نیزممکن گردد" .
نگاه موسولینی به رهبری و سیاستهای حزب نازی در آغاز ، نگاهی است انتقادی و با حفظ فاصله و در برخی موارد حتی خصمانه . نزدیکی موسولینی و فاشیزم نوع ایتالیایی به نازیسم آلمانی ، بیش از آنکه دلایل ایدئولوژیک داشته باشد ناشی از الزامات تعادل قوای سیاسی آنروز بوده است و بس . یعنی اگر قدرت آلمان نازی در سالهای پایانی دهه سی ، معادله کلاسیک قدرت در اروپا را درهم نمی ریخت ، بی تردید جای ایتالیای موسولینی درمیان سرمایه داری غرب بود و نه در کنار ناسیونال سوسیالیستها . تضاد میان دمکراسی بورژوایی حاکم برجوامع سرمایه داری کلاسیک با موسولینی اگر کمتر از تضاد او با ناسیونال سوسیالیزم نباشد ، حتما بیشتر نیست . برای موسولینی کمال مطلوب همواره آن بوده است که دنیای آنروز ، ایتالیای فاشیست تحت رهبری او را به مثابه یک قدرت منطقه ای در اروپا و شمال آفریقا برسمیت بشناسد . او نه در اندیشه تبدیل شدن به یک ابرقدرت جهانی است و نه اگرهم باشد اساسا در قد و اندازه چنین مطالباتی هست .

مهمترین اختلاف نظری میان دو دیکتاتور درتشخیص دشمن است . برخلاف هیتلرکه سرمایه یهود را دشمن شماره یک خود معرفی کرده و انگشتش را به سمت وال استریت نشانه رفته است ، موسولینی از اساس هیچ تضادی با سرمایه بطورعام و سرمایه یهود بطورخاص ندارد. بگذریم ازآنکه گوشه نه چندان ناچیزی از حزب او نیز برروی شانه های اکثریت قریب به اتفاق یهودیان ایتالیا و سرمایه های غیرمتمرکز آنان بناگردیده است. دربخش بعدی به این جنبه از تاریخ PNF بیشترخواهم پرداخت.

آدولف هیتلر در واکنش به اعتراضات مداوم چروتی سفیر موسولینی در آلمان که بارها بنام او از پیشوا می خواهد که رفتارش را با یهودیان نرمتر کند ، پاسخ می دهد که ایل دوچه هنور مافیای یهود را آنگونه که او " طی سالیان دراز ، از هر لحاظ و از هر زاویه " شناخته و مورد بررسی قرار داده است نمی شناسد .

او که خود نیز درآغاز برخلاف تبلیغات مدیای یهود هیچ ضدیتی با یهودیان ندارد ، اویی که پزشک عزیزترین کسانش یعنی مادرش دکتر بلوخ یهودی است ، او که از اتفاق ! هميشه مشتريان دائمی و پر و پا قرص نقاشی هایش ، امثال ياکوب آلتنبرگ یهودی هستند . اویی که کتابهای ادوارد فوکس یهودی را می خواند و آنها را علنا درکتابخانه اش در کنار کتابهای فروید یهودی نگه می دارد . او که مدتها مستاجر ارلانگر یهودی بوده و خلاصه اویی که اساسا با حمایت فعال تشکیلات فراماسونری توله و حمایت مالی بخشی ازهمین سرمایه یهود و صهیونیزم بین الملل به سمت تصاحب قدرت سیاسی خیزبرداشته است و بقول خودش در" طول سالیان دراز و از هر لحاظ و از هر زاویه " با قدرت و کارکردهای سرمایه متمرکز یهود و انگشتان دراز آن در تشکیلات قدرتمند فراماسونری جهانی از سویی و جنبش کارگری و انترناسیونال سوم از سوی دیگر سر و کار داشته ، در نهایت به این قناعت رسیده است که در مقابل یهودیت سازمانیافته بین المللی که راس آن در وال استریت نشسته و با کودتای اقتصادی 1929 ، افسار حاکمیت آمریکا را نیز به تمام و کمال بدست گرفته است ، دو راه بیشتر موجود نیست . یا تسلیم و انقیاد و یا دشمنی و جنگ .

