Thursday, August 18, 2011

اوج گیری"نبرد آلترناتیوها" بر سر لیست تروریستی- بيژن نيابتي


بيژن نيابتی




26 مرداد 1390

یادداشت سیاسی



اوج گیری"نبرد آلترناتیوها" بر سر لیست تروریستی

روزهای تعیین تکلیف لیست تروریستی کذایی وزارت خارجه آمریکا در رابطه با سازمان مجاهدین خلق ایران به شماره افتاده است . اعلام موضع وزارتخانه مربوطه ماه ها پیش می بایست صورت می گرفت اما تا آنجایی که ممکن بود و ممکن هست این نمایش تا کنون ادامه یافته است . جدای اینکه این برای اولین بار در تاریخ لیست گذاری " تروریستها" ! است که یک جریان متهم به تروریسم به ضرب زور قوه قضاییه و بسیج قوه مقننه و اعمال انواع و اقسام فشارهای سیاسی و مطبوعاتی و تبلیغاتی دردنیای موسوم به آزاد می خواهد که دست وبالش را از زنجیر لیست مذکور رها کند ، با اینحال در رابطه با مجاهدین مدار لیست گذاری نه در رابطه با تروریست بودن و یا نبودن آنها که اساسا درارتباط با آلترناتیو بودن یا نبودن آنهاست که بسته می شود و نه هیچ چیز دیگر ! تفاوت میان لیست اروپا با لیست آمریکا هم جز این نیست .

بیرون آمدن مجاهدین از لیست آمریکا بی هیچ بروبرگردی به معنی اعلام رسمی سیاست "رژیم چنج" در ایران و به رسمیت شناختن تلویحی مجاهدین به مثابه یگانه نیروی پیش برنده این سیاست توسط یک طرف معادله ژئوپلیتیک در منطقه خاورمیانه بزرگ یعنی ایالات متحده آمریکاست .

این دررابطه با اتحادیه اروپا و لیست گذاری آنها صدق نمی کرد . چرا که اروپا با تمامی وزنه سیاسی و اقتصادی و حضور نظامی در منطقه مذکور اما "طرف ژئوپلیتیک" نبوده و نیست. اروپا هیچگاه بدنبال "تغییررژیم" در ایران نبوده و نیست . و خلاصه اینکه اروپا پس از جنگ جهانی دوم دیگر هیچگاه عنصرتعیین کننده در معادلات جهانی نبوده و نیست .

آری راز و رمز بدرازا کشیده شدن شعبده لیست گذاری مجاهدین ، درماندگی ایالات متحده در رابطه با مقوله آلترناتیو رژیم جمهوری اسلامی بوده وهست . گره لیست ، گره آلترناتیو است و دیگرهیچ . بواقع هیچ ! اینرا هم مقامات وزارت خارجه مربوطه می دانند وهم هردوجناح غالب ومغلوب در رژیم جمهوری اسلامی وبه اضعاف، لابی نفرت انگیزشان در ایالات متحده آمریکا . کافی است که نگاهی به ادعاهای برخی مقامات وزارت خارجه در دفاع از ادامه لیست گذاری و نامه نگاری رذیلانه لابی رژیم با وزارتخانه مربوطه و موضعگیری نهایی ننگین نامه "کلمه" در این رابطه بیاندازیم . در این موضعگیریها اشاره به هم چیز می شود الا بحث اصلی یعنی تروریست بودن مجاهدین !

گفته می شود که مجاهدین در ایران "پایگاه سیاسی" ندارند . از هیچگونه "حمایت اصیلی" در میان ایرانیان برخوردار نیستند . فرقه سیاسی هستند . دمکراتیک نیستند . با صدام حسین همکاری کرده اند . منفور هستند . اپوزیسیون "اصلی" نیستند ! کلمات میان گیومه ها تماما از دونامه کدیور ـ صدری و بیانیه مشترک37 نفر از اعضای لابی رژیم در رابطه با " ابراز نگرانی شان" از" احتمال بالقوه خارج شدن نام سازمان مجاهدین از لیست سازمانهای تروریستی " به عاریت گرفته شده است .

اینکه ادعاهای مربوطه بر فرض صحت داشتن هم چه ربطی به مقوله تروریست بودن یا نبودن این سازمان دارد را کسی توضیح نمی دهد . معلوم است که اصل دعوای جناح مغلوب رژیم جمهوری اسلامی با مجاهدین از اساس هم این نبوده و حالا هم این نیست . دعوا برسرچیز دیگریست که از قضا درهردو نامه بوضوح بدانها اشاره شده است .

اصل دعوا

در نامه کدیور ـ صدری صراحتا آمده است که

" ...... در این میان گروهی در میان ایرانیان خارج از کشور سعی کرده اند که کرسی رهبری جنبش دموکراسی خواهی مردم را به خود اختصاص دهند و این موجب نگرانی رهبران جنبش سبز شده است. میر حسین موسوی در آخرین بیانیه ای که قبل از حصر خانگی صادر کرده است در مورد "موج سوارانی" که می خواهند از نمد این جنبش کلاهی برای خود بسازند هشدار داده است. نمونه کامل چنین گروهی "سازمان مجاهدین خلق ایران" است که توسط دولت آمریکا بعنوان یک سازمان تروریستی شناخته شده است. "

نامه کدیور ـ صدری ، ۸ فروردین ۱۳۹۰

پس دعوای اصلی برسر "کرسی رهبری " یا بعبارت بهتر "هژمونی جنبش" است . یعنی اگرمجاهدین دراین زمینه کمی ! حاضربه همراهی بودند "بقیه مسائل" ! دیگر ارزش بحث کردن نداشت . ولی بدبختانه لجن سبز با جریان توتالیتری روبرو هست که حاضر است سر بدهد و هژمونی نه ! بیچاره ها نمی دانند که اگرقرار بر ساخت و پاخت می بود که سی سال پیش تضاد با امام ملعونشان هرگز به تعارض کشیده نمی شد .

آری دعوای اصلی بر سرهژمونی جنبش و در ارتباط با شناسایی آلترناتیو جمهوری اسلامی و از آنهم مهمترعواقب و الزامات مترتب بر آن از منظر جناح مغلوب رژیم است . این عواقب را هم بوضوح کدیور و شرکاء تذکر داده اند . نگاه کنید :

1
" .... رهبران اپوزیسیون مانند میر حسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی بلافاصله عکس العمل نشان دادند . زهرا رهنورد به تندی گفت : "جنبش سبز مردمی، زنده و پویاست و دیوار بین خود و مجاهدین را حفظ میکند." رهبران اپوزیسیون در ایران دلایل خوبی برای ساختن و حفظ این دیوار دارند. آنها مجاهدین خلق را سازمانی تلقی میکنند که میخواهد از تنش بین ایران و آمریکا استفاده کند تا خود را از لیست تروریستها خارج نموده به این وسیله منابع مالی آمریکا را به خود تخصیص داده از این طریق به نسخه ایرانی سازمان "کنگره ملی عراق" احمد چلبی تبدیل شود . "
همان نامه
خوب مبارک است . منابع مالی آمریکا حق ! جنبش دمکراتیک ، مستقل و متکی به توده های میلیونی ایرانی سبز است ونه توتالیترهای وابسته منفور ملت ایران . آیا از این بهتر میتوان تعفن لجن سبز را به مشام هرآنکسی که از حس بویایی اندکی هم برخوردار است رساند ؟ آیا حالا برای آنهایی که دو سال پیش و در آغاز حضور عنصر اجتماعی در خیابان و عروج جنبش سبز، مرزبندی قاطعانه من با رهبری و کادرهای این جنبش کذایی و ( نه بدنه اجتماعی آن) را تضعیف جنبش می دانستند ، روشن شده است که با چه جانورانی سر و کار دارند ؟

تریتا پارسی ، سرکرده مشکوک لابی رژیم در مقاله ای تحت عنوان " تروریست های محبوب واشنتگن " یکی ازعواقب محتمل بیرون آمدن مجاهدین از لیست تروریستی را این چنین فرموله می کند :

"به نظر می‌رسد که تمایل به خارج کردن این گروه از فهرست گروه‌های تروریستی ناشی از گرایش آمریکا به حمله نظامی علیه ایران است. در حالی که تحریم‌ها و دیپلماسی هیچکدام نتوانسته نتیجه مطلوبی در مسئله هسته‌ای ایران به بار آورد ، عده‌ای در واشنگتن تلاش خود را تشدید کرده‌اند تا از مجاهدین خلق استفاده کنند وعملیات تروریستی و مخربی را در داخل ایران شکل دهند ".

عجب ! پس آمریکای اوباما نیز "گرایش به حمله نظامی" علیه ایران دارد. خوب تا اینجا باید دیگر پازل ما تکمیل شده باشد . بیرون آمدن مجاهدین از لیست تروریستی درآمریکا ( حداقل از منظر مثلث رژیم ، لابی رژیم در آمریکا و لجن سبز) یعنی حل و فصل مسئله خطیر آلترناتیو رژیم ایران بر زمینه سیاست هنوز اعلام نشده ولی واقعی" رژیم چنج" و به تبع آن بالا آمدن گزینه پیشنهادی مجاهدین موسوم به "راه حل سوم " در کفه تعادل قوای داخلی و بین المللی که البته کل معادلات را چه در رابطه با ایران و چه در رابطه با اشرف برهم خواهد زد .

یعنی اینکه برخلاف سوت در تاریکی اضداد مجاهدین مبنی بر اینکه بودن و یا نبودن این سازمان در لیست تفاوتی نمیکند ، تا آنجا که به مثلث ضدانقلابی بالا برمیگردد ظاهرا خیلی هم تفاوت می کند . آنقدر تفاوت می کند که هم مجاهدین تمام هم و غمشان را دراین راستا گذاشته اند و هم اپوزیسیون نمایان سبز را وادار کرده که تعارفات دمکراتیک را بکناری گذاشته و شلاقی را که تا همین یکی دو دهه پیش مستمرا بر گرده مجاهدین در زندان و خیابان وارد می آوردند ، دوباره از پستوهایشان بیرون بکشند و نقاب از چهره بردارند .

تا آنجا که بالاخره این ارگان نخست وزیر محبوب امام است که "حرف آخر" را در معرفی ماهیت واقعی خود بالا می آورد . با همان ادبیات آخوندی و با همان نفرت ارتجاعی و ضد انسانی خمینی گونه و با همان آرم مورد استفاده وزارت اطلاعات :

" سازمان مجاهدین خلق نماد خشونت و دشمنی ، و نماد وابستگی و تکیه برقدرت‌های بیگانه و درنتیجه نامشروع است و یادآور تلخ‌ترین خیانت‌ها هست. و امروز که ملت ایران ، سرمشق مبارزه ی مسالمت آمیز و ضد استبدادی و نماد استقلال و استغنای ملتها است پیوند با خشونت و وابستگی را نمی پذیرد و حمایت هیج دولتی را از خشونت و وابستگی برنمی تابد . "

و خلاصه اینکه :

" .... به پیروی از همراه بزرگ جنبش سبز، سازمان مجاهدین خلق را همچنان منافقینی می‌دانیم که با خیانت‌ها و جنایت‌های خود مرده‌اند » .

فکر می کنم که تمامیت "جنبش سرخ" یک تشکر خالصانه به یاران امام سابق در پایین آوردن ماسکشان بدهکارند . بدنه "جنبش سبز" باید دیر یا زود تصمیم بگیرند . درجازدن درعصرطلایی ! امام تازیانه و دار یا خیز بسوی اینده با گذار از کل نظام و عناصرمرتجع و جنایتکارش چه غالب و در حاکمیت و چه مغلوب و در حسرت حاکمیت .


بیژن نیابتی ، 26 مرداد 1390
http://bijaneniabati.blogspot.com/

Thursday, May 12, 2011

سال زیبا - بخش دوم ، معضل ایران

سال زیبا


بیژن نیابتی ، 22 اردیبهشت 1390

بخش دوم : معضل ایران

ویژگی اخص قیامها در منطقه خاورمیانه بزرگ این است که توده ها در خیابان حضور دارند اما حضور یک اپوزیسیون سازمانیافته در پیشاپیش قیام محسوس نیست . به عبارت بهتر و در کادر اصطلاحات قدیم شرایط عینی برای ارتقاء قیامها به انقلاب در ایده آل ترین وجه خود موجود است . اما شرایط ذهنی و عنصررهبری کننده درصحنه حاضر نیست . یعنی از اساس آلترناتیو ، وجود خارجی ندارد . یعنی باید ابتدا به ساکن و تازه درجریان قیام به آماده سازی " آلترناتیو مطلوب" پرداخت . پس تا آنجا که به "طرح خاورمیانه بزرگ" برمیگردد اوضاع ، جدای از بالا بودن ریسک غیرقابل کنترل بودن "عنصراجتماعی" ، درمجموع بر وفق مراد است . یعنی عجالتا تهدید انقلاب اجتماعی وجود ندارد . این همان پاسخ راهگشایی است به آن پرسش کلیدی معروف دررابطه با اولین قیام موفق درشمال آفریقا که برای بسیاری درایران مطرح بوده و هست . اینکه چرا " تونس" تونس . ولی "ایران" نه تونس !

تونس باید می توانست ! انقلاب ! فیسبوکی می بایست یک شاخصی می داشت . دو سال پیش این تجربه در ایران به سختی شکست خورده بود . 12سال پیش ازآنهم پروژه علم کردن "اسلام مدره" درمقابل "اسلام بنیادگرا" درایران با محمد خاتمی نیز شکست خورده بود ولی در ترکیه با "رجب طیب اردوان" به پیروزی رسید . چرا که ایران نه ترکیه بوده و نه تونس هست . بدون خنثی کردن ارتشی که هر ده سال یکبار در ترکیه کودتا می کرد و افسار خرد و کلان را در دست داشت ، امکان نداشت نیرویی درترکیه ، هم قانون اساسی و مناسبات قدرت را به چالش بگیرد و هم درعین حال بر اسب قدرت افزایش یابنده "اسلام بنیادگرا" دهنه و افسار بزند . بدون خنثی کردن ارتش در تونس هم امکان نداشت در کمتر از یک ماه بوی انقلاب یاسمین ! سراسر خاورمیانه عربی را معطر کند .

ترکیه و تونس ومصریک وجه مشترک داشتند . درهرسه کشور نه تهدید آلترناتیو انقلاب موجود و نه ارتش وصل به داخل بود . عین این داستان در یمن هم اتفاق خواهد افتاد ولی در سوریه نه ! اگرچه حدت و شدت تضادها درسوریه بسا بیشتراز یمن است . چرا که در سوریه ارتش وصل به بیرون نیست . همانطور که در لیبی هم نیست . همانگونه که به اضعاف در ایران هم چنین نیست . در اینجاست که دیگر انقلاب مخملی پاسخ ندارد . در اینجاست که دیگر جنگ یگانه پاسخ "طرح خاورمیانه بزرگ" به معضل دیکتاتورهای ناوابسته هست . در سوریه البته اوضاع بسیارمتفاوت است . نه آمریکا و نه صدباربیشتر از آن اسرائیل ، خواهان تغییر نظام در سوریه هستند ! رژیم بعث سوریه اگرچه دشمن تئوریک اسرائیل است اما دشمنی است قابل محاسبه و قابل اعتماد ! این رژیم از سال 1967 به اینطرف یعنی در ظرف مدت 44 سال درکنارمصر همواره تضمین کننده امنیت و ثبات درمرزهای اسرائیل بوده و هست . بی ثباتی در مرزهای اسرائیل آخرین چیزی است که می تواند در محاسبات هزینه و سود در رابطه با طرح مورد اشاره به ریسک گذاشته شود . به همین دلیل هم بوده که من برخلاف بسیاری که پس از تهاجم نظامی آمریکا به عراق ، نوبت بعدی را برمبنای "ئئوری دومینو" متعلق به سوریه می دانستند ، هرگز چنین احتمالی را واقعی نمی دانسته و همواره روی ایران تاکید داشته و دارم .

بالغ شدن قیام به یک انقلاب سیاسی و ارتقاء آن به یک انقلاب اجتماعی از اساس مربوط می شود به ماهیت عنصرذهنی . یعنی بازهم با استعانت از همان اصطلاحات قدیمی اگر بالاخره قبول داشته باشیم که "انقلاب امرتوده هاست" ، ارتقاء آن اما تماما به ماهیت "عنصررهبری" مربوط می شود . عدم ارتقاء انقلاب ضد سلطنتی در ایران به یک انقلاب اجتماعی و تبدیل آن به ارتجاعی خلص ، علاوه بر پارامترهای تاثیرگذارنده ای چون ذهنیت ارتجاعی توده ها ، بی تجربگی و سازمان نایافتگی انقلابیون ، نقش مخرب عامل خارجی و ... اما یک عامل تعیین کننده بیشتر نداشت و آن ماهیت رهبری انقلاب بهمن بود . حضورعنصرانقلابی در راس حاکمیت پسا انقلاب در ایران ، اساسا معادله قدرت را نه فقط در ابعاد منطقه ای که در ابعاد جهانی نیز برهم می زد و پتانسیل شگفت انگیز "عنصراجتماعی" را به جای تلف کردن در جهنم جنگ و سرکوب ، درخدمت انقلاب جهانی قرار می داد . امروز هم همین ماهیت عنصرذهنی هست که سبب شد در تونس و مصر انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی از فرد به ساختار صورت بگیرد و در ایران نه !

معضل ایران ، معضل آلترناتیو مطلوب

هدف "جناح بازها" تحقق انقلاب مخملی در ایران و در صورت امکان ناپذیر بودن آن استفاده از قوه قهریه است . آنان در ابتدا ابلهانه تصور می کردند که با تبدیل عراق به الگوی دمکراسی لیبرال و با نشان دادن قدرت نظامی فائقه تنها ابرقدرت موجود ، براساس "نئوری دومینو" دیکتاتوریهای خاورمیانه و آسیای مرکزی و شمال آفریقا ، یکی پس ازدیگری بدامن انقلابات مخملی خواهند افتاد . هرکجا نیزکه این دیکتاتوریها بی هراس از قدرت نظامی قهار حاضر در منطقه حاضر به عقب نشینی در مقابل انقلابات ! فیس بوکی نبوده و به سرکوب مردم حاضر در خیابان بپردازند ، خودبخود دخالت نظامی برای نجات جان انسانها ! براساس قوانین بین المللی از جمله "آر تو پی"به معنی مسئولیت حفاظت و .. مشروعیت می یابد . این پیام را همه آنانی که باید درخاورمیانه بزرگ بگیرند گرفته بودند. از قذافی در لیبی تا علی عبالله صالح در یمن . قذافی دستهایش را بالا برده و با پذیرش کلیه عواقب عقب نشینی به اردوگاه غرب می پیوندد و درهای لیبی را تماما بروی "جامعه جهانی" ! می گشاید . در یمن نیز به نقل ازعلی عبدالله صالح گفته بودند : یا ما خود سرمان را داوطلبانه اصلاح خواهیم کرد ویا آمریکا موهایمان را ازته خواهد زد.

