Thursday, February 14, 2013

جنگ جهانی چهارم ، ابزارها و آماجها-بخش سیزدهم ،اسپانیا در آتش و خون



بيژن نيابتی                                                            bijanniabati@hotmail.com
                                                                                                          25 بهمن 1391


جنگ جهانی چهارم ، ابزارها  و آماجها



بخش سیزدهم ، اسپانیا در آتش و خون



در گوشه دیگری در اروپای میانه دو جنگ جهانی ، یعنی در اسپانیای دهه سی میلادی نیز نبرد دیگری بر سرهژمونی در جریان است . نبردی که بر زمینه خلاء قدرتی که حاصل جنگ جهانی اول در اروپا است در همه جا جریان دارد . این کشور که زمانی نه چندان دور درقرن شانزدهم میلادی صاحب بیشترین مستعمرات تاریخ بوده و به همراه امپراتوری قدرتمند عثمانی بر بخش بزرگی از کره خاکی حکومت می کرده است ، اینک درمانده  وغوطه ور در بحرانهای مداوم اقتصادی و شکستهای پی در پی نظامی  دست و پا می زند. درمستعمرات اسپانیا در آفریقای غربی سلسله جنگهایی که با"جنگ اول ریف" در 1893 آغاز می گردد در ادامه خود در1898، به مستعمرات اسپانیا در آمریکای لاتین یعنی مهمترین وحیاتی ترین بخش ازمستعمرات این کشور گسترش می یابد. در این سال اسپانیا درجریان جنگ با آمریکای شمالی بجز بخشهای اندکی ، تمامی مستعمرات خود در امریکای لاتین را از دست می دهد. ایالات متحده که تا این زمان و البته براساس منافع سیاسی و اقتصادی خود ، تنها شورشیان محلی را در مقابل اشغالگران اسپانیایی حمایت می کرده است ، با ورود به یک جنگ رودررو موفق می شود که کوبا و پورتوریکو را در آمریکای لاتین و فیلیپین را در خاور دوراز دست اسپانیا خارج کرده و به مستملکات خود بیفزاید . تبعات مادی و روانی این شکستها بر ذهنیت اجتماعی تا بدان حد است که درتاریخ این کشوراز آن به مثابه "فاجعه 98" یاد می شود. تاثیرات این فاجعه آنچنان عمیق است که بدنبال خود نسلی از شاعران ، نویسندگان و هنرمندانی را برجای می گذارد که در تاریخ این کشور به "نسل نود و هشتیها" معروف می شوند. این شکست تاثیرات بلافصل خود را بر گرایشات سیاسی اسپانیا نیز برجا می گذارد. راست را وحشی تر و"فالانژ"ترکرده و به تمایلات آنارشیستی در چپ اسپانیا دامن می زند . قدرت آنارشیسم  در کمتر کشوری در اروپا به اندازه اسپانیای سالهای آغازین قرن بیستم میلادی است . اسپانیا یگانه کشوری در جهان است که آنارشیستها تا مرحله تشکیل دولت نیز پیش می روند .



بدین ترتیب در آستانه ورود اسپانیا به قرن بیستم میلادی ، موضوع مستعمرات در راس مسائل و معضلات این سرزمین قرار می گیرد. مستعمراتی که دیگر بجز مراکش و صحرای غربی و بخشهایی از گینه درشمال غربی آفریقا ، درهمه جا و برای همیشه ازدست اسپانیا خارج می گردند . درطول جنگ جهانی اول اسپانیا اعلام بی طرفی می کند . در این سالها با صدورمواد خام به قدرتهای متخاصم سود سرشاری نصیب سرمایه داری این کشورمی شود ، سودی که البته مردم عادی درآن کمترین سهمی ندارند . معضل مراکش و نارضایتی های اجتماعی همچنان روی دست دولتهای اسپانیا سنگینی می کند . همزمان با کودتای نظامیان در 1917 ، اعتصابات گسترده کارگران بویژه در بارسلون پایه های رژیم را به لرزه درمی آورد. سال 1921 بدنبال یک شکست فاجعه آمیزنظامی درمراکش طی سلسله نبردهایی با طوایف ریف به رهبری عبدالکریم ، یک قلم ده هزار سرباز اشغالگر اسپانیایی قتلعام می شوند .



تا مقطع سال 1923، 23 دولت ناکارامد می آیند و می روند تا آنکه سرانجام زمینه های سیاسی و اجتماعی برای به قدرت رسیدن یک دیکتاتوری نیرومند آماده می شود. در 13 سپتامبر 1923 ، با یک کودتای نظامی ، دوران دیکتاتوری مطلق العنان ژنرال "میگِل پریمو دِ ریورا" Miguel Primo de Rivera با تأیید و حمایت آلفونس سیزدهم پادشاه اسپانیا آغاز می شود . اولین کاردیکتاتور اِلغای قانون اساسی مشروطه سلطنتی مصوب سال 1876 است . ژنرال در ضمن ، حمایت چپ و راست اسپانیا را نیز با خود دارد. حکومت او اگرچه از ابتدا قراراست حکومتی موقت باشد با اینحال تا هفت سال دیگرادامه می یابد تا آنکه ابعاد بحران عظیم اقتصادی سال 1929 گریبان او را نیز می گیرد . گسترش نارضایتی ها و بالا گرفتن اعتراضات گرسنگان و بیکاران و سلب حمایت ارتش ، ریورا  را  وا می دارد تا در 28 ژانویه 1930 استعفا دهد. جای او را  ژنرال جنایتکاردیگری می گیرد که یک قلم هزاران مراکشی را به انتقام شکست 1921 با استفاده غیرقانونی ازگاز قتلعام  کرده است .



ژنرال "داماسو برنگوئر"  BerenguerDámaso  با وعده برگزاری انتخابات آزاد حکم نخست وزیریش را از پادشاه دریافت می کند . حمایت بی قید وشرط آلفونس سیزدهم از ژنرال ریورا در دوران دیکتاتوری هفت ساله اش جای تردید برای کسی بجا نمی گذارد که بدنبال این "انتخابات آزاد" برای ادامه حیات سلطنت دیگر شانسی متصور نخواهد بود . همینطورهم می شود .  درانتخابات 12 آپریل 1931، نیروهای مترقی وابسته به طیف جمهوریخواهان علیرغم عدم دسترسی به تمامی حوزه های انتخاباتی برنده می شوند . پادشاه کشور را ترک می کند بی آنکه از مقام خود صرفنظر کند .  دو روز بعد یعنی در 14 آپریل 1931، یکی اززمینداران بزرگ اسپانیا ، "نیسِتو آلکالا سامورا" Niceto Alcalá  Zamora  جمهوری دوم اسپانیا را اعلام می کند. اعلام جمهوری  و دولت جدید حمایت اجتماعی گسترده ای را بدنبال دارد. درشرایطی که یک جمهوری خواه لیبرال بنام "مانوئل آسانیا" Manuel Azaña در راس ائتلافی از احزاب جمهوریخواه متمایل به چپ به انضمام حزب سوسیالیست کارگری مسئولیت تشکیل دولت را برعهده دارد ، خود سامورا  در10 دسامبر 1931 بعنوان اولین رئیس جمهور اسپانیا سوگند یاد می کند. درقانون اساسی جدیدی که درهمین سال تصویب می شود برای اولین بار به زنان اسپانیا حق رای داده  می شود . حزب کمونیست اسپانیا براساس مصوبه کنگره ششم کمینترن در 1928 مبنی برعدم همکاری با جریانات چپ میانه  و سوسیال دمکراتها  و حتی سوسیالیستها که از آنان به مثابه سوسیال فاشیستها یاد می کند ، در ائتلاف جمهوریخواهان شرکت ندارد. به این مقوله  در سطور آینده بیشترخواهم پرداخت. در آگوست 1932 اولین کودتا علیه جمهوری نوپا توسط  ژنرال "خوزه سان خورخو" Sanjurjo josé صورت می گیرد که ناموفق می ماند. اعتصابات کارگری گسترده ای که عمدتا توسط آنارشیستها سازماندهی شده اند ، مهمترین عامل شکست کودتایی است که از آغازهم بسیار بد سازماندهی شده بود.



1

سال 1933 سال عروج راست در اروپاست . تعادل قوا با تصاحب مسالمت آمیز قدرت سیاسی در آلمان توسط ناسیونال سوسیالیستها بهم می خورد . درهمین سال همین روند در اسپانیا نیز ظرف مدت کوتاهی تکرار می گردد . در انتخابات 1933، ائتلاف راست میانه به رهبری "آلِخاندرو لِرّو" Alejandro Lerroux  برنده شده  و زمام  جمهوری نوپای اسپانیا  را  بدست می گیرد. از اولین اقدامات دولت جدید ملغی کردن رفرمها و عفو کودتاچیان است. ژنرال کودتاچی "سان خورخو" و همدستانش همگی از زندان آزاد می شوند . نیروهای چپ و لیبرال ، لغو رفرمها و فشارهای دولت جدید علیه کارگران را به مثابه اعلان جنگ تلقی می کنند . در اکتبر 1934 ، سوسیالیستها و دولت خود مختار در کاتالونی فراخوان به قیام می دهند . در ادامه برعلیه دولت دست راستی شورشهای متعددی توسط نیروهای چپگرا سازمان داده می شود و دولت محلی کاتالونی در بارسلون اعلام استقلال می کند. عدم آمادگی قیام کنندگان و مهمترازهمه خودداری آنارشیستها یعنی قدرتمندترین نیروی چپ اسپانیا دراین سالها از تایید و حمایت از حرکتی که براه افتاده است ، قیام را با شکست مواجه می کند .



                                              

                      Manuel Azaña                        Niceto Alcalá  Zamora                  Miguel Primo de Rivera



در شرایطی که راست اسپانیا هر روز متحدتر و سازمانیافته تر می شود ، چپ جامعه مثل همیشه درگیر وغوطه ور در تضادهای درونی خود دست وپا می زند  و سنگرهای خود را یکی پس از دیگری از دست می دهد. یکی ازمهمترین شورشهای این سال توسط  کارگران معادن ذغال سنگ  و راه آهن  آستوریا  در اکتبر 1934 صورت می گیرد . این شورش مسلحانه که در زیرچتر"آلیانس کارگری" متشکل ازسندیکاهای سوسیالیستی و آنارشیستی و حمایت هواداران حزب کمونیست اسپانیا صورت می گیرد ، توسط نیروهای "لژیون خارجی اسپانیا" بشدت هرچه تمامترسرکوب می گردد . تنها درظرف دوهفته چیزی میان دو تا سه هزارنفرجان خود را از دست داده  و هزاران نفردستگیرمی شوند. این سرکوب وحشیانه برای اولین بارچهره ای را درمیان طیف راست این کشور مطرح می سازد که در آینده ای نزدیک سرنوشت نردیک به چهار دهه از تاریخ معاصر این گوشه از جهان را در راس یک دیکتاتوری  سفاک رقم خواهد زد. فرمانده لژیون خارجی اسپانیا ، ژنرال "فرانسیسکو فرانکو".