موسولینی اما در دنیای دیگری سیر می کند . میان او و هیتلر یک دنیا تفاوت موجود است . همانگونه که میان فاشیزم او و ناسیونال سوسیالیزم آلمانی . موسولینی همانگونه که گفتم اصلا هیچ مشکلی با سرمایه کلان ندارد چه رسد به سرمایه یهود و وال استریت . او اصلا در آغاز منافع خود را بیشتردر نزدیکی به دمکراسیهای غربی می بیند تا ناسیونال سوسیالیزم هیتلری . در عمل هم تا مقطع سال 1936 که معادله قدرت در اروپا برهم می خورد ، در هرکجا در مقابل آلمان و در کنار سرمایه داری غرب است . او حتی خروج آلمان ازجامعه ملل در 14 اکتبر 1933 را هم برنمی تابد . سفیر آلمان در ایتالیا در تلگرافش به وزارت خارجه آلمان اطلاع می دهد که موسولینی ازاین اقدام سخت برآشفته شده و آنرا فوق العاده تقبیح کرده است.

مهمترازهمه ، در کنار اختلاف بر سر تیرول جنوبی که ایتالیا بر آن ادعای ارضی دارد ، بزرگترین مسئله مورد اختلاف میان موسولینی و آلمان نازی مسئله اتریش است . موسولینی خود را قدرت حافظ اتریش و مخالف سرسخت نفوذ آلمان بر آن کشور می داند و هیتلراگرچه درآغاز و منجمله دردیدار ونیز ، برای جذب موسولینی قول داده که به استقلال اتریش احترام بگذارد و با ادعای ارضی ایتالیا برتیرول جنوبی مخالفت نکند ، اما واضح است که قاطعانه بدنبال ضمیمه کردن اتریش به خاک آلمان است. این مقوله آنچنان حساس است که روابط دو کشور را یکبار در 1934 و در جریان قتل ذلفوس در وین به پایین ترین سطح خود می رساند تا آنجا که می توان از لفظ خصمانه نیز در این رابطه استفاده برد .

موضوع ازاین قرار بود که در 25 ژوئیه 1934 ، یک گروه ضربت 150 نفره از نازیهای محلی اتریش با لباس ارتشی به درون کاخ صدارت عظمی در میدان بال هاوس در وین می ریزند . با اینکه عملیات از پیش لو رفته و اکثر وزرای کابینه موفق به فرار می شوند با اینحال نیروی ضربت نازیها موفق می شود که انگلبرت دلفوس
Engelbert Dollfuß صدراعظم مستبد ضد نازی اتریش را بقتل برساند .

موسولینی که از این واقعه بشدت سرخورده و خشمگین است ، یک لشکر کامل خود را به برنرپاس در مرز اتریش و ایتالیا اعزام می دارد و طی تلگرافی به معاون صدراعظم اتریش شاهزاده ارنست اشتارمبرگ Ernst Rüdiger Starhemberg می نویسد که ایتالیا برای استقلال اتریش خواهد جنگید . او به اینهم قناعت نکرده و شخصا به وین می رود . اشتارمبرگ در کتاب خود بنام "میان هیتلر و موسولینی" به سخنرانی غرای ایل دوچه برعلیه هیتلر و آلمان اشاره دارد که لبریز از خشم و نفرت است . ایل دوچه علنا گفته بود که هیتلر قاتل دلفوس است . حتی او را بزهکار نامیده بود و مسئول اصلی جنایت مذکور .