رژیم "جمهوری اسلامی" نیز پیام را می گیرد . آنها که در جریان دو جنگ درعراق و افغانستان کمال همکاری را با نیروهای موسوم به ائتلاف داوطلب بویژه در افغانستان داشته اند ، کمی پس از اشغال عراق درهمین روزها یعنی درماه مه 2003 ، طرح جامعی را که شامل کلیه مسائل مورد اختلاف با ایالات متحده هست با واسطگی دولت سوئیس تقدیم کاخ سفید می کنند . برای رژیم که بیشترازهرکس دیگری با طرح خاورمیانه بزرگ آشنا هست ، مثل روز روشن است که هدف بعدی خود اوست . در اين طرح ، ايران نه تنها از کمک به ثبات درعراق و دست برداشتن از حمايت گروه های فلسطينی سخن به ميان آورده بود ، بلکه پيشنهاد داده بود برای خلع سلاح حزب الله لبنان نیز تلاش کرده و ضمنا تمام فعاليت های هسته ای خود را نیز شفاف کند .
در مقابل ، تنها خواست رژیم یک تضمین امنیتی ناقابل از جانب آمريکاست. فقط همین ! این طرح توسط دولت جرج دبلیو بوش که سرمست از دو پیروزی نظامی پی درپی خدا را بنده نبود به سادگی رد می شود . لاری ويل کينسون، رئيس دفتر کالين پاول، وزيرخارجه وقت آمريکا، می گويد: "تنها چيزی که من ديدم گزارشی بود از اينکه نامه ای دريافت شده و پاسخ شرم آوری که از طريق سوئيسی ها برای ايران فرستاده شد . بنا به گفته ويل کينسون در رابطه با واکنش واشنگتن ، ماجرا با یک جمله "ديک چینی" معاون رئیس جمهور مبنی بر اینکه "ما با شر صحبت نمی کنيم" خاتمه می یابد .

یکسال بعد در ژوئن 2004 ، دولت آمریکا اعلام می کند که نیروهای سازمان مجاهدین مستقر در قرارگاه اشرف ، مشمول کنوانسیون چهارم ژنو می شوند . رد مصالحه با رژیم در 2003 و دادن استاتو به قدرتمندترین اپوزیسیون سرنگونی طلب آن در 2004 که به معنای تضمین حفظ ظرف ارتش آزادیبخش مجاهدین درعراق بود ، تردیدی برای رژیم بجا نمی گذارد که سیاست "تغییر رژیم" ، سیاست غالب در ایالات متحده آمریکاست . برای رژیم دو راه بیشتر متصور نبود . یا تسلیم و یا تقابل . تسلیم در شرایط مشخص ایران و دخالت عواملی چون نفرت گسترده اجتماعی و حضور یک مقاومت سازمانیافته در کنار مرزها هیچ معنایی جز خودکشی نداشت . بنابراین می ماند تنها سیاست درست یعنی سیاست تقابل که اگرچه مرگ آور است اما بسا بهتر از خودکشی هم به عمر رژیم می افزاید و هم در نهایت مرگی است با عزت ! علاوه بر این از قدیم هم گفته اند که بهترین دفاع ، حمله هست . این سیاست البته ریسکها ، عواقب و الزاماتی را بدنبال داشت که از آنها گریزی نبود . چهارسال پیش این الزامات را طی مقاله ای چنین فرموله کرده بودم .

" الزامات تقابل

ـ اولين الزام سياست تقابل ، تکپايه شدن رژيم است .
ـ دومين الزام ، صدور بحران به خارج از مرزهای خودی و مديريت بحران در آنجاست .
ـ سومين الزام ، مسلح شدن به تکنوژی هسته ای به منظور ساختن به اصطلاح " بمب کثيف" قابل استفاده در عمليات انتحاری در کشورهای اروپا ، آمريکا و آسياست .

لازم به توضيح است که تبليغات ارتش رسانه ای تحت حاکميت "سرمايه متمرکزيهود" مبنی بر تهديد مسلح شدن رژيم به کلاهکهای هسته ای و موشکهای بالستيک ، خزئبلاتی است که تنها در کادريک جنگ روانی گسترده بدرد آماده کردن فضای جوامع غربی در رابطه با ضرورت تهاجم نظامی به ايران می خورد و ديگر هيچ . وگرنه برای هرکسی که کوچکترين اطلاعی در اين زمينه داشته باشد ، واضح و مبرهن است که حتی به فرض محال در صورت دستيابی ارتجاع حاکم بر ايران بر امکان ساختن کلاهکهای هسته ای و موشکهای بالستيکی که توان حمل اين کلاهکها را داشته باشند ، پيش ازخارج شدن موشکهای مذکور از فضای ايران و يا هر کشور ديگری ، توسط سپر حفاظت موشکی ايالات متحده ، منهدم خواهند گرديد . دستيابی ايالات متحده به اين تکنولوژی که حاصل پروژه "جنگ ستارگان" بود ، برخلاف تحليلها و تفاسيررسمی ، دليل عمده و اساسی شکست اتحاد شوروی در پايان"جنگ سوم" موسوم به جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق بود. منهدم کردن موفقيت آميز يک ماهواره در فضا توسط موشک پرتابی از سوی ارتش "جمهوری خلق چين" در ماه های اخيرهم تنها درهمين کادر و در راستای آمادگيهای ضروری ابرقدرت آينده به مثابه هدف نهايی "جنگ چهارم" در مقابله با ايالات متحده می باشد که البته اين بحث ديگری است .

ـ چهارمين الزام تغييرساختاری درسازمان رزم نيروهای مسلح جمهوری اسلامی وسازماندهی نوين درکادرجنگهای نامتعارف می باشد .
ـ پنجمين الزام ، سازماندهی هسته های ترور در کشورهای دوست آمريکا درجهان بويژه در کشورهای اسلامی است .
ـ ششمين الزام بسيج خيابانهای خاورميانه به منظورمتزلزل کردن حاکميتهای وابسته به آمريکا و ايجاد زمينه های اجتماعی به منظورتسهيل عضوگيری برای هسته های ترورازطريق سوارشدن برموج نفرت عميق شونده وبحق توده ها عليه اسرائيل است.
ـ هفتمين الزام متمايل شدن به چين و روسيه و سوار شدن بر تضادهای موجود ميان اروپا و آمريکا در کادر استراتژی "جهان چند قطبی " و در تقابل با استراتژی "جهان تک قطبی" است.
ـ هشتمين و مهمترين الزام کنترل مطلق درداخل می باشد . معادله کنترل در داخل دو موئلفه دارد :

1 ــ پاسيفيزم بدنه اجتماعی از طريق اعمال رعب و وحشت و حاکميت ترور
2 ــ منحرف کردن نخبگان از طريق ترويج گفتمان سازيهای مورد نظر رژيم "

بحران جنگ، صف بنديهای نوين ـ 7 آذر 1386

2005 سالی است که "بازها" قصد تعیین تکلیف با رژیم "جمهوری اسلامی" را دارند . به لحاظ محاسبات نظامی در طرح بازها هردوسال یکبار نوبت به یکی از کشورهای مشمول "طرح خاورمیانه بزرگ" می رسد . پس از تهاجم نظامی به یوگسلاوی در 1999 که البته خارج طرح ولی در ارتباط مستقیم با آن است ، در 2001 حمله به افغانستان را داریم و در 2003 تهاجم نظامی به عراق را . بدلیل نقش محوری ایران در کلیت طرح ، تعیین تکلیف رژیم مربوطه در شکست یا پیروزی کل طرح اهمیت تعیین کننده دارد . عقب نشینیهای ذلیلانه رژیم درسالهای آخردولت خاتمی بخشی ازدولت آمریکا را متقاعد کرده است که بجای تهاجم مستقیم نظامی ، ابتدا باید بدنبال ایجاد انقلاب مخملی در ایران بروند و گزینه نظامی را بگذارند بعنوان آلترناتیو شکست پروژه فوق الذکر. از قضا این سال ضمنا مصادف است با انتخابات ریاست جمهوری در ایران . یعنی شرایطی که با اتکاء به آن معمولا پروژه انقلاب مخملی کلید می خورد . مطابق این پروژه ، معمولا پیش از انتخابات یک آلترناتیو مطلوب با یک یا چند چهره وجیه المله در راس آن دست سازی می شود و پس از انتخابات هم این آلترناتیو ،"توده ها" را در اعتراض به انتخابات به خیابان می کشاند و نهایتا ترکیبی از "فشارازپایین ، چانه زنی ازبالا" با زنجیره ای از فشارهای گسترده بین المللی و تهدید دخالت نظامی ، رژیمهای متعارف استبدادی را واداربه عقب نشینی کرده و بدینترتیب انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی صورت می پذیرد . تا این تاریخ عجالتا ، این تجربه موفق بترتیب در گرجستان 2003 ، اوکرائین 2004 ، و آخرین آن همین سال 2005 درقرقیزستان پیاده شده است.

موفقیت پروژه انقلاب مخملی در گرو دو پارامتر اصلی است . وجود یک رژیم متعارف و حضور یک آلترناتیو مطلوب . هیچ کدام اینها در ایران موجود نیست . نه رژیم شترگاو پلنگ اسلامی متعارف است و نه ، تنها آلترناتیو موجود یعنی آلترناتیو عرضه شده توسط مجاهدین مطلوب ! اولی جلوی به خیابان آمدن "توده ها " و از آن مهمتر در خیابان ماندنشان را گرفته و دومی ظاهرا فضای شکل گیری آن آلترناتیو کذایی را قفل کرده است . به این اعتبار می توان خط غالب در سیاست خارجی آمریکا در این سالها را بهتر فهم کرد . این سیاست همواره بر روی دو مولفه حرکت می کرده است . مولفه اول تلاش بی فرجام درراستای متعارف کردن رژیم اسلامی است ، مولفه دوم اقدامات عملی در جهت متلاشی کردن سیاسی و فیزیکی آلترناتیو نامطلوب . اگراین سیاست کلان در رابطه با ایران درست تحلیل شده باشد ، آنگاه دیگر کل عملکرد دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده چه در رابطه با رژیم و چه در رابطه با مجاهدین خلق بسا بسا قابل فهمتر خواهد بود .

با اینحال این سیاست در سال 2005 شکست سختی می خورد . نه رژیم متعارف می شود و نه مجاهدین نابود و از صحنه حذف می شوند . برعکس رژیم "جمهوری اسلامی" سیاست تقابل با آمریکا را با پذیرش کلیه عواقب آن در پیش گرفته و تک به تک به عملی کردن الزامات تقابل می پردازد . اولین الزام تقابل یعنی تکپایه شدن رژیم با انتخابات اینسال متحقق می شود . خامنه ای نه اجازه اعتراض به اصلاح طلبان رانده شده از نظام را می دهد و نه درمیان اپوزیسیون مخملی رژیم ، اصلا جسارتی یافت می شود که به اعتراض برخیزد .

همین سال دومین الزام تقابل یعنی صدور بحران به خارج از مرزهای خودی درعراق به آزمایش گذاشته می شود . هدف غرق کردن نیروهای نظامی آمریکا در باتلاق عراق است . سیاستی که با به خاک و خون کشیدن عراق از سویی و بدست گرفتن حاکمیت آن از طریق انتخابات دمکراتیک ! از سوی دیگر عملی می شود . تنها اپوزیسیون سازمانیافته رژیم سابق عراق که نزدیک به یک ربع قرن در ایران ساخته و پرداخته شده از مرزها گذشته و بر سفره حاضر و آماده ای که شیطان بزرگ برایشان مهیا کرده است می نشینند . رژیم "جمهوری اسلامی" در یک فرار به جلوی تماشایی به داخل عراق می خزد .

با شکست اولین خیز به سمت انقلاب مخملی ، آلترناتیو تهاجم نظامی دوباره بروی میز سیاست خارجی ایالات متحده می آید . این شق که یکسال بعد یعنی سال 2006 با تهاجم جنایتکارانه اسرائیل به خاک لبنان عملی می شود ، با شکست فصیحت بار دولت حرامزاده درجنگ 33 روزه لبنان ، موقتا ازروی میز برداشته می شود . با این جنگ عمق استراتژیک جمهوری اسلامی تا مرزهای اسرائیل امتداد می یابد . سیاست صدور بحران در 2007 به فلسطین کسیده و به جدایی نوارغزه از کرانه باختری رود اردن و حاکمیت مطلق حماس در این سرزمین می انجامد . دراینسال ایران ازشمال و جنوب با سرزمینهای اشغالی همسایه می گردد ! و عمق استراتژیکش فلسطین را نیز در بر می گیرد .

تمام تلاش رژیم این است که تا انتخابات 2008 در آمریکا و بیرون رفتن عروسک "جناح بازها" از کاخ سفید ، جلوی حمله نظامی را به هر قیمت بگیرد . به همین دلیل در کنار تداوم مداخله در هرکجا که بتواند از جمله حفظ حداکثرفشار ممکن بر روی عراق ، سال 2008 را به افغانستان اختصاص داده و با تمام قوا به دامن زدن عملیات نظامی برعلیه نیروهای ائتلاف و در راس آن آمریکا پرداخته و با پول و سلاح و امکانات لجستیکی و دررو خارجی به یاری طالبان و القاعده یعنی دشمنان خونی دیروزی خود می پردازد . اوضاع در افغانستان چنان بهم ریخته می شود که اولین کار رئیس جمهور جدید در رابطه با ادامه جنگ سلف خود ، اعلام بیرون کشیدن نیروهای نظامی آمریکا ازعراق و تمرکز بیشتر در افغانستان می شود .

سال 2009 ، برآیند شکست استراتژیک "جناح بازها" در رابطه با "طرح خاورمیانه بزرگ" است . رژیم "جمهوری اسلامی" تا اینجا تنها یک نبرد برسرحفظ خود را برده است . ولی جنگ همچنان ادامه می یابد . سیاست جدید کاخ سفید تا آنجا که به شیوه ها و متدها و سبک برخوردها برمی گردد ، بکلی با گذشته متفاوت است . اگرچه در کل استراتژی کوچکترین تغییری ایجاد نمی گردد . سیاست ساده و قابل فهم ! دولت جرج دبلیو بوش که شمشیر را از رو بسته و به جنگ با بشریت آمده بود ، جای خود را به سیاست مزورانه بارک اوبامایی می دهد که با لبخندی بر لب و خنجری در پشت پنهان به جد خواهان تعامل با بشریت است . بدیهی است که این سیاست تعامل بیش ازهمه شامل رژیم "جمهوری اسلامی" هم می گردد . تشخیص اینکه این سیاست جدید برای کنارآمدن با رژیم ایران است و یا برای کنارزدن آن ، در آغاز برای خیلی ها مشکل بود . هنوز هم هست ! ولی رژیم حاکم بر ایران خود در این رابطه توهمی ندارد . اشاره خامنه ای به دست چدنی اوباما با دستکش مخملی حکایت از همین تشخیص درست دارد .

علیرغم آمدن "سیاستی دیگر" در کاخ سفید ، رژیم با جدیت به عملی کردن الزامات تقابل وفادار می ماند . تلاش بی دنده و ترمز برای دستیابی به تکنولوژی هسته ای در کنار آماده سازی حزب الله لبنان و سپاه پاسداران ایران برای ورود به "جنگ غیرمتعارف" و تغییرات ساختاری در نیروهای دریایی و هوایی و زمینی آن در انطباق با الزامات نبرد نامتعارف ازسویی و دمیدن بر آتش نفرت ضد صهیونیستی ـ ضد آمریکایی توده های خاورمیانه بزرگ ازسوی دیگر ، فعالانه ادامه می یابد . تمامی اینها که در کادر خنثی کردن تهدیدهای بافعل و بالقوه صورت می گیرند علیرغم ظاهر تهاجمی آن اساسا خصلت تدافعی دارند . خنثی کردن تهدیدات بالقوه و بالفعلی که بدنبال حذف نظام مقدسند با هدف حفظ نظام بهرقیمت . در شماراین تهدیدات جای یک دشمن وفادار! قدیمی که هیچگاه و هیچ روز و شبی خواب رژیم تازیانه و دار را ترک نگفته ، هرگزخالی نبوده است . مجاهدین و ارتش آزادیبخششان و خواست بی تنازل سرنگونی قهرآمیزتام وتمام رژیم حاکم برمیهن در زنجیرشان . دشمنی که هرکار نتوانسته که بکند یک کار را بخوبی به سرانجام رسانیده و آن حفظ سازمان رهبری کننده انقلاب نوین مردم ایران بهرقیمت است . سازمانی که هم بخشی ازمشکل آلترناتیو مطلوب برای ایران است و هم بخشی از راه حل آن ! بسته به اینکه هرکس چگونه بدان بنگرد .

برای خود رژیم بی هیچ تردیدی هیچ تهدیدی جدیتر و خطرناکتر از مجاهدین و حضور ظرف ارتش آزادیبخششان در"جوار خاک میهنشان" نیست . این برای هرکس که محل تردید باشد برای خود رژیم تردیدبردار نیست . برای فهم این واقعیت اصلا نیازی نیست که به تبلیغات مجاهدین گوش کرد . فقط کافی است به حجم تبلیغات دیوانه وارخود رژیم برعلیه آنان گوش فرا داد . فقط همین ! ازابعاد "تاثیر" است که می توان پی به ابعاد "موثر" برد . یکی ازعوامل جلب توجه کانونهای قدرت جهانی به مقوله مجاهدین در گرماگرم "نبرد آلترناتیوها" نیز بدون شک همین موضوع است .

