Friday, January 15, 2010

Friday, November 6, 2009

یادداشت سیاسی درخشش "عمل سرخ " بر بام "جنبش سرخ"




بيژن نيابتی bijanniabati@hotmail.com

14 ابانماه 1388

یادداشت سیاسی




درخشش "عمل سرخ " بر بام "جنبش سرخ"

سیزده آبان امسال ، سرفصل جدایی عنصراجتماعی از "جنبش سبز" به لحاظ محتوایی و نماد درخشش " جنبش سرخ " بود که فراترازهرچیز خود را در بی شمار شعارهایی نشان می داد که دیگر هیچ نشانی از سبزی لجن اصلاح طلبی بر جبین نداشت . در مرداد ماه امسال نوشته بودم که :

مهم این نیست که مردم در صحنه مچ بند سبز بر دست و روبان سبز بر پیشانی داشته باشند . مهم این است که شعارهایشان سرخ باشد و یا بشود . از قضا شعار سرخ با پرچم سبز ، بسا کارسازتر از شعار سرخ با پرچم سرخ در شرایط

کنونی است . اصلا آنجا در خیایان دیگر سرخ و سبز معنا ندارد . قداره بندان مسلح رژيم " جمهوری اسلامی" هستند در آنسو ، و دراینسو، جنبش رنگارنگی که البته باید آرام آرام و در تمامیت خود به سوی دروازه های " گذار از نظام" هدایت شود .

و اینک هنوز سه ماه نگذشته است که شتاب تحولات و رادیکالیسم در پایین ، جنبش کذایی سبز را از مرزهای ساختارشکنی به سوی " جنبش سرخ " پرتاب کرده است . موسوی همچون امامش خمینی می گوید : جمهوری اسلامی ، نه یک کلام کمتر ، نه یک کلام بیشتر ! مردم اما می گویند : استقلال ، آزادی ، جمهوری ایرانی . شارلاتانهای رنگارنگ سبزشده می خواهند رهبرفقط پاسخگو بشود و دولت فقط استعفا دهد . مردم اما فریاد می زنند : مرگ برخامنه ای ، مرگ بر اصل ولایت فقیه ، مرگ بر دیکتاتور. آنها خواستار آزادی زندانیان اخیر یعنی خودی هاشان هستند . خلق اما آزادی کلیه زندانیان سیاسی را می خواهد . ابلهانه در حیر و ویر سرکوب و هنگامه شکنجه و کشتار، دنب

ال گاندی و ماندلا می گردند . مردم اما شعار می دهند : می کشم ، می کشم ، آنکه برادرم کشت و وای بروزی که مسلح شویم . آنان می خواهند تا قبح تسلیم زبونانه گله ، گله جنایتکاران اسبق و اصلاح طلبان قلابی امروز را در دادگاه و زندان بریزند و تسلیم را امری طبیعی جلوه دهند . ما اما از تکرار مداوم حماسه بی نظیر مقاومت سربدارانی که در عنفوان جوانی ، سرفرازانه و بی آنکه حتی بعضا نامشان را هم به جلاد بگویند بر طنابهای دار بوسه زدند ، خسته نخواهیم شد . خسته نخواهیم شد که بگوییم زانو زدن در مقابل دشمن بد است . با هر انگیزه و توجیهی . مقاومت در مقابل ستم ، ارزش است و تسلیم ضدارزش . با هر انگیزه و توجیهی . می توان آدمی را که می شکند فهم کرد و او را تخطئه نکرد ، اما نمی توان نفس "شکستن " را به مثابه یک ضدارزش نفی نکرد . می توان با تواب به مثابه قر

بانی برخورد کرد و او را شایسته مجازات ندانست . اما هرگز نمی توان بریدگی و خیانت را به مثابه یک ضد ارزش ، لباس طبیعی بودن پوشانیده و بدان مشروعیت داد.

باری دیروز با به زیر کشیدن و لگدمال شدن تصویر منحوس خامنه ای ، ابهت رهبری نه در منظر جنبشهای پیشتازدانشجویی و کارگری و ... که درچشم "عنصراجتماعی" شکسته شد . این را می گویند اعتلای "جنبش سرخ" . مهم نیس

ت چه کسی با چه رنگی و با چه شعاری دست به اینکار می زند . مهم آن است که این دیگر بی هیچ اما و اگری سرخ است . حتی اگر با شعار یا حسین ، میرحسین هم باشد .

سه ماه پیش گفتم که مهم نیست درخیابان مردم چه رنگی باشند ، ولی مهم است که شعارها حتما سرخ باشند . امروز می گویم که حالا دیگر می توان گامی جلوتر هم گذاشت و گفت شعارها هم الزاما می توانند سرخ نباشند ولی آنچه که باید حتما سرخ باشد عمل سرخ است . این همان مرز سرخ میان ما و سبزهاست. اینجا همان خط سرخی است که عقابهای کاغذین سبز، پر می ریزند و مشتها را باز می کنند . حتی اگر چند صباحی نیز به فریب خود و خلق الله مشغول باشند .

نگاه کنید به تی

تر اصلی و عکس امرو

ز سایت روزآن لاین که مرکز تجمع شارلاتانهای سبزشده عمدتا مقیم خارج از کشور هست . آنها عکس زیر را انداخته و بالای آن ابلهانه نوشته اند :

" معترضین ایران

را سبز کردند " !


این همان خیابانی است که گفته بودم " جنبش سرخ " در انتهای آن صبورانه به انتظار نشسته است . نگاه کنید به گلایه های سیدعطاءالله مهاجرانی از سخنگویان جنبش سبز ، که چه خوب موضوع را گرفته است و چه با وضوح اهداف جنبش کذاییش را برای حسرت بدلانی که به صرافت بوی کباب بدنبال حمار داغ شده سبز افتاده اند ، توضیح می دهد . او می نویسد :

" در سفری که به آمریکا داشتم، پس از صحبتم در نشست واشنگتن انستیتیوت و نیز کالج مونتگمری با موجی از پرسش ها و نظر ها روبرو شدم. شاید قدر مشترک پرسش ها و نظرها که از سوی برخی افراد متفاوتی مطرح می شد این بود که: به اندازه کافی سبز نیستم .

سبزی مورد نظر دوستان سرخی می زد و گاه سرخ سرخ بود . آنان جنبش سبز را مرحله ای و مقدمه ای برای انقلابی تازه تلقی می کردند که در یک کلام بساط جمهوری اسلامی را بر خواهد چید. از دید آنان آقایان موسوی و کروبی و خاتمی هم رهبران مرحله ای هستند و ملت ایران از آنان گذر خواهد کرد. این سخن تازه ای نبوده و نیست. سی سال است که مجاهدین خلق و سلطنت طلبان بر همین موضع پای فشرده اند. در واقع آنان سرخند . "

نهضت سبز ملت ایران تلاشی است برای احقاق حقوق تضییع شده در انتخابات 22 خردادماه، و نیز پی گیری آزادی فرزندان رشید ملت ایران که به زندان افتاده اند و مجازات آنانی که جوانان مردم را کشته اند .

به گمانم می توان بر دو مرحله مشخص تکیه کرد :

اول: برکناری رییس جمهور و دولت ناشی از تقلب و کودتا

دوم: پاسخگویی رهبری در باره اقدامات و تصمیم هایی که انجام می دهد . برای این دوخواسته مشخص می توان از ظرفیت همین قانون اساسی موجود استفاده کرد.

سرخ ها، جنبش سبز را یک بهانه و فرصت می دانند . از این رو می کوشند برای آن خط مشی و اهداف و حتی رهبری دیگری تعریف کنند ."

سیزدهم آبانماه بر جنبش سرخ سرنگونی مبارک باد .

Thursday, October 15, 2009

چه ایران، چه غزه، کشتن انسان بسه !

چه ایران، چه غزه، کشتن انسان بسه !