"فرانسیسکو فرانکو"  Francisco Franco 



فرانکو در4 دسامبر1892 در گالیسیا از پدری بنام نیکولاس و مادری بنام ماریا متولد می شود . پدرش افسر نیروی دریایی اسپانیاست . او خود نیز در سن پانزده سالگی وارد آکادمی نظامی شده  و سه سال بعد به مستعمرات اسپانیا در مراکش اعزام می گردد . بدلیل موفقیت در سرکوب شورشهای محلی بویژه شورش قبائل ریف ، از سوی آلفونس هشتم پادشاه وقت اسپانیا در 23 سالگی به عنوان جوانترین افسر ارتش بدرجه سرگردی ارتقاء می یابد . در 1922 در سن سی سالگی به فرماندهی لژیون خارجی اسپانیا منصوب شده و درسال بعد هم با "کارمِن پولو" Carmen Polo ازدواج می کند . شاهد ازدواج آنها کسی نیست جز شخص پادشاه آلفونس . این زن درسالهای حاکمیت فرانکو نقش عمده ای درسیاست اسپانیا بازی خواهد کرد. در 1926 فرانکو به عنوان جوانترین ژنرال در کل اروپا ترفیع درجه می یابد و سال بعد نیز فرماندهی عالیترین آکادمی نظامی اسپانیا در ساراگوسا نیر به او واگذار می گردد. این آکادمی چهار سال بعد با تاسیس جمهوری دوم اسپانیا و بدستور مانوئل آسانیا وزیر جنگ وقت و نخست وزیر بعدی تعطیل می شود . فرانکو به عنوان فرماندار نظامی ابتدا به لاکرونیا  و سپس به بالِه آرن  فرستاده می شود. یکسال پس ازسرکوب خونین کارگران معدن آستوریا ، نهایتا در 1935 و به فرمان "خوزه ماریا خیل روبله" وزیردفاع وقت در دوران حاکمیت ائتلاف راست  به سِمَت فرماندهی کل نیروهای مسلح اسپانیا منصوب می گردد .



با پیروزی نسبی جبهه خلق در انتخابات 17 فوریه 1936، یکبار دیگر مانوئل آسانیا که اینبار نیز در جایگاه رهبری ائتلاف جمهوریخواهان دولت جدید را تشکیل داده است ، فرانکو را از فرماندهی ارتش برکنار و به عنوان فرماندار نظامی به جزایر قناری می فرستد. بدین ترتیب فرانکو عجالتا ازمراکز قدرت دور می شود ، دورشدنی که البته چندان بدرازا نمی کشد . پیروزی جبهه خلق مورد پذیرش راستهای اسپانیا قرار نمی گیرد و آنها جمهوریخواهان را متهم به تقلب در انتخابات فوریه می کنند . از این مقطع ترورهای سیاسی از هر دو سو در دستور کار قرار می گیرد. روند این ترورها نهایتا در13 ژوئیه 1936 با قتل یکی از رهبران اپوزیسیون سلطنت طلب بنام "خوزه کالوو سوتِلو" José Calvo Sotelo وارد یک نقطه عطف تاریخی می شود .



سوتِلو پیش ازاین متهم شده بود که فرمان قتل دو تن از افسران گارد جمهوری خواه را صادر کرده است . قتل سوتلو که ظاهرا توسط شبه نظامیان سوسیالیست وهمکاری پلیس امنیتی جمهوری صورت گرفته است ، تضاد میان چپ و راست را سرانجام به تعارض می کشاند . مراسم پرجمعیت تشییع جنازه سوتلو که به تظاهرات قدرتمندی علیه دولت چپگرایان تبدیل شده است ، فرماندهان ارتش را تشویق به یک واکنش نظامی می کند . در17 ژوئیه 1936 یک شورش نظامی ابتدا در مِلیا و بلافاصله متعاقب آن در مستعمرات صورت می پذیرد . فرانکو در 19 ژوئیه  با یک هواپیمای شخصی به مراکش می رود و فرماندهی سپاه آفریقا را برعهده می گیرد. شورش بسرعت به سرزمین اصلی سرایت می کند ، اگرچه هنوز شهرهای بزرگ همچنان جمهوریخواه باقی مانده اند . اسپانیا در آستانه ورود به یک جنگ داخلی خونین قرارگرفته است .



2

جنگهای داخلی اسپانیا (1936ـ 1939)



درهمان روزهایی که ناسیونال سوسیالیستها در آلمان خود را برای برگزاری یکی از بزرگترین نمایشات تبلیغاتی خود یعنی بازیهای المپیک 1936 آماده می کنند و همه چشمها به برلین دوخته شده است ، دراسپانیا کلید یک نبرد خونین بر سر هژمونی زده می شود . نبردی ایدئولوژیک که بیش از آنکه ماهیتی ملی داشته باشد ، انترناسیونالیستی است . اسپانیا در طول سه سال جنگ داخلی خود به واقع آینه ای است از هرآنچه که در صحنه تعادل قوای پسا جنگ اول در جهان آنروز جریان دارد.



در این آینه می توان آثار صف بندیهای نوین جهانی متعاقب پیمان ورسای را مشاهده کرد . تصادفی نیست که دولت انگلستان به مثابه مقتدرترین دولت اروپایی تنها به تماشای آنچه که در اسپانیا می گذرد نشسته است . تصادفی نیست که ائتلاف "جبهه خلق" درفرانسه برهبری لئون بلوم ، دست یاری طلبی ائتلاف "جبهه خلق" در اسپانیا را فریبکارانه پس می زند و همچون انگلستان به نظاره می ایستد. در ورسای قرار بر این بود که درنظم نوین جهانی ، آقایی ایالات متحده بر جهان برسمیت شناخته شود . مافیای یهود که اینک به آقا و ولینعمت سابق خود یعنی دولت فخیمه پشت کرده و خنجرخیانتش را بر پشت او نشانده است با تمام قوا در پی آنست که قاره جدید را به هربهایی تبدیل به پایگاه نوین "کلان سرمایه داری مالی"  و نقطه پرشی برای تحقق "حکومت واحد جهانی" بنماید . او مدعی است که "سرزمین موعود" همین سرزمین است .



تصوراینان چنین بود که جنگ جهانی چنان دماری از قدرتهای اروپایی و در راس آنها ابرقدرت انگلیس در خواهد آورد که دیگر تا مدتهای مدید کمر راست نخواهند کرد . فضای پس ازجنگ  و وضعیت دهشتناک اروپا نشان داد که دراین تحلیل چندان به خطا نیزنرفته بودند . قدرتهای اروپایی که چهارسال پیاپی به پاره پاره کردن یکدیگر اشتغال داشته اند ، اینک با کیسه های خالی و تا گردن مقروض به ایالات متحده ، چاره ای جزتسلیم هم نخواهند داشت. بویژه آنکه هنوز مُهر و امضای قرارداد خاتمه جنگ جهانی خشک نشده به ناگهان خود را مواجه با تهدید انقلاباتی می بینند که عمدتا توسط "پرولتاریای یهود" نیز هدایت  و سازماندهی می شوند . با اینحال آنها در رابطه با عزم جزم انگلستان و امکانات و پتانسیلهای روباه پیر اشتباه محاسبه دارند . برینانیای کبیر تسلیم نمی شود و حاضر به واگذاری هژمونی نمی گردد. شرح مفصل آنرا پیشتر در بخش سوم کتاب حاضر تحت عنوان "صلح مُسلح" داده ام . بدینترتیب معادله قدرت در ورسای تعیین تکلیف ناشده باقی می ماند و مدار تعادل قوا در نظم نوین همچنان میان واشنگتن و لندن بسته می شود .



ده سال پس از ورسای درسال 1929 یک زورآزمایی دیگر در این راستا صورت می گیرد . کودتای هدایت شده توسط "سرمایه متمرکزیهود" که در وال استریت و تحت رهبری "بانک مرکزی آمریکا" موسوم به  Federal reserve  کلید خورده است ، کمر اقتصاد جهانی را شکسته و برای اولین باردرتاریخ نظامهای سرمایه داری ، حاکمیت کلان سرمایه مالی انگل و فراملیتی را بر بخشهای دیگرسرمایه داری تثبیت کرده و رقبای  خود را یکی  پس از دیگری ازمیدان بدر می کند . در بخشهای آتی جداگانه به پدیده "فدرال رزرو" که تماما تحت کنترل "سرمایه متمرکزیهود" و برفراز دولت و نهادهای قدرت در ایالات متحده عمل می کند ، خواهم پرداخت  .



روی کارآمدن ناسیونال سوسیالیستها در آلمان که  پنهان و آشکاراز حمایت ضمنی  سرمایه متمرکزیهود  و بویژه استقبال جنبش صهیونیستی برخوردار بوده ، یک اشتباه محاسبه دیگر کلان سرمایه مالی است که بهای آن به مراتب بیشتر از اشتباه محاسبه اولی و بسا سنگین تر و فاجعه آمیزتر می باشد. در تحلیل آنان کارکرد "ناسیونال سوسیالیسم مطلوب" تنها ایجاد فضای رعب  و وحشت دراروپا درجهت وادار کردن"توده های يهود" به مهاجرت اجباری به "سرزمين موعودِ توده ها" یعنی فلسطین و انتقال جبری "سرمايه های غيرمتمرکزيهود" به "سرزمين موعودِ سرمایه ها" یعنی ايالات متحده  می باشد . اولی برای پایه ریزی دولت یهود ازنان شب واجب تر است و دومی برای پی ریزی وتثبیت ابرقدرت نوین . آری کارکرد واقعی "نازیسم مطلوب" تنها تنگ کردن فضای تنفسی و حياتی اين "توده ها" و آن "سرمايه ها" است و نه بیشتر! به عقل کسی خطور نمی کرد که نازیها بتوانند خود را در قدرت تثبیت کنند. از آن بیشتر" نظم نوین جهانی" را نیزعلنا به زیر علامت سوآل ببرند. ازاینهم مهمتر به سمت خلع ید از سرمایه یهود در اروپا نیز خیز بردارند. این دیگربخشودنی نبود !