اتفاقات اخیردراشرف و موضعگیریهای سیاسی در ارتباط با آن چه در ابعاد جهانی و چه در کادر نیروهای سیاسی ایرانی نیز چیزی جزادامه همین نبرد آلترناتیوها نیست . نفس موضعگیریهای متعاقب تهاجم به اشرف که هنوزهم ادامه دارد نشان از تولد یک تعادل جدید در سپهرسیاسی ایران دارد . حجم موضعگیریهای سیاسی بویژه درمیان جامعه ایرانی در ربع قرن اخیر و از مقطع اعلام انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین براستی بی سابقه بوده است . تعادل جدیدی که خود دوسال ونیم پیش و در آستانه رویارویی مستقیم مجاهدین و دولت نوری المالکی آنرا حاصل یک "رویارویی پرشگون" دانسته بودم . آنروزها بسیاری با شگفتی می پرسیدند که آخر"شگون" این رویارویی خونین و مخاطره آمیز دیگرچه صیغه ایست ؟ و من تنها می گفتم : تعادل جدید ! بسا متفاوت ترو درمقایسه با پیش چندین مدارکیفی فراترازآن. مهم آن بهایی نیست که می پردازید ! بل آن چیزی است که بدست می آورید . مهم آنهایی نیستند که می روند ، آنان که می مانند هستند که ارزش استراتژیک دارند .

البته این برای آن ارگانیسمی که دو دستی به زندگی چسبیده است قابل فهم نیست. قابل فهم نیست که در دنیایی که آدمهایش برای منافع شخصی همدیگر را پاره پاره می کنند ، در دنیایی که همه دربدر بدنبال ساحل امنی برای نجات خود می گردند ، انسانهایی نیزپیدا می شوند که سواحل امن و جویبارهای حقیر زندگی معمول را با عشق رسیدن به دریا پس پشت می گذارند و خود را به امواج خروشان می سپارند . براستی چگونه می شود این مقوله ساده را به آنهایی که مدام بدنبال رسانیدن مجاهدین اشرف به یک مکان امن هستند فهمانید که خانمها و آقایان محترم ! آنهایی را که شما زور می زنید تا به ساحل امنشان رسانید ، دیریست که عطای این امنیت و آرامش را به لقای امنیت شمایان بخشیده وبه میان آتش و دهان شیر فرو رفته اند. آیا فهم این معادله تک مجهولی اینچنین دشوار است که می شود کسی امنیت زندگی موجود در اروپا و آمریکا و کانادا و ... را رها کرده و زندگی ناامن در عراق را گزیده باشد تنها به این دلیل ساده که بیش از آنکه برایش نفس "آن زندگی" مهم باشد ، شان "این زندگی" است که اهمیت دارد . نفس زندگی "ارزش" نیست . چگونه زیستن "ارزش" است . برای او زندگی امنی که بر روی زانوان است یک پاپاسی هم ارزش ندارد ."نفس انسان" اگرچه درجای خود مهم است اما این "شان انسان" است که "ارزش" است . به همین دلیل هم هست که برای من انسانی که ایستاده و مقاومت می کند شایسته حمایت است نه آنی که نشسته است و التماس می کند . حمایت از اولی وظیفه عنصرانقلابی است و گرفتن دست دومی مشغولیت فعال حقوق بشری ! که بوفور هم یافت می شود . اولی مدام در کشاکش و چالش است و دومی پیوسته در پی سازش . یکی ایستاده میمرد و آنگاه به خاک می افتد و دیگری پیش از آنکه بمیرد ، دیر زمانی است که به خاک افتاده است . یکی با "پرداخت" احیا می شود و یکی تنها با "دریافت" مستمراست که اصلا برسرپا ایستاده است . میان ایندو تفاوت از زمین تا آسمان است .

گفتم که ابعاد موضعگیریهای شخصیتها و نیروهای سیاسی ایرانی دررابطه با تهاجم نظامی به اشرف درربع قرن اخیر بی سابقه بوده است . حتی قابل مقایسه با حمله مشابه به اشرف درمرداد ماه دوسال پیش هم نیست . از اضداد مجاهدین گرفته تا رقبای سیاسی و مدعیان رهبری و مبارزه و تا صف دلسوزان و دلسوختگان ! و معلمان اخلاق و غرغرکنان حرفه ای تا ....

محتوای این موضعگیریها چندان مهم نیست . اما دریک چیزتردیدی نیست ، کمیت و کیفیت متفاوت آنها حاصل تغییرماهیت مجاهدین و نیروها و جریانات دیگرنیست . موازنه قدرت جدیدی می رود که در تقابل با رژیم "جمهوری اسلامی" شکل بگیرد. این همان "تعادل جدیدی" است که برحمایت دوست و احترام رقیب و وحشت دشمن افزوده است . تعادلی که دیگرابعاد گسترش یابنده بین المللی بخود گرفته و پای موضعگیری دولتهای بزرگ ، سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپا را درموضوع اشرف به میان کشیده است . آری ! همان "تعادل جدیدی" که حاصل یک رویارویی پرشگون و البته پرهزینه بوده و هست و بازهم تا فرجام نهایی چنین خواهد بود . اگر کسی فکر می کند که این تعادل همینطوری شکل گرفته ، سخت درخطاست . این "تعادل جدید" ، حاصل هیچ چیز نیست جز پایداری غیرمنطقی ! مجاهدین در حفظ و حراست ازاشرف به مثابه یک "پارامترقدرت" و یک "وزنه ژئوپلیتیک" در پروسه تغییر رژیم در ایران . هراس رژیم از اشرف هم درست ازهمین نقطه شروع و درهمین نقطه نیز پایان می گیرد . مگراینکه کسی فکرکند دلیل منطقی برای تلاش غیرمنطقی ! تمامیت رژیمی که از بام تا شام خود را به درو دیوار می زند تا اشرف را جمع کند ، یا ضدیت ژنتیک با مجاهدین است یا دلسوزی برای رزمندگان آن !

پس اگراین موضوع واقعیت داشته باشد که نفس وجودی اشرف و بودن مجاهدین درعراق ، تهدیدی واقعی برای تمامیت رژیم بشمار می رود که می رود ، اگرمسئله یک این رژیم جمع کردن اشرف درعراق هست که هست ، بنابراین هرگونه فشار به مجاهدین در رابطه با ترک اشرف با هربهانه و استدلال حقوق بشری هم که در پشت آن خوابیده باشد ، آگاهانه یا ناآگاهانه بازی درزمین رژیم "جمهوری اسلامی" است و لاغیر .

نتیجه می گیرم ، تا زمانی که خود رزمندگان اشرف خواهان حفظ ظرف ارتش آزادیبخش در عراق بوده و حاضر به پرداخت بهای آن (هر بهایی) نیزهستند ، بنابراین موضعگیری درست و اصولی فشارهمه جانبه بردولت عراق مبنی بر رعایت حقوق قانونی مجاهدین اشرف و احترام به مفاد کنوانسیون چهارم ژنو می باشد و نه چیزدیگر . مگر آنکه کسی خود را در نقش دایه دلسوزتر از مادر برای مجاهدین اشرف ببیند و برای خود رسالت سر و سامان دادن به زندگی ! آنان را درنظرگرفته باشد . شاید ذکر این نکته ضروری نباشد که تاکید من بر حفظ اشرف به هر قیمت به مفهوم دفاع از استراتژی مجاهدین نیست . چرا که هرکس که با نظریات من آشنا باشد ، بخوبی می داند که من از فردای فروغ جاویدان و بویژه پس از مرگ خمینی و عملیات تدافعی مروارید ، معتقد به تغییر استراتژی بوده و هستم . اینرا که استراتژی درستتر را "سازماندهی قیام درشهر" دانسته و می دانم . اینرا که کانون استراتژیک نبرد تمامیت مردم ایران با تمامیت رژيم "جمهوری اسلامی" را نه اشرف که خیابانهای ایران دانسته و می دانم . اینها و بسیاری دیگر را نیز بارها نوشته و گفته ام و ضرورتی در تکرار آن نمی بینم .

می خواهم بگویم که بحث ضرورت حفظ اشرف برای من یک بحث استراتژیک نیست . اما به لحاظ تاکتیکی و در کادر الزامات سرنگونی و بحث آلترناتیو و ازهمه مهمتر حساسیتهای دشمن ، برایم فوق العاده حائز اهمیت است . گذشته از آنکه در عرف سیاسی خوب است که اینرا هم یاد گرفته باشیم ، درجایی که خود صاحب علیه سازمانی ، سیاستی و یا راهکاری را برای خود درست و اصولی می داند ، برای دیگران وظیفه و مسئولیتی بجز احترام به خواست و نظر مربوطه باقی نمی ماند .

چرا مجاهدین خواهان ماندن در اشرف هستند ؟

برای آنکه تحلیل درستی از یک جریان سیاسی داشته باشیم ضرورتا باید نیروی مربوطه را بشناسیم . اهداف و مناسبات آنرا فهم کنیم و در حد امکان خود را بجای آن نیرو قرار داده و بعد به تماشای صحنه بنشینیم .

استراتژی مجاهدین همچنان استراتژی " جنگ آزادیبخش نوین" هست . این استراتژی در ارتباط مستقیم با الزامات ژئوپلیتیک مشخصی شکل گرفته که محاط برهر تغییر و تحولی در ایران می باشد و تنها درکادرهمین الزامات ژئوپلیتیکی هم قابل فهم است . برمبنای این محاسبات ژئوپلیتیکی بود که رژيم شاه از اواخر دهه پنجاه میلادی کل ترکیب دفاع نظامی ایران را تغییر داده و خطوط دفاعی مربوطه را اساسا در طول کل مرزهای غربی ایران با عراق قرارداده بود . یعنی بر اساس محاسبات ژئوپلیتیکی آنزمان ، عراق به عنوان یک دشمن استراتژیک مشخص شده و بر این اساس هم رابطه با آن تنظیم می شود . اختلافات مرزی بین دو کشور در سالهای آغازین دهه هفتاد میلادی که نهایتا به امضای قرارداد تحمیلی 1975 الجزائر به عراق منتهی می شود و همینطور حمایت هردو کشوراز نیروهای مخالف و اپوزیسیون کشوردشمن از پی آمدهای ناگزیرهمین محاسبات ژئوپلیتیکی بوده است .

حفظ تعادل و موازنه قدرت میان دو کشور ایران و عراق در کادر موازنه کلان قوا در کل خاورمیانه همواره از یک ضرورت استراتژیک برخوردار بوده است . به همین دلیل هم هست که علیرغم آنکه دولت عراق هیچگاه آلترناتیو مطلوب غرب برای این منطقه نبوده با اینحال در جریان جنگ ایران و عراق سیل کمکهای نظامی و اطلاعاتی غرب در اختیار دولت مذکور قرار گرفته و عملا در مقابل وزنه ایران تقویت می گردد .

تهاجم نظامی آمریکا به منطقه خاورمیانه که بدنبال شعبده بازی نفرت انگیز 11 سپتامبر 2001 و آغاز جنگ جهانی دیگری علیه بشریت صورت می گیرد ، این موازنه قدرت را به سود رژيم ایران برهم می زند . دولت جنایتکار آمریکا در ظرف دوسال به قلع و قمع بزرگترین دشمنان خارجی و داخلی رژیم جمهوری اسلامی کمر می بندد . دو رژیم افغانستان و عراق که نقش توازن خارجی در مقابل رژیم ایران را به عهده دارند ، یکی پس از دیگری توسط قوه قهریه ائتلاف داوطلب تحت هژمونی ایالات متحده به زیر کشیده شده و تنها اپوزیسیون مسلح رژيم مذکور نیز با زنجیره آگاهانه ای از اقدامات پی در پی همچون بمبارانهای مستمر قرارگاه هایشان و خلع سلاح نیروی نظامیشان درعراق ، دستگیری رهبری سیاسیشان درفرانسه و لیست گذاری تروریستی و منجمد کردن دارایی هایشان در آمریکا و اروپا عجالتا قفل می شود .

تا زمانی که موازنه قدرت در خاورمیانه به ضرررژیم ایران برهم نخورده و تعادل جدید دوباره برقرارنشود ، هرنیروی متضاد با رژیم مذکور چه داخلی و چه منظقه ای به شرط برخورداری از وزنه سیاسی ، نظامی و یا اجتماعی ، از ارزش ژئوپلیتیکی برخورداربوده و قابل محاسبه هست . بنابراین هر نیرویی که خواهان به بازی گرفته شدن در معادله قدرت باشد ، باید که بهر قیمتی در حفظ وزنه سیاسی و توان نظامی و مقبولیت اجتماعی خود بکوشد . اگر در این راستا موفق شود ، صرفنظر از اینکه که باشد و چه ماهیتی داشته باشد ، خود بخود می شود یک "وزنه ژئوپلیتیکی" که باید در محاسبات وارد گردد . این مقوله تنها شامل مورد خاص ایران نمی شود . اصلی است جهانشمول که درهمه جا جاری و ساری است . با اتکاء به الزامات ژئوپلیتیک می شود تغییرات بسیاری را در ساختار قدرت و نظم جهانی وارد ساخت . پروسه هسته ای شدن بسیاری از قدرتهای اتمی کنونی براساس همین الزامات ژئوپلیتیک با موفقیت طی گردید . براساس این الزامات است که چین کمونیست اساسا امکان و فرجه تبدیل شدن به یک قدرت اتمی را می یابد . چرا که چین اتمی می بایست توازنی را که اتحاد شوروی موفق به برهم زدن آن علیه آمریکا شده بود ، دوباره برقرار می ساخت . عین همین داستان در رابطه با هند اتفاق می افتد . کشور مذکور در تضاد با چین است که امکان اتمی شدن می یابد و اتمی شدن پاکستان نیز اگر با هدف برقراری موازنه با هند اتمی نمی بود ، رویایی بیش به حساب نمی آمد و ازاساس امکانپذیر نمی بود .

اشرف درشرایط مشخص کنونی یک وزنه ژئوپلیتیک قابل محاسبه هست. وزنه ای که می توان و باید برعلیه ساختار قدرت در ایران از آن سود برد . وزنه ای که نبود آن موازنه قدرت را درعراق به نفع رژیم "جمهوری اسلامی" برهم خواهد زد . در نبود این وزنه ، کفه اپوزیسیون عراق نیز درمقابل دولت همدست رژيم ولایت فقیه سبکتر خواهد شد . اگر تنها همینها واقعی باشند ، برای هرآنکس که بواقع خواهان تضعیف رژیم"جمهوری اسلامی" باشد ، حفاظت اشرف ورای باورهای سیاسی گوناگون تبدیل به رسالتی انقلابی بر کاکل هوشیاری سیاسی می گردد .

"ندا" سمبل "جنبش سبز" ، "صبا" نماد "جنبش سرخ"

بحث اشرف را بدون اشاره به فدیه های آن نمی توان به پایان برد که ایندو چونان به هم آمیخته و در هم تنیده اند که یکی بدون آن دیگری نیمه ناتمامی بیش نیست . برپیشانی فدیه های جدید ، نقش ستاره ای حک شده که اگرچه شب پرستان به زیرو بر زمینش کشانیده اند ، اما صلابت پیامش او را و همه همرهان راهش را دیگر بار و در فرازی بالابلندتر دوباره به آسمان پرتاب کرده است . پیامی و چهره ای که جای آن بر تارک پرچم همواره در اهتزاز "جنبش سرخ" خالی بود .

هر جنبشی در پروسه رشد خود به عوامل گوناگونی نیاز دارد که هر کدامشان در شکست و یا نیل به پیروزی آن به درجاتی نقش تاثیرگذارنده و یا تعیین کننده دارند . یکی از این عوامل نقش نمادهای یک جنبش است . این نمادها به بیانی ساده و قابل فهم برای توده ها ترجمان بهایی است که برای پیروزی می بایستی پرداخت شود و برای نخبگان نیز درابعادی بیانگر ماهیت جنبش مذکور است . به همین خاطرهم هست که در جنگ تبلیغاتی و اطلاعاتی ابندا به ساکن این نمادها هستند که مورد تهاجم قرار می گیرند و لجن مال می شوند . برای آنکه نمادی تبدیل به پرچم شود باید اما که پیام داشته باشد .
و اینک پرچم "جنبش سرخ" با "صبا"ست که باید در درون و در فراروی توده ها مستقر و جای "ندا" را بگیرد .

اشتباه نشود ! نه مظلومیت "ندا آقا سلطان" کمتر از مظلومیت "صبا هفت برادران" هست و نه فداکاری صبا بیشتر از فائزه رجبی و آسیه رخشانی و .. تفاوت در اینجا تنها در انتقال پیام و درماهیت پیام است . پیامی که صبا درواپسین ساعات زندگیش می دهد و دوربین نیز موفق به ثبت آن می گردد . همین ! ما تا آخر ایستاده ایم . ما تا آخرش می ایستیم !

در رابطه با ندا نیز چنین بود . پیام ندا در نگاه معصومانه او در واپسین لحظه حیاتش بود که دوربینی موفق به ثبت آن گردید . آری پیام "ندا" تنها نگاه بود و قابل تفسیر، ولی پیام "صبا" کلام است . روشن و واضح و با تفسیر که تنها به سینه مخاطب فرو نمی رود که مخاطب را می لرزاند و به اندیشه مقاومت می اندازد . مظلومیت نگاه "ندا" تنها اشک را جاری می ساخت . صلابت کلام "صبا" اما ، مسئولیت زاست . تنها همدردی آفرین نیست که هست . تحرک آفرین هم هست . با تصاحب "پرچم ندا" می شد که فقط دریافت کرد . تصاحب "پرچم صبا" ، اگر که بتوان تصاحب کرد اما هیچ جز پرداخت ندارد .

"ندا" نماینده اکثریت خاموشی بود که می داند چه چیزی را نمی خواهد ولی به آنچه که می خواهد آگاه نیست . به همین خاطر هم براحتی از جانب آنانی که می دانند چه می خواهند قابل تصاحب است . عجیب نیست که در اندک زمانی بر بالهای رسانه ای تبدیل به نماد "جنبش سبز" می شود . چرا که درست مثل این جنبش کذایی گرد است. قابل تفسیر است . قابل سوء استفاده است . ازهمه مهمتربی صاحب است . هر لوش و لجنی می تواند که مدعی آن باشد و مدعی آن نیزمی شود. نگاه "ندا" نگاه ملتمسانه نسل به گروکان گرفته شده ای است که تقاضای کمک دارد . ازکی مهم نیست ! ناجی هرکسی می تواند که باشد . نسلی که می خواهد تنها زندگی کند. چگونگی آن اما ارزشی درجه دوم دارد. نسلی که بی هیچ گناهی به قربانگاه جنگ و سرکوب فرستاده شده است . آری نسل سوخته ، نسل قربانی !