بيژن نيابتي

سیاستها و عملکرد بغایت ارتجاعی حاکمیت ضد بشری ، راه بدانجا برده است که مردم در واکنش نسبت به هر آنچه که رژيم شعارش را داده و می دهد حساسیت داشته باشند و عکسش را بخواهند و بگویند . این تقابل در شعار میان مردم و حاکمیت ، زاویه ای را باز خواهد کرد که در حیطه آن ، کانونهای مختلف قدرت در ابعاد داخلی و بین المللی از طریق عناصر داخلیشان ، امکان نفوذ و رسوخ در جنبش اعتراضی را پیدا کرده و موفق به تثبیت شعارهای خود در آن خواهند گردید . ماهیت هر حرکت اعتراضی سازمان نایافته را ابتدا به ساکن از طریق همین شعارها می توان شناسایی کرد . سمت و سوی آنرا نیز !

رسالت روشنفکر انقلابی مداخله گر ، در این نقطه بیش از بیش خود را بارز می کند . اگر کارکرد روشنفکری را در ابعاد عام آن بتوان "شکل دادن به ذهنیت اجتماعی" تفسیر کرد ، بنابراین نبرد اساسی میان روشنفکری کاذب تحت نظام با روشنگری انقلابی علیه نظام سلطه در این میدان جریان دارد .

مقابله با شعارهای ارتجاعی و یا انحرافی و توضیح دلایل رد آنها برای جامعه ، یکی از عرصه های همین مبارزه در راستای سمت وسو دادن به هر جنبش اعتراضی مفروض است . باید گفت و تکرار کرد و از تکرار آن خسته نشد که آن جنبشی در نهایت به نفع توده هاست که در اساس جنبشی انسانی باشد . که شائبه مذهبی و ناسیونالیستی نداشته باشد . که جامعه انسانی را به خودی و غیر خودی تقسیم نکند . که ارزشهای مشترک انسانی را ارج گذارد و از همه مهمتر جنبشی واکنشی نباشد . مواضعش و شعارهایش را نه در واکنش به حاکمیت که بر مبانی ارزشی جهان شمول انسانی بنا کند .

اگر چنین باشد آنگاه دیگر تفاوتی میان انسان ایرانی و فلسطینی و عراقی و آمریکای لاتینی و ..... در میان نخواهد بود . آنگاه دیگر فداکردن جان برای ایران تناقضی با حمایت از مردم لبنان و فلسطین و عراق نخواهد داشت . اگر ملاک انسان تحت ستم باشد ، دیگر تفاوتی میان دولت حرامزاده اسرائیل با حاکمیت ضد بشری در ایران مفروض نخواهد بود . چرا که ویژگی بارز هردوی آنها ، ضدیت بیمارگونه شان با عنصر انسانی و تقسیم جامعه به خودی و غیرخودی است . اگر چنین باشد که هست ، پس باید تاکید کرد که شعار " نه غزه ، نه لبنان ، جانم فدای ایران " اگر شعاری ارتجاعی نباشد ، ترقیخواهانه نمی تواند باشد . شعار درست که ضمنا ماهیتی کنش گر و البته انسانی دارد همانا شعار " چه ایران ، چه غزه ، کشتن انسان بسه " هست . شعارهای دیگری چون " ملت چرا نشستید ، ایران شده فلسطین و یا شعار تازه تری چون " چه ایران ، چه لبنان ، مرگ بر طالبان " هم ماهیت انسانی و جهانشمول جنبش را بارز می کنند و هم محتوای ضد ارتجاعی آنرا .

باید برای مردم توضیح داد که جایگزینی شعار مرگ بر روسیه و مرگ بر چین ، صرفنظر از ماهیت پلید هر دو دولت فوق الذکر ، بجای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل در واکنش کور نسبت به مواضع حاکمیت ، تا آنجایی که به منافع ژئوپلیتکی و استراتژيک ایران در جهان کنونی برمیگردد ، شعارهایی انحرافی هستند که از جانب کانونهای قدرت جهانی و توسط کارگزاران رنگارنگشان در "جنبش سبز" ، بدانها دامن زده می شود . در این رابطه عنایتی به نوشته یکی از همین کارگزاران رذلی که سالهاست به شغل شریف ! خبرکشی در میانه پوزیسیون و اپوزیسیون اشتغال دارد ، در آخرین شماره روزنامه ایمیلی سبز مورخ 16 مهر 88 ، شماره 34 ، خالی از فایده نیست .

جدای از قمپز درکردنهای میان تهی " ب مدعی ینترنمه اینترنتی سبزان که به شغل شریف ! علیرضا نوری زاده" در زمینه تاثیرگذاریش بر مردم ایران به منظور عرضه خود واجاره شدنش توسط یک "مسئول آمریکایی" ! ، آنچه که برای من مهم هست اعتراف صریح او در دامن زدن به شعارهایی که ذکر کردم توسط خود او و همپالکیهای خود و همدستانستاست کهف کردن شعارهای خیابان را خامنه ای باشد ، مرگ بر روسیه ضرورت حیاتی دارد که تبدیل به شعار محوری مردم گردش می باشد . خبرکش مربوطه می نویسد:

" در دیداری با یک مسئول آمریکایی گفتم ، سی سال رژيم مرگ بر آمریکا رامحوری ترین شعار خود کرده بود ، در کمتر از سه هفته ما توانستیم با شرح جنایات روسها در ایران و همدلی و کمک و حمایتشان از تحفه آرادان و ستاد کودتا ، شعار محوری مردم را به مرگ بر روسیه تبدیل کنیم ......... "

آخر شعار محوری مردم صلاح نیست که مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای باشد ، ضرورت حیاتی دارد که مرگ بر روسیه تبدیل به شعار محوری مردم گردد ! از این واضحتر نمی شود تلاشهای خائنانه برای منحرف کردن شعارهای "خیابان"از جانب سیاستبازان حرفه ای را نشان داد . اینها همه در شرایطی است که تهدید وابستگی در شرایط کنونی به روسیه و چین اساسا واقعی نیست . تهدید اصلی و آنچه که واقعی است، هضم ایران در معده گشاد مافیای سرمایه داری جهانی ، بدنبال هر تغییر و تحول محتمل در ساختار سیاسی جامعه بوده و هست . از قضا ، تنها راه عروج ایران به جایگاه یک قدرت جهانی که بدلایل گوناگون ژئوپلیتیکی ، تاریخی ، فرهنگی و جمعیتی شایسته آن نیز هست ، تنها با عضویت در محور چین ، روسیه ، هند و ایران و در کادر یک "جهان چندقطبی" متصور است و نه در هیئت یک سرمایه داری وحشی وابسته و دون پایه ، در صف اقمار ایالات متحده آمریکا در یک "جهان تک قطبی " .

بحثی در ماهیت "جنبش سبز"

در رابطه با زایش دوباره جامعه در برابر نظم حاکم ، پیشتر نظراتم را طی دو مقاله مطرح کرده بودم . مقاله اول " این جنبش ، جنبش من نیست " ، جنبه سلبی و مطلب دوم " جنبش من ، جنبش سرخ " جنبه اثباتی نظرات مذکور بود . در اینجا بیشتر بررسی ماهیت جنبش موسوم به سبز را در نظر دارم . در مقاله "جنبش من ، جنبش سرخ " بروشنی ضرورت تفاوت گذاشتن میان "خیابان" و "سیاست" را توضیح داده بودم . بهمین دلیل واضح است که بحث من در رابطه با ماهیت "جنبش سبز" تنها معطوف به رهبری و کادرهای سیاسی جنبش مذکور و اهداف آنها است و ربطی به بدنه اجتماعی آن ندارد . آنچه که به بدنه برمیگردد در مقوله شعارهاست که قبلا بدان پرداخته ام .