به ادعای اشتارمبرگ ، موسولینی ولینعمت آینده خود را یک "فاسدالاخلاق جنسی ، یک دیوانه خطرناک" توصیف کرده و مرام
نازیسم را "انقلاب طوایف و ایلات ژرمنیک درجنگلهای بدوی وعاری ازتمدن عهد باستان برعلیه تمدن درخشان رومی" نامیده بود . او ابرازامیدواری کرده است که قتل دلفوس بتواند بالاخره قدرتهای بزرگ را نسبت به خطر آلمان آگاه کرده و یک اتحاد گسترده برعلیه هیتلر بوجود بیاورد . درکنگره حزب نازی در سپتامبر1934 هم بر خلاف معمول جای هیئت ایتالیا خالی است . موسولینی به اینهم بسنده نمی کند و یکسال بعد یعنی سال 1935، دركنفرانس استرزا نیزعلمدارايجاد يك جبهه‌ ضدهيتلری همراه با پیرلاوال و رمزی مک دونالد نخست وزیران وقت فرانسه و انگلستان در راستای دفاع از استقلال اتريش می گردد .
خشم و نفرت موسولینی ازهیتلر و آلمان درآغاز تا بدان پایه است که آنرا علنا درهرکجا نیزبیان می کند . او به هنگام افتتاح پنجمین نمایشگاه خاورزمین
fiera del levante علنا به تحقیر آلمان ودکترین نازیها پرداخته وازفراز یک تانک ارتشی خطاب به جمعیت ازجهالت و بربریت ژرمنها در روزگار شکوفایی سزار وبی نیازی ایتالیا نسبت به تعالیم آنسوی آلپ سخن می راند .

پروسه نزدیکی اجباری او به آلمان تنها زمانی است كه جامعه‌ ملل تجاوز ايتاليا درسوم اکتبر 1935به اتيوپی را قاطعانه محكوم می کند و بزیر بار ادعای ارضی او بر اتیوپی نمی رود . در اینجاست که وی در تعادل قوای موجود چاره ای جز پیوستن به جبهه‌ آلمان هيتلری ندارد . آدولف هیتلر تنها کسی است که ایزولاسیون ایل دوچه را می شکند و از اوعلنا حمایت می کند .

شروع جنگهای داخلی اسپانیا درهمین مقطع زمانی و دخالت فعال آلمان و ایتالیا در این جنگها نیز مزید برعلت می شود . دراواخر فوریه 1936 جبهه خلق
Frente Popular به رهبری مانوئل آزانا انتخابات اسپانیا را می برد . دوماه بعد در فرانسه تشکیلاتی به همان نام برهبری یک یهودی بنام "لئون بلوم" Léon Blum شکل می گیرد .

لئون بلوم یکی از سیاستمدارن با نفوذ پیش و پس از جنگ دوم است . او که بارها به مقام نخست وزیری فرانسه دست می یابد اولین نخست وزیر سوسیالیست تاریخ معاصرفرانسه و اولین یهودی علنی فرانسوی در این موضع می باشد. مورد بلوم یکی از موارد قابل تعمق تاریخ جنگ دوم است . او که نامش با نام جبهه خلق در فرانسه تداعی می شود ، بدنبال پیروزی همزمان جبهه مذکور در فرانسه با پیروزی انتخاباتی جبهه همنامش در اسپانیا ، برای اولین بار در سوم ماه مه 1936 نخست وزیر می شود ، پس از یک شراکت در دولت بعدی در موضع معاون نخست وزیر در 1937 و یک انتخاب دوباره در 1938 به عنوان نخست وزیر ، با تهاجم آلمان به فرانسه و تشکیل دولت ویشی ، توسط دولت مربوطه دستگیر و نهایتا در پنجم آپریل 1943 همراه با "ادوارد دالادیه"
Édouard Daladier یکی دیگراز نخست وزیران اسبق فرانسه تحویل آلمان نازی می شوند .

حیرت انگیز است که دولتی که ظاهرا شش میلیون یهودی را زنده زنده روانه کوره های آدم سوزی کرده است ، این جناب را که هم یهودی است و هم سوسیالیست و هم فرانسوی یعنی از سه جهت دشمن به حساب می آید زنده می گذارد . درست تا بهار 1945که متفقین از شرق وغرب خاک آلمان را تسخیرمی کنند و بنا به تاریخ رسمی ، نازیها سرعت ماشین کشتاردراردوگاه ها را هر روز بالا و بالاتر می برند ، به ناگهان نیروی اس ـ اس دستورمیابد تا لئون بلوم را همراه با 139 شخصیت معروف دیگر از اردوگاه داخائو به تیرول جنوبی منتقل کنند . درآنجا هم بجای آنکه ترتیبشان داده شود در24 آپریل 1945 ، یک سروان ارتش رایش بنام ویکارد فون آلونزلبن
Wichard von Alvensleben با گروهان تحت فرماندهیش محافظان اس ـ اس را مجبورمی کند همگی آنان را رها کرده و چند روز بعد هم با ورود نیروهای آزادیبخش آمریکایی تحویل آنان داده می شوند . انگار که زور نازیها تنها به توده های یهود می رسیده و با صاحبان زر و زور دشمنی چندانی نداشته اند !