این دو اشتباه محاسبه در رابطه با انگلستان و آلمان سبب می شود "کلان سرمایه مالی" که برای اولین بار در تاریخ آمریکا نماینده خود یعنی روزولت را نیز برسرکار آورده است ، با تمام قوا بدنبال کشاندن انگلیس به جنگ علیه آلمان باشد . اما دولت بریتانیا که سالهای بسیار خود ، ولی نعمت و صاحبخانه این مافیا بوده و با شیوه ها و سبک کارهای آن بخوبی آشنایی دارد دراین دام نمی افتد و تا آخرین لحظه ازتقابل نطامی با آلمان نازی خودداری می کند. از سوی دیگر فعالیتهای گسترده ای از سوی محافلی در آلمان و انگلستان جریان دارد تا با اتحاد میان این دو کشور، هم  جایگاه بریتانیا به مثابه ابرقدرت تثبیت شود و هم نیازهای آلمان در رابطه با نیاز به "فضای حیاتی" و گسترش در شرق تأمین گردد و هم مونوپول مالی از چنگ یهودیت بین المللی خارج گردد . سفرحیرت انگیز "رودولف هِس" معاون هیتلر در بحبوحه جنگ به انگلستان که منجر به دستگیری و زندانی شدنش تا آخرعمرمی گردد ،ادامه همین تلاشهاست. آنچه که بعدها به "سیاست مماشات" Appeasement  شهرت می یابد انعکاس این تضاد منافع است.




دربطن تضاد میان انگلیس با آمریکا بر سرهژمونی  و بر زمینه تهدید مستقیم انقلابات بلشویکی در اروپا ، پدیده نوینی در این قاره شکل می گیرد بنام "توتالیتاریسم" . این پدیده  که خود را در میانه دو جنگ جهانی تثبیت می کند ، حکومتهای  تمامیت خواهی را شکل می دهد که غیرسلطنتی هستند . یعنی حتی در تک نمونه ایتالیا هم که شاه همچنان بر سر جای خود می ماند ، نه سلطنت "ویکتورامانوئل" که فاشیزم "ایل دوچه" حاکم مطلق است. این توتالیتاریسم خود را درمحتوا  در دو ایدئولوژی  چپ استالینیستی  و  راست ناسیونال سوسیالیستی  و در شکل  درچهارنمود کمونیسم ، نازیسم ، فاشیزم  و فالانژیسم  نشان می دهد. بعبارت دیگرعلیرغم تفاوتهای بعضا فاحش محتوایی میان نظامهای فوق تا آنجا که به شیوه های اِعمال حاکمیت ، مقوله حکومت



3

تک حزبی و بویژه سبک برخورد با غیرخودی ها برمی گردد  ازیک خانواده اند. اسپانیای دوران جنگهای داخلی ، درشرایطی که دنیای سرمایه داری به نظاره نشسته است ، صحنه خونین جدال و رقابت میان همین ایدئولوژیهای توتالیتر می باشد .



در اینجا جبهه متحد فالانژیسم ، فاشیزم ، ناسیونال سوسیالیسم  و کلیسا در راست در مقابل جبهه نامتحد استالینیسم ، سوسیالیسم  و آنارشیزم  در چپ و لیبرالیسم  جمهوریخواه  درمرکز صف آرایی کرده اند. هرچه راست متحدتر و به تبع آن هارترمی شود ، چپِ پرولتری (همانگونه که امروز) همچنان اسیر دعواهای هژمونیک در درون خود می باشد . همانطور که قبلا اشاره کردم  تا پیش از 1934 ، کمونیستها نه تنها وارد ائتلاف با احزاب دیگر نمی شدند که اتحاد عمل در کادر نیروهای درون جنبش کارگری را نیز با سوسیال فاشیست خواندن آنان عملا غیرممکن می دانستند . این سیاست در فرانسه و در 1934 کنار گذاشته می شود  و کمونیستها موفق می شوند اگرچه تحت رهبری یک "سوسیال فاشیست سابق" یعنی لئون بلوم ، با این حال دولت "جبهه خلق" را  تشکیل دهند . از این نقطه ، چرخشی هرچند ناپایدار درمیان چپ اروپا صورت می گیرد که تاثیرات خود را دو سال بعد با پیروزی جبهه خلق در انتخابات اسپانیا هم نشان می دهد .



جبهه خلق ـ انترناسیونال سوم



ششمین کنگره انترناسیونال سوم که در فاصله 13 ژوئیه تا اول سپتامبر 1928 در مسکو تشکیل می شود با طرح تِز سوسیال فاشیزم ، کل احزاب سوسیال دمکراسی موجود را همعرض بورژوازی و فراتراز آن به مثابه "دشمن اصلی" قلمداد کرده و به مرزبندی قاطع با تمامیت گرایشات"غیرکمونیستی"درمیان نیروهای کارگری فراخوان می دهد. در این رابطه سخنرانی افتتاحیه "اِرنست تِلمان"  Ernst Thälmann رهبری وقت حزب کمونیست آلمان در این کنگره  بوضوح تمام تفکر حاکم بر کمینترن و به تبع آن سیاست احزاب عضو  در این مقطع تاریخی را نشان می دهد . او از جمله چنین می گوید :



" سوسیال دمکراسی ضدانقلابی در جنگ علیه اتحاد شوروی خود را تماما با بورژوازی کاپیتالیستی یگانه کرده است و هِرمان مولر صدراعظم سوسیال دمکرات رایش تمام هم و غم خود را مصروف آماده سازیهای جنگی علیه کشور شوراها می کند". تِلمان ، رسما دولتهای سوسیال دمکرات اروپا را "خائنین به سوسیالیسم" خوانده  و  خواستار بسیج توده های پرولتاریای اروپا در راستای ساقط کردن دولتهای مذکور می شود.



این تِز که در یک تقابل آشکار با مصوبات کنگره 3 و 4 کمینترن مبنی بر ضرورت تشکیل "جبهه واحد" در میان جریانات کارگری بود ، در عمل امکان هرگونه مشارکت سیاسی احزاب کمونیست عضو کمینترن در ساختار سیاسی کشورهای مربوطه را از آنان سلب کرده و احزاب فوق را درشرایط  یک ایزولاسیون خودساخته به حاشیه معادلات قدرت در جوامع خود می راند. در این شرایط احزاب مذکورعلیرغم شرکت در انتخابات سیستمهای سرمایه داری موجود که بعضا آرای بسیاری را نیز مثل نمونه فرانسه و بویژه آلمان نصیب خود می کنند ، بدلیل حاکمیت تِز سوسیال فاشیزم همواره خارج چرخه قدرت می مانند . بحران عظیم اقتصادی در1929 و فاجعه فقروبیکاری گسترده متعاقب آن سبب یک چرخش به چپ اجتماعی و رادیکالیزاسیون گسترده درمیان طبقه کارگر کشورهای صنعتی و به تبع آن قدرتگیری کم سابقه احزاب کمونیست عضو کمینترن می گردد . برای نمونه تعداد اعضای حزب کمونیست آلمان که در سال 1928 ، بالغ بر 133 هزار و تعداد آرای انتخاباتیشان 3,2 میلیون می باشد تا سال 1932، به 250 هزارعضو و شش میلیون رای قد می کشد . قد کشیدنی که البته چیزی نصیب حزب کمونیست نکرده و تغییرچندانی درمعادله قدرت ایجاد نمی کند . کمونیستها ناتوان از ائتلاف با سوسیال دمکراتها و احزاب مرکزگرا به نظاره قدرتگیری ناسیونال سوسیالیسم بسنده می کنند .



درفرانسه اما مسیردیگری رفته می شود. حزب کمونیست فرانسه به رهبری "موریس تورز" Maurice Thorez  و البته با چراغ سبز مسکو در ژوئیه 1934 وارد یک اتحاد با سوسیالیستها می شود . این اتحاد الگویی می شود برای ائتلاف دیگر احزاب کمونیست اروپا با  سوسیالیستها ، سوسیال دمکراتها ، لیبرالهای ضدفاشیست وخلاصه بورژوازی مرکزگرا در ابعاد ملی . ائتلافی که یکسال بعد در جریان هفتمین و آخرین کنگره کمینترن تحت عنوان "جبهه خلق" تئوریزه  و تصویب می گردد.



سیاست جدید کمینترن بسیار دیرهنگام اتخاذ می شود. تا اینجا بزرگترین و مقتدرترین عضو کمینترن پس از حزب کمونیست شوروی یعنی حزب کمونیست آلمان توسط ناسیونال سوسیالیستها نه فقط از سپهر سیاسی آلمان که از صفحه روزگار نیز حذف گردیده است . بسیاری از کمونیستهای آلمانی اصلا به عضویت حزب ناسیونال سوسیالیست درآمده اند . بقیه شان نیز دوش بدوش همان "سوسیال فاشیستها" یعنی سوسیال دمکراتها روانه اردوگاههای کار اجباری شده اند . آن تعداد ازعناصر رهبری حزب نیز که از دست هیتلر به آغوش استالین پناه برده اند همچون "هوگو اِبرلاین" Hugo Eberlein  در جریان تصفیه های دهه سی در شوروی ، روانه اردوگاههای کار اجباری برادر بزرگتر شده  و بعد هم به جوخه اعدام سپرده می شوند .



با اینحال "جبهه خلق" نه فقط در فرانسه که در اسپانیا نیز موقتا جواب می گیرد . ائتلاف گسترده جدیدی که در همین چارچوب در1936 صورت می گیرد موفق می شود که درانتخابات 16 فوریه آن سال دوباره به مسند قدرت بازگردد و دولت جدیدی را تشکیل دهد . در این ائتلاف برای اولین بار استالینیستها ، سوسیالیستها ، جمهوری خواهان لیبرال و خلاصه خودمختاری طلبان کاتالونی  قرار می گیرند  و "جبهه خلق اسپانیا" را شکل می دهند . ائتلافی که حمایت گسترده ناسیونالیستهای باسک و از همه مهمتر آنارشیستها را نیز همراه دارد . بازهم این برای اولین بار است که آنارشیستها که در این مقطع همچنان بزرگترین قدرت چپ اسپانیا هستند انتخابات را تحریم نمی کنند . خلاصه آنکه ائتلاف جبهه خلق اگرچه دیرپا نیست اما با توجه به ساختار سیاسی  و سنتهای مبارزاتی این کشور ائتلافی است کم نظیر و تهدیدی است جدی  در راستای نفی موجودیت ساختار سیاسی کهنه . راست اسپانیا این تهدید را جدی می گیرد . در واکنش به تشکیل "جبهه خلق" ، راست خود را در جبهه مشابهی سازمان می دهد که بر آن "جبهه ملی" نام می نهد. بدیهی است که اعضای این جبهه هم تماما نیروهای حافظ  نظم قدیمند. سلطنت طلبان ، زمینداران بزرگ و ائتلاف کاتولیکها موسوم به "سِِدِآ".