واقعیت این است که علیرغم خرئبلاتی که اینروزها بسیاری در تحلیل وتفسیررنگارنگ بودن"جنبش سبز" قلمی می کنند ، این جنبش به هیچ وجه رنگارنگ نیست . "جنبش سبز" یک رنگ بیشتر ندارد و آن سبز است ! رهبری آن برخلاف یاوه هایی که شارلاتانهای منتسب بدان مبنی بر جمعی بودن و سیال بودن و متکی به فرد نبودن و حتی رهبرنداشتن آن ... می سرایند ، کسی جز میرحسین موسوی نیست . هدف مشخص اعلام شده آنهم چیزی نیست جز " جمهوری اسلامی ، نه یک کلام کمتر ، نه یک کلام بیشتر " با ماهیت روشن و خدشه ناپذیر "حفظ نظام" مقدس ! نقطه حرکت و اوج گیری آن هم " رای من کجاست" و شعار محوریش هم" رای مراپس بده" بوده است. خواست مشخص اعلام شده آنهم جایگزینی احمدی نژاد است با موسوی و طریقه تحقق آن خواست کذایی هم هیچ چیز نیست جز همان شیوه قدیمی مرضیه " فشار از پایین ، ساخت وپاخت در بالا " که واضع و امام پیش از انقلابش ، روح الله خمینی بود و تئوریسین و نطریه پرداز بعد از انقلاب کذائیش هم "سعید حجاریان" است و خلاصه ادامه طبیعی جنبش مرحوم دوم خرداد . به همین روشنی ! آری ! پرچم یکی بیشتر نیست و آن پرچم سبز است . آنچه که رنگارنگ است صف طویل فرصت طلبان ولاشخورهایی است که به صرافت آنکه ازاین نمد کلاهی نصیبشان گردد، به زیرآن خزیده اند و دیگران را نیز صاحبخانه وار دعوت به پیوستن می کنند .

اما تنها ویژگی ممتازیکه "جنبش سبز" را بسیار دوست داشتنی می کند و بدان خصلت "آلترناتیومطلوب" می بخشد ، ویژگی "گرد بودن" آن است . یعنی همان خصلت مطلوب " نهضت امام خمینی" . درست در نقطه مقابل "جنبش سرخ" که بسیار " تیز" است و بالطبع بسیار هم " نامطلوب" !

همین ویژگی گرد بودنش هم هست که مثل آن " حفره سیاه " آسمانی معروف ، تمامی نجاسات درون اپوزیسیون اجباری ولایت مطلقه فقیه را براحتی یکجا می بلعد و رنگارنگ می نمایاند . آنقدر گرد است که هم " دالایی لاما " را در خود جا می دهد وهم جشنواره های سینمایی رنگارنگ را ، هم شهره آغداشلو و نازنین افشین جم را وهم موسوی اردبیلی و هادی غفاری و موسوی تبریزی و بیت خمینی را !

هم توده ای ـ اکثریتی های معلوم الحالی را که در هر مجلسی اعم از عزا یا عروسی به ریزه خواری از خوان گسترده قدرت ( هر قدرتی ) معتادند و هم بریدگان از میدان مقاومت مسلحانه را . " همه با هم " !

همان همه با همی که زیر پرچم "امام خمینی" گرد آمده بودند . نه یک کلام کمتر ، نه یک کلام بیشتر ! اینبار زیر پرچم میرحسین موسوی و با همان شعر و شعارهای گذرا همچون آزادی زندانیان سیاسی اخیر ! و دمکراسی وآزادی و حقوق بشر البته در حاشیه با هدف حفظ و ماندگاری " جمهوری اسلامی ، نه یک کلام کمتر ، نه یک کلام بیشتر " در متن . همانگونه که موسوی بارها به صراحت اعلام کرده است .

این همان " آلترناتیو مطلوب" و ایده آل آمریکاییها هم هست . آنقدر مطلوب است که برای موفقیت آن ، تخم مرغهای موجود در سبدهای دیگر را نیز می توان جمع کرده و تماما در سبد انقلاب مخملی و جنبش سبز قرار داد . اینکه این راه حل اگر چه ایده آل ، اما تا کجا عملی و واقعی هست ، موضوع بحث دیگری است . کوتاه بگویم که پروژه استعماری انقلاب مخملی در ایران ، همانگونه که پیشترها هم بارها گفته ام ، مطلقا امکان تحقق نداشته و ندارد . برای تحقق اسطوره ابلهانه " گذار مسالمت آمیز " در ایران ، نه تنها می بایست از روی جنازه های خرد و کلان نظام مقدس عبور کرد ، بلکه ابتدا به ساکن باید تمامیت " جنبش سرخ " را نیز در خیابان ، به قربانگاه برد . ایالات متحده آمریکا در همین سه ماهه اخیر ، بویژه در برخورد رذیلانه ولی البته قابل فهم ! خود با بخش سازمانیافته "جنبش سرخ" یعنی مجاهدین اشرف ، نشان داد که در این راستا تا کجا جدی و پیگیر است .

بگذریم . ولی تا آنجا که به جنبش گرد سبز برمی گردد هر کسی از ظن خود یار این جنبش کذایی است . حتی حزب مشروطه خواه و داریوش همایونی هم که تا دیروز لاف در غربت می زد که درمقابل تجاوز به ایران در کنار سپاه و درزیر پرچم ولایت فقیه حاضر به دفع تجاوز دشمن می باشد ، به صرافت ماهی گرفتن از آب گل آلود افتاده و ضمن گلایه از سبزها که چرا آنها را از خود نمی دانند ، بخود امید می دهد که موسوی و کروبی و خاتمی مهم نیستند و خواست جنبش سبز دمکراسی و لیبرالیزم است و اینهم یعنی همان خواست ما ! جل الخالق .

اکبر گنجی از دیگر عوامل پروژه انقلاب مخملی و برانداری نرم ، ضمن تعیین خط و خطوط و مرزهای جنبش سبز از موضع رهبر فرهیخته ، در همان زمانی مخالفت قاطع جنبش خود ! با تحریم اقتصادی ایران اسلامی را ، اعلام میدارد که نماینده خودخوانده دیگر جنبش سبز یعنی محسن مخملباف در پارلمان اروپا رسما خواستار تحریم سیاسی و اقتصادی رژيم "جمهوری اسلامی" شده است .

از آن طرف آخوندک وقیحی چون محسن کدیور از راه دور از آمریکا ، ضمن یک فقره طلبکاری مهوع و رذیلانه از کل اپوزیسیون "جمهوری اسلامی" که شما تو این سی سال کجا بودید که حالا می خواهید خود را به ما بچسبانید ، پروژه انقلاب مخملی را به صراحت اینگونه بیان می کند که " دولت ما را متهم به براندازی می کند . آری ما میخواهیم با شیوه های مسالمت آمیز و قانونی ، قدرت را به شکل نرم از شما بگیریم . این مردم ایرانند که می خواهند به شکل نرم قدرت را از شما بگیرند . "

ولی از طرف دیگر ، همزمان با لاف در غربت محسن کدیور ، یک توده ای بریده بنام محسن حیدریان که عجالتا در کنار یک بریده دیگر اقلیتی و هردو نیز زیر چتر محسن سازگارا ، محسن مخملباف و علیرضا نوریزاده و تواب دو نطام ، هوشنگ اسدی و بانو در همان روزنامه ایمیلی سبز کذایی قلم می زند ، ماهیت واقعی جنبش گرد سبز در صحنه سیاست موجود را در مقاله ای به نام " راه دشوار اما درستِ سازش ، به مدیریت رفسنجانی " به نمایش می گذارد . دقت کنید :

" ایران در وضعیتی است که افکار عمومی و جنبش سبز، اجازه تبدیل نظام سیاسی کشور به نظام مطلوب احمدی‌نژاد و رهبران سپاه که نظامی همچون پاکستان است را نمی‌دهد. اما از سوی دیگر وزن سنگین نظامیان، نیروهای بسیجی و اقشار محروم و بی‌سواد و کم سواد جامعه و هواداران احمدی‌نژاد، به حدی است کهامکان دور زدن کل نظام و تحول سریع ایران به یک نظام دمکراتیک، تنها یک خواب و خیال است. این واقعیات، جای هیچ تردیدی در عقلایی بودن راه حل میانی، یعنی راه سازش و مدیریت آگاهانه بحران باقی نمی‌گذارد. برای تحقق این راه نه تنها باید خوش‌بین بود، بلکه با تمام توان، کار و پیکار کرد.