لئون بلوم صحیح و سالم به فرانسه برده می شود و سال بعد برای سومین بار می شود نخست وزیر . نهایتا هم تنها با مرگ نابهنگامش در30 مارس 1950 مجبور به ترک صحنه سیاست فرانسه می گردد .



Léon Blum
Engelbert Dollfuß Giovanni Giolitti

بهرتقدیراز 1936 به بعد پروسه نزدیکی موسولینی به آلمان کلید می خورد . درهمان سال او با اعلام محور برلین ـ رم برمقوله اتحاد با آلمان صحه می گذارد و یکسال بعد در 1937 نیز با بیرون آمدن از جامعه ملل و پیوستن به اتحاد ضد کمینترن میان آلمان و ژاپن گام تعیین کننده دیگری دراین راستا برمی دارد .

موسولینی اما تا آخرین لحظه درمقابل خلع ید ازیهودیت و فشاربریهودیان ایتالیا مقاومت می کند. این تنها سرمایه یهود نیست که هنوزازقدرت بسیاری درایتالیا برخوردار است. اکثریت عظیم یهودیان ایتالیا با افتخاریا عضوحزب ناسیونال فاشیست موسولینی هستند و یا هوادار پروپا قرص آن .

نهایتا درسال 1938 و در اوج قدرت هیتلر است که موسولینی با فشار آلمان مجبور می شود که موضع خود را در رابطه با "مسئله یهود" درایتالیا مشخص نماید . اعلام قوانین نژادی دراین کشور حلقه محاصره گرداگرد یهودیان اروپا را تنگترمی کند .


بیژن نیابتی ، 14 آذر 1390

Wednesday, October 19, 2011

بازي خطرناک - بيژن نيابتي-

بيژن نيابتی bijanniabati@hotmail.com



يادداشت سياسي




بازی خطرناک

سه شنبه این هفته وزارت دادگستری آمریکا با ارائه یک سناریوی سخیف ، پرده از"توطئه" ترور سفیرعربستان توسط اعضای نیروی قدس سپاه پاسداران بر می دارد توطئه ای که البته توسط طرف آمریکایی خنثی گردیده است . این دومین بار پس از 11 سپتامبر 2001 است که اتهام انجام ترور درایالات متحده از سوی یک نیروی خارجی توسط دولت آمریکا مطرح و در ابعاد گسترده ای "رسانه ای" می گردد . تردیدی در توطئه آمیزبودن این اقدام به ترور نیست . آنچه که محل تردید است ماهیت طرف توطئه گر است . درست مثل توطئه11سپتامبر کذایی !

با اینحال همانگونه که در مورد 11 سپتامبر صادق بود اینبارهم نفس درستی و غلطی و میزان سخافت سناریوی اخیر اصلا چیزمهمی نیست . مهم تبعات اجتناب ناپذیر سناریویی است که روز سه شنبه توسط دستگاه قضایی آمریکا کلید خورده و شخص باراک اوباما هم در کنفرانس مطبوعاتی متعاقب با تایید صد در صد آن ، سرنوشت سیاسی خود را به سناریوی مربوطه گره زده است .