4

"کنفدراسیون اسپانیایی حقوق خودمختار" Confederación Española de Derechas Autónomas که به اختصار CEDA نامیده می شود و عمدتأ ائتلاف احزاب کاتولیک می باشد  در 4 مارس 1933 تشکیل شده است. "سِِدِآ" یکی از قدرتمندترین نیروهای جناح راست اسپانیا در این دوران است که در انتخابات پارلمانی همین سال یعنی انتخابات 19 نوامبر 1933 ، موفق می شود که تحت رهبری "خوزه ماریا خیل روبله" José María Gil Robles ، بیشترین تعداد آرا را نصیب خود کند . "سِِدِآ" برخلاف دیگر نیروهای راست که اساسا ضد نظام  جمهوری هستند ، مرز خود را میان سلطنت و جمهوری نمی کشد . برای "خیل روبله" ، معیار و میزان"منافع کلیسای کاتولیک" است و نه فرم نظام سیاسی . بسیاری از ژنرال هایی که بعدأ جنگ داخلی اسپانیا را هدایت کردند و در راس همه خود فرانکو ، در زمان وزارت جنگ همین جناب "خیل روبله" یعنی از ماه مه  1935 به بعد ارتقاء پیدا کرده اند . اوست که فرانکو را در راس نیروهای مسلح اسپانیا قرار می دهد .

             

                                                

             José María Gil Robles            آلفونس سیزدهم  و ژنرال «میگل ریورا» (سمت چپ)                  Francisco Franco                    

                            

کلیسای کاتولیک اسپانیا درمقایسه با دیگر کشورهای اروپایی همواره از قدرت بسیاری برخوردار بوده است . سلطنت اسپانیا همیشه  و بویژه از دهه های پایانی قرن پانزدهم به بعد یعنی از زمان ازدواج ایزابل ملکه کاستیل و فردیناند پادشاه آراگون  و تشکیل کشوراسپانیا ، حافظ  و نگهبان کلیسای کاتولیک  و سدی درمقابل اسلام مهاجم عثمانی و پروتستانتیسم تازه نفس آلمانی بوده است . نقش اسپانیا در کاتولیک کردن اجباری بخش بزرگی از مستعمرات خود درسده های پیشین بویژه کشورهای آمریکای لاتین که بخش قابل توجه ای از جمعیت کنونی کاتولیک ها درعصر حاضر را تشکیل می دهند نیزجای بحث ندارد .  در میانه دو جنگ جهانی پدیده ای در کلیسای اسپانیا شکل می گیرد که درنوع خود کم نظیر است . یک تشکیلات هرمی با انظباتی سخت و روابط  و مناسباتی مرموز و پنهانی بنام "اُپوس دِی" Opus Die به معنی "اثرالهی"  یا  کارخدا !          



دستگاه فراماسونری جهانی همواره تلاش زیادی در جهت نفوذ در مناسبات کلیسای کاتولیک به مثابه یکی از بزرگترین دشمنان  و ستبرترین سدهای سرراه  خود داشته است. پیش ازاین به جریان "شوالیه های معبد" در"عصرقدیم" که حوزه کار و فعالیتشان اساسا کلیسای کاتولیک بوده است اشاره کرده ام . در اینجا به بزرگترین و قدرتمندترین نفوذ فراماسونری در این کلیسا  و مناسبات واتیکان در"عصرجدید" می پردازم . به درختی که در آستانه ورود اسپانیا به دوران جمهوری دوم در مادرید ریشه می زند  و شاخ و برگهایش تا رُم  و قلب واتیکان هم گسترش می یابد . "شوالیه های عصرجدید" تا آنجا پیش می روند  که نمایندگان خود را  بر صندلی پاپ اعظم نیز می نشانند .





اُپوس دِی "Opus Die"            

                                                                                             

                                                                        صلیب  اُپوس دِی                              Josemaría Escrivá            



در سال 1928 ، "خوزه ماریا اِسکِریوا"  Josemaría Escrivá ، با حمایت اسقف اعظم مادرید تشکیلات نوینی را در پایتخت اسپانیا بنیان می گذارد که برای اولین بار اِلیت روشنفکری جامعه را مخاطب قرار می دهد . او بدنبال پیوند زدن قشر دانشجو و کارکنان نهادهای کلیسا نیزبود . تقریبا یک چیزی مثل آنچه که ما در اوایل انقلاب درایران تحت عنوان پیوند حوزه  و دانشگاه  از رژیم شترگاوپلنگ می شنیدیم ! "اُپوس دِی" در آغاز به مانند تمام نهادهای کلیسای کاتولیک ، یک تشکیلات  تماما مردانه است ، اما دوسال بعد در 1930 درهای  "اُپوس دِی" بروی زنان نیز باز می گردد ، هرچند زنان و مردان بطور کامل جدا از یکدیگر می باشند.  اِسکِریوا مدعی می شود که تأسیس "اُپوس دِی" حاصل و نتیجه "وحی الهی" است که بر او نازل شده است ! اِسکِریوا در دوران جنگهای داخلی پس از مدت کوتاهی  که به فعالیت مخفیانه در مادرید ادامه می دهد  در آپریل 1937 با کمک سفارت هندوراس همراه با تعدادی از همفکرانش از طریق بارسلون به آندورا که تحت حاکمیت نیروهای فرانکو است می رود وبعد ازآنهم تا پایان جنگ داخلی بیشتر اوقاتش را به سازماندهی و کارتئوریک در"بورگوس" می گذراند.





اِسکِریوا در مارس 1939، پس از پایان جنگ به مادرید برمی گردد و "اُپوس دِی" کارش را رسما از پی می گیرد. با پایان جنگ جهانی دوم  و ختم سازمانیابی و گسترش کمی و کیفی "اُپوس دِی" در اسپانیا ، اِسکِریوا در سال 1946 به رم می رود  و کارش را در قلب کلیسای کاتولیک آغاز می کند . فعالیتهای او و ارتباطات گسترده اش با محاقل سیاسی و اقتصادی و مافیای مالی ایتالیا ، "اُپوس دِی" را تبدیل به یک قدرت عظیم مالی در درون واتیکان می کند که  به "سانتا مافیا" به معنی مافیای مقدس معروف می گردد که یک استفاده طنزآمیز از اصطلاح "سانتا ماریا" به معنی مریم مقدس می باشد.



درغیاب اِسکِریوا تشکیلات اسپانیا همچون اختاپوسی غول پیکر، دست و پاهایش را درمیان تمامی نهادهای قدرت پهن می کند. سیاست فرانکو دردهه پنجاه میلادی مبنی بر مدرنیزه کردن اقتصاد اسپانیا و نیازعاجل دستگاه دولتی به تکنوکراتها بهترین فرصت برای  "اُپوس دِی" است تا به قبضه نهادهای دولتی  و شریانهای اقتصادی کشور بپردازد . در 1952 به منظور تربیت کادرهای مورد نیاز رأسأ  دست به تاسیس دانشگاهی در "پامپلونا" مرکز استان ناوارا می زند که رشته های پزشکی و حقوق ، سنگین ترین ثقل رشته هایش را تشکیل می دهد . دردهه پنجاه  قدرت "اُپوس دِی" چنان است که  فالانژها را نیز در ساختار قدرت سیاسی پس پشت می گذارد . بسیاری از وزرای فرانکو از جمله وزرای  تجارت و داریی کابینه سال 1957 او یعنی "آلبرتو اویاسترز" Alberto Ullastres   و "ماریانو ناوارو روبیو"  Mariano Navarro Rubioعضو اُپوس دِی هستند . از 1962 بانک اسپانیا نیزتحت کنترل "ناوارو روبیو" قرارمی گیرد.این بانک تا سالها پس ازمرگ فرانکو یعنی درفاصله سالهای 1984 تا 1992 هم تحت کنترل و ریاست او می باشد. علیرغم دخالت آشکارتعداد زیادی از اعضای اُپوس دِی در یک افتضاح مالی درصنایع نساجی در 1969 موسوم به رسوایی شرکت ماتِسا که تا دستگیری "خوان ویلا ریِز"Juan Vilá Reyes  عضو ارشد تشکیلات هم کشیده می شود ، در کابینه بعدی اسپانیا که بدنبال این رسوایی تشکیل می شود ، یازده وزیر از مجموع هجده وزیرکابینه فرانکو از اعضا و هواداران اُپوس دِی می باشند. اما ازهمه اینها مهمتر ، تداوم قدرت این اختاپوس درساختارقدرت سیاسی در دوران پس از فرانکو و بازگشت خوان کارلوس می باشد . "آدولفو سوآرز" Adolfo Suárez  اولین نخست وزیر منتخب اسپانیا پس از دوران فرانکو عضو اُپوس دِی هست. همینطورمقام ریاست اولین سنای دوران موسوم به دمکراسی اسپانیا نیز در اختیار"آنتونیو فونتان"  Antonio Fontán  یکی دیگر از اعضای اُپوس دِی  می باشد .



"اُپوس دِی" درجریان کودتای پینوشه درشیلی علیه سالوادورآلنده  نیز فعالانه شرکت دارد. شماری ازاعضای آن در دولتهای پینوشه در وزارتخانه های گوناگون مسئولیت داشته اند . درآرژانتین هم همکاری با دیکتاتوری پرون بخشی از کارنامه گهربار این "سانتا مافیا" را تشکیل می دهد . اما رسوایی مالی دهه هفتاد میلادی در ایتالیا که  بسیاری از ارتباطات پنهان را به یکباره آشکار کرد از جنس دیگری است . دخالت "بانک واتیکان" تحت کنترل اُپوس دِی  درفعالیتهای غیرقانونی "بانک آمبروسیانو" وعملیات پول شویی برای مافیا وتجارت مواد مخدرکه درنهایت به درهم شکستن و اعلام ورشکستگی آمبروسیانو منجرمی شود در یک پروسه بسیار مخاطره انگیز که سر خیلی ها  را به باد می دهد  به افشای روابط و مناسباتی می انجامد که در نوع خود در جهان اگرنه بی نظیر که مسلمأ کم نطیر می باشد .  درپی این افتضاح مالی روابط  واتیکان با مافیا و مناسبات اُپوس دِی  با لژ فراماسونری "پی 2" برای اولین بار افشا و درسطح گسترده ای به مطبوعات ایتالیا کشیده می شود. دراین رابطه و بویژه در ارتباط  با لژ"پی 2" در بخشهای آینده بیشتر توضیح خواهم داد .