ه‌ها، بازگرداندن اعتماد به مردم و بویژه ایجاد یک دگوگونی مه
راه میانی رفسنجانی، چیزی جز ادامه تلاش‌های او برای شکستن بن بست کودتا نیست. این راه باید شامل آزادی زندانیان و آزادی رسانم در روبنای سیاسی جامعه باشد.

مردم ایران هم در انتخابات و هم با حضور میلیونی، رای، سخن و خواست خود را گفته‌اند. اینک باید این شانس را به سیاست‌ورزان و بزرگان نظام داد که در یک فضای آرام در جستجوی راه حلهای سیاسی بر آیند. سرنوشت یک ملت را نمی‌شود در خیابان‌ها رقم زد. اما راه حل سازش به معنای راه "برد-برد" باید باشد. به عبارت دیگر جبنش مردمی بدون آنکه نیازی به پرداخت هزینه‌های انقلابی و رادیکال داشته باشد، باید رهبران اپوزیسیون را در تحقق اهداف اعلام شده آنها در موقعیت برتری در چارچوب نظام و قانون اساسی قرار دهد ....... این راه حلی نه تنها شدنی بلکه مطلوب و سازنده نیز است. از امتیازات این راه‌حل هموار ساختن راه برای لغو نظارت استصوابی شورای نگهبان و گزیدن راه‌های سیاسی و مسالمت‌آمیز، در تحقق اهداف جنبش سبز است.

تاکیدات همه جا از من است

گردی را می بینید . یکی دنبال براندازی نرم و تصاحب قدرت سیاسی از طرق مسالمت آمیز است و دیگری هدف جنبش سبز را لغو نظارت استصوابی شورای نگهبان با آویزان شدن به رفسنجانی می داند . این جنبش آنقدر بی صاحب است که شارلاتانهای پیشانی سفید و شرکای گرمابه و بستان سابق همین نظام همچون محسن سازگارا ، محسن مخملباف و علیرضا نوریزاده را هم به صرافت ریزه خواری از آن انداخته است . هنوز چند هفته ای از اعلامیه سه تفنگدار فوق الذکر نگذشته است که با انداختن چوی قریب الوقوع بودن دستگیری موسوی وکروبی ، خرده فرمایش کرده بودند که درآن صورت رهبری جنبش یتیم سبز به خارج ، یعنی به ما سه نفر منتقل خواهد شد .

اما در ورای لوش و لجنهای دنیای سیاست سبز ، در آسمان "خیابان" های ایران ، دنیای دیگری در حال شکل گرفتن و بالغ شدن است . " عنصراجتماعی" که به میدان آمده است ، هر روز بیش از پیش اعتماد به نفس بیشتری می یابد . جنبش خیابان ، بسرعت باد و برق شعارها و مطالبات " جنبش سبز" را پس پشت گذاشته و در مرز ساختارشکنی ایستاده است . اینجا دیگر حیطه ، حیطه "جنبش سرخ" است . رهبری "جنبش سبز" را در این حیطه ، نه فضاییست برای جولان دادن و نه توانی است برای رهبری و هدایت و منحرف کردن " عنصراجتماعی" . اینجا دیگر از گردی دنیای سیاست خبری نیست . نمی تواند هم باشد . تیزی شمشیر ارتجاع ، گردی " خیابان" را خود تیز می کند .

اینبار اما یک تفاوت بنیادی با گذشته موجود است . چرا که پرچم دیگری در صحنه در اهتزاز است . پرچم خونرنگ سرنگونی قهرآمیز تام وتمام رژيم تازیانه و دار بر فراز "جنبش سرخ" ، جنبشی که در آن مجالی و فضایی برای مفتخوری و موج سواری رجالگان سیاست معمول نیست . پرچمی برافراشته در انتهای خیابانی که "جنبش سبز" ، متوهم و محتاط در آن گام بر می دارد .

و اما در نهایت این همان شمشیر خونچکان ولایت مطلقه ارتجاع است که تقدیر این جنبش کذایی را و سمت و سوی نهایی بدنه اجتماعی آنرا رقم می زند . شمشیری که توهم ابلهانه امکان تحقق "انقلاب مخملی" در ایران راهمچون هندوانه ای سبز به دونیم میکند و سرخی درونش را برکف خیابان می پراکند . در آنجا در انتهای خیابان اما ، این ماییم که بی صبرانه به انتظار نشسته ایم .

"یادداشت های هفته"، ویژه سایت دیدگاه نوشته می شوند. در صورت تمایل به باز تکثیر متن، لطفا منبع را "یادداشت های هفته سایت دیدگاه" قید کنید.

بيژن نيابتی

bijanniabati@hotmail.com

17 مهر 1386


Thursday, August 6, 2009

تیر زدی، تبر زدی، برتن بی سپر زدی!یادداشت روز بیژن نیابتی


تیر زدی، تبر زدی، برتن بی سپر زدی!یادداشت روز بیژن نیابتی
بيژن نيابتي

هنوز هفت روز تمام نشده که قصابان نوری المالکی در مقابل دیدگان نیروهای آمریکایی ، فرق مجاهدین بی سلاح اشرف را شکافتند و سینه هایشان را آماج گلوله های مستقیم کردند ، ولی هنوز "جامعه جهانی" کذایی را خفقانی مرگبار فرا گرفته و مدعیان حقوق بشر ! همانگونه که دیروز ، به نظاره نشسته اند .

در آغاز عروج مسیحای سیاه در ینگه دنیا ، طی مطلبی اشاره بدان داشتم که اینبار ما در هزاره سوم ، با فریبی بی مانند چنگ در چنگیم که بسا پیچیده تر و با چلچراغی بسا نورانی تر به مصاف بشریت معاصر آمده است . امروز در اشرف ، فراتر از وزن و شان آن در معادلات ایران و جهان ، گوشه کوچکی از این فریب هزاره سوم به میانه میدان افشاگری کشیده می شود .

مطلب از این قرار است : آیا می توان دولتی را که به امضاهای خود بر پای اسناد رسمی وفا نمی کند ، شایسته ذره ای اعتماد و اطمینان دانست ؟ همین . بیشتر هم نه !

در اینجا اما آنچه که می نویسم دیگر ربطی به سیاست ندارد . ربطی به استراتژی و تاکتیک و به معادله قدرت هم ندارد . واژگانی که بی اختیار بر صفحه روان می گردند ، تراشه های انفجار خشمی است که جدای از درست وغلطهای دنیای سیاست معمول ، بر قلب و روح انسان ایرانی فرود می آید و فراز می رود . خطابم به زنان و مردانی است که اینک در غربت بیابانهای کشوری دیگر ، مظلومیت عریان خلقی را بر فرازنای تاریخ معاصر ایران نمایندگی می کنند و چه کسی است که نداند ، سلاحی برتر از سلاح مظلومیت ناب نیست که تا فراسوی جان و روان هر آنکه نشانه ای از انسانیت هنوز در وجودش باقی مانده باشد ، رسوخ می کند و آتش می زند و بر می انگیزد و بر می انگیزاند و چنین است که اینک پس از نزدیک به سی سال ، یکبار دیگر صحنه سیاسی ایران را یکپارچه می کند و بدفاع از شمایان بر می انگیزاند تا آنجا که پسر شاه را نیز به موضعگیری آشکار وامی دارد .

تیر و تبرهایی که در غربت بر تنهای بی سپرتان فرود آمد ، بزرگترین همایش همبستگی ملی واقعی را نه در حرف که درعمل تحقق بخشیده است . تردید نکنید که رژيم تازیانه و دار و مزدوران عراقیش با ارتکاب چنین جنایت آشکاری ، مرتکب خطایی بزرگ گردیده اند . تمامی تلاشها و دستاوردهای مستمر سی سال جنگ روانی رذیلانه حاکمیت ارتجاعی خود در منزوی کردن شمایان را در این هفت روز ، بسرعت باد و برق ، با سیل اشکهای ما روبیدند و به دره ها ریختند .