"صبا" اما قربانی نیست . شهید است ! شهیدی که مظلومیت "نسل دیگری" را به شهادت نشسته است . نسلی که زندگی کردن صرف برایش واجد آنچنان ارزشی نیست که چگونه زندگی کردن . نسلی که همواره در دو راهه انتخاب میان زندگی بر روی زانوانش و یا مرگ بر روی پاهایش، بی هیچ تردیدی دومی را برگزیده است.او فریاد اقلیت رزمنده ای هست که دیرزمانی است دیگر شنا کردن در خلاف جریان ، عادتش شده است . درهرنظامی و درهر زمینی . شهید ، برای "آنچه که می باید" و در رزمی مستمر برای رسیدن به "آنچه که می خواهد" به خاک می افتد و قربانی نه !

"صبا" صاحب دارد . هرکس نمی تواند که این پرچم را بالا برد. بالابردن این پرچم یعنی برسمیت شناختن ضرورت پرداخت بها برای نیل به پیروزی . یعنی پرچم پرداخت مستمر . یعنی پرچم جنبش سرفراز سرنگونی . "ندا" پرچم انقلاب مخملی و سمبل "جنبش سبز" بود . "صبا" اما پرچم سرنگونی قهرآمیز رژيمی است که جز زبان قهرهیچ ، آری هیچ نمیفهمد .

"صبا"در یک کلام نماد "جنبش سرخ" است . جنبشی که می تواند و باید که تا به آخر بایستد . آری درست مثل "صبا" که تا آخرش ایستاد .


بیژن نیابتی ، 22 اردیبهشت 1390

http://niabati.blogspot.com/

bijanniabati@hotmail.com

Wednesday, April 20, 2011

سال زیبا - بیژن نیابتی

بيژن نيابتی

bijanniabati@hotmail.com
سی و یکم فروردین 1390


سال زیبا

بخش اول : بحث منطقه

خیزش تونس سرآغاز خیزش شگفت انگیز جهان عرب در منطقه "خاورمیانه بزرگ" از شمال آفریقا تا خلیج فارس بود . خیزشی که برق خیره کننده اش ، سال 2011 میلادی را سراسر نورافشان کرده و بسا بسا چشمهای ظاهر را خیره و چشمان بصیرت را نابینا کرده و خواهد کرد . در آنجایی که خیل روشنفکرانی چند ، هم عرض توده ها به تقدیس جنبشهای خودبخودی نشسته اند و نوید پیروزی انقلاب و بهروزی خلق را می دهند ، می خواهم که لختی بیاسایم و گامی به پس بگذارم و آنگاه در خارج از حیطه نور کورکننده به تماشای صحنه بنشینم . نه صرفا بخاطر تحلیل صرف آنچه که می گذرد که بیشتر برای درس گیری از روند تغییرات در بیرون از ایران در راستای انقلاب در درون ایران . چرا که روند کنونی تغییرات درمنطقه خاورمیانه و شمال آفریقا تا آنجایی که به طرح استراتژيک "خاورمیانه بزرگ" و بازی قدرت در بالا برمی گردد ،نه تنها جدای از پروسه تغییر در ایران نبوده و نیست که اساسا درارتباط ارگانیک با آن نیزمی باشد .

ابتدا می خواهم که دو حیطه را از یکدیگر جدا کنم . چرا که بسیاری از کج فهمی ها و سوء تفاهمات در دنیای ما حاصل درهم ریختگی مرزها و در هم آمیختگی حیطه هاست . برای فهم منظورم مثالی می زنم . فرض کنید که شما می خواهید مقوله ای بنام دین را تحلیل و تفسیر کنید . برای آنکه درک درستی از دین به مفهوم کلی آن بدست آورده شود ، باید ابتدا به ساکن حیطه آن مشخص گردیده و درهمان کادر هم به تحلیل دین نشسته شود . حیطه دین ، حیطه ایست فلسفی که موضوع آن پاسخ به چرایی ها و باید و نبایدها و شاخص کردن خوب و بدهاست . هیچ ربطی به مقولات علمی ندارد .اگر این مشخص باشد دیگر کسی نه بدنبال رد دین با اتکاء به داده های علمی می رود و نه کسی زحمت اثبات دین از این طریق را به خود می دهد . چرا که موضوع علم پاسخ به چگونگی ها و متکی به تجربه است و تشریح و اتکای دین بر باوراست و تبیین که اینهم اساسا موضوع فلسفه هست. یعنی که دین در یک کلام اثبات کردنی نیست ، باورکردنی است . یعنی که اگر این دو حیطه از هم جدا گشته بودند دیگر نه آن پزشک پوزیتیوست معروف در قرون گذشته بدنبال اثبات خدا در زیر چاقوی جراحیش سرگردان همی گشت و نه فلان پرفسور مصری عمرخود را درجهت اثبات دین مقدس از طریق کشف نظم معجزه آسای ریاضی ! میان آیات قرانی به هدر می داد . درسیاست هم جز این نیست .

من خود در آغازعروج فتنه سبز نیز به همین جداسازی حیطه ها با جدیت همت گماشتم . در آنجا نیز حیطه سیاست را از حیطه خیابان جدا کرده بودم . معتقد بودم که درعین حالی که در حیطه خیابان ، از هرگونه اختلاف با بدنه "جنبش سبز" ، باید اکیدا پرهیز گردد اما درحیطه سیاست ، پرچم "جنبش سرخ" را باید که به هر قیمت از آغشتگی به لجن اصلاح طلبی سبز بدور نگه داشت . چرا که درشرایطی که بدنه بالفعل"جنبش سبز" در خیابان ، نیروی بالقوه "جنبش سرخ" بود ، برعکس آن درصحنه سیاست ، هرگونه نزدیکی عناصر آلوده و فرصت طلب منتسب به "جنبش سبز" به کادرهای "جنبش سرخ" ، به مانند سمی مهلک در تار و پود بدنه آن رسوخ کرده و آنرا فلج می ساخت . آنجا در خیابان ، برجسته کردن اختلافات چپ روی بود و اشتباهی محض درحالیکه اینجا در سیاست ، پوشانیدن تمایزات و مشخص نبودن پرچم ، راست روی هست و دنباله روی . حیطه ها اگر در این فتنه جدا نمی گشتند آنگاه مرزها درهم آمیخته می شد و مبلغان ترسان مسالمت جوی ضد خشونت در درون اسب تروای اصلاح طلبی و ساخت و پاخت از بالا به جولان در جبهه مبارزه و انقلاب مشغول بودند .

در اینجا هم به جز این نیست . در این سال زیبا نیز ما با دو حیطه مجزا سر و کار داریم . دو حیطه ای که قانونمندیهای حاکم بر آنها نیزهیچ شباهتی به یکدیگرندارند . حیطه بالا یعنی حیطه سیاست تجاوزکار ، توطئه گر، جنایتکار ، طراح و دولت ساز ! یعنی همان سیاست بی پدر و مادری که شاخص راهنمایش "سود" است و فقط "سود" آنهم به هرقیمت . همان سیاست ضد اخلاق و ضد ارزش و در یک کلام سمبل دریافت کنندگی محض و ... حیطه پایین یعنی حیطه خیابان ، خیابان غرقه به خون ، یعنی حیطه خلقهای مشتاق تغییر ، حیطه اشکها و لبخندها و آمال و آرزوها . نماد پرداخت کننده گی در همیشه تاریخ با دشنه خیانتی در پشت . بدون رهبری ، دولت ستیز اما بی هیچ آلترناتیوی از خود و از میان خود !

جدا کردن حیطه ها و جدا دیدن تفاوتها کمک می کند که درعین تحسین و حمایت آنچه که در خیابان می گذرد ، با چشمانی باز از آنچه که در بالا و در مناسبات و محاسبات کانونهای قدرت جهانی نیز می گذرد غافل نماند .

طرح "خاورمیانه بزرگ"

هفت سال پیش در مطلب مفصلی بنام "چشم انداز" به بررسی اجمالی طرحی پرداخته بودم بنام "طرح خاورمیانه بزرگ" . این طرح استراتژيک که عناصرکلیدی آن در اواخر دهه هشتاد و اوایل دهه نود میلادی و در دوران فروپاشی اتحاد شوروی تئوریزه گشته و برای آن یک پریود زمانی 25 ساله هم درنظرگرفته شده بود ، عملا در 11 سپتامبر 2001 و با توطئه جنایتکارانه "جناح بازها " کلید خورده و به رهبری نئو کانها به مرحله اجرا درمی آید . این طرح که درمرکز استراتژی کلان تری بنام استراتژی "جهان تک قطبی" قراردارد ، تاکتیک محوری تحقق استراتژی مذکور بوده و به همین اعتبار نیز اهمیت استراتژیک دارد . یعنی شکست و پیروزی آن ارتباط ارگانیک با شکست و پیروزی خود کلان استراتژی "جهان تک قطبی" دارد .
هدف نهایی این کلان استراتژی ، شکست چین و کنترل قدرتهای جهانی نظیر فرانسه ، انگلستان ، روسیه ، آلمان ، ژاپن و قدرتهای منطقه ای مثل برزیل ، هند ، ترکیه و ایران است . انرژی ، ابزاراین کنترل بوده و حاکمیت تنها ابرقدرت برمنابع انرژی ، از اهداف استراتژیک به شمار می آید . "طرح خاورمیانه بزرگ" راهکار "جناح بازها" درجهت تحقق اهداف فوق می باشد . شاخص پیروزی این طرح ، به قدرت رسیدن " لیبرال دمکراسی" در خاورمیانه بزرگ است . عناصرتشکیل دهنده این طرح ، بسیار پیچیده و ابزارهای مورد استفاده آن تماما مدرن ، انسانی و ترقیخواهانه ! می باشند . هدف اعلام شده آن نیز مبارزه با سیستمهای استبدادی و دیکتاتوری های غیرمنتخب و حمایت از دمکراسی هاست. آیا ازاین بهترهم می شود ؟ ! می بایستی که از مبارزات مردم در "جوامع بسته" تحت حاکمیت مطلقه فقها و سلاطین و جمهوریهای سلطنتی ! حمایت سیاسی و نظامی شده و از طریق انقلابات ! مخملی ، راه برای حاکمیت استراتژيک " لیبرال دمکراسی" در خاورمیانه بزرگ آماده گردیده و درنهایت نیز همه جوامع بشری "باز" شده و درهایشان بروی حرکت آزادانه و بلامانع سرمایه کلان گشوده شود .

با این تفاصیل تلاش لازم برای شناخت این طرح و کشف شیوه های مناسب برخورد با آن برای نیروهای انقلاب دمکراتیک مردم ایران به باورمن از یک نقش و اهمیت مبنایی برخوردار است . به غیرازاین نیروهای فوق الذکر ، یا بی تعارف تبدیل به مهره های شطرنج بازی غولها می شوند و یا از صحنه مداخله در روند تحولات در راه ، عملا کنار گذاشته می شوند . راه سومی نیست . پیش از ورود به بحث اما ، اشاره ای کوتاه به بخشی از "چشم انداز" خالی از فایده نیست حداقل برای خودم ! که مجبور به تکرار آنچه که قبلا نوشته ام نباشم :

" ... بررسی اين طرح پيچيده و شناخت اهداف استراتژيک آن ، جايگاه ويژه ای را در برخورد درست با "گلوباليستها" و مقاومت استراتژيک در مقابل تجاوز آنان ، تشکيل داده و افقهای تازه ای را در مقابل نيروهای انقلابی منطقه می گشايد . پيچيدگی اين طرح به حدی است که با کوچکترين اشتباهی از سوی نيروهای انقلاب ، هم زمينه خورده شدنشان بسيار آسانتر است و هم امکان بسيج نيروييشان بسيار سختتر ! شعارهای " گلوباليستها" چنان انتخاب شده اند که درصورت پيچيده نشدن نيروهای انقلابی و ساده ماندنشان ، بسرعت خلع شعار شده و عنصراجتماعی را دردامن راديکاليسم بنيادگرا رها می سازند . و کيست که اندکی با الفبای سياست آشنايی داشته باشد و نداند که خلع شعارشدن بسا خطرناکتر و موثرتر از خلع سلاح شدن می باشد !

هم اکنون جامعه ما و نيروهای سياسی آن، خواه ناخواه درمعرض چنان گردبادی قراردارند که می رود تا بسياری ازمناسبات طراز قديم را در جهت منافع استراتژيک تنها ابرقدرت موجود و در راستای تثبيت "حکومت واحد جهانی" ، برهم زده و مفاهيم و نرمهای متعارف در سياست بين الملل را از نو تعريف نمايد .

اين بار اما شرايط بسی پيچيده تر از دورانهای قبلی است . چرا که اينبار دزد با چراغ آمده است ! اينبار "امپرياليسم" قبلی و " گلوباليسم " فعلی تنها با ناپالم و بمبهای اتمی بزرگ و کوچک و جنايت و کشتار و تجاوز به ميدان نيامده است . از آنها مهمتر با کوله باری از اميد و رويا به نجات خلقها آمده است ! آمده تا خلقهای تحت ستم را از زير سم ستوران ديکتاتورها برهاند ! "دمکراسی" در خورجين دارد و "جامعه مدنی" در آستين ! آمده تا حقوق پايمال شده بشرافغانی و عراقی و ايرانی را از غاصبان درحاکميت اعاده کند !!

1ـ دمکراسی

دمکراسی ، پرقدرت ترين ابزار استراتژيک " گلوباليستها " در پروسه درازمدت " جنگ جهانی چهارم" و در ميدان اصلی جريان يافتن آن يعنی " منطقه خاورميانه بزرگ" می باشد ! در اين رابطه به اعتقاد من آمريکاييها بسيارجدی هستند واصلا شعار نمی دهند !

دراينجا بلافاصله اين سوال مطرح می شود که چگونه چنين چيزی امکانپذيراست ؟ تبهکارانی که درطول عمردويست سيصد ساله شان به اندازه يک تاريخ ، جنايت و وحشيگری را با خود حمل می کنند و يادآوری نامشان در خاطره بشرسرکوب شده و مورد تجاوز قرار گرفته آگاه ، تداعی ستم و تجاوز و جنگ و برده داری و نسل کشی بوده و سياست غالبشان در دوران جنگ سرد ، اساسا حول حمايت از نظامهای ديکتاتوری می چرخيده است ، با کدامين نور که به قلبشان تابيده، کمر به نجات خلقهای تحت سلطه جهان ، از زير سم ستوران ديکتاتورهای "غير منتخب" ! بسته و لباس نجات دهنده برتن کرده اند ؟

واقعيت آنست که بدون شناخت درست ويژگی های "جنگ چهارم" و آماجهای مترتب بر آن ، فهم ابزارهای مورد استفاده در اين نبرد پيچيده ، بسادگی ميسر نيست ! عنصرغالب دراين جنگ نه عنصر نظامی که عنصر فرهنگی است . برهمين اساس هم هست که تئوری "نبرد تمدنها" توسط ساموئل هانتینگتون نظريه پرداز "جناح بازها" ، سالها پيش از" يازده سپتامبر" طراحی وعرضه میگردد .

در اين راستا ، تهاجمات نظامی تنها يک نقش حاشيه ای را ايفا می کنند و نه بیشتر ! هدف اشاعه و تثبيت"فرهنگ برتر" و جاانداختن سيستم ارزشی يکسان درميان مردم جهان به مثابه ستون اصلی و ضرورت بنيادين تشکيل"حکومت جهانی واحد" و آخرين پله نردبانی است که پله های پايينتر آن يعنی ايجاد پايتخت جهان درنيويورک ، پارلمان جهان تحت نام "سازمان ملل متحد" ، بدنبال " جنگ جهانی اول "... و بنيانگذاری ارتش واحد جهانی تحت نام "ناتو" و سيستم بانکی واحدی بنام "بانک جهانی" و تمرکز سياست واحد پولی دنيا در کادر "صندوق بين المللی پول" و خلاصه قوه قضاييه واحد جهانی تحت عنوان دادگاه بين المللی لاهه و "تريبونال" و پليس بين المللی محصول و دستاورد دو جنگ جهانی ديگرمی باشند . به اين می گويند : نظم نوين جهانی

نگاهی به پشت اسکناس يک دلاری آمريکايی بياندازيد ! به زبان لاتين جمله novus ordo seclorum را می توان بوضوح بر روی آن تشخيص داد ! به فارسی دری می شود " نظم نوين سکت برگزيده " ! طرح ده سال و بيست سال اخير نيست ! در اين رابطه در حوالی پايان جنگ اول خليج فارس موسوم به جنگ کويت ، يکی از روزنامه نگاران هوادار "جرج بوش پدر" از وی خواستار توضيح نظم نوين جهانی می شود . پاسخ او بدينگونه است :

it is quite simply , wath we say , goes !!
چيز ساده ای است ! ( یعنی ) هر چه ما بگوييم ، انجام شود !

برای اينکه خلقهای جهان اين چيز ساده ! را بفهمند ، ابتدا بايستی بتوانند به زبان واحدی مکالمه کنند از آن مهمتر برای جاافتادن اين نظم نوين ، "سيستم ارزشی واحد " و "فرهنگ واحدی" نيز ضروری می باشد که ازنان شب هم واجبتر است !

" پطرس غالی" دبيرکل سابق سازمان ملل متحد درنقش رياست انتصابی پارلمان واحد جهانی در اين رابطه اينگونه رهنمود می دهد :

ما بايستی همگی تلاش کنيم يک فرهنگ جهانی واحد بوجود آوريم و همگی دارای آن فرهنگ گرديم .

بردن اين فرهنگ واحد به ميان جوامع بشری فقط در شرايطی امکان پذير است که اين جوامع ، "باز" گردند ! آنگونه که امکان تغيير" سيستم ارزشی" جامعه بسته، از طريق تسلط بر سسيتم رسانه ای يا " مديای آزاد " ! وجود داشته باشد . اينجاست که وجود نظامهای استبدادی باقيمانده از دوران جنگ سرد ، درتناقض با اين ضرورت قرار می گيرند ! درآن دوران بدليل وجود "قطب متقابل"، مقابله با تهديد خارج شدن کشورهای متعلق به بلوک غرب بدنبال يک انقلاب اجتماعی يا سياسی و پيوستن آنها به بلوک شرق نيازمند حاکميت نظامهای ديکتاتوری بود . اين نظامهای ديکتاتوری علیرغم آنکه بهترين آلترناتيو دوران جنگ سرد برای هر دو بلوک درجهت کنترل جامعه بودند با اينحال تهديدات خاص خودرا نيزبه همراه داشتند .