مهم نیست که " به گزارش شبکه خبری ای ‌بی‌ سی ، رابرت بر، کار‌شناس سابق سازمان سیا می‌گوید : جزئیات این طرح تروریستی با اقدامات و روش‌های ایران هیچ شباهتی ندارد و هیچ دلیلی وجود ندارد که ثابت کند حکومت ایران در این اقدام مشارکت داشته است . رابرت بر می‌افزاید که اگر حکومت ایران می‌خواست چنین کاری بکند به سراغ باندهای قاچاق مواد مخدرمکزیکی نمی‌رفت یا پول را مستقیما به حساب بانک‌های آمریکایی واریز نمی‌کرد . این کار‌شناس امنیتی همچنبن میگوید ‌: من رفتار امنیتی حکومت ایران را طی سی سال گذشته زیرنظر داشته‌ام ؛ آنها همیشه خیلی محتاط ‌تر از این عمل می‌کنند . آنها همیشه برای اجرای عملیات خود از یک گروه وابسته و واسطه استفاده می‌کنند . او به دولت باراک اوباما هشدار می دهد که از متهم کردن ایران به دست داشتن در توطئه مربوط به ترورسفیرعربستان صرفنظر کند، چون این گونه موضعگیریها ممکن است به آتش جنگی مهارنشدنی دامن بزند".

مهم نیست که دوستان و آشنایان ایرانی و آمریکایی مهره محوری سناریو، منصور ارباب سیار همگی او را دلالی خوشگذران ، حواس پرت ، شرابخوار و ناموفق در معاملات اتوموبیلهای دست دوم بدانند . مهم نیست که بدانیم جمهوری اسلامی در هر کاری که عقب باشد در همین یک زمینه یعنی ترور، یک سر و گردن از بقیه بلندتر بوده و شانه به شانه "دولت حرامزاده " در خط مقدم تروریزم دولتی رژه می رود . مهم نیست که سخن از رژیمی به میان است که سی سال متوالی دست اندرکار دهها وصدها ترور موفق و بسا پیچیده تر از این در جای جای جهان بوده و کمنر دم به تله داده و بیشتر تجربه اندوخته است . مهم نیست که سه طرف سناریو بجز دلال بخت برگشته مربوطه یکی به اصطلاح نفوذی سازمان اطلاعات آمریکا در باند قاچاق مواد مخدر است که دولت ابله ! جمهوری اسلامی و یا جناحی ! از آن مستقیما و بی پرس و جو از میان همه پیغمبران عدل بسراغ جرجیس رفته و با همین یکی تماس گرفته و خلاصه سومی هم یک فرمانده عضو نیروی تروریستی قدس در ایران و غیرقابل دسترس است که شخصا روی خط تلفن اسرار مگو را با دست و دل بازی تمام بر روی دایره ریخته است. جل الخالق ! انگار که همه دست بدست هم داده اند تا این ترور اصلا صورت نگیرد !

آری اینها همه نه مهمند و نه مسئله من ! برای من اما این خیلی مهم است که جو بایدن معاون رئیس جمهوری آمریکا یکروز بعد یعنی چهارشنبه می گوید حکومت ایران باید پاسخگوی اقدامات خود باشد. مهم است که سناتور دیان فاینستاین، رئیس کمیته اطلاعاتی مجلس سنا پس از دیدار با مقام های ارشد سی آی ای و پلیس فدرال آمریکا به خبرنگاران می گوید که شکی دردست داشتن نیروی قدس سپاه پاسداران دراین توطئه ندارد و اینکه ایران و آمریکا به سمت برخورد پیش می روند .

مهم است که باراک اوباما با اطمینان بگوید محال است دولت آمریکا بدون در دست داشتن مدارک مستدل و مستحکم چنین اتهامی را مطرح کند ( درست مثل مدارک مستدل و مستحکم اتهام همدستی با القاعده و تولید سلاحهای کشتار جمعی توسط رژیم سابق عراق ) . همینطورمهم است تهاجم همزمان اروپا و آمریکا و سازمان انرژی اتمی و قس علی هذا علیه جمهوری اسلامی که بقول هیلاری کلینتون، وزیر امورخارجه آمریکا که این توطئه را بیانگر "افزایش خطرناک تحرکات ایران برای حمایت ازتروریسم عنوان کرده است" می بایستی "اقدام هماهنگ بین المللی علیه ایران" را نیزبصورتی تصاعدی افزایش دهد.
نقطه عطف