"بابی انت و امی". پدر و مادرم به فدایتان که سالهاست پس از موسی ، پس از برادرم و همسرم و مادرم ، هرگز ، هرگز ، چنین نگریسته بودم . سالها بود که چنین لبریز از خشم و خروش و عشق ونفرت نبوده ام . دنیای سخت و سرد سیاست و مبارزه انقلابی ، انسان را سخت می کند . با این اشکها ، روان آدمی تلطیف و تعادلی دوباره می یابد .

نوری المالکی و تمامی آمران و عاملان این جنایت وحشیانه بدانند که دیر یا زود به سزای اعمالشان خواهند رسید . دیر و زود دارد ، سوخت و سوز ندارد . هنوز که هنوز است جنایتکاران نازی در گوشه و کنار جهان ، پس از گذشت بیش از شصت سال واندی ، در دوران کهولت نیز ردیابی شده و به دادگاه کشیده می شوند . این نه به خاطر آنست که بیشتر از دیگر جانیان تاریخ جنایت کرده اند . نه ، نه . تنها به این دلیل ساده که "اراده ای" زورمند در پشت صحنه یقه آنان را رها نکرده و نمی کند . در اراده مجاهدین در رها نکردن یقه هایتان تا آنروز که نقاب اندر خاک بکشید ، تردید نکنید .

"یادداشت های روز"، ویژه سایت دیدگاه نوشته می شوند. در صورت تمایل به باز تکثیر متن، لطفا منبع را "یادداشت های روز سایت دیدگاه" قید کنید.


منبع: سايت ديدگاه
@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است
.

Thursday, July 30, 2009

جنبش من ، جنبش سرخ !

بيژن نيابتی bijanniabati@hotmail.com
هشتم مرداد8 138

جنبش من ، جنبش سرخ !


بیست و شش تیر ، نماد گذار حاکمیت از یک نقطه عطف و ورود آن به یک فاز بی بازگشت بود . با 26 تیر آخرین قطرات امید جناح خامنه ای ـ احمدی نژاد به امکان کنترل و سازش با جناح رفسنجانی ـ موسوی ، خشکیده می شود . تا آنجا که به رهبری سیاسی "جنبش سبز" بر می گردد ، از این به بعد دو راه بیشتر در مقابل جناح مغلوب موجود نیست . یا تسلیم کامل و یا تصفیه خونین در مقطع گذار از ساختار . پایه های اجتماعی این جنبش اما ، راه دیگری را خواهند رفت . دیالکتیک مبارزه در خیابان ایجاب می کند که پایه های اجتماعی "جنبش سبز" آرام آرام رهبری خود را پس پشت گذاشته و به مرز سرخ عبور از نظام نزدیک گردد . در این راستا یکی از مهمترین و حیاتی ترین مسائل " جنبش سرنگونی " ، نوع تنظیم رابطه آن با جنبش مذکور می باشد . کوچکترین اشتباهی در این رابطه ، یا ما را به منتهی الیه چپ سکتاریستی پرتاب کرده و به تقابل با " جنبش سبز" می کشاند و یا در نقطه مقابل آن به منتهی الیه راست هدایت کرده و به دنباله روی از جنبش مذکور وادار خواهد کرد .

برای تنظیم درست با "جنبش سبز" ، ابتدا به ساکن باید حیطه های این تنظیم را مشخص کرد . این تنظیم در دو حیطه تماما متفاوت با یکدیگر صورت می پذیرد . اول " خیابان " و دوم " سیاست " . قانونمندیهای حاکم بر این دو حیطه از یک جنس نیستند . بنابراین برخورد با این دو حیطه نیز یکسان نمی تواند باشد . در شرایطی که در حیطه سیاست نیروهای سیاسی شرکت کننده در "جنبش سبز" هیج ربطی به عناصر متشکله "جنبش سرخ" ندارند و از دو تبار متفاوتند ، اما در نقطه مقابل در حیطه خیابان و تا آنجا که به پایه های اجتماعی " جنبش سبز " برمی گردد ، همگی آنها بی برو برگرد نیروهای بالقوه ما هستند . به یک دلیل ساده که ظرفیت و کشش"جنبش سبز" ، مرزهای نظام موجود است . چرا که این جنبش در چارچوب ساختاری حرکت می کند که رفرم ناپذیر است . چرا که هرگونه رفرمی در این ساختار ، بلاواسطه راه به انقلاب خواهد برد . چرا که حاکمیت اساسا ظرفیت عقب نشینی و تحمل شکاف در بالا را دیگر ندارد . چرا که ورود " عنصر اجتماعی" به صحنه ، کل معادلات صحنه سیاسی ایران را برهم زده است .

مطالبات این " عنصر اجتماعی" مطلقا مطالباتی نیستند که در چارچوب ساختار موجود پاسخ بگیرند . در حالیکه "جنبش سبز" به لحاظ سیاسی تنها می تواند در کادر همین نظام موجود حرکت کند و لاغیر ! این عمده ترین تناقض بالا و پایین در "جنبش سبز" است که حرکت آنرا بسمت ساختارشکنی اجتناب ناپذیر می سازد . با گذار از این نقطه ، جنبش مذکور دیگر سبز نمتواند بماند ، سرخ خواهد شد . این تمام مطلب است . قانونمندی مبارزه در خیابان ، روند آتی "جنبش سبز" را رقم خواهد زد . به همین دلیل تا آنجا که به نیروهای انقلاب دمکراتیک مردم ایران برمی گردد ، برترین رسالت و حیاتی ترین دستور روز ، تلاش مستمر و بهر قیمت در راستای استمرار قیام حتی در ابعاد میکرو و حضور مداوم در صحنه می باشد .

به این اعتبار مبارزه "جنبش سرخ" ، نه درتقابل با "جنبش سبز" که از قضا در تعامل فعال و مستمر با آن معنی می یابد .

هوشیاری"جنبش سرخ" ازقضا در استفاده حداکثراز ظرفیتهای سیاسی واجتماعی"جنبش سبز" می باشد . تحقق این امر از مسیر همراهی با جنبش مذکور در خیابانها می گذرد و نه در جدایی از آن .

رسالت انقلاب در این نقطه هیچ چیز نیست جز سمت وسو دادن به عنصر اجتماعی در خیابان ، رادیکالیزه کردن آن از طریق تثبیت شعارهای خود و در نهایت حفاظت مسلحانه از آن در مقابل اعمال قهر حاکمیتی که دیگر هر گونه مشروعیت خود را در انظار توده ها از دست داده است .

مهم این نیست که مردم در صحنه مچ بند سبز بر دست و روبان سبز بر پیشانی داشته باشند . مهم این است که شعارهایشان سرخ باشد و یا بشود . از قضا شعار سرخ با پرچم سبز ، بسا کارسازتر از شعار سرخ با پرچم سرخ در شرایط کنونی است . اصلا آنجا در خیایان دیگر سرخ و سبز معنا ندارد . قداره بندان مسلح رژيم " جمهوری اسلامی" هستند در آنسو ، و دراینسو، جنبش رنگارنگی که البته باید آرام آرام و در تمامیت خود به سوی دروازه های " گذار از نظام" هدایت شود . شعارهایش باید از شعارهایی همچون " موسوی ، موسوی رای منو پس بگیر" ! به " برادر شهیدم ، خونتو پس می گیرم" ، از " مرگ بر این دولت مردم فریب" به سمت " مرگ بر دیکتاتور " و تیزتر از آن " مرگ بر خامنه ای " و متکاملترین شکل آن یعنی " مرگ بر رژيم جمهوری اسلامی " تحول یابد . ابلهانه بودن شعار " رهبر ما ! قاتله ، ولایتش باطله " را می توان بسادگی برای مردم توضیح داد که نمی شود اول یکی را به عنوان رهبر خود در مصرع اول برسمیت شناخت و بعد در مصرع دوم ولایتش را باطل دانست ! بجای آن باید که شعار تیز " خامنه ای قاتله ، حکومتش باطله " را جا انداخت .