بزرگترين تهديد اين نظامها ، تبديل جوامع تحت سلطه به جوامع مستعد انقلاب بود . همين تهديد جدی نهايتا سياست جديد امپرياليستها در کشورهای وابسته به خود را بدنبال داشت که توسط يک تشکيلات فراماسونری بنام "کميسيون سه جانبه " تحت رهبری يک يهودی عضو ارشد "جناح کبوترها " بنام برژينسکی تئوريزه گرديده و دربرخی ازآن کشورها مثل فيليپين ، ترکيه ، شيلی و نهايتا ايران نيز به مرحله اجرا درآمد . اساس اين طرح براين بود که با توجه به شدت و حدت تضادهای موجود در جوامع تحت سلطه ديکتاتوريهای وابسته به امپرياليسم ، اين جوامع تبديل به بشکه های انفجاری شده اند که با تنها جرقه ای تماما به آتش کشيده خواهند شد . برای جلوگيری ازاين انفجاراجتماعی بايد سياستهايی را در پيش گرفت که روند تحولات اين جوامع به تعبير برژينسکی ، از مسير هرج و مرج ( بخوانيد انقلاب) به مسير تحولات منطقی و قابل کنترل ( بخوانيد رفرم ) انداخته شود . بدين منظوراين جوامع بيش ازهرچيز به "سوپاپ اطمينانی" نياز دارند که بخارهای خطرناک حاصل ازبه تعارض کشيده شدن تضادهای اجتماعی را به بيرون جامعه هدايت کرده و جامعه را در مقابل تهديد يک انقلاب اجتماعی مصون کند . سياست معروف حقوق بشر کارتر ، در واقع همان پروژه اجرايی محصول رهنمودهای "کميسيون سه جانبه" بود .

تهديد ديگرنظامهای ديکتاتوری ، متوهم شدن ديکتاتورها و سرکشيهای گاه و بيگاه آنان و سهم بيشتر خواستن آنها هست ! علاوه بر آن يکدستی اجباری جامعه بدليل ماهيت استبدادی حاکميت ، خود به خود راه را بر ورود " عناصر فرهنگی" بيگانه می بندد و اجازه باز شدن" جامعه بسته " را نمی دهد . کفری که در قاموس "گلوباليسم" بخشودنی نيست !

انقلاب انفورماتيک و پايان جنگ سوم

شکست اتحاد شوروی و انقلاب عظيمی که در پهنه ارتباطات در سالهای پايانی هزاره دوم ميلادی رخ داد ، تمامی معادلات طراز قديم را روانه زباله دانی تاريخ کرد . از يکسو با برچيده شدن بساط " جهان دوقطبی" و حاکميت بلامنازع تک ابرقدرتی بر جهان ، تهديد خروج جوامع تحت سلطه و خزيدن آنها به قطب مقابل ، اساسا موضوعيت خود را ازدست داده و به تبع آن نظامهای استبداد فردی حافظ منافع امپرياليسم نيز کارکرد خود را تماما ازدست می دهند تا جايی که خود اين نظامها به دلايلی که در بالا ذکرکردم ، در تقابل با سياستهای " گلوباليستها " قرار می گيرند . از سوی ديگر ، انقلابی که در پهنه ارتباطات صورت می گيرد ، همراه با خود دو پديده جديد را وارد معادلات طراز نوين کرده که قانونمنديهای حاکم بر تحولات اجتماعی را زير و رو می کند ! ويژگی اساسی اين دو پديده که اولی " ماهواره" و دومی " اينترنت " نام دارد اين است که مرزهای جغرافيای سياسی را به سادگی درنورديده و تک تک آدمها را مستقيما و بلاواسطه مخاطب قرار می دهد .

با اتکاء به ايندو پديده و با داشتن امکانات نامحدود مالی ، بشرط بازشدن جامعه بسته ، می شود براحتی حزب و سازمان و چهره درست کرد ، به ميان مردم برد ، امکانات در اختيارشان گذاشت و برايشان تبليغ کرد . ارتباطات ضروری سياسيشان را تامين کرد و رقبای سياسيشان را چه با اتکاء به قدرت نظامی حاضر و آماده در بيخ گوششان و چه با فشارهای سياسی و تبليغاتی از ميدان بدر کرد و نهايتا هم دريک انتخابات کاملا دمکراتيک ! مزدوران خود را برروی کار آورد .
"حاکميت منتخب مردمی" که برخلاف نظامهای استبدادی بقول " بوش پسر" نامنتخب موجود ، از مشروعيت رای مردم نيز برخوردار بوده و قراراست که تهديد هرانقلابی را از راههای کاملا دمکراتيک ! برای هميشه خنثی نمايد ! ضمن اينکه بسيار ساده تراز يک ديکتاتوری مادام العمر ، می توان از شر يک رئيس جمهورسرکشی که حداکثر دو دوره بيشتر نيز نتواند برسر کار بماند ( تاکتيکی که در خود آمريکا نيز پياده شده است ) راحت شده و او را با احترام تمام ، روانه خانه کرد !

2ـ حقوق بشر

جرج بوش ( پدر) در اول فوريه 1992 ، طی يک سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد می گويد :

قوانين ملل متحد ، می توانند حقوق ملی را از اعتبار بياندازند .

طرح اين مقوله از جانب وی به مفهوم قرار دادن قوانين مصوبه ملل متحد درجايگاه " قانون اساسی" حکومت واحد جهانی است که قوانين اساسی ديگر در درون حکومتهای ملی می بايست در چارچوب آن تصويب و به اجرا گذاشته شده و در تناقض با آن قرار گرفته نشوند . ملل متحدی که تنها در شرايط تحقق "جهان تک قطبی"، می تواند در جايگاه واقعی خود به مثابه" پارلمان جهان"، کاربرد داشته باشد . دراين رابطه ابزار "حقوق بشر" ازهمان مقولاتی است که با استفاده از آن می توان نه تنها" حقوق ملتها" را از اعتبار انداخت که حمايت همان ملتها را نيز پشتوانه سلب حاکميت ملی قرار داد !

حقوق بشر، دومين سلاح استراتژيک "گلوباليستها " در پروسه جنگ چهارم می باشد . دامنه اين حقوق ! نه تنها شامل بشر به صفت فردی می شود ، بلکه اضافه بر گروههای سياسی و اقليتهای قومی ومذهبی ، گروه بنديهای اجتماعی گوناگون از جمله همجنس بازها را نيز شامل می گردد . بديهی است که حمايت از اين "بشر" متناسب با نيازهای مشخص مرحله ای " گلوباليستها " و در نقاط مشخصی از جغرافيای سياسی جهان ، صورت گرفته و عليرغم جهانشمول بودنش ، درهمه جا و بطور يکسان احساسات انساندوستانه ! آنان را جريحه دار نمی کند .

در اين رابطه دولتهای ملی ، حق جلوگيری از فعاليتهای افراد وتشکلهايی را که برعليه منافع ملی اقدام می کنند را نيز نداشته و با چماق زيرپا گذاشتن حقوق انسانها يا به عقب نشينی وادار می شوند و يا در صورت مقاومت بايستی به انتظارعواقب ناگوار حاصل از اين خودداری" غير قانونی" بمانند ! درست مثل افرادی که در درون جامعه با زير پا گذاشتن " قانون" مرتکب جرم می شوند .

بديهی است که بحث من در اينجا اساسا شامل استفاده ابزاری از اين مقوله ، توسط گلوباليستها و در جهت منافع وآماجهای آنان می گردد و هيچ ربطی به ضرورت و حقانيت اصل جهانشمول"حقوق بشر" که در يک برداشت انقلابی وعميقا انسانی ، شامل تماميت بشريت تحت ستم و استثمار می باشد ، ندارد .

بحث اين است که نشان دهم که " انقلاب " و نبرد بر سر جلب حمايت " خلق" و تصاحب قدرت سياسی در شرايط کنونی با چه پيچيدگی هايی روبروست و ساده ماندن در اين ميدان نه تنها کسب قدرت سياسی را نا ممکن می سازد که حمايت مردمی را نيز به زيرعلامت سوآل می برد .

3 ـ ليبراليزم

ليبراليزم به مفهوم تضمين آزادی رقابت سرمايه و بازار آزاد و تثبيت آن به مثابه الگوی اقتصادی ايده آل در کشورهای خاورميانه ، يکی از مهمترين " آماجهای" جناح بازها در کادر طرح خاورميانه بزرگ می باشد. اين مدل اقتصادی ، امکان سرمايه گذاری کنسرن های غول پيکر و شرکتهای فرا مليتی را در کشورهای عضو جامعه جهانی ! فراهم آورده و امنيت سرمايه فراملی را تضمين می کند . روند خصوصی سازی بی حد و مرز در اين مدل اقتصادی راه بدانجا می برد که هيچ نهادی در " جامعه باز" از جمله مهمترين ابزار شکل دادن به ذهنيت اجتماعی و "سيستم ارزشی" يعنی سيستم رسانه ای نيز از دسترس سرمايه فراملی بدور نخواهد ماند . عنصری که در شکل دادن به آن سيستم ارزشی واحد و آن فرهنگ واحدی که قبلا بدان اشاره کردم از يک نقش مبنايی برخوردار است .

4 ـ جامعه مدنی

ايجاد جوامع مدنی در "خاورميانه بزرگ " ، يکی ديگر از آماجهای جناح بازها در پروسه به اصطلاح دمکراتيزه کردن اين منطقه است . جامعه مدنی همان "جامعه بازی" است که در آن "برادر بزرگتر" بتواند با اتکاء به اصل حفاظت ازحقوق اقليتهای قومی و مذهبی و ... در چارچوب "حقوق بشر" و در کادر يک" دمکراسی" پارلمانی ، به دست سازی"چهره ها" و احزاب و سازمانهای مطلوب خود بپردازد . در پناه قوانين " ليبراليسم" و با اتکاء به قدرت عظيم مالی و انحصارات فرامليتی به خريد ارگانهای رسانه ای جامعه و تسلط بر ذهنيت اجتماعی اقدام نمايد و ازاين طريق ،آن"چهره ها" و جريانات سياسی را از طرق دمکراتيک و بر اساس مشروعيت رای مردم بر سر کار آورد و ازهمه مهمتر در شرايطی که تمامی تصميم گيريهای خود " گلوباليستها " درخفا و در پشت پرده و به شکل کاملا غيردمکراتيک و از بالا ، صورت می پذيرد ، کليه تصميم گيريها و بحثهای استراتژيک و روابط و مناسبات موجود در اين جوامع باز ، می بايستی کاملا علنی و بازانجام پذيرد ! دراينجا قصدم بيشتر، روشن کردن اهداف "جناح بازها" در استفاده از مقولاتی از اين دست می باشد و نه ورود به ماهيت و کارکردهای "جامعه مدنی" در مفهوم واقعی آن که داستان ديگری است .

5 ـ نفی خشونت

نفی خشونت ، مهمترين اصل راهنما در رابطه با نيروهای سياسی شرکت کننده در پروسه تغيير و تحولات منطقه ، در کادر طرح فوق می باشد . پذيرش اين اصل از سوی اين نيروها الزامی است و عدم پذيرش آن بطور خودکار به معنی نام نويسی در جبهه تروريسم !

بکاربردن خشونت در تغييرنظامهای سياسی منطقه ، يا در حيطه وظايف نيروهای نظامی تنها ابرقدرت موجود به مثابه مجری يگانه مرجع قانونی حاکم بر جهان است و يا در توافق با او ! يعنی درست همان کارکردی که نيروهای نظامی و انتظامی و نهادهای اجرايی در "جامعه مدنی" برعهده دارند ! فراموش نکنيم که مهمترين ويژگی " جامعه مدنی" حاکميت قانون در آن می باشد ! دراينجاست که با کناررفتن پوشالهای موجود بر روی روند تغييرو تحولات سياسی چند سال اخير فی المثل ايران ، هم می توان بسادگی پی به حکمت ضد خشونت شدن جلادان و شکنجه گران خشونت مدارديروز و قاصدان ! مسالمت جوی 2خردادی خواهان "جامعه مدنی" امروز برد وهم پايه های سياسی و حقوقی آن استدلالی را که اساسا نام گذاری سازمان مجاهدين خلق را در ليست تروريستی توجيه می کند ، شناخت .... "

چشم انداز ، 18 آذر تا 19 بهمن 1383

و حالا درسالی که پیش رو داریم و در پرتو تحولات زنجیره ای پیش رو در منطقه خاورمیانه بزرگ ، بسا بهتر و روشن تر می توان آنچه را که در بالا آمد ، به نظم کشید . آنچه را که تا کنون رخ داده است فهم کرد و مسیری را که روند تحولات جاری ادامه خواهند داد ترسیم نموده و درسها و تجربه های گرانبهای آن را به خدمت انقلاب دمکراتیک نوین مردم ایران گرفت .

اینترنت و ماهواره ، ابرابزارهای جنگ چهارم

در نبرد میان نیروهای خواهان تغییر در درون یک جامعه ( اعم از حاکمیت استبدادی و یا دمکراتیک ) و نیروهای خواهان حفظ نظم موجود ، موضوع سیاست چگونگی دسترسی به آدمهاست . شیوه ها و ترفندهای بکار برده شده در جوامع به اصطلاح دمکراتیک در اینجا موضوع بحث من نیست . هدفم پرداختن به این معضل در جوامع استبدادی و بسته هست .

مهمترین کاری که حاکمیت استبدادی می کند این است که بهرقیمتی درکنار و هم عرض سرکوب پلیسی ـ نظامی نیروی خواهان تغییر ، به گسستن رابطه آنان با "عنصر اجتماعی" نائل شود . موفقیت سرکوب گسترده و ریشه کنی نیروی فوق رابطه تنگاتنگی با میزان موفقیت حاکمیت در گسستن این رابطه و ایزولاسیون اجتماعی اپوزیسیون دارد . درنقطه مقابل هم همین معادله برقراراست. یعنی نیروی خواهان تغییرهم درکنارمبارزه سیاسی و یا درجاهایی نظامی خود تلاش می کند که ضمن حفظ ارتباطات موجود ، بدنبال کشف شیوه ها و امکانات دسترسی به آدمهای هرچه بیشتر و بسیج و هدایت "عنصراجتماعی" باشد .

در دوران جنگ سرد تنها رادیو و نه حتی تلویزیون ، ابرابزار جنگ تبلیغاتی بود که به تنهایی امکان گذار از مرزها ی جغرافیایی را داشت . اگرچه حاکمیت مورد تهاجم از امکان خفه کردن امواج آن با استفاده ازپخش پارازیت نیز برخوردار بود . با اینهمه این ابرابزار تا سالهای سال نقش مهمی در شکل دادن به تحولات سیاسی در دنیا بازی کرد . تا آنجا که به خود ما برمی گردد ، کسی منکر نقش رسانه جلبی همچون بی بی سی در تحولات منجر به انقلاب ضد سلطنتی و روی کار آمدن خمینی و دار و دسته مرتجعش نمی تواند باشد .

امروز رادیو ، تلویزیون ملی ، دستگاه عریض و طویل رسانه های نوشتاری ، شبنامه ها و امکانات ارتباطی سنتی را باید از اساس فراموش کرد . هرکس که اینرا دیرتر بگیرد به همان میزان عقبتر است و هرکس که اینرا جدی نگیرد به همان اندازه جدی گرفته نخواهد شد . تا همینجا هم بسیاری لنگ لنگان و ناباورانه بدنبال فهم جایگاه این دو ابرابزار روانند .

"طرح خاورمیانه بزرگ " بربالهای این دو ابرابزار قراراست که به سرمنزل مقصود رسد . با این دوبال است که می توان به عنصراجتماعی دست یافت . سازماندهی کرد . گفتمان سازی کرد و ذهنیت اجتماعی را شکل داد . بر بال شبکه جهانی تنها امکان دسترسی به نخبگان جامعه وجود دارد ( نخبگان را در مفهوم عام آن بکار می برم . یعنی آن بخش از جامعه که سواد دارد و سودای سیاست دارد و درد نان هم ندارد ) . دستیابی به توده های وسیع مردم از اقشار نسبتا آگاه تا عقب مانده ترین بخشهای جامعه نیز رسالت تلویزیونهای ماهواره ای و تلفنهای همراه است . هرکسی شاید گاه و بیگاه تصویر روستاها و حاشیه شهرهای بزرگ را یا از نزدیک و یا حداقل در تلویزیونها دیده باشد که چگونه برفراز خانه ها ، که چه بگویم بیغوله های ویران و تهی از نان ، چگونه جنگلی از بشقابهای ماهواره ای رویانیده شده است .

دراینجا یک پارامتر جدید در رابطه با ماهواره ، ضرورت خودی بودن رسانه هاست . یعنی برخلاف گذشته که فرستنده ها و بنگاه های سخن پراکنی مستقیما از کشورهای غیرخودی پخش برنامه کرده و به آرم و نام قدرت مربوطه مزین بودند ، اینجا دیگر بدلیل پیچیدگی طرح ، وجود رسانه خودی بویژه در منطقه خاورمیانه عربی ضرورت حیاتی دارد .

ضمن اینکه بنگاه های سخن پراکنی سنتی نیز البته با امکانات گسترده تر و طرح های جدیدتر همچنان بکار خود ادامه خواهند داد . سمبل و نماد این رسانه طراز نوین در رابطه با خاورمیانه عربی به باورمن تلویزیون قدرتمند الجزیره است . در مقاله "چشم انداز" درهمان هفت سال پیش بدین مطلب نیز اشارتی کوتاه کرده بودم :

" .... گلوباليستها نه تنها آتش آغاز "جنگ چهارم" را در 11 سپتامبر 2001 افروختند بلکه دشمن دلخواه خود را هم معين کرده و به آن چهره نيز داده اند . اين دشمن دلخواه هيچ چيز نيست جز بنیادگرایی اسلامی با چهره مشخص اسامه بن لادن ! ميلياردر صاحب سرمايه ای که حکايت پيوندهای مستحکم اقتصادی ميان خانواده اش با خاندان بوش ، امروز ديگر حکايت پنهانی نيست ! نقش سازمان سيا در تشکيل ، تسليح و تامين مالی "القاعده" برعليه اتحاد شوروی سابق را نيز ديگر تنها خواجه حافظ شيرازی نمی داند ! براستی امروز چه کسی درميان توده های تشنه به خون يانکی ها درجهان محبوبتر وشناخته شده تر از اسامه بن لادن است ؟ کدامين چهره درجهان، شهرت او را دارد ؟ نقش دوپديده مولود انقلاب انفرماتيک يعنی اينترنت وماهواره در شناساندن چهره او به توده های ضد آمريکايی ـ ضد اسراييلی تا کجا می باشد ؟ راستی هيچ به کارکرد تلويزيون ماهواره ای "الجزيره" فکر کرده ايد ؟ رسانه مستقلی ! که در قلب يکی از مرتجع ترين و وابسته ترين و مستبد ترين دولتهای عروسکی دست ساز استعمارکهن ، به پخش آزادانه برنامه هايی اشتغال دارد که در خود مهد آزادی ! يعنی آمريکا نيز بسادگی قابل پخش نيستند ! "بن لادن" را "الجزيره" درميان توده های خاورميانه چهره کرد و نه CNN !