هرچه که باشد به باور من این یک "نقطه عطف" است . پایان یک مرحله و آغاز یک دوران جدید است . اوباما برآیند سیاست شکست خورده و به گل نشسته نئوکانها در رابطه با ضرورت استقاده از عنصر نظامی در راستای تغییرنظامهای دیکتاتوری غیروابسته در خاورمیانه بزرگ بود . حالا این سناریو برآیند آخرین پرده سیاست شکست خورده خود او در رابطه با تصورموهوم بشکست کشانیدن رژیم جمهوری اسلامی با اتکاء صرف به فشارهای سیاسی و اقتصادی و تهدید و تطمیع برسرمیزمذاکره بدون دادن "تضمین امنیتی" به رژیم مربوطه است .

تصوراو این بود و هنوزهم هست که می توان از طریق فشارهای سیاسی و اقتصادی رژیم جمهوری اسلامی را وادار به عقب نشینی کرد و ازسوی دیگر با ادعای تمایل آمریکا به مذاکره و دیالوگ مسالمت جویانه با رژیم مذکور وجهه مخدوش شده ایالات متحده در انظار جهانیان را ترمیم و برعلیه جمهوری اسلامی در سطح شورای امنیت به اجماع رسید .

آری ! سناریوی بالا آخرین تیر ترکش اوباما در راستای تحقق سیاست غیرعاقلانه فوق پیش از ورود به مبارزات انتخاباتی پیش رو می باشد . سیاستی که همچون جنینی است که پیش از بدنیا آمدن مرده است و مادری که آخرین نفری است که مرگ جنین را باور می کند . انتظار تحمیل "تغییررفتار" یک رژیم غیرمتعارف و مصمم به حفظ قدرت بدون دادن تضمین امنیتی به آن بر سر میز مذاکره و بدون استفاده از زور ، همانقدر ساده لوحانه بود که خوابیدن غیرمسلح درمیان گرگها بدون سیرکردن شکمشان .

اما این گزینه گشاده ای است که می توان آنرا تا طرح در شورای امنیت سازمان ملل نیزبازکرد و هدف نیز همین است . مخاطبهای این سناریو دولتهای چین و روسیه هستند . آمریکاییها می خواهند که با بردن موضوع اقدام به ترورسفیرعربستان در خاک خود به شورای امنیت دست روسیه و چین را برای استفاده از حق وتو ببندند . در حقوق ملل دو مسئله بسیار مهم و غیر قابل اغماض است . تجاوز به حیطه امنیتی دیپلماتیک یکی از این دوتاست .

اگراین سیاست شکست بخورد ، هیچ گزینه دیگری برای اوباما در مقابل تهاجم نئوکانها و حزب محافظه کار جز گزینه نظامی علیه ایران وجود ندارد . اگرچه که در شرایط کنونی ورود آمریکا به یک رویارویی نظامی جدید با عواقب بکلی غیرقابل پیش بینی آخرین چیزی است که به مخیله دستگاه سیاست خارجی آمریکا خطور می کند .

این البته فرصتی بس ذیقیمت برای اپوزیسیون جمهوری اسلامی است . با اینحال یک چیز را نمی باید فراموش کرد . تهدید موجود تنها متوجه رژیم و اعوان و انصارش نیست . تا پیش ازتعیین تکلیف "معضل آلترناتیو" جمهوری اسلامی نمی توان به صراحت سخن از"فرصت" گفت . تنها با مشخص شدن و به رسمیت شناخته شدن " آلترناتیو دمکراتیک" رژیم ایران توسط آکتورهای مداخله گر جهانی است که می توان "تهدید" موجود را تبدیل به "فرصت" کرد . درغیراینصورت بازی کلید خورده کذایی توسط دولت آمریکا ، تبدیل به یک بازی خطرناک و غیرقابل کنترلی خواهد شد که تبعات آن اساسا از پیش قابل گمانه زدن نخواهد بود و نه فقط دامن رژیم که بیش از آن دامن ایران و آینده سیاسی و مدنی آنرا خواهد آلود .


بیژن نیابتی ، 26 مهر 1390