گذشته ازاین شعارهایی چون " توپ تانک بسیجی ، دیگراثر ندارد" ، " وای به روزی که مسلح شویم " ، " رهبران ، رهبران ، ما رو مسلح کنید " و " ما زن و مرد جنگیم ، بجنگ تا بجنگیم " ، اساسا شعارهای تیز جنبش سرخند ، حتی اگر از حلقوم هواداران موسوی بیرون بیایند . خونی که با گلوله پاسداران ارتجاع از تن انسانها برزمین می ریزد سرخ است ، اگر چه بر مچ بندهای سبز جاری گردد .

اما تا آنجا که به صحنه سیاسی و در فراسوی خیابان برمیگردد ، پیش ازهرچیز و بیش ازهرچیز ، باید که مرزهای میان دو جنبش روشن و شفاف باشند . در اینجا باید که هرکس پرچم خود را در اهتزاز نگه دارد .

تعامل با جنبش سبز آری ولی با پرچم مستقل خود ، با شعارهای ویژه خود و مهمتر از همه با رهبری شناخته شده خود . هر چیز بغیر از این راست روی است ، دنباله روی است . جنبش خودبخودی است . اعلام شکست پیشاپیش است . این تمامی حرف من است .

این را باید بویژه در خارج از کشور، زیبنده فسیلهای رنگارنگ و بریدگان صحنه سیاستی دانست که یا همیشه بدنبال قدرت روان بوده اند و یا پس از یک خواب زمستانی طولانی ، دوان دوان به صحنه آمده اند و با شنیدن بوی کباب نگران تضعیف جنبش و مدعی انقلابیون پیشتاز گردیده اند . تنها از این طریق است که در جریان عمل و در شرایط اعمال سرکوب عریان ، آنجا که ظرفیتهای "جنبش سبز" به انتها می رسد ، انقلاب پرچم می شود ، انفعال حاکم نمی شود و جنبش ادامه می یابد .

مرز دو جنبش ، جدای از شعارها ، شیوه های برخورد با حاکمیت و مسئله هژمونی ، در اهداف آن سمبلیزه می شود . "جنبش سبز" خواهان گذار از "بحران" با هدف حفظ نظام است و "جنبش سرخ" خواهان حل "بحران" از طریق حذف نظام . به همین سادگی ! هر آنچه که در چارچوب اولی بگنجد سبز است وهر آنچه که در چارچوب دوم قرار گیرد سرخ ! مراد من از آن جنبشی که خود را متعلق بدان نمی دانم ، همین اولی است و نه قیام قهرمانانه خیابانهای ایران که خود سالهای سال بدان چشم دوخته و در تحقق آن یکروز نیز تردید روا نداشته بودم . براستی که مرزی بر بلاهت آدمی متصور نیست !

آری ، اگر مرزها روشن و شفاف نباشند ، آنوقت راه برای هر زاغ و زغنی باز خواهد بود تا در زیر لوای تقویت جنبش ، آنرا به انحراف برد . اگر مرزها مشخص نباشند ، آنگاه بناگاه فرصت طلبان حرفه ای و همدستان قدیمی جلادان حاکم بر ایران را که در اصل جایشان در مقابل دادگاه های صالحه باید باشد ، نه در کنار و حاشیه که در پیشاپیش و در صف اول سهم خواهی از کیک قدرت فرضی خواهید دید . مرز اگر روشن نباشد ، آنوقت رهبر جنبشت می شود نخست وزیر دوران قتل عام ها ، سخنگوی جنبشت می شود فیلمساز حزب اللهی استحاله شده ای چون محسن مخملباف ، طنز نویس جنبشت می شود لمپنی همچون ابراهیم نبوی ، خبرنگار و تحلیلگر جنبشت می شود خبرکشی چون علیرضا نوریزاده و سازماندهندگان جنبشت هم می شوند همکاران و همدستان دیروز حاکمیت در شکنجه و کشتار انقلابیون ، همچون فرخ نگهدار و علی کشتگر و مهدی فتاپور و توابان رذلی همچون هوشنگ اسدی و صف طویلی از بریدگانی که باران جنبش و انقلاب در راه ، یکایکشان را از زیر خاک همچون زالو بیرون کشیده است . همه از یک خانواده ، همه از یک تبار !
ولی اگر مرز مشخص باشد ، آنگاه نه سازش فرضی موسوی با خامنه ای ، توده ها را با احساس پیروزی به خانه ها باز خواهد گردانید و نه تسلیم او کسی را منفعل خواهد کرد . بنابراین بحث اساسی من ، نه نفی "جنبش سبز" که تلاش در راستای ارتقاء آن است . زدودن جنبش از شارلاتانهای رذلی است که آمده اند تا از قبل رنج و خون خلق قهرمان ایران و پیشتازان جان برکفش ، به آب و نانی برسند . افشای بی شرفانی است که در حیات خیل شاهدان ، هنوزتاوان نداده و از راه نرسیده ، ادعای شرف می کنند . حرف بر سر رادیکالیزه کردن جنبش و هدایتش به سمت مرزهای ساختارشکنی در " خیابان" و تمیز داده شدن و شفافیت در " سیاست " است .

نقد من در مقاله " این جنبش ، جنبش من نیست ! " ، متوجه سبزپوشان خیابانهای ایران نیست . متوجه جوانان و نوجوانان دانش آموز و دانشجوی نسل سوم در خارج از کشور هم نیست که اینروزها همگی سیاسی شده و به موج سبز پیوسته اند . هیچ چیز برای من از این زیباتر نبوده و نیست .

نقد بیرحمانه من متوجه آن بیچارگانی است از نسل اول انقلاب که امید و اعتماد از دست رفته شان را امروز به قاتلان دیروز همرزمان وهمنسلان خود نثار کرده اند و مسالمت جو شده اند . آنانی که تا دیروز ، پیش از بریدن از مبارزه و انقلاب ، خدای را بنده نبودند و بعضا از موضع بالا حاضر به پایین آمدن از کرسی رهبری هم نبودند ، حالا در خارج از کشور ، با ذلت و خواری و با فراخوان "جمعی ازایرانیان" ! در اینجا و " بعضی از دانشجویان " ! درآنجا ، به میدان می شتابند و شعار" موسوی ، موسوی رای منو پس بگیر" سر می دهند و در عین حال صحبت از انقلاب سبز ! و تقویت جنبش نیز می کنند . آنهایی که در فضای عاری از گلوله و گاز اشک آور و زندان وشکنجه خارج از کشور ابلهانه شعار می دهند " نترسید ، نترسید ، ما همه باهم هستیم" . اینها بیش از آنکه " نفرت انگیز " باشند " رقت انگیز" ند .

بحران انقلابی یا بحران فروپاشی


تمامی عجز و لابه های رفسنجانی در نماز جمعه 26 تیرماه را اگر بفشاریم و تبدیل به یک کلام نماییم ، آن کلمه هیچ چیز نیست جز اقرار او به وجود " بحران " در نظام " جمهوری اسلامی " . نوع برخورد با همین تک واژه و راه حلهای ارائه شده برای گذار از آن ، نشاندهنده جایگاه هر فرد و جریان فعال بر روی صفحه مختصات سیاست امروز ایران است . مرز سیاسی میان " جنبش سرخ " با " جنبش سبز " در همینجا ترسیم می گردد . راه حل اولی گذار از بحران با " حذف کل نظام " است و راه حل دومی تا آنجا که به رهبری سیاسی آن برمی گردد ، عبور ازبحران با هدف"حذف بخشی از نظام" برای"حفظ کل نظام" است . به این اعتبار " جنبش سبز" در شرایط کنونی ، تا آنجا که به حذف بخش حاکم حتی از طرق لامحاله سیاسی و مسالمت آمیز برمی گردد ، نه در مقابل و نه درعرض" جنبش سرخ" که در طول آن قرار می گیرد . تنظیم اصولی با " جنبش سبز " ، افشاگری مداوم در بالا نسبت به موارد سازش رهبری مذکور با جناح حاکم در عین همکاری بی قید و شرط با پایه های اجتماعی آن در پایین است . در این راستا ، اگرهرگونه این همانی با رهبری سیاسی "جنبش سبز" راست روی باشد که هست ، اما واگر کردن در همکاری عملی با پایه های اجتماعی آن در داخل ، چپ روی و سکتاریسم خواهد بود .