من ادعا می کنم که "الجزيره"، يکی از مهمترين " ابزار" های گلوباليستها در کادر "طرح خاورميانه بزرگ" می باشد !

رسانه ای که قرار است با پخش آزادانه " اطلاعات " و " تبليغات" ضد آمريکايی ــ ضد اسراييلی ، اعتماد توده های خاورميانه را متوجه خود نمايد . اعتمادی که هرگز امکان نداشت نثار CNN , BBC و يا VOX گردد . بگذريم ...."

چشم انداز ، 18 آذر تا 19 بهمن 1383

امروز "الجزیره" یک رسانه مورد اعتماد مردم در جهان عرب است . یک رسانه فراملیتی که مرزهای خاورمیانه عربی را می شکافد و توده ها را تغذیه اطلاعاتی می کند . علیه دیکتاتورها و پرچمدارگردش آزاد اطلاعات و جامعه مدنی و مبلغ و گزارشگر و مشوق انقلابات مخملی . نه فقط مورد اعتماد که مورد اعتبار "جامعه جهانی" کذایی هم هست . از سوی دیگر خبری از بن لادن هم نیست . انگار نه انگار که لشکرکشی به افغانستان بنام او انجام گردیده ، انگار نه انگار که زمانی نه چندان دور همه روزه جامعه جهانی ! با او چشم ازخواب برمی گشاد و با او چشم برهم می نهاد !

خلاصه می کنم . اینها تا آنجایست که به " حیطه بالا" یعنی حیطه سیاست برمی گردد . برای آنکه چشمهایمان باز باشد . برای آنکه بدانیم طرح ها و نقشه های کانونهای قدرت جهانی چیست و ما چگونه باید در رابطه با آن موضع بگیریم و چگونه و کجا می شود تهدیدهای مشخص سیاسی علیه انقلاب را تبدیل به فرصتهای بی بدیلی بسود خلق و انقلاب کرد . برای آنکه خودمان را هم بهتر بتوانیم بشناسیم . بخاطر آنکه ریشه بسا بسا مواضع سیاسی و رنگ عوض کردنهای آدمها و جریانات حول و حوشمان را نیز بهتر فهم کنیم . برای آنکه بفهمیم چرا فی المثل حزب مشروطه ای که بند نافش را با سلطنت پهلوی برداشته بودند ، حالا عمد دارد که با پسوند لیبرال دمکرات شناخته شود . یا اینکه بواقع ریشه ضدخشونت شدن خط امامی همسفره دیروز لاجوردی و دلقک امروزی همچون ابراهیم نبوی ، یا اکبرگنجی معروف به "اکبرپونز" و یا امثال فرخ نگهدار در کجا قرار دارد . برای فهم اینکه منشاء علمداری جامعه مدنی توسط مقتدای همه اینها یعنی محمد خاتمی را هم بشود فهم کرد . از همه مهمتر مبارزه حقوق بشری خیل بریدگان از مبارزه انقلابی و دولایه خورانی را که هم می خواهند پز مبارزاتی دهند و هم هزینه ای ناچیز را نیز بهتر بتوان درک کرد ! خلاصه که هیچ نفعی اگر نداشته باشد بر" راه و همراه " نور می افکند .

و اما "حیطه پایین" اساسا دنیای دیگری است که قانونمندیهای خاص خود را دارد . طرح و برنامه و توطئه از بالا تا آنجایی کاربرد دارد که "عنصراجتماعی" در خانه نشسته است . از نقطه ای که این عنصر به خیابان آمد و توانست که در خیابان هم بماند ، معادله دیگر تفاوت خواهد کرد . ازاین نقطه به بعد روند اوضاع دیگر کاملا تحت کنترل بالا نیست . جلوی سیل را با سوراخی در سد می توان باز کرد . ولی اگر سیل سرازیر شد جلوی آنرا دیگردشوار بتوان گرفت .

در بالا فرض براین است که در کشورهای استبداد زده ای که حاکمیتشان تا بن استخوان فاسد و بیرحم هم هست ، می توان با اتکاء به سازماندهی اقشار متوسط که امکان دسترسی به سیستم های ارتباطی اینترنتی همچون فیس بوک ، توییتر و غیره را دارند ، با استفاده از یک بهانه مثلا تقلب در یک انتخابات قلابی ، آنها را به خیابانها کشانید و به مقابله با دیکتاتوری ترغیب کرد . ضمن اینکه درراس رژیم نیز با کندن عناصرعاقلتری از حاکمیت که خط کلی را گرفته اند و ترکیب دادنشان با عناصر خودی در خارج حاکمیت ، "آلترناتیومطلوب" را شکل داده و از طریق همان رسانه های مورد اعتماد در جامعه مطرح کرد. اینها همه بشرطی امکان موفقیت دارند که بتوان ارتش را خنثی نگه داشت و توده ها را در خیابان نگه داشت .

مهمترین بخش طرح درنقطه سرکوب عنصر اجتماعی در خیابان ، خودداری ارتش و نیروهای مسلح از ادامه اطاعت از فرد دیکتاتور است . با این عمل هم ابزار سرکوب برای مراحل بعدی حفظ می شود و هم اعتبار آلترناتیو مطلوب بالا می رود . این همان روندی است که یکبار در انقلاب بهمن در ایران تجربه شد و حالا هم بطور سیستماتیک در تونس و مصر پیاده گردیده است . یعنی حذف فرد دیکتاتور درعین حفظ ساختارهای نظام . درخبرها خواندم که پدری در مصرنام فرزند خود را فیس بوک گذاشته است . حق هم دارد ! نقش این کانون جاسوسی اینترنتی در تحولات اخیر کم نبوده است .
در لیبی این پروژه جواب نداشت . همانگونه که درعراق امکانپذیر نبود . همانطورکه در ایران هم جواب نخواهد داشت . پاسخ طرح خاورمیانه بزرگ به این معضل استفاده از نیروی قهراست . یعنی گزینه نظامی . همانگونه که دیروزدرعراق شد . همانطورکه امروز در لیبی می شود و همانسان که فردا در ایران باید که بشود . چرا که در این کشورها نیروهای مسلح یعنی همان عنصرتعیین کننده در هر انقلاب و تحول اجتماعی وصل به بیرون نیستند ! در اینجا دو گزینه وجود دارد . یکی گزینه اسرائیلی به معنی استفاده از ظرفیتهای قومی در قطعه قطعه کردن قدرتهای بزرگ منطقه ای با طرح شعارهایی همچون فدرالیسم ، حق تعیین سرنوشت و نهایتا اعلام استقلال درکنار نابودکردن کل ساختارهای اقتصادی و اجتماعی از طریق بمباران و استفاده از تسلیحات کشتارجمعی و دیگری گزینه آمریکایی به معنی تهاجم مستقیم نظامی و اشغال زمینی .


پایان بخش اول ، 31 فروردین 1390

Saturday, April 9, 2011

افعی کبوتر نمی زاید

افعی کبوتر نمی زاید

دیروز رابرت گیتس وزیر دفاع ایالات متحده در ملاقات با نوری المالکی چراغ سبز تهاجم نظامی به قرارگاه اشرف را به او ابلاغ کرده بود . تا الان یک قلم 31 شهید و بیش از سیصد زخمی بعضا خطرناک حاصل این چراغ سبز خائنانه است . نیروهای آمریکایی که تا شب گذشته برای مونیتور اوضاع در اشرف بسر می بردند ، علیرغم اطلاع کامل دولت و ارتش آمریکا از 5 روز پیش و صف آرایی و آرایش نظامی نیروهای مالکی در ضلع شمالی قرارگاه ، از اشرف عقب می نشینند . درست مثل تهاجم دوسال پیش ! دوسال پیش هم تهاجم اولیه نظامی به اشرف درست همزمان با ورود همین جناب وزیر صورت گرفته بود . هنوز یک هفته از سخنان هوارد دین رئیس پیشین حزب اوباما در محل پارلمان انگلستان نمی گذرد که به صراحت گفت تنها یک تلفن ، آری یک تلفن از سوی طرف آمریکایی کفایت می کند که کل نظامیان عراقی از حول و حوش اشرف عقب بنشینند . برای رویت دستهای جنایت و فریب باراک اوباما در پس پرده این دو جنایت خائنانه برعلیه افراد حفاظت شده در کادر کنوانسیون چهارم ژنو که با تک تک آنان از سوی دولت آمریکا قراردادهای جداگانه مبنی بر اعطای حفاظت کامل در مقابل تحویل سلاح امضا گردیده است ، نیازی به اطلاعات سیاسی و قدرت تحلیل چندانی نیست . در آغاز روی کارآمدن اوباما و در شرایطی که آب از لب و لوچه بسیاری روان بود ، بدرستی از او به عنوان فریب هزاره سوم یاد کرده بودم . قبلا گفته ام و بازهم گفتنش را ضروری می دانم که برای من جرج دبلیو بوش بر باراک اوباما و آریل شارون بر اسحاق رابین و احمدی نژاد بر خاتمی شرف دارند . چرا که اولیها تمامی نجاست و رذالت سه بنیادگرایی مسیحی ـ یهودی ـ اسلامی را با وضوح و روشنی تمام در مقابل دیدگان هر آنکس که چشمی برای دیدن داشته باشد نمایان می سازند در حالیکه دومی ها برهمان رذالتها لباس دمکراسی خواهی ، صلح طلبی و گفتگوی تمدنها می پوشانند . اولیها شمشیر را از رو بسته اند و تو خوب می دانی که باید چگونه از خود در مقابلشان حفاظت کنی . دومی ها اما ، دستی برای دوستی بسوی تو دراز کرده اند درحالیکه خنجری خون آلود در دست دیگری در پشت خود پنهان دارند و تو اگر ساده باشی نمیدانی که با اوچه باید بکنی و در مقابلش چسان باید بایستی یا چسان بنشینی و با او سخن از چه رانی ؟ ظاهرا آن جناحی در دولت آمریکا که هنوز امید خود را به انجام انقلاب ! مخملی در ایران ازدست نداده و در رابطه با امکان بیرون آمدن مجاهدین از لیست وزارت خارجه ازسویی و فشاربخش دیگری ازهمین حاکمیت برای به رسمیت شناختن مجاهدین ( به مثابه دشمن دشمن خود ) بعنوان دولت در تبعید ایران از سوی دیگر شدیدا احساس خطر می کند ، درسراب نابودی تشکیلات ارتش آزادیبخش مجاهدین و برچیدن اشرف است . همین احساس خطر هم بود که یکی دو هفته پیش آخوندک همدست رژیم جمهوری اسلامی محسن کدیور و سایت جرس را نیزازموضع جنبش سبز به تحرک واداشته و نسبت به حذف نام مجاهدین از لیست آمریکا هراسان کرده بود . لازم به تکرارنیست که هم این لوش و لجنهای سبزرنگ همدست قاتلان و هم آن توطئه گران حسرت بدل منتظرانقلاب مخملی در آمریکا اشتباه محاسبه دارند . هم دررابطه با ازمیان بردن تشکیلات مجاهدین ، هم در رابطه با رژیم جمهوری اسلامی و هم در رابطه با توهم ابلهانه انقلاب مخملی در ایران . آینده نشان خواهد داد که نصیب هم اینان وهم آنان هیچ جز ننگ و خواری نخواهد بود . و من اینک دیگربار با چشمانی تر که در تمامی طول این شب بی پایان خواب را درآن راه نبوده و با قلبی مالامال از نفرت و انزجار، به عنوان یک روشنفکر ایرانی ، انگشت اتهامم را به سمت شخص باراک اوباما درهیئت مسئول اول جنایت زبونانه ای که هنوزهم ادامه دارد دراز می کنم . مالکی و جنایتکاران دون پایه نشسته درحاکمیت سرزمین رافدین آدرسهای فرعی هستند . جنایت اخیر یکبار دیگر اثبات کرد که افعی نشسته در حاکمیت آمریکا هرگز کبوتری نخواهد زایید . کلاغ که جای خود دارد . بیژن نیابتی ، 19 فروردین 1390

Thursday, February 17, 2011

یادداشت سیاسی - جنس قیام عاشورا - بیژن نیابتی


یادداشت سیاسی

جنس قیام عاشورا !

احمد خاتمی امام جمعه ارتجاع ، درستترین تعبیر را در رابطه با اعتراضات 25 بهمن 89 بکار برده است. او می گوید که "اغتشاشات 25 بهمن امسال ازجنس اغتشاشات ششم دیماه 88 بود" . از این بهتر نمی توان 25 بهمن را توصیف کرد. پس از قیام عاشورا چکیده حرف من این بود که از این به بعد رژیم دیگر اجازه تظاهرات مسالمت آمیز را نخواهد داد و اینکه "جنبش سبز" درآن "نقطه عطف" به مرز پتانسیلهای بالقوه خود رسیده و بر مغلطه اصلاح نظام خط بطلان کشیده شده است . تاکید داشتم که " قیام عاشورا نقطه پایان به میدان آمدن عنصر اجتماعی تحت لوای اصلاحات بود " و اینکه " از فردای عاشورا هرکجا که این عنصر اجتماعی فرصت به خیابان آمدن را پیدا کند دیگر نه برای اصلاح نظام که برای سرنگونی تمامیت رژيم به میدان خواهد آمد " .

و ویژگی اخص 25 بهمن نیز هیچ چیز جز این نبود . بزرگ و کوچکیش ، دعوت کنندگانش و خلاصه انعکاسات داخلی و بین المللیش تنها نقش حاشیه ای دارد . اصل آن است که هیچکس در 25 بهمن برای اصلاح نظام به خیابان نیامد . این طلایه داران "جنبش سرخ " بودند که از زیر خاکستر رکود "جنبش سبز" شعله کشیده و موتور محرک تظاهرات این روز را در نقاط گوناگون براه انداختند . آری هیچکس در 25 بهمن برای اصلاح نظام به خیابان نیامد . هیچ شعار سبزی داده نشد و هیچکس سخنی از "اجرای بی تنازل قانون اساسی" به میان نیاورد . در یک کلام رادیکالیزاه شدن خیابان مضمون اصلی 25 بهمن امسال بود .
: اندکی پس از قیام عاشورای 88 نوشتم که :

" فضای رادیکالیزه شده خیابان ، به مثابه زمین مستعدی است که دانه دانه شعارهای انقلاب را تک به تک درخود فرو میخورد ، بارور می کند و در هیئت میوه عمل قهرآمیز ، به بر و بار می نشاند . دراین صورت تمامیت نیرویی سبز ، نیروهای بالقوه جنبش سرخند . به سرخی گراییدن سبزهای خیابان ، حاصل تلاش ما نیست . محصول طبیعی سرکوب است .

بحران انقلابی ، اعتلای جنبش سرخ ، بیست و پنج دیماه8 138
سه ماه و اندی پیش از آنهم نوشته بودم که :

" و اما در نهایت این همان شمشیر خونچکان ولایت مطلقه ارتجاع است که تقدیر این جنبش کذایی را و سمت و سوی نهایی بدنه اجتماعی آنرا رقم می زند . شمشیری که توهم ابلهانه امکان تحقق "انقلاب مخملی" در ایران راهمچون هندوانه ای سبز به دونیم میکند و سرخی درونش را برکف خیابان می پراکند . در آنجا در انتهای خیابان اما ، این ماییم که بی صبرانه به انتظار نشسته ایم . "

چه ایران ، چه غزه ، کشتن انسان بسه ، 17 مهر 1388

با اینحال "جنبش سرخ" تا آنجا که به خیابان یعنی " کانون استراتژیک نبرد تمامیت خلق با تمامیت رژیم فقاهتی" برمی گردد ، هنوز "سر" ندارد . این به باورمن اساسی ترین عامل به بارو برننشستن قیام عاشورا و عدم ارتقاء آن به یک انقلاب ممکن بود . اگر "سر" درخیابان حاضر بود بی هیچ تردیدی نه در نهم دیماه 88 خیابان به تیول ارتجاع در می آمد و نه در 22 بهمن آنسال . ادامه نیافتن قیام عاشورا هیچ دلیلی بجزعدم حضورمستقیم عنصر رهبری کننده در خیابان و تعیین تکلیف نشدن مقوله هژمونی در ابعاد اجتماعی و به تبع آن درجازدن در جنبش سلبی نداشت . در آن روزها به این واقعیت صراحتا اشاره کرده بودم :

" ویژگی این مقطع ، انکشاف نیروهای اجتماعی است که زمینه را برای پولاریزاسیون جامعه مهیا می سازد. در این مقطع است که باید به سمت ارائه آلترناتیو رفت . جنبش سبز یک جنبش سلبی است . به همین دلیل هم سمت وسوی شعارهای تا کنونی آن که لازمه شرایط پیشین نیز بوده ، سلبی بوده است . درست در نقطه مقابل ، جنبش سرخ یک جنبش اساسا ایجابی است . یعنی نمی تواند و نباید در کادر شعار مرگ بر .... فروکاسته شود و باید که با شعار تیز و مشخص درود بر .... به سمت اعمال هژمونی عنصر انقلابی جهش کند . قیام عاشورا نماد پیوند دوباره عنصرانقلابی با عنصر اجتماعی ، اما در ابعاد میکرو بود . از این به بعد باید که به سمت این پیوند خجسته در ابعاد ماکرو رفت . اگر تحلیل مبتنی بر ورود جامعه به شرایط بحران انقلابی واقعی باشد ، بی تردید این مهم امکان پذیر است ...