اِسکِریوا در 26 ژوئن 1975، تنها چند ماه جلوتر از مرگ دوست نزدیکش فرانکو ، در رم می میرد  و اژدهای چند سری را بدنبال خود به جا می گذارد که دیگر درمعادلات واتیکان صرفنظر کردنی نخواهد بود. جای اورا یکی از اولین شاگردان او یعنی "آلوارو دِل پورتیلو"  Alvaro del Portillo می گیرد . تنها هفده سال پس ازمرگش در 1992 ، توسط  پاپی که با حمایت مستقیم "اُپوس دِی" نصب شده به نمایندگی از سوی خدا "آمرزیده" اعلام می شود . ژان پل دوم به این هم بسنده نمی کند و ده سال بعد در شش اکتبر 2002 ،  اِسکِریوا  را علیرغم انتقادات بسیاری که وجود داشت "مقدس" اعلام می کند. پس از مرگ ژان پل دوم ، پاپ بعدی نیزکه هشتمین پاپ آلمانی درتاریخ کلیسای کاتولیک است ، پس ازپانصد سال که از مرگ "هآدریان ششم" آخرین پاپ آلمانی می گذرد ، با حمایت "اُپوس دِی" به جای اومی نشیند. درچند رای گیری پی درپی ولی بی نتیجۀ کاردینالها نهایتأ این آرای "اُپوس دِی" هست که "یوزف  راتسینگر" را علیرغم سابقۀ ننگینی که پیشتر از این درمقوله پوشانیدن افتضاحات کودک آزاری  و سوء استفادۀ جنسی از نوباوگان کاتولیک توسط  کشیشان در کارنامه خود دارد ، بر "صندلی مقدس" می نشاند . مقوله ای که چند سال بعد در سال 2010 ، بار دیگر گریبان او را این بار اما  درموضع  جانشین مسیح می گیرد . بندیکت هجدهم  در 11 فوریه 2013 استعفای خود را  از مقام جانشینی مسیح  اعلام می کند .







پایان بخش سیزدهم ، 25 بهمن 1391

                           

                      

سایت بیژن نیابتی       http://www.niabati.blogspot.de    

ای ـ میل  بیژن نیابتی         bijanniabati@hotmail.com










Saturday, November 17, 2012

موازنه جدید پس از انتخابات آمریکا- بیژن نیابتی ، 25 آبان 1391



موازنه جدید پس از انتخابات آمریکا

اوباما دگرباره پیروز شد . البته اینبار به سادگی چهارسال پیش نبود . منظورم از سادگی تنها به مفهوم آسانی نیست ، خلاف مفهوم پیچیدگی نیزهست .
 اینبار دیگرکمتر کسی در او بدنبال مسیحای هزاره سوم بود ، کمترکسی از او انتظار تغییر درمفهوم  کیفی خود داشت. دنیای واقعی هم چشمان دیگران را نسبت به او بازکرده و هم چشمان خود باراک حسین را به دنیای واقعی ! بلافاصله پس از انتخاب اولش نوشته بودم اگر او صرفأ درعالم فرض ، واقعأ هم بدنبال تغییر بوده باشد بازهم موفق نخواهد شد. موفق نخواهد شد زیرا نه توان و نه ابزارهای تغییررا دراختیار دارد. نوشته بودم که اگر کسی تصورکند که "نظم نوین جهانی"  آنقدرسست و بی بنیاد و ناظمان آن نیز اینقدر دمکرات ! و برخوردار از ذره ای شرف و انسانیت و اخلاق هستند ، نه این نظم را فهم کرده است و نه آن ناظمان را !  اینرا هم نوشته بودم که البته درمتدها و شیوه ها تغییربسیارخواهد بود و تغییرهم بسیار صورت پذیرفت . برای اولین بار درتاریخ "دولت یهود" ، اختلاف و تضاد با دولت آمریکا در رابطه با شیوه برخورد با ایران به سطح رسانه ها کشیده شد. تهاجم نظامی به ایران صورت نپذیرفت . بهانه صرفنظرناکردنی نئوکانها در رابطه با شیوه استفاده از نمادی به نام "اسامه بن لادن" ازدستشان گرفته شده و برخلاف خواست و طرح نئوکانها ، بن لادن از میدان خارج می شود. شیوه فریبکارانه انقلاب مخملی درمصر و تونس با موفقیت جایگزین متد تبهکارانه تهاجم مستقیم نظامی به سبک عراق و افغانستان می گردد و خلاصه استراتژی "براندازی نرم" در رابطه با رژیم جمهوری اسلامی شیوه "براندازی سخت" را موقتا به حاشیه می راند .



درشرایط کنونی اما ، جدای از هرتحلیلی اینرا می توان همین امروز با قاطعیت گفت که با انتخاب دوباره اوباما "دنیا" نفسی براحتی کشید . منظور از دنیا البته "توده ها" نیستند که آنان در این فعل و انفعالات اصلا محلی از اِعراب نبوده و نیستند ! دولتها را می گویم . هیچ دولتی در دنیا به جز دولت اسرائیل از انتخاب دوباره اوباما ناراضی نیست . البته افکارعمومی در پاکستان نیز بدلیل واضح استفاده گسترده اوباما از هواپیماهای بدون سرنشین برعلیه هدفهای بیشمارنظامی و غیرنظامی دراین کشور قاطعانه با او مخالف و موافق روی کار آمدن میت رامنی بود. بدستور مستقیم باراک اوباما کم آدم بیگناه  غیرنظامی در پاکستان کشته نشد . بگذریم از اینکه اوباما از دید آنها ضمنأ قاتل اسامه بن لادن هم بوده است .

اینکه "دنیا نفسی براحتی کشید" اصطلاح من نیست ، بیان رسانه های اروپایی پس از انتخاب باراک اوباماست . تصویر آمریکایی که مترسکی چون میت رامنی رئیس جمهور آن و جرثومه ای همچون جان بولتن وزیرخارجه اش باشد نه برای دولتهای اروپایی دلپذیر بوده  و نه برای قدرتهای دیگری چون چین و روسیه . آنها هنوز دار و دسته  نئوکانها و مترسک قبلیشان جرج دبلیو بوش را از خاطر نبرده اند . این شکست ، دومین ضربه استراتژیک  به جناح بازها پس از ناتوانیشان در رابطه با تغییررژیم  در ایران تا پیش از پایان دوره  ریاست جمهوری جرج بوش پسر بود .

انتخاب دوباره اوباما  البته که تبعات خاص خود را در سپهر سیاست جهانی بدنبال خواهد داشت . تا آنجا که به استراتژی جهان تک قطبی و "طرح خاورمیانه بزرگ" برمی گردد ، اوباما و جناح کبوترها بسا موثرتر از نئوکانها و دار و دسته فاشیستی بوش ـ نتانیاهو و جناح بازها به پیش خواهند تاخت . اگر این خط به لحاظ استراتژیک تثبیت شود ، شاید قدرتهای دیگرجهان که امروزبرای انتخاب دوباره اوباما ابراز خشنودی می کنند ، درآرزوی دوران حاکمیت "بازها" حسرت بدل برجای بمانند ! از این مقوله جدید که ممکن است بسیار هم عجیب و غیرمتعارف بنظر برسد فعلا می گذرم  و به تفاوتهای موجود در"طرح خاورمیانه بزرگ" از دو منظر بازها و کبوترها می پردازم .

هدف این طرح همانگونه که در نظریه جنگ جهانی چهارم برآن تاکید داشته ام ، اساسا تصاحب"منابع انرژی" خاورمیانه  به منظور حاکمیت بر "بازار انرژی" و بدست گرفتن اهرم استراتژیک تعیین "بهای انرژی" است . این اهرم اگر به تنهایی در اختیار ایالات متحده قرار گیرد ، مبنای تحقق استراتژی جهان تک قطبی  و طلایه دار تشکیل دولت جهانی است . در اینجا هیچ تفاوتی میان بازها و کبوترها به مثابه دو "کانون عمده قدرت" جهانی نیست . تفاوت ها که البته چندان هم کوچک و بی اهمیت نیستند در شیوه ها ، ابزارها و مهمتر از همه آکتورهای تأثیرگذار در چارچوب طرح و در بیرون آن هستند. قبلا اشاره کرده بودم که تفاوت عمده میان "جناح کبوترها" و "جناح بازها" در نوع  برخورد  با تهدیدها  و بحرانهاست . اولی بدنبال خنثی کردن تهدید  و حل بحران است درحالیکه دومی معتقد به ازمیان برداشتن تهدید  و مهار بحران است.بازها بدنبال پیشگیری از تبدیل شدن تهدیدات بالقوه به تهدیدات بالفعل از طریق فلج کردن تهدید بالقوه اند. در حالیکه سیاست کبوترها بازدارندگی  از طریق تعامل با تهدید بالفعل است . فریبکاری است . از همه مهمتر بدیل سازی است .

آلترناتیو بازها هر شخص و جریانی می تواند باشد ! ارتجاعی و انقلابی بودن ، رادیکال و رفرمیست بودن ، ناسیونالیست و یا تجزیه طلب بودن و خلاصه خودی یا غیرخودی بودنِ آلترناتیو ممکن نقش درجه دوم دارد. مهم قابل کنترل بودن آلترناتیو است.  بازها اعتماد به نفسی بعضأ ابلهانه دارند . آنها تردیدی ندارند که اگر آلترناتیو فعلا موجود (هرکس که باشد) پس از تصاحب قدرت سیاسی نافرمانی کرد ، توان دراز کردن آنرا هم دارند . چرا که آنچه برای بازها نقش تعیین کننده دارد ، قدرت نظامی است . با بازها راحتتر می شود کار کرد ! کافیست که قواعد بازیشان را رعایت کرد . آنها بسا شفافتر از کبوترها  آنچه را که در دل دارند بر زبان می رانند . برای پی بردن به ماهیت رذائلی چون بوش و نتانیاهو نیاز به یک کار پژوهشی سنگین نیست . برای شناخت تیپهایی مثل اوباما گاهی چهارسال هم شاید کفایت نکند ولی برای درآوردن ته و توی "بوش یونیور" تنها چهارماه  اِفاقه می کند!  

آلترناتیو کبوترها اما هرکسی نمی تواند باشد . آنها بدیل خود را پیشاپیش طراحی و آماده کرده اند . بدیل کبوترها برای خاورمیانه بزرگ ، واضح و مشخص "لیبرال دمکراسی" با پوش اسلام مدره است . یعنی چیزی مثل حزب حاکم عدالت و توسعه در ترکیه کنونی . در یک کلام پروسه تغییرمطلوب در خاورمیانه بزرگ تنها تحت هژمونی لیبرال دمکراتها می تواند صورت پذیرد و طریقه مطلوب تصاحب قدرت سیاسی هم تنها "انقلاب مخملی" می تواند باشد. هرچیزغیرازاین نامطلوب است تحمیلی است یا در بهترین حالت محصول سازشی موقت در شرایط استیصال مطلق می باشد .