اما تا آنجا که به پایه های نظری تحلیل از بحران برمی گردد ، این بحران هنوز به مرحله " بحران انقلابی" ارتقاء پیدا نکرده است . بحران کنونی بحرانی است که پیش از آنکه خطر سرنگونی در یکقدمی حاکمیت قرار داشته باشد ، مسئله یک رژيم غلبه بر " بحران فروپاشی" است . انقلابی تلقی کردن بحران کنونی نشاندهنده هل شدگی و ساده انگاری کسانی است که از یک درک واقعی نسبت به جامعه ایران و نیروهای متشکله آن و معادلات بین المللی برخوردار نیستند . نتیجه عملی انقلابی تلقی کردن بحران کنونی این است که به جای تلاش در تعمیق شقه و شکاف در بالا و سازماندهی مستقل در پایین ، شعار سرنگونی بلاواسطه رژيم را نه در پهنه تئوریک که در زمینه عمل مشخص روزمره ، پرچم کرده و آلترناتیو واقعی آنرا هم که مابه اذا واقعی در جامعه نیز داشته باشد ارائه کرد و برای سرنگونی تمامیت رژيم ، همین امروز ، خیز برداشت . برعکس نتیجه عملی تشخیص درست بحران در قالب "بحران فروپاشی" آنست که باید به هر قیمت به شکاف و شقه واقعی در بالا دامن زده و در پایین بهر قیمت به سازماندهی نیروهای متشکله انقلاب دمکراتیک و هدایت جنبش توده ای پرداخت . تا آن مرحله باید بدور از هرگونه توهمی نسبت به حرکت خودبخودی جنبش به سمت سرنگونی نظام ، تلاش کرد تا حد ممکن و در ماکسیمم خود در روند تحولات جاری هم در بالا و هم در پایین مداخله کرد ، مداخله کرد ، مداخله کرد .

تهاجم به اشرف

به هنگامی که این سطور را می نوشتم ، خبر تهاجم وحشیانه نیروهای نظامی عراق به قرارگاه اشرف منتشر گردید . تصاویر وحشیگریهای بی مثال نیروهای مزدور عراقی با مسئولیت مستقیم نوری المالکی و با اطلاع کامل دولت ایالات متحده ، برعلیه نیروهای غیرمسلح و حفاظت شده ! مجاهدین که خاطره عملیات همزادانشان درارتش اسرائیل علیه مردم بی دفاع غزه را زنده می کند ، به جز جیره خواران رژيم ، از چپ و راست همه را برانگیخته است . آنچه که تا این لحظه اتفاق افتاده است ، تنها بخش کوچکی از آن چیزی است که از ماه ها قبل از آن به مثابه فاجعه انسانی یاد می شده است . نمی خواهم در اینجا وارد چرایی این تهاجم نظامی و ربط آن با تهاجم سیاسی اخیر رهبری مجاهدین در رابطه با پیشنهاد بازگشت مشروط به ایران گردم . فقط اینرا بگویم و بگذرم که نفس این واکنش وحشیانه ، رابطه مستقیمی با کنش موفق رهبری مجاهدین در رابطه با تغییر در استراتژی و تاکتیک منبعث از آن در بیانیه پنجم مرداد مریم رجوی داشته و دولتهای عراق و ایالات متحده را که به هیچ وجه خواهان مداخله آنان در تغییر و تحولات پیش رو نیستند ، آچمز کرده است . اگر ضرورتی بود در آینده بیشتر در این رابطه بحث خواهم کرد .

مسئولیت مستقیم جنایتهای اخیر اما ، بی هیچ تردیدی بر عهده دولت جنایتکار آمریکاست . این فاجعه یکبار دیگر نشان می دهد که ایالات متحده آمریکا مطلقا قابل اعتماد نیست و درست به مانند تمام رژیمهای ضد انسانی دیگر همچون رژيمهای اسرائیل و جمهوری اسلامی ، تنها زبان زور را می فهمد و لاغیر . در محکومیت این تهاجم سبعانه به مجاهدین بی سلاح ، هیچ تردیدی جایز نیست . براستی که اینبار خون مجاهدین در اشرف ، با خون شهدای قیام در سراسر ایران پیوند خورده است .

و اما در پایان چند جمله ای را می خواهم استثنائا در رابطه با تقاضای دیده بان وزارت اطلاعات آخوندی که در ارتباط با مقاله قبلیم یعنی "این جنبش ، جنبش من نیست" از "آقای نیابتی" خواسته بود تا تمام حرف ! را بزند ، قلمی کنم . " تمام حرف" من با شما و تمام لات و لمپنهای همکارتان در سایتهای رنگارنگ این است که بکارتان ادامه دهید . خواهش می کنم ادامه دهید ! خواندن خزئبلات ارزان شما که آسمان و ریسمان را با صد من سریشم به هم میچسباند تا درنهایت کینه و نفرت ضدخلقی و فوق ارتجاعی حاکمیتی مقتدر ! را بسا ابلهانه ، برروی اپوزیسیون اصلیش سرریز کند ، نه تنها موجب مزاح است بلکه از اتفاق به مثابه سوپاب اطمینانی در رابطه با مجاهدین عمل میکند که بخار خشم و ناراحتی نسبت به مواضعشان را می توان با مراجعه به مزخرفات هیستریک شمایان خارج ساخت و جلوی انباشته شدن آنرا سد کرد . این را من شخصا به همه منتقدان مجاهدین پیشنهاد میکنم ! براستی کسانی که دشمنان رذلی چون شما دارند ، شایسته دوستی و همراهی هستند . اینرا مجاهدین به شما مدیونند !



بیژن نیابتی ، هشتم مرداد 1388













Tuesday, July 7, 2009

این جنبش ، جنبش من نیست -بيژن نيابتی

بيژن نيابتی bijanniabati@hotmail.com
دوازدهم تیر8 138

این جنبش ، جنبش من نیست !

دو سه هفته ای است که چهره ایران عوض شده است . بوی خوش انقلاب دوباره خیابانهای ایران را معطر کرده است. نسل سوم قیام بهمن به غلیان آمده است. نسلی که درهیچ کلیشه ای نمی گنجد و با هیچ ایدئولوژی خود را تعریف نمی کند . خروش این نسل ، بیش از همه نسل اول را به هیجان آورده است .

آنچه که در ایران شکوه و عظمت دارد در خارج از مرزها و در میان بخش بزرگی از ایرانیان ، جنبه ای کمدی ـ تراژيک پیدا کرده است . شور و فتوری حاکم گردیده است که سیاسی وغیر سیاسی نمی شناسد و کوچک و بزرگی ندارد . همه منتظر انقلابی زودرسند که قراراست لابد اینبار به رهبری سیدی دیگر دوباره دیو برون راند وفرشته به ایران آورد . موجی براه افتاده است که به ناگاه تمامی واخوردگان صحنه سیاست ایران ، همراه با طیف سنتی طرفداران گربه مرتضی علی ! یعنی همان طیف داغ ننگ خورده توده ای ـ اکثریتی را ، یکباردیگر و اینبار به زیر پرچم سبز موسوی ، رهنمون کرده است . انگار چیزی عوض نشده است . پریروز خمینی بود و دیروز خاتمی و امروز موسوی .