گفتم که ویژگی این مقطع ، انکشاف نیروهای اجتماعی است . در این شرایط " عنصر اجتماعی ، تعین سیاسی پایداری ندارد . یعنی "خط " ندارد . بخوبی می داند که چه چیزی را نمی خواهد . اما هنوز تصویر واضح و مشخصی از آنچه که می خواهد و یا باید بخواهد ندارد . اینجاست که در نهایت آن نیرویی دست بالا را در خیابان خواهد داشت که توانسته باشد تصویر خود را در ذهنیت قیام تثبیت کند . این تصویر را فقط در خیابان می توان در ذهن عنصر اجتماعی مهر کرد و نه در مباحث تئوریک و با بحث و جدل .

خدای تئوری هم که باشید ، در این شرایط ویژه ، ابتدا به ساکن باید که در خیابان حضور داشته باشید . بعد باید فشرده آن تئوری را در قالب شعارهای موجز فرموله کرده باشید و مهمتر ازهمه توانسته باشید شعاردهنده را سازماندهی کرده باشید . رمز موفقیت سازماندهی در پایین ، تثبیت آلترناتیو در بالاست . مشخص بودن آنچه که باید خواست و نه فقط آنچه که نباید خواست ، هست . شکستن پوسته جنبش سلبی و خیز بسوی جنبش اثباتی است . در یک کلام زمان ، زمان طرح ضروری شعار استراتژيک درود بر ....... در کنار و هم عرض شعار مرگ بر ...... می باشد . این همان تفاوت میان قبل و بعد عاشوراست . این عصاره تفاوت بنیادین میان بحران فروپاشی و بحران انقلابی است. هرکس ،آری هرکس که موفق شود فی المثل در22بهمن آتی ، نام آلترناتیو خود را بجای چند نقطه بالا به خیابانها بیاورد ، بی تردید برده است .
در آنجاست که مقوله حیاتی هژمونی ، تعیین تکلیف خواهد شد و نه در صحنه سیاسی . در آنجاست که میزان پذیرش اجتماعی آلترناتیو ارائه شده نیز محک می خورد . 22بهمن می تواند ، درعین حال ، تست عنصراجتماعی هم باشد . اگر زود جنبیده نشود شاید که دیرگردد . بویژه که جهان استعماری با تمامی توش و توان و با بکارگیری گسترده امکانات رسانه ای و مالی واطلاعاتی و مهره های رنگارنگ داخلی و پتانسیلهای قومی ، تنها وتنها درپشت پروژه انقلاب مخملی صف کشیده اند . تردید نباید کرد ، صحنه پیش روی ما ، صحنه" نبرد آلترناتیوها " ست . اینبار اما نه در سیاست که در خیابان .

بحران انقلابی ، اعتلای جنبش سرخ ، بیست و پنج دیماه8 138

نگاه بخش سازمانیافته "جنبش سرخ" یعنی مجاهدین خلق ایران به خیابان اما به لحاظ استراتژیک نگاهی است حاشیه ای . مجاهدین تمامی تخم مرغهایشان را در سبد سرنگونی ازخارج گذاشته اند . به همین دلیل هم کانون استراتژیک نبرد خود با رژیم را نه "خیابان" که "اشرف " می دانند . و باز به همین دلیل هم هست که بر روی داخل هیچگاه سرمایه گذاری استراتژیک نکرده و نمی توانند هم بکنند . بگذریم که ورود غیرمترقبه و درابعاد ماکروی "عنصر اجتماعی" در سال پیش آنان را نیزهمچون همه ما در بهت و حیرت فرو برد .

بهرتقدیربدیهی است که حق هرجریان سیاسی است که دیدگاه ها و استراتژی و تاکتیکهای خاص خودش را داشته و درجهت تحقق همانها نیز مبارزه کند . با اینحال 25 بهمن نشان داد که در داخل ، هم شرایط عینی انقلاب وجود دارد و هم امکان سازماندهی قیام و هم ضرورت بی اما و اگر حضور در خیابان در راستای تاثیرگذاری بر روند تحولات محتوم .

ایران تنها کشوری است که درآن زمینه های مادی یک انقلاب واقعی وجود دارد . بقیه کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا که اکنون چهارنعل و با چراغ سبز کانونهای قدرت جهانی به سمت تغییر با محمل "انقلاب مخملی " می روند ، در ماکزیمم خود و در ایده آل ترین شق خود ، در مقصد یک انقلاب سیاسی از نوع انقلاب ضد سلطنتی متوقف خواهند شد و هرگز به یک انقلاب اجتماعی ارتقاء نخواهند یافت . این یک پیشگویی نیست . چیدمان سیاسی ، عدم حضور عنصرذهنی و آلترناتیو انقلاب در این کشورها این را می گوید . اگرغیرازاین بود ، محال بود که ارتشهای تونس و مصر علیرغم شکوه و عظمت تحسین برانگیز قیامهای مردم این دو کشور بویژه در مصر اجازه در خیابان ماندن توده های مردم را بدهند و تنها نظاره گر تغییرباشند .

تفاوت ایران با دیگر کشورهای منطقه بسیار است . هم حاکمیت آن ویژه هست و هم آلترناتیو آن . هم شرایط عینی آن متفاوت است و هم شرایط ذهنی آن . در ایران امکان وقوع یک "انقلاب مخملی" یک خواب و خیال ضد انقلابی است . همانگونه که انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی یک رویای دست نیافتنی بیش نیست . درست به همین دلیل هم هست که می بایست بی هیچ سازشی " گفتمان اصلاحات" یعنی گفتمان مسالمت را با شدت و حدت تمام نشانه گرفت و از سرراه برداشت . باید بی هیچ مسامحه ای مبلغین" گذارمسالمت آمیز" را افشا کرد . چرا که ریشه این تفکرضدانقلابی از درون خود رژيم جوانه زده است . این بالاترین خواست رژيم است که در مقابل خشونت مداوم اعمال شده از سوی نیروهای مسلحش ، مقاومتی شکل نگیرد . آری گفتمان مسالمت ، گفتمان خود رژیم است . گفتمان 25 بهمن یعنی گفتمان سرنگونی و "جنبش سرخ" یعنی جنبش سرنگونی ، بی تردید دست بالا را در درون جامعه حفظ خواهد کرد . سربلندی و رهایی مجموعه ای بنام ایران در تمامیت خود تنها و تنها در گرو سرنگونی قهرآمیز حاکمیت ضد بشری و نفرت انگیز جمهوری اسلامی است و لاغیر ! چنین باد .


بیژن نیابتی ، 28 بهمن 89



Tuesday, January 25, 2011

اطلاعیه : انتقامجویی کور در حضیض استیصال

بيژن نيابتی bijanniabati@hotmail.com
پنج بهمن 1389
اطلاعیه : انتقامجویی کور در حضیض استیصال

صبح امروزدومین و سومین نفر از یک گروه شش نفره محکوم به اعدام از وابستگان مجاهدین خلق به جوخه اعدام سپرده شدند . جرم آنان به اداعای خود دادستانی رژیم " توزیع تصاویر و پلاکاردهای مربوط به مجاهدین، تهیه تصویر و فیلم از درگیری‌ها و نیز سر دادن شعارهایی به نفع گروهک نفاق است". جرم اعلام شده دیگرشان هم " سابقه تردد به اردوگاه اشرف ، مقر سازمان مجاهدین در عراق برای دیداربا بستگانشان" می باشد . همین ! پیش ازاین نیز علی صارمی با یک سابقه بیست و چند ساله زندان و شکنجه با همین مستندات ! سربدار شده بود .

قصدم در اینجا نه یک محکومیت خشک و خالی است و نه هم گلایه از وضع موجود . که کار من هرگز نه آن بوده است و نه این . برای من این رژیم محکوم کردنی نیست ! از بالا تا پایین آن سرنگون کردنی است . با تمامی اراذل و اوباشانش از اصلاح طلب تا اصولگرا چه در داخل و میانه آن و چه در کنار و پشت سرآن .

سرکوب و شکنجه و اعدام در این رژيم اصلا چیز تازه ای نبوده و نیست . اینها عمده ترین پارامترهای حفظ موجودیتش هستند . بخش اساسی عناصر تشکیل دهنده هویت آنند . آنچه که جدید است اما ، عدم برخورداری اعدامهای اخیر از هرگونه عقلانیتی هست که رژيم تلاش کرده بود در دهه هفتاد و هشتاد بر سیاست سرکوبش حاکم کند . آیا فهم این موضوع که اعدام این زندانیان در شرایط کنونی کمترین ضررش برای رژیم ، بالا رفتن کفه دشمن ترین دشمنانش درتعادل قوای داخلی و بین المللی می باشد، کارسخت و دشواری هست ؟ زندانیانی که بگفته یکی از وکلایشان حکمشان از نظر حقوقی و در کادر قوانین خود رژیم هم بیش از یک سال حبس نمی توانسته باشد. این چه عاملی است که رژیم قدرقدرت و قوی شوکت را به چنین حضیض ذلتی انداخته است که تعادل خود را ازدست داده ، تلوتلو می خورد ؟ چه رفته است با رژیمی که از درون خود آلترناتیو ارائه می داد و گفتمان می ساخت و خط مشی مورد نظرش را به بخشهایی از به اصطلاح اپوزیسیونش هم حاکم می کرد ؟ رژیمی که حتی برای خود اپوزیسیون هم دست سازی می کرد . هم در تلویزیونهای بظاهرمخالف خود در لس آنجلس جولان می داد . هم می گذاشت که آزادانه فحشش دهند و مسخره اش کنند . در مقابل اما از کسی چیزی طلب نمی کرد الا دو چیز . زدن مجاهدین و تبلیغ و تثبیت گفتمان رژیم ساخته و ضد انقلابی "عدم خشونت " را .

چه رفته است با رژیمی که شرق و غرب جهان را بازی می دهد و مدعی مدیریت آن هم هست با اینحال در مقابل دشمن خود این چنین درمانده و زبون عمل می کند . چه حکمتی است در این استیصال در مقابل دشمنی که جز سه هزار و اندی در بیابان تحت محاصره در اختیار ندارد ؟ آن کدام ابلها مردی است که نفهمد مفهوم واقعی اعمال خشونت سازمانیافته در چنین ابعادی علیه هر جریانی که باشد هیچ چیز نیست جز اقرار به قدرت و توانایی جریان مربوطه و اعتراف به ضعف و ناتوانی خویش .

با اینحال من رژیم را ابله نمی دانم . بیچاره می بینم ! واکنشهای غیرعقلایی رژیم از بلاهتش نیست . از بیچارگیش هست . صفیر گلوله ای که در تاورنی شلیک شد بیش از همه گوشهای رژیم را آزار داد مفهوم آن شلیک را نیز هیچکس به اندازه رژیم فهم نکرد. چرا که هیچکس هم به اندازه او با کانونهای قدرت جهانی ، عملکردهای آنان ، حیطه های نفوذشان و در یک کلام قواعد بازیشان آشنا نیست . عروج دوباره مجاهدین از میانه استیصال جناح بازها در "تغییر رژیم " و استیصال رژیم در تحمیل خود به نظم نوین از سویی و مردم ایران از سوی دیگر عامل اساسی سوت زدنهای رژیم ولایی در تاریکی است . فرستادن مشتی لات و لمپن به در قرارگاه اشرف برای پرتاب سنگ به مجاهدین برای رژیمی که روزگاری جسارت پرتاب ده ها موشک اسکاد به همین قرارگاه را داشت نشانه چه چیزی غیر از این هست ؟ چاپ خبری مبنی بر تهاجم ارتش و پلیس عراق به مجاهدین و ضرب و جرح آنان و حتی کشته شدن دو تن از آنان در سایتهای رژیم که داد مزدوران خودش را نیز از مقابل در اشرف درآورده و به تکذیب این خبرسازی حیرت انگیز به نفع مجاهدینشان واداشته را چگونه می توان تفسیر کرد ؟


حماقتهای پی درپی و تلوتلو خوردنهای مستانه نظام مقدس را البته می توان بازهم شماره کرد . بیشتر از اینها دیگر چندان مهم نیستند . آنچه مهم است آن مجموعه عواملی است که مسبب چنین واکنشهای غیر عقلایی و دشمن شادکنی ! است که هر روز بر ابعاد کمی و کیفی آن افزوده می گردد .

برای رژیم مثل روز روشن است که سیاست " تغییررژیم" جناج بازها درشرایط استیصال مطلق آمریکاییها و انزوای خردکننده طرح اسرائیلی ها در رابطه با تهاجم نظامی مستقیم به ایران و تجزیه کشور ، تخم مرغهایش را آرام آرام و یکی یکی در سبد "عنصرداخلی" قرار می دهد و در همین راستا گفتمان ویژه خود را نیز در پهنه های مختلف به پیش برده و تثبیت می کند . وحشت رژیم در یک کلام ازاین است که در نهایت جناح بازها در شرایط استیصال مطلق ، تن به "راه حل سوم" ارائه شده توسط مریم رجوی بدهد و اشرف دوباره و اینبار در کادر قواعد بازی بین المللی و بطور" قانونی" مسلح شده و آتش پنهان ولی همواره گدازان زیر خاکستر درسراسر ایران را شعله ور کند . هرکس هرچه می خواهد بگوید . منشاء تلوتلو خوردن های جلاد غیرازاین نیست . انتقام کشی های کور نشاندهنده ورود رژیم به یک فاز واکنشی است . بیست و اندی سال بود که دشمن کنش می کرد و ما تنها واکنش نشان می دادیم . این معادله دیگر همانی نیست که بود .


بیژن نیابتی ، 5 بهمن 1389

Saturday, October 16, 2010

پوسته شکنی یا گشایش به سمت دولت حرامزاده - نقدی بر مقاله دنباله دار حسن داعی ، بخش دوم

بيژن نيابتی bijanniabati@hotmail.com
23
مهرماه - 1389

پوسته شکنی یا گشایش به سمت دولت حرامزاده
نقدی بر مقاله دنباله دار حسن داعی ، بخش دوم

پیش از ورود به بحث بد نیست که نگاهی به اولین واکنش سایت وزارت خارجه دولت اسرائیل در رابطه با مطالب اخیرجناب داعی بیاندازیم . بی هیچ توضیحی ! گفته بودم که هیچ گربه عاقلی در سیاست ، محض رضای خدا بدنبال موشی نمی دود .

"روشنفکران ایرانی باید بپاخیزند و قاطعانه بر رویکرد ضد صیونیستی رژیم مهر باطل بزنند

" بسیاری ادعا کرده اند که باید حساب تعرضات ضد اسرائیلی رژیم اسلامی ایران را از کارنامه حقوق بشری آن جدا ساخت تا ادعاهای رژیم در مورد آن که مخالفان حکومت "عوامل صهیونیسم" هستند خنثی گردد. ولی این تلاش همیشه بیهوده بوده است ؛ زیرا "صهیونیست بودن" اتهامی است که حکومت از ابتدا علیه همه مخالفان خود به کار برده و به این مطلب که واقعا رویکرد آنان نسبت به اسرائیل و یهودیان چه بوده، توجهی نداشته است . امروز این شیوه اتهام بندی اعتبار خود را از دست داده است، زیرا مردم ایران دیگر از ادعاهای حکومت درمورد "توطئه" بیمی ندارند . حسین ! داعی ، روزنامه نگار ایرانی که به طور پیگیر درباره لابی رژیم ایران در ایالات متحده افشاگری کرده، اخیرا رشته مقالاتی انتشار داد که ثابت میکند گرایش های ضد صیونیستی پایه و اساس فعالیت این گروه در آمریکاست . تحلیگر سیاسی ایرانی نیما راشدان نیز ازخوانندگان مقاله های خود خواسته است اردوگاه هواخواهان اسرائیل را با جناح دشمنان آن مقایسه کنند – و نتیجه گرفته که "دوستی نسبت به اسرائیل و تنفر علیه این کشور معیارهائی هستند که تمدن و عقب ماندگی را از هم جدا می کنند ".

برگرفته از از روزنامه اسرائیلی جروزالم پست ـ تاکیدات ازمن است

بگذریم که برای نویسندگان مربوطه حسن یا حسین بودن "روشنفکر ایرانی" مهم نیست ! مهم این است که این " حسین ! داعی" بپا خیزد و ثابت کند که نقد دولت حرامزاده مساوی است با شرکت در کارزار تبلیغاتی رژيم "جمهوری اسلامی" و بدتراز آنهم " جنگ صلیبی علیه اسرائیل " ! واویلا ! ببینید حسن در بخش دوم مطالبش چه نوشته است .

" ... و ما ایرانیان، چه بسا سهل انگارانه، صدور ارتجاع اسلامی ملایان به منطقه و در مرکز و قلب آن کارزار"جنگ صلیبی علیه اسرائیل" را شاهد بودیم ولی شوربختانه به ارتباط ارگانیک آن با بقای این رژیم در داخل کشور و تداوم جهنم ولایت فقیه، کمتر توجه کردیم ...... "

حسن داعی ـ ما ایرانیان ، اسرائیل و یهود ستیزی - بخش دوم

می گویند که راهزنی به خانه ای وارد شده و پس از بستن دست و پای مرد خانه ، از زنش نیز می خواهد که برایش سفره ای انداخته و بعد هم در حضور شویش یه رقصیدن بپردازد . زن سفره را می اندازد ولی از رقصیدن امتناع می کند . راهزن تهدید می کند که اگر نرقصی شویت را می کشم . زن بناچار به رقص می پردازد . راهزن می خورد و می آشامد و .... بعد هم با برآمدن آفتاب خانه را ترک می کند . زن بلافاصله به باز کردن دست و پای شوهرش می شتابد . اولین کاری که مرد پس از باز شدن دستهایش می کند این است که محکم کشیده ای بر گونه زن می نوازد . زن بیچاره با حیرت می پرسد که این کشیده از بهر چه بود . مگر ندیدی که راهزن مرا با تهدید به قتل تو وادار به رقص کرد ؟ مرد می گوید : این برای رقصیدنت نبود . بخاطر عشوه هایت به هنگام رقص بود . اینرا که دیگر راهزن از تو نخواسته بود ! رقصیدنت قابل فهم است . عشوه هایت نه .