هم بازها و هم کبوترها بدنبال براندازی نظامهای سیاسی در خاورمیانه بزرگ هستند . این قاعده شامل ایران نیزمی شود. این اِلزام "طرح خاورمیانه بزرگ" و مقوله ای فراجناحی است . اما شیوه های تحقق این امر باهم بسیار تفاوت دارند . بازها خواهان "براندازی سخت" هستند درصورتیکه کبوترها "براندازی نرم" را ترجیح می دهند . این تفاوت فاحش در شیوه براندازی ، اذهان ساده را فی المثل در رابطه با ایران به پذیرش ترفند دولت اوباما مبنی بر قصد "تغییررفتار" و نه "تغییر رژیم" وا داشته است و از درون این تحلیل ساده انگارانه ، تعامل و مماشات ایالات متحده با رژیم جمهوری اسلامی  را نتیجه می گیرد. این مقوله را در مقاله "سال سرخ وسیاه" بقدرکافی توضیح داده ام ، بنابراین از کنار آن می گذرم . متناسب با هر کدام از این شیوه ها ، آکتورهای عمل کننده در پروسه تغییر، هم در درون طرح و هم در بیرون طرح متفاوت خواهند بود . برای مثال برای بازها که اساسا یک جناح صهیونیستی هستند ،آکتور تعیین کننده در درون طرح ، دولت اسرائیل و معیار حقانیت و درست و غلط بودن روند تغییرات در طرح ، منافع بلافصل دولت مذکور می باشد. ماهیت آکتورهای بیرونی چندان مهم نیست ، ضد اسرائیلی نبودن نیروی مذکوراما عنصرتعیین کننده است . دولت آذربایجان ، اقلیم کردستان عراق  و کل نیروهای مسلح قومی و تجزیه طلب بالقوه و بالفعل ، آکتورهای دیگر بیرونی و درونی بازها هستند .

برای کبوترها اما نقش دولت اسرائیل اگرچه یک نقش تأثیرگذارنده قوی است اما تعیین کننده نیست . آکتورهای دیگری هم  همعرض دولت مذکور به رسمیت شناخته می شوند که مهمترین آنها دولت رجب طیب اِردوغان در ترکیه است که  فعلا  نقش بدیل را برعهده دارد . آکتور دیگری که نقش کیفی آن با گذشت زمان هر روز بیشتر آشکار خواهد شد ، دولت قطر می باشد . عربستان سعودی آکتور بعدی در درون این طرح است . اما به باورمن مهمترین آکتور"طرح خاورمیانه بزرگ" ازمنظر کبوترها ، همعرض و همردیف دولت حرامزاده ، یک ایران لیبرال دمکرات تحت حاکمیت راست میانه می باشد که کلید شکست و پیروزی طرح مذکور را در دست دارد . به همین دلیل هم بود که سالها پیش درآستانه کلید خوردن "طرح خاورمیانه بزرگ" از ایران صراحتا به مثابه محور این طرح نام برده بودم . پیچیدگی حل و فصل معضل ایران فراتر ازهر پارامتر دیگری در رابطه با موقعیت یگانه ژئوپلیتیکی ایران و جایگاه محوری آن در این طرح کذایی می باشد . حاکمیت فرضی راست میانه در ایران بدیل استراتژیک کبوترها در رابطه  با کل نظامهای سیاسی در خاورمیانه و شمال آفریقا خواهد بود . این بدیل برای بازها درآغاز تهاجمات نظامیشان قراربود که نمونه عراق ! باشد . ابلهانه بودن آن در رابطه با عراق وغیرممکن بودن این در رابطه با ایران مقوله ایست که موضوع بحثی جداگانه است. دریک کلام تا آنجا که به آکتورهای عمل کننده درطرح برمیگردد ازمنظرجناح بازها طرح مذکور"تک محوری"و ازمنظرکبوترها "چند محوری" است.

خوب حالا ممکن است کسی بپرسد اینها به چه درد آدم های عادی می خورد ؟ پاسخ من در یک کلام این است : هیچ ! مخاطب من اصلا آدمهای عادی نیستند ! مخاطبهای من اِلیت سیاسی جامعه ایرانی است . نخبگانی ! که در طول تاریخ معاصر به همه چیز پرداخته اند بجز آنکه باید بپردازند . اصلا تصادفی نیست که از درون انقلاب مشروطه رضا خان سربرمی آورد و از درون نهضت جنگل احسان الله خان دوستدار. تصادفی نیست که  طومار نهضت ملی و دکترمصدقی که چندین نسل تا همین امروز هم از او انگیزه می گیرند ، توسط مشتی لات و لمپن و فواحش در ظرف تنها چند ساعت درهم می پیچد . تصادفی نیست که از درون جنبش مسلحانه و برروی امواج رنج  و خون نسل حنیف نژادها و احمدزاده ها و پویانها ، خمینی و جانوران حول و حوشش سربر می آورند . آری مخاطب من اِلیتی است که نه راه را می داند و نه همراه را می فهمد .

اگر موضوع سیاست تصاحب قدرت سیاسی باشد که هست ، بدون تشخیص درست دوست و دشمن اساسا نه تصاحب قدرت متصور است و نه مهمتر از آن حفظ قدرت . مگر می شود در تاریکی حرکت کرد و به در و دیوار نخورد ؟ دوست را جای دشمن نگرفت و ناخودآگاه با دشمن هم پیاله نشد ؟ مگر می توان که دوست را درست تشخیص داد با اینهمه به دفع او همت گماشت ؟  سخن کوتاه ! تئوری چراغ راه مبارزه انقلابی است و ایران کنونی محور و کلید ژئوپلیتیک یک طرح فرامنطقه ای . بازی در میدانهای جهانی بدون شناخت بازیگران اصلی راه به ناکجا آباد خواهد برد . بدون شناخت کانونهای غول آسای قدرت سیاسی و اقتصادی ، بدون آگاهی از طرح ها و نقشه ها و تصمیم گیریهای آنها و در یک کلام بدون تشخیص ساختار قدرت جهانی قدم از قدم نمی توان برداشت. برای طرح تئوری پیشتازپیش ازهرچیزنیاز به یک "تصویر کلی" داریم . درست مثل تصویر یک پازل بسیار پیچیده . تلاش من ترسیم همین "تصویر کلی" است . آری تصویر پازل قدرت درابعاد کلان .     

باری گفتم که شرق و غرب عالم از انتخاب دوباره اوباما خوشنود شدند الا"دولت حرامزاده". بازنده انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا میت رامنی نبود ، بنیامین نتانیاهو بود ! تبعات این شکست مفتضحانه در آینده ای نه چندان دور دامن عقابهای اسرائیلی راهم خواهد گرفت . اولین گام در این راستا بر روی میزآورده شدن دوباره موضوع دولت فلسطین و عضویت آن در سازمان ملل خواهد بود . اگر درظرف چهارسال آینده دولت اسرائیل بطورجدی با فلسطینی ها برسرمیز مذاکره نیاید ، دولت فلسطین می تواند امیدوار باشد که بردن دوباره بحث عضویت رسمی فلسطین در سازمان ملل متحد به شورای امنیت اینبار احتمالا با وتوی ایالات متحده روبرو نخواهد شد . باراک اوباما  بخوبی می داند که بدون براه انداختن  قطار"صلح خاورمیانه" ، حل و فصل نظامی معضل ایران معادله قدرت درخاورمیانه را به نفع عقابهای اسرائیل برهم خواهد زد. دردیماه سال گذشته در مقاله سال سرخ وسیاه به این نکته مهم اشاره کرده بودم که در معادله جدید مدار تعادل قوا درمنطقه خاورمیانه ، میان دو رژیم بنیادگرای همجنس و همزاد یعنی رژیمهای ایران و اسرائیل بسته میشود. به همین اعتبارهم کل آرایش سیاسی درمنطقه حول دوری و نزدیکی به یکی از اقطاب این معادله شکل میگیرد. در این کادر و تنها با فهم قانونمندیهای حاکم برهمین معادله قواست که می توان دلایل بسیاری از دوری و نزدیکیهای سیاسی در منطقه همینطورعدم قاطعیت دولت ایالات متحده درمقابله با رژیم جمهوری اسلامی را فهم کرد چرا که هرگونه فشار نامتعارف  بر روی جمهوری اسلامی که به سرنگونی آن راه ببرد ، درنظرکبوترهای  دولت اوباما ، بالا بردن غیرمتعارف  وزنه نئوکانهای اسرائیلی را بدنبال داشته که تاثیرات آن البته کل منطقه و به تبع آن راه بازگشت دوباره نئوکانهای بنیادگرا در ایالات متحده  را هموارخواهد کرد.

حالا اما تهدبد نئوکانها موقتأ برطرف شده است. دولت اوباما تمرکز خود را بر روی سه موضوع کلیدی خواهد گذاشت . اول چین دوم صلح خاورمیانه و سوم ایران . در رابطه با چین به باور من  مرکزثقل نظامی ایالات متحده در آینده از آتلانتیک به حوزه پاسیفیک منتقل شده و بطوراستراتژیک در آنجا تثبیت خواهد گردید (ازاقیانوس اطلس به اقیانوس آرام). چین به مثابه هدف نهایی جنگ چهارم درمسیر دستیابی  به توان مقابله به مثل درچارچوب "جنگ ستارگان" است . این یعنی توان بالفعل سوراخ کردن سپردفاع موشکی ایالات متحده . یعنی برهم زدن تعادلی که بدنبال پایان جنگ سرد برقرارشده بود . پیش از این در رابطه با علت العلل شکست اتحاد شوروی سابق درجنگ جهانی سوم موسوم به جنگ سرد ، برخلاف تحلیل اکثریت قریب به اتفاق تحلیلگران ایرانی و بسیاری دیگردرصحنه بین المللی ، پیش از هرچیز برروی پروژه "جنگ ستارگان" تاکید کرده بودم . با پیروزی ایالات متحده تحت رهبری دولت رونالد ریگان در پروژه مذکور ، آمریکا به لحاظ تکنولوژیک قادر می شود موشکهای بالستیک روسیه شوروی را که مسلح به کلاهکهای هسته ای بودند پیش از خروج از فضای اتحاد شوروی با استفاده از تکنولوژی ماهواره ای مورد اصابت قراردهد . به این ترتیب تعادل شکننده ای که در دوران جنگ سرد بدلیل برخورداری دو طرف از سلاح اتمی برقرار بود بهم می خورد . چرا که با این تکنولوژی می توان تهدید اتمی دشمن را برعلیه خودش بکار گرفت. آنوقت نتیجه این می شود که تهدید اتمی در فضای جدید دیگر نقش مسلط در سلسله مراتب تضادها را ندارد . این اگر فهم شود ، آنوقت یک قلم کل تبلیغات غرب در رابطع با تهدید اتمی رژیم جمهوری اسلامی دود شده و به هوا می رود . وارد کردن این پارامتر در تحلیل از تضاد میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی باعث می شود که تضاد مربوطه را در کادری فراتر و از اساس متفاوت با تضاد برسر مسئله اتمی ارزیابی کرد  و بالمال به نتایجی متفاوت نیز رسید .

بهر تقدیر، اتحاد شوروی یا باید به مسابقه تسلیحاتی کمرشکنی که تا همانجا نیز کمرش را خم کرده بود ادامه می داد و یا جنگ را واگذار می کرد . شوروی راه دوم را به اجبار برگزیده و جنگ را واگذار می کند . تبعات واگذاری جنگ همان بهایی است که ابرقدرت سابق مجبور شد بپردازد . بهایی که در راس آن  واگذاری آلمان شرقی و فروپاشی کل بلوک شرق بود . جنگ سوم همانگونه که با تقسیم آلمان کلید خورده بود با وحدت دو آلمان به پایان می رسد . فروپاشی سیاسی و اقتصادی اتحاد شوروی  از تبعات شکست در جنگ سرد است و نه دلیل آن .

همانگونه که تنها راه مقابله با نظم پسا جنگ دوم و تک قطبی شدن دنیای آنروز دستیابی استالین به بمب اتمی بود ، راه مقابله با نظم پسا جنگ سوم نیز همانا دستیابی چین به توان هدف قراردادن ماهواره در فضاست . یک پروژه عظیم تسلیحاتی که تامین مالی آن تنها ازعهده چین برمیآمد و لاغیر . امری که البته چین کمونیست با موفقیتی چشمگیر در راه آن گام  برمی دارد . یک نمونه آن مورد اصابت قراردادن موفقیت آمیز یکی از ماهواره های خودی در فضا توسط این کشورطی سالهای اخیر می باشد. به این اعتبارمقابله استراتژیک با تهدید چین بُعد جدیدی می یابد و آن کنترل منابع انرژی مورد نیاز این غول اقتصادی و نظامی جدید می باشد. منابعی که دسترسی مستقیم بدانها برای چین جنبه حیاتی دارند و بخش بزرگی از آن ازخاورمیانه تامین می شود.    

خوب فهم این معادله به چه درد ما می خورد ؟ بدرد فهم قدمهای بعدی در تئوری ! به این درد می خورد که بفهمیم نه تهاجمات نظامی آمریکا تنها بدلیل مسائل اقتصادی بوده و نه حمایت چین و روسیه از ایران و سوریه دلایل صرفأ اقتصادی دارد. اینجا یک پارامتر جدیدی وارد می شود که ارزشی بیشتر از پول دارد ! این پارامترمبارزه برسر تعادل قواست . تعادلی که فقط در ایران بهم می خورد . اگر به این پارامتردرتحلیل نفشی فراتر از مناسبات اقتتصادی میان چین و آمریکا و یا چین با ایران داده شود آنگاه به جای رفتن به دنبال مقایسه اعداد و ارقام بدنبال کشف معادله ژئوپلیتیکی منطقه خواهیم رفت . آنوقت دیگر تحلیل نمی کنیم که چون حجم مناسبات اقتصادی چین با ایالات متحده بسا بیشتراز حجم آن با ایران است پس چین درصورت  درخطر قرارگرفتن مناسباتش با غرب و آمریکا ، جمهوری اسلامی را خواهد فروخت. چرا که بر اساس این تحلیل در صورت درست بودنش می بایستی که چین و درابعاد کوچکتر روسیه تا حالا صدبار با آمریکا بر سر ایران و حالا هم سوریه معامله کرده بودند. اینجا منظورم بررسی درستی و غلطی این یا آن تحلیل نیست ، می خواهم این را بگویم که تشخیص یا عدم تشخیص عوامل مؤثر در یک معادله تا کجا راه  به تحلیلهای گوناگون و بعضأ متضاد می برد . اهمیت فهم هرمعادله از اینجا ناشی می گردد .

صلح خاورمیانه

اوباما در راستای حل معضل ایران باید روند صلح خاورمیانه را که سه سال است به برکت بازیگری نئوکانهای اسرائیلی در عمده کردن تضاد اتمی با ایران و همبازیگری  همزادانشان در دولت احمدی نژاد و نظام جمهوری اسلامی ، اساسا به فراموشی سپرده شده و از روی میز سیاست بین الملل برداشته شده ، دوباره بگونه ای جدی و ادامه دار فعال کند . بغیرازاین در رابطه با حل معضل ایران تماما در زمین نئوکانها بازی خواهد کرد . این الزام را خود دولت فلسطینی هم بخوبی درک کرده است . به همین دلیل هم بلافاصله پس از پیروزی اوباما ، محمود عباس مسئله تغییرموقعیت دولت فلسطین در سازمان ملل متحد از "سازمان ناظر" به "کشورغیرعضو" را بروی میز می آورد. پاسخ اوباما البته فعلا منفی است. غیر از اینهم هر انتظاری از او غیرواقعی و ابلهانه خواهد بود. فراموش نباید کرد که در رابطه با منافع استراتژیکِ دولت حرامزاده سگ زرد (یا دراینجا سیاه) دمکراتها برادر دوقلوی شغال جمهوری خواهان بوده و هست . تضاد اوباما با نئوکانهای نشسته در دولت اسرائیل است و نه با موجودیت این غدۀ سرطانی . از قضا دمکراتها به شمولیت خود مسیحای سابق ! بسا بیشترازجمهوریخواهان درفکر تضمین بقای استراتژیک دولت یهود در سرزمین فلسطین هستند .

اوباما و بخش عمده ای درمیان لیبرال دمکراتهای یهودی در آمریکا عمیقأ اعتقاد دارند که عملکرد دار و دسته نتانیاهوـ لیبرمان و دیگر نئوکانهای حول و حوششان اساسأ در جهت منافع استراتژیکی اسرائیل نیست.این تا آنجا که به آن "تصویرکلی" که بحثش را کردم برمیگردد اهمیت بسیار دارد ، اما فراتر از اینها اگر موضوع  را بخواهیم درکادر تضادهای واقعی و جدی میان نئوکانها و دولت اوباما بررسی کنیم ، آنوقت "تصویرجزئی" چیز دیگری خواهد بود . در این "تصویرجزئی" مسئله صلح خاورمیانه ، مسئله شهرک سازیهای غیرقانونی و نهایتا عضویت دولت فلسطینی درسازمان ملل متحد از یکطرف و شیوه برخورد با ایران و مقوله "تغییررژیم" در میهن درزنجیرازطرف دیگر، تماما اهرمهای اعمال قدرت و امتیازگیری مسیحای سابق در تعامل اجباری با جمهوریخواهان و نئوکانها در چهارسال آینده خواهند بود . فراموش نباید کرد که جمهوریخواهان همچنان اکثریت را در کنگره در اختیار خود دارند و بدون همکاری و همراهی آنان دست و بال اوباما در اتخاذ سیاستهایش چندان باز نخواهد بود . اوباما مثل هر سیاستمدار باهوش دیگری  می داند که دست بالا پیدا کردن در بده بستانهای سیاسی بیشتر از هر چیز در گرو استفاده بهینه از همه اهرمهای قدرت موجود است .

موازنه جدید در ارتباط با ایران

شیوه برخورد با معضل ایران قدرتمندترین اهرم خارجی اوباما درجهت تاثیرگذاری در پیش بردن سیاستهای داخلی او در رابطه با کنگره است. اوباما بدنبال تسلیم بی قید و شرط جمهوری اسلامی از طرق مسالمت آمیز است. او رندانه می خواهد که رژیم ایران ازاهرمهای قدرت خود یعنی تکنولوژی هسته ای ، عمق استراتژیکی درعراق و سوریه و فلسطین و در راس همه  از  حزب الله لبنان دست کشیده و آنها را با زبان خوش واگذار کند. بدون آنکه مهمترین خواسته جمهوری اسلامی یعنی دادن  "تضمین امنیتی" به او را به عنوان پیش شرط پذیرفته باشد . این ترفند را خامنه ای  و دار و دسته اش به خوبی فهم کرده اند . از یک دهه پیش گفته ام و بازهم تکرار می کنم که آمریکا اگر بخواهد هم نمی تواند به رژیم "تضمین امنیتی" بدهد ، مگر اینکه از "طرح خاورمیانه بزرگ" دست بکشد ! اینها را بارها مفصلأ توضیح داده ام ، بنابراین از کنارآن می گذرم  و به توازن جدید می پردازم . درشکل گیری این توازن پارامترهای چندی دخالت دارند که بدانها اشاره خواهم کرد .

ـ تحریم نفتی و بانکی رژیم جمهوری اسلامی یکی ازعوامل تأثیرگذارنده قوی در موازنه جدید است . این تحریمها برخلاف تحریمهای بی بو و خاصیت قبلی بسیار تأثیرگذاربوده  و به همین اعتبار"خصلت براندازانه" دارند. هدف این تحریمها هدایت هوشمندانه رژیم درجهت فروپاشی اقتصادی است که البته تبعات گسترده سیاسی را بآلمآل بدنبال خواهد داشت .

ـ نبرد برسرسوریه یکی دیگرازعوامل بشدت تأثیرگذار در رابطه با تعیین تکلیف رژیم جمهوری اسلامی است. "تغییررژیم"  در سوریه تعادل منطقه ای را برعلیه رژیم ایران برهم خواهد زد . به همین دلیل یکی از آوردگاه های نبرد ما با وحوش حاکم بر ایران بی تردید آوردگاه سوریه هست . از دست دادن خاکریز سوریه برای رژیم به معنی از دست دادن یکی از اهرمهای قدرتمند در سیاست خارجی و برخورد با طرف حسابهای بین المللیش می باشد . جمهوری اسلامی با تمام قوا تلاش خواهد کرد که جنگ را در خارج مرزهای خود نگه دارد چرا که از درگیر شدن در درون مرزهایش وحشت دارد . آری وحشت دارد . آن تحلیلی که معتقد است این نظام جنگ خارجی را عامل بقای نظام می داند و به همین دلیل خواهان جنگ است چرا که جنگ خارجی عامل وحدت داخلی حول رژیم خواهد شد ، تحلیلی بشدت ابلهانه است . آنی که چنین می اندیشد اصلا تصوری از توان تکنولوژیکی ـ نظامی ایالات متحده  و فاصله نجومی آن با توان نظامی جمهوری اسلامی ندارد . تصوری از جنگ بر سر ایران ندارد . نمی فهمد که اگر جنگی با شرکت و تحت رهبری ایالات متحده درگیرد تنها دراسمان نخواهد ماند . تنها رژیم آماج آن نخواهد بود . مدنیت جامعه ایرانی و تمامیت زیرساختهای صنعتی ، اقتصادی و نظامی نیز هدف خواهد بود .

جنگ در ایران به عراق و افغانستان و لیبی و سوریه شبیه نخواهد بود . شبیه هیچ کجا نخواهد بود . اگر قرار بر تشبیه هم باشد به جنگ در یوگسلاوی سابق با تمامی تبعات آن بیشتر شباهت خواهد داشت . این رژیم اگر از جنگ خارجی هم استقبال کند ، جنگی خواهد بود مثل جنگ هشت ساله با عراق و یا حداکثر در ماکسیمم خود جنگی با اسرائیل تا آنجا که در مرزتهاجمات هوایی باقی بماند و به مداخله آمریکا و تهاجم زمینی انجامیده نشود. شاخ و شانه کشیدنهای رژیم تا آنجایی است که خطر را بیخ گوش خود احساس نکرده باشد. بنابراین نیروی جدی خواهان سرنگونی رژیم حاکم بر ایران می باید خاکریزهای منتهی به خطوط  دفاعی این رژیم را نیزمورد تهاجم قرار دهد. خط اصلی در سوریه هست. به عبارت دیگر "خط" در سوریه می شکند .