قابل فهم است که در آمریکا وکلای انساندوستی ! وجود داشته باشند که مجانا و بدون هیچ چشمداشتی از حسن داعی درمقابل شکایت لابی رژيم "جمهوری اسلامی" در دادگاهی که به گفته خود او تا حالا یک قلم نزدیک به یک میلیون دلارخرج برداشته است دفاع کنند . این را می توان با توسل به آیه شریفه " دشمن دشمن من دوست من است " فهم کرد . قلم زدن در نشریات نئوکانها و نشست و برخواست با آنان را نیز همچنین . حتی چشم بستن بر جنایات مستمر دولت حرامزاده را هم می توان شاید به بهانه اصل بودن مبارزه با جمهوری اسلامی از حسن داعی و امثالهم نیز پذیرا شد . اما وصل کردن مقوله تداوم رژيم درداخل کشور به خزئبلاتی چون "جنگ صلیبی علیه اسرائیل " را دیگرنه ! شرکت درکارزار تبلیغاتی "سرمایه جنایتکار یهود" و بلغورکردن کدهای مورد نظر دولت اسرائیل را دیگر نه ! کدهایی همچون ادعای دولت اسرائیل مبنی براینکه رژيم حاکم بر ایران قصد نابودی " کشوراسرائیل بعنوان پناهگاه و خانه یهودیان جهان" را دارد . اینها دیگرعشوه گریست . ببینید :

" .......... اکنون "ویزل" در برابر احمدی نژاد ایستاده بود و به وی می نگریست . شاید پیش خود فکر میکرد که تلاش شصت ساله وی و هزاران تن دیگر از قربانیان نازیسم برای ریشه کن کردن یهودستیزی ، همه پوچ و عبث بوده است زیرا اکنون ، دیکتاتورحقیری برخاسته که در صحن سازمان ملل ، یعنی مکانی که برای صلح و دوستی بین کشورها تأسیس شده است، نفرت
و کینه خویش از یهودیان را بدون هیچ پرده پوشی در معرض دید همگان قرار میدهد. او نماینده رژیمی است که با راه اندازی و تقویت حزب الله لبنان و حماس و دیگر جریانات ارتجاعی کمر به نابودی کشوراسرائیل بعنوان پناهگاه و خانه یهودیان جهان بسته است ........

حسن داعی ـ ما ایرانیان ، اسرائیل و یهود ستیزی - بخش دوم ـ تاکیدات ازمن است

ملاحظه می کنید ! پوچ و عبث از کار درآمدن شصت سال بمباران تبلیغاتی "سرمایه جنایتکار یهود" در سطح جهانی و به کارگرفتن ارتش رسانه ای و رایانه ای و تزریق سازمانیافته جعلیات و دروغپردازیهای مستمر در ذهنیت اجتماعی در کنار کارسیستماتیک و مداوم بر نظام تعلیم وتربیتی کشورهای غربی و استفاده از قدرت نظامی و سیاسی و ... نه محصول طبیعی شصت سال جنایت علیه بشریت در فلسطین ، کشتار زن و کودک و پیر و جوان و آواره کردن اجباری میلیونها انسان است و نه حاصل تحقیر و شکنجه مستمر و هر روزه تن و روان آنانی که هنوز پس از گذشت شصت سال تن به حقارت تسلیم نداده و حاضر به واگذاری سرزمینهایشان به یک نظام جعلی نبوده و نیستند . آری پوچ و عبث بودن "تلاش شصت ساله" نه بخاطر بی اعتنایی گستاخانه یک دولت یاغی به ده ها قطعنامه شورای امنیت سازمانی مللی است که خود اساسا موجودیتش حاصل رای آن بوده است . نه بخاطر اشغال علنی سرزمین دیگران و ادامه شهرک سازی وقیحانه در آن علی رغم مخالفت بین المللی . نه بخاطرمطلع شدن هرچه بیشترمردم جهان درسالهای اخیربا استفاده ازتکنولوژی نوین ارتباطی دررابطه با جنایات مربوطه و ...

نه ! نه ! فقط به خاطر"دیکتاتورحقیری" است که به زعم جناب داعی " کمربه نابودی کشوراسرائیل بعنوان پناهگاه و خانه یهودیان جهان بسته است". اینجا او با یک چرخش قلم هم سرزمین فلسطین را با سخاوت تمام پیشاپیش ، پشت قباله یهودیان جهان و ایضا تنها نماینده مشروع همه آنان یعنی دولت حرامزاده کرده و هم با زیرکی ، راه اندازی حماس را بدون اشاره به تلاشهای شایان تقدیر اسرائیلیها درتقویت و علم کردن آن در مقابل سازمان الفتح ، به حساب رژيم " جمهوری اسلامی" واریز می کند و هم اینکه مهمتراز همه مدال طلای نقش برآب کردن "تلاشهای شصت ساله قربانیان نازیسم" را به گردن احمدی نژاد می آویزد . موجز و مختصر تنها در یک جمله ! به این می گویند توانایی ژورنالیستی .

ضمنا معلوم است که حسن داعی باید از یکی مثل "الی ویزل" با ملقب کردنش به " شناخته شده ترین بازمانده اردوگاه های مرگ هیتلر" کد بیاورد و نه از دهها بازمانده دیگری که تا کنون در دفاع از حق مردم فلسطین به شماتت رژيم آپارتاید در اسرائیل برخاسته اند . البته که بی مورد است از او انتظار داشت که اشاره ای هم به بازمانده 82 ساله دیگری بنام رئوبن مسکوویچ ، که همین روزهای اخیرهمراه با تعداد دیگری از فعالان یهودی در جریان یک تلاش بین المللی به منظور شکستن محاصره ضد بشری غزه توسط همین دولت اسرائیل دستگیرمی شود ، کند . خبر را به نقل از سایت بی بی سی فارسی ببینید :

" ..... ارتش اسرائیل می گوید کنترل کشتی حامل 9 فعال یهودی را که قصد شکستن محاصره نوار غزه را داشتند، به دست گرفته است. اسرائیل قبلا هشدار داده بود که اجازه عبور این کشتی را نخواهد داد. محموله این کشتی ، تجهیزات پزشکی ، کتب درسی و اسباب بازی کودکان است . بنا برگزارش ها 10 کشتی جنگی اسرائیلی، کشتی فعالان یهودی را مجبور کردند به طرف بندر اسرائیلی اشداد ، حرکت کند . یکی از مسئولان این برنامه گفت سرنشینان کشتی که در میان آنان یک یهودی82 ساله که از هولوکاست جان سالم به دربرده ، دیده می شود به دلیل این که چاره دیگری نداشتند، تسلیم شدند . یکی دیگر از مسافران این کشتی یک مرد اسرائیلی است که دخترش در حمله انتحاری یک فلسطینی کشته شده است. این سفر توسط گروه "یهودیان برای عدالت در مورد فلسطینیان" که دفتر آن در لندن است، برنامه ریزی شده بود ..."

البته که به صرفه نیست به جای کد آوردن از "الی ویزل" ، از نامه اخیر روشنفکران یهودی خطاب به "آنگلا مرکل" صدراعظم آۀمان درمحکومیت سکوت اروپا و به ویژه دولت آۀمان در قبال جنایات اسرائیل که ازآن به مثابه " ننگ یهودیان"نام برده شده بود یاد کند. برای شناخت ماهیت "الی ویزل" بد نیست به یک موضعگیری جدیدترش به نقل از رادیوفردا بپردازم .

" ...... الی ويزل، برنده يهودی جايزه صلح نوبل و بازمانده اردوگاه آشويتس در نامه ای در روزنامه های آمريکا سياست دولت جديد آمريکا را « ناديده گرفتن حق اسرائيل بر اورشليم (بيت المقدس) » ناميد . اوباما چنان از اين انتقاد نگران شد که الی ويزل رابه ناهار دو نفره دعوت کرد و ساعت ها نظرات او را شنيد ...... "

رادیو فردا ، 20 مهر1389

می بینید این قربانی دیروز است که امروز درکنارجلاد امروزسخن از "حق اسرائیل" ! برسرزمین دیگری می راند . براستی که هیچ چیز برای من مشمئزکننده تر از تبدیل شدن قربانی دیروز به ابزار توجیه جنایت جلاد امروز نیست . همانگونه که تبدیل انقلابی دیروز به عمله ارتجاع امروز نیز !

کدها مشخصند ! اسرائیل پناهگاه و خانه یهودیان جهان است . نقد اسرائیل مترادف است با یهود ستیزی . یهودیان همواره در طول تاریخ فقط به خاطر یهودی بودن با تهدید نابودی روبرو بوده اند ، عین همین قاعده امروز شامل اسرائیل هم هست چرا که اسرائیل پناهگاه و خانه یهودیان جهان است . یهودیت یک نژآد است و نه دین . بهمین دلیل هم هست که دشمنی با یهودیان بخاطر نژادشان هست و نه عملکردشان . یک جنگ صلیبی بر علیه اسرائیل براه افتاده است و خلاصه اینکه اسرائیل هم اکنون بطورمشخص و با یک برنامه ریزی سیستماتیک از سوی ایران در معرض نابودی است . نگاه کنید :

" ..... سرانجام ، آنچه یهود ستیزی در ایران را بطور بنیادین دگرگون نمود، صعود روح الله خمینی و باند های مرتجع روحانیون به اریکه قدرت بود. این جماعت عقب افتاده، با مخلوط کردن تمامی انواع قدیم وجدید یهود ستیزی باهم، ملغمه ای ساختند که به موضع رسمی دولت ایران تبدیل شد .
ایران تحت تسلط روحانیون ، اولین کشورجهان پس از آلمان نازی است که مواضع یهود ستیزانه را بطور رسمی تبلیغ ، ترویج و حمایت میکند و با صرف میلیاردها دلار از سرمایه های کشور، برای نابودی اسرائیل به برنامه ریزی سیستماتیک اقدام نموده است .....

......... دشمنی با یهودیان بر اساس نژاد شان که همان "سمیت" یا نژاد
سامی (Semite) میباشد، از نیمه دوم قرن نوزدهم در اروپا رشد کرد و این قوم را به این دلیل که هند و اروپائی و یا آریائی نیستند، غیر خودی، بیگانه و پست شمردند. آرام آرام ایده هائی با زرورق علمی شکل گرفت که گویا این قوم دارای خصوصیات ژنتیکی همچون طمع ورزی، پول پرستی، توطئه گری و خیانت به کشور میزبان میباشند . "

حسن داعی ـ ما ایرانیان ، اسرائیل و یهود ستیزی - بخش دوم ـ تاکیدات ازمن است

حسن داعی جابجا درتمام طول مطالبش از واژه " گویا " استفاده بسیارمی کند . به این ترتیب ضمن اشاره به مواضع گوینده جمله بعدی ، پیشاپیش با این واژه چهارحرفی کل مطلب را می برد زیرعلامت سوآل .

" ...... عامل سومی که یهود ستیزی را تقویت و دگرگون نمود ظهور و رشد گرایشات چپ و ضد آمریکائی در ایران بود که اسرائیل را نگاهبان و نماینده منطقه ای امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه معرفی میکرد که گویا هدف اصلی آن، کنترل کشورهای منطقه و تسلط بر منابع نفتی آنان میباشد ......
همانجا ــ بخش دوم

راست می گوید " گرایشات چپ و ضد آمریکائی درایران" گویا مزخرف می گفتند که " اسرائیل نگاهبان و نماینده منطقه ای امپریالیسم آمریکا درخاورمیانه" است. مکاشفه رفیق ما درستتر است که " اسرائیل گویا پناهگاه و خانه یهودیان جهان است" و او را با کسی کاری نیست ولی کل دنیای شرور بطور ژنتیک با او دشمنی می ورزد و بدنبال نابودی آن است. همین ! و یا :

" ..... نکته ای که باید مورد توجه قرار گیرد، تبلیغاتی بود که پیرامون هم نژاد بودن ایرانیان وآلمانی ها انجام میشد که گویا هر دوی این ملت ها از نژاد آریائی میباشند ......
همانجا ــ بخش دوم

آخرهردوی این ملتها از نژاد مغول بوده اند و خود نمی دانستند ! جناب داعی باز هم می گوید گویا هر دوی این ملت ها از نژاد آریائی میباشند .... مثل اینکه آریایی بودن مزیتی برای ملتی به همراه دارد که حالا باید آنرا به زیرعلامت سوآل برد . آریایی بودن یا سامی و اسلاو بودن ، بخودی خود نه دستاورد است و نه جرم و جنایتی . آنچه که قباحت دارد ایده برتری نژادی است . پرچم آریایی بودن را به مثابه نژاد برتر بالا بردن به همان اندازه قباحت دارد که ادعای جعلی " قوم برگزیده" و نژاد برتریهود را داشتن . محور نقد من ( و تمامی کسانی که همچون من خود را بر روی موئلفه انقلاب می بینند و به انسان ، فراتر از رنگ و نژاد و مذهب باور دارند ) به ایدئولوژی نژادپرستانه صهیونیستی ، از قضا همین تلقی نژادی و قومی از معتقدان به یک دین ابراهیمی است . تفاوت صهیونیزم با نازیسم به لحاظ ایدئولوژیک فقط در آن نژادی است که در محور قراردارد و نه چیز دیگر. در یکی محور نژاد و" قوم برگزیده " یهود است و در دیگری نژاد آریا و " قوم برگزیده" ژرمن . بیشتر و مفصلتر به این مقوله نمی پردازم که نه در ظرفیت این بحث و مخاطب آن است و نه مسئله اصلی امروز ما . به ریشه های نازیسم و ارتباط آن با همزاد صهیونیستیش در کتاب "جنگ چهارم " به اندازه لازم پرداخته و بازهم خواهم پرداخت .

یک کد دیگر . حسن داعی اشغال یک سرزمین و بیرون راندن ساکنان آن و اعمال رذیلانه ترین اشکال سرکوب ، تحقیر، شکنجه ، آوارکردن خانه برسر ساکنین آن ، تبدیل یک سرزمین به زندان زیر چشم افکارعمومی دنیا و ..... را زیرکانه یا ناآگاهانه ! به "اختلاف برسر زمین و خاک" فرو می کاهد و تلقی غیرازاین را به "روحانیون ایران" منصوب می کند . ببینید :

" ...... روحانیون ایران، تخاصم بین اسرائیل و فلسطینیان را نه یک اختلاف برسر زمین و خاک ، بلکه جنگ بین یهودیت و اسلام معرفی کردند ....... "

همانجا ــ بخش دوم ـ تاکیدات ازمن است

در بخش سوم ، حسن ورود به مقولات تاریخی را با آوردن فاکتهای اینترنتی ادامه می دهد . استفاده از اطلاعات اینترنتی کار بدی نیست . خود من هم ازاین اطلاعات بسیار استفاده کرده و می کنم . نکته مهمی که وجود دارد تشخیص سره از ناسره در این اطلاعات است. چراکه بخش اعظم اطلاعات موجود بواقع "ضداطلاعاتی" است که عمدا دردسترس کاربران اینترنتی گذاشته شده است . صلاحیت آدمها نه درفراگرفتن و نقل بی واسطه اطلاعات که در تشخیص اطلاعات از ضداطلاعات است . من خود چون در رابطه با تشخیص صحت و سقم مقولات تاریخی که از پیچیدگی فراوان برخورداراست ، برخلاف حسن از صلاحیت چندانی برخوردار نیستم وارد آین حیطه نمی شوم ! ضمن آنکه همانگونه که دربخش اول هم اشاره کردم بدلیل فرعی دانستن موضوع ، قصدم ورود تمام عیار به تمامی عرصه های نظری مقوله مذکورهم نیست . فقط اینرا بگویم که با تلاش برای ثابت کردن ضدیت بنیادگرایی اسلامی با یهودیت که البته اظهرمن الشمس است ، نمی توان و نباید بطور خودکار حقانیت طرف مقابل را نتیجه گرفت . اینکه خمینی ضد یهود بوده و کاشانی از اسرائیل متنفربوده و احمدی نژاد هم دشمن اسرائیل است و پروتکل جعلی بوده است و حماس ارتجاعی هست و شب هم بدرستی تاریک ! هیچ مشروعیتی به یک قوم و رژيم جعلی نمیبخشد . هیچ توجیهی برای اشغال سرزمین دیگران نمیتواند باشد . هیچ مشروعیتی به شصت سال جنایت سازمانیافته برعلیه خلقی نمی دهد . ذره ای از قباحت نژادپرستی نمی کاهد .
هیچ از درد و رنج گذران سه نسل از مردمی که به زور از خانه و کاشانه خود رانده شده اند ، در اردوگاه های آورگان کم نخواهد کرد . خلاصه مقالات سریال به جای خود هیچ کتابی هم درد عدم مشروعیت یک رژيم ضدانسانی را درمان نمی کند . حسن داعی که دیرآمده است . پیشتراز او و بسا بزرگتراز او مثل همین "الی ویزل" بیشترازشصت سال است که مقاله مینویسند و کتاب منتشرمی کنند و مصاحبه می کنند و فیلم می سازند و به نادیده گرفته شدن حق ! دولت یهود اعتراض می کنند و هر روز، هرروز به ذهنیت اجتماعی تجاوز می کنند و ....... با اینحال بقول خود حسن ، حالا می بینند که تلاش شصت ساله شان ، همه پوچ و عبث بوده است . آری این سنت تاریخ است . اما این تلاشهای پیگیر روشنفکر ما بی تردید امکانات بهتری را به لحاظ رسانه ای و .... در مقابل او ماده خواهد کرد . استقبال سایت وزارت خارجه دولت مربوطه از این تلاشها تازه از نتایج سحر است . دمیدن صبح دولتش را اما ، منتظر باید بود .

می توان و باید که در جریان یک مبارزه جدی ، تمرکز مبارزه را بر روی دشمن اصلی ( در اینجا تمامیت نظام جمهوری اسلامی ) گذاشت و از اصلی کردن تضادهای دیگر ( در اینجا آمریکا و اسرائیل و .... ) به جد خودداری کرد . می توان و باید به افشای ماهیت ارتجاعی ضدیت بنیادگرایی اسلامی با بنیادگرایی یهودی پرداخت . می توان حتی اینجا و آنجا از پتانسیلهای دشمنان داخلی و بین المللی رژيم " جمهوری اسلامی " هم استفاده کرد . اما نمی توان و نباید به توجیه تئوریک ارتجاع مقابل همت گماشت . نمی توان و نباید درتقابل با نظام " جمهوری اسلامی " ، درخط سیاست تبلیغاتی بنیادگرایی یهودی ـ مسیحی حرکت کرد و به توجیه و تایید " تفسیررسمی" پرداخت . این دیگرمشروع نیست .


بیژن نیابتی ، ۲3مهر۱۳۸۹