ـ اما هر دوی عوامل یاد شده در رابطه با مقوله "تغییررژیم" در ایران نقش تعیین کننده ندارند . عنصرتعیین کننده در این رابطه همچنان کما فی السابق مسئله "آلترناتیو مطلوب" است . این آن نقطه افتراق اساسی میان تحلیل من با بسیاری تحلیلهای دیگر در اپوزیسیون ایرانی است . من معتقد بوده و هستم که ایالات متحده مستقل از آنکه چه حزبی و چه رنگی در رأس آن باشد ، بدنبال "تغییررژیم" در ایران است . به همین دلیل هم برخلاف دیگران من سیاست مذاکره دولت اوباما با جمهوری اسلامی را  هم هرگز نه به قصد "تعامل" که به مثابه شکلی از "تقابل" با آن رژیم ارزیابی کرده بودم . سیاستی که در یک کادر بزرگتر و یک سیاست کلان تر یعنی در کادراستراتژی "براندازی نرم" ، میبایست در نهایت راه به "تغییر رژیم" در ایران بَرَد ، منتها  این تغییر تنها زمانی تبدیل به ماده می شود که آن "آلترناتیو مطلوب" شکل گرفته باشد . یعنی در یک کلام آنچه که از آن تحت عنوان مماشات نام برده می شود نه به منظور حفظ بقای نظام مقدس که درخدمت آماده سازی "آلترناتیو مطلوب" می باشد. این پایه و اساس آنچیزی بود که سالها پیش تحت عنوان تئوری "نبرد آلترناتیوها" طرح کرده بودم . در کادر تئوری مذکور یا باید "کانون استراتژیک نبرد" را به خیابانهای ایران منتقل کرد و به "سازماندهی قیام" در داخل همت گماشت  و در این راستا معضل آلترناتیو را هم که البته برای غرب "نامطلوب" خواهد بود ، در تقابل نیرویی با رژیم  حل و فصل و به کل اپوزیسیون حراف  و بی عمل تحمیل کرد و یا اگر ریل "سرنگونی از خارج" برگزیده می شود ، باید بدنبال مطلوب کردن آلترناتیو خود رفت . بدیهی است که در این عرصه ، نبرد سیاسی موقتا  نه تنها میان "پوزیسیون" و "اپوزیسیون" که اضافه بر آن در میان خود اپوزیسیون نیز جریان می یابد .

نقطه اوج این تقابل سیاسی خود را  در جریان قیامهای سال 88 نشان داده  که در ادامه خود و در جریان تلاشهای مربوط به خارج شدن مجاهدین خلق از لیست تروریستی به کمال می رسد . بدین ترتیب جدای از تلاشهای بی ثمر مؤسسه صهیونیستی "اینترپرایز" در جهت آلترناتیوسازی برای نئوکانها ، جدای از تلاشهای مستمر مؤسسه "بروکینز" جهت آلترناتیوسازی برای دمکراتها و مستقل از سرمایه گذاریهای دار و دسته "جرج سُوروس" و "انستیتوی جامعه باز" بر روی گنجی ها  و سروش ها  و کدیورها و ... در نهایت دو آلترناتیو اصلی با دو گفتمان متضاد با دو جنبش تماما متفاوت  در مقابل هم صف می کشند . آلترناتیو اصلاح نظام در قالب "جنبش سبز" درمقابل آلترناتیو سرنگونی نظام درهیئت "جنبش سرخ" . "آلترناتیو مطلوب" در مقابل "آلترناتیو نامطلوب" !  در این معادله علیرغم حضورهمه عوامل ضروری داخلی و بین المللی به نفع "آلترناتیو مطلوب" و جنبش کذایی سبز، با اینحال بدیل مذکور موفق نمی شود که دست بالا را در تعادل قوای موجود چه در رابطه با حاکمیت ولایت فقیه  و چه در رابطه با "جنبش سرخ" و گفتمان سرنگونی بدست آورد . شکست این جنبش و عقب نشینی ادامه دار آن درمقابل حاکمیت تنها بدلیل پفیوزی ذاتی جریان اصلاح طلبی و عدم برخورداریش از اراده  تصاحب قدرت سیاسی نبوده است ، اراده راسخ حاکمیت در حفظ قدرت نیز در این رابطه نقش کلیدی داشته است .

با شکست قطعی جنبش کذایی سبز تعادلی که به نفع آلترناتیو اصلاحات موجود بود بهم می خورد و با بالا آمدن "جنبش سرخ" و گفتمان سرنگونی تام و تمام حاکمیت جمهوری اسلامی به شمول تبهکاران اصلاح طلب آن ، که نطفه اش در جریان قیام عاشورا در ششم دیماه 88 بسته می شود ، تعادلی ناپایدارمیان دو گفتمان موجود و آلترناتیوهایشان بوجود می آید که بسیار شکننده هست. این تعادل ناپایدار با خروج سازمان مجاهدین خلق از لیست سیاه آمریکا به نفع جنبش سرنگونی شکسته می شود. یعنی موازنه قوا برهم می خورد. بدیهی است که منظور من از بهم خوردن توازن ، توازن میان دو آلترناتیو است و نه موازنه قدرت در ایران آنگونه که مریم رجوی اعلام کرده بود ! او چندی پیش بدنبال اعلام خروج مجاهدین از لیست در مصاحبه ای مدعی شده بود موازنه قدرت در ایران بهم می خورد و مردم دیگر ترسشان دررابطه با اعلام حمایت ازمقاومت خواهد ریخت ! جل الخالق ! آخر ما تا حالا فکر می کردیم که منشأ ترس مردم جدای از شدت و حدت علاقه شان به مجاهدین ، داغ و درفش ذوب شدگان در ولایت بوده است. حالا معلوم می شود که بی علاقه ای تاکنونیشان نسبت به سازمان رهبری کننده انقلاب نوین ، لیست تروریستی  آمریکا بوده است ! بهرصورت از این شوخی مریم که بگذریم ، بهم خوردن توازن اما در میانه نبرد آلترناتیوها به نفع مجاهدین واقعی است . به همین دلیل هم بود که رذائل مدعی رهبری جنبش کذایی سبز، آسمان و ریسمان را در هر کجا که توانستند بهم بافتند تا مگر این امرمحقق نشود. به همین دلیل هم هست که در شرایطی که خروج مجاهدین قاعدتأ می بایست که تمامی مدعیان براندازی جمهوری اسلامی را از راست سلطنت طلب تا چپ سنتی  و مدرن خوشحال کند ، با مواضعی چنین هراس آلود و درعین حال ارزان مواجه می شویم . این همه هیچ نیست جزهراس ازدست بالا پیدا کردن آلترناتیو مجاهدین . یعنی همان بهم خوردن توازن در"نبرد آلترناتیوها". سالها پیش گفته بودم که در انگلستان  گره لیست تروریستی باز می شود  و در آمریکا گره آلترناتیو . در 15 دیماه 90 و در مقاله  سال سرخ و سیاه هم به این مهم اشاره کرده بودم که :

" بیرون آمدن نام مجاهدین از لیست آمریکا دیرو زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد . این بیرون آمدن با خروج از لیست اروپا بسیار متفاوت است . تبعات آن نیز با تبعات خروج از لیست اروپا یکسان نیست . در اینجا خروج از لیست به معنای برسمیت شناختن تلویحی آلترناتیو مجاهدین و اعلام رسمی سیاست رژیم چنج  و روآوردن وزارت خارجه به پروژه براندازی سخت هم هست . دلیل تعلل غیرمنطقی و پرهزینه وزارت خارجه اوباما در رابطه با لیست هم به باور من جز این نیست . این چیزی است که فعلا سیاست دولت کنونی آمریکا نیست . می گویم فعلا ، چرا که تغییررژیم درسوریه ، تحولات عراق  و انتخابات آمریکا و فعالیت افزایش یابنده لابی حرفه ای مجاهدین در جریان آن ، ورقهای بازی را از نو ردیف خواهد کرد . بیرون آمدن از لیست بی ارتباط با بالا آمدن "راه حل سوم" مریم رجوی نخواهد بود . چرا که مقوله لیست تروریستی تا آنجا  که  به مورد ایران برمی گردد ، رابطه مستقیم با  ماهیت چگونگی برخورد با رژِیم ایران دارد " .

پس از گردهمایی بزرگ مجاهدین در تاورنی نیز بدنبال حضور دو نفر از اعضای قدرتمند جناح بازها در میتینگ مذکور یعنی "خوزه ماریا آزنار" و"جان بولتن" ، حضور این دو نفر را  علیرغم نفرتی که به هردوی آنان داشته و دارم به گلوله ای  تشبیه کرده بودم که دیگرجلوی آنرا تا اصابت به هدف نمی توان گرفت . آن گلوله به هدف اصابت کرد . هدف چیزی نبود جز خروج از لیست . بدون بکارگیری یک لابی حرفه ای با چنین طول و عرضی ، خروج از لیست رویایی بیش نبود .

مجاهدین بهای سنگینی برای خروج از لیست تا کنون پرداخته اند. در رأس تمامی پرداختهایشان ترک اشرف بوده است. آنان در یک دهه اخیر دو بار بر سر حفظ و حراست از موجودیت سازمانشان که سازمان رهبری کننده انقلاب در ایران مینامندش معامله های کلانی کرده اند. در هر دو بار بهای پرداختی اگرچه بسیار سنگین بوده است اما آنچه را در مقابل بدست آورده اند نیز بسیار پربها بوده است . یعنی اگر هدف از این دو معامله بزرگ حفظ تشکیلات بوده باشد که بود در هر دو معامله ضرر نکرده اند هیچ راه خود را نیز به جلو در میان امواج سهمگین  و طوفانهای مهیب باز کرده اند . در معامله اول "سلاح" را دادند و درمقابل "استاتو" یعنی تضمین حفظ خود در زمین دشمن را بدست آوردند  و در معامله دوم "اشرف" را درازای خروج از لیست بر جا نهادند . راه درازی پس پشت گذاشته شده است . اما مسیر تصاحب قدرت سیاسی در ایران مسیر سهل و آسانی نیست . اینرا مجاهدین خود بیشتر از هرکسی می فهمند . مبنای پیروزی انقلابی بر رژیم بی تردید سازماندهی در داخل و شرط آن بازشدن و انبساط  ضروری  و صرفنظرناکردنی مجاهدین به سمت بیرون و سپهر سیاسی ایران است . مجاهدین را از این دو ضرورت و الزام سیاسی گزیری نیست .


بیژن نیابتی ، 25 آبان 1391



سایت بیژن نیابتی        www.niabati.blogspot.com

ای ـ میل بیژن نیابتی          bijanniabati@hotmail.com