پارازیتهایی که انگار بدون آویزان شدن به بدنه یک قدرتی ، هرقدرتی ، امکان حیات انگلیشان از اساس ناممکن است . ازاینها گذشته درمیان آنهایی که به تظاهرات و گردهمایی های معمول دراین روزها می روند همه جورآدمی را می توان یافت . از هواداران سابق جنبش مسلحانه تا سلطنت طلبان دوآتشه و از کمونیستهای متعصبی که تا دیروز به چیزی کمتر از یک انقلاب پرولتری رضا نمی دادند تا نسلی که بدنبال همه چیز روان بود جز سیاست و .... همه وهمه و صد البته با حفظ مواضعشان ! بدورهسته ای جمع می شوند که بر سینه هایشان روبان سبز سنجاق کرده اند و بر انگشتانشان رنگ سبز مالیده اند و به ترانه های داریوش گوش فرا میدهند . کمی آنسوتر با حفظ فاصله البته ، چند ده هوادار مجاهدین را نیز می شود تشخیص داد که با حسرت ، از دور به توده هایی ! می نگرند که قاعدتا می بایست پس از آنهمه جانفشانی در راه خلق وانقلاب ، امروز به جای موسوی در زیر پرچم آنان جمع می بودند !

و اینجا من ، با " درد دررگانم ، حسرت در استخوانم " می خواهم فریاد بر آرم که " ای یاوه یاوه ، یاوه ! خلایق مستید و منگ ؟ یا به تظاهر تزویر می کنید ؟ از شب هنوز مانده دو دانگی " این پرچم ، پرچم شما نیست . این پرچم قاتلان پدران و مادران و خواهران و برادرانتان است که امروز بر سینه آویخته اید . این سبزی جنگلهای میهنتان نیست ، سبزی پرچم ایرانتان نیست . رنگ شال سیدی است که نه در قد و قواره جنبش شماست و نه هیچ سنخیتی با امیال و افقهایتان دارد . این رنگ همان لجنی است که سه نسل متوالی بر چهره ایران و ایرانی پاشیده اند . چگونه بوی گند آن مشامتان را آزار نمی دهد ؟

هیچ چیز در دنیای مبارزه و انقلاب، مهوع تر از دگردیسی مدعیان سابق انقلاب نیست . هیچ کس حقیرتراز سیاستبازی نیست که ازموضع ترقیخواهی عصای دست ارتجاع می شود . هیچ کس ابله تراز شارلاتانهایی نیست که به خیال شراکت در قدرت به حمایت تاکتیکی از جتایتکاران می پردازند ، با این امید واهی که روزی آنان را به کناری انداخته و خود ، قبضه قدرت کنند . در مورد خمینی چنین می اندیشیدند و با خاتمی هم همینگونه می خواستند به جامعه مدنی برسند وامروز نیز قراراست سوار بر موج سبز موسوی انقلاب کنند ! می گویند که موسوی ابزار است و نمی دانند که خود ، هدفشان هر چه که باشد ، عمله ارتجاع سبز گردیده اند . برایشان نفس جنبش مهم است و نه آنچه که قرار است از آن بیرون بیاید .

این جنبش به کجا می رود ؟

اینها البته جدای از آنی است که در ایران جریان دارد . هیچ عقل سالمی نمی تواند مدعی شود که اتفاقی در این مرز و بوم نیفتاده است . همه نشانه ها حاکی از آن است که در صحنه سیاسی ــ اجتماعی ایران چیزی چرخیده است . این "چیز" البته که چیز کمی نیست !

1
ما نزدیک به سی سال است که در رابطه با به میدان آوردن " عنصر اجتماعی " درجا زده ایم . امروز این عنصر در ابعاد میلیونی و با پتانسیلی حیرت آور ، خود به خیابان آمده است . با مطالباتی پیوسته بالا رونده که مرزهای ظرفیت رژيم " جمهوری اسلامی " را بسرعت پس پشت می گذارد و از مبداء " تغییر در نظام" ، می تواند که به سوی مقصد " تغییر نظام" روان گردد . می گویم می تواند . معنی آن اینست که این البته روندی محتوم نیست ! هرکس چنین بیاندیشد تنها خود را فریفته است . هر چه هست این جنبش هنوز جنبش ما نیست . چراکه ما یعنی تمامیت اپوزیسیون سرنگونی طلب والبته در راس آن سازمان مدعی رهبری انقلاب نوین ، هیچ نقشی در به میدان آوردن آن نداشته ایم . چرا که ما هیچ نقشی در هدایت و رهبری آن نداریم و از همه مهمتر " گفتمان ما " یعنی " گفتمان سرنگونی " ، مهر خود را بر این جنبش نتوانسته است بزند . این واقعیت ، اگرچه در " حال " ، فرصتی است برای توده ها تا به خیابان بیایند و خود را در مقابل یک سرکوب خونین موقتا حفظ کنند ، در "آینده " اما تهدید یک انفعال و پاسیویسم گسترده اجتماعی را پس از سرکوب ، در ناصیه خود خواهد داشت .

اگر کسی فکر میکند که رژيم در مقابل فشار خیابان " بدون استفاده از قهر" عقب می نشیند ، سخت در اشتباه است . اگر این رژيم چنین ظرفیتی می داشت ، مقاومت مسلحانه از آغاز از کوچکترین مشروعیتی برخوردار نمی بود . نظام مقدس ! تا آنجایی در مقابل " جنبش سبز" کذایی ، به کجدار و مریز می گذراند که هنوز در کادر " ساختار نظام " حرکت می کند و گفتمان غالب بر آن " گفتمان اصلاح طلبی " است . تا آنجایی موسوی را به تلویزیون نمی آورد که هنوز امید به سازش با او را از دست نداده باشد .

اما این جنبش بلاشک ، تناسبی با رهبریش ندارد . موسوی نه در قد و قواره آن است و نه هیچ سنخیتی با خواستهای آن دارد . این جنبش بی هیچ تردیدی در مرز گذار از ساختار ، از او عبور خواهد کرد . آنهایی که سن وسالشان قد می دهد و ماه های آخر رژيم ستمشاهی را بیاد می آورند، استقبال توده ای از بنی احمد و پزشکپور ، نمایندگان مجلس شاه را بدنبال سخنرانی های فرصت طلبانه شان بر علیه حاکمیت ، شاهد بوده اند . شتاب تحولات در مراحل پایانی نظام سلطنتی چنان بود که پس از تنها چند هفته ، نه فقط آنها که بزرگتر از آنان را نیز در میان اپوزیسیون شاه ، بزیر گامهای خود خرد کرده و از یادها برد و در نهایت نیز همه را با هم به زیر پرچم " شاه باید برد " ، به صف کرد .

این جنبش در گذار از ساختار و در مقطع شکست اجتماعی" گفتمان اصلاح طلبی" ، با یک سرکوب خونین روبرو خواهد شد که ابعاد آن از حالا قابل گمانه زنی نیست و به تعادل قوای آنروز بستگی دارد . این سرکوب به اعتقاد من با یک تصفیه گسترده در بالای نظام همراه خواهد بود که دامنه آن بی هیچ تردیدی شامل شخص رفسنجانی نیز خواهد شد . برای این اتفاق باید پیشاپیش آماده بود . اما تا آنجا که به تعادل قوای کنونی برمی گردد ، این جنبش اگر چه با بی رحمی سرکوب خواهد شد ، اما رژيم دیگر بر خلاف قیام 18 تیر 78 ، امکان خفه کردن آن را نخواهد داشت . یعنی بر خلاف سال 78 که جنبشهای پیشتاز مثل جنبش کارگری ، جنبش معلمان و در راس همه جنبش دانشجویی ، در صحنه بودند و عنصر اجتماعی در خانه ، امروز این عنصر خود از خانه به میدان شتافته و در خیابان به چشم دیده است که دیگر تنها نیست .

هژمونی ، مسئله محوری انقلاب

هیچ جنبشی در دنیا هر چقدرهم که با شکوه و مقتدر باشد ، بخودی خود راه به انقلاب نمی برد . انقلاب بجای خود ، بهبودی وضعیت جامعه نسبت به پیشتر از آن نیز هیچ تضمینی ندارد . بنابراین جنبش به خودی خود حاوی هیچ ارزشی نیست . آنچه که بدان اعتبار می دهد اهداف آن ، سمت و سوی آن ، ماهیت آن واز همه مهمتر ، رهبری آن است . مهم برآیند یک جنبش است . یعنی اینکه نهایتا چه از میان آن بیرون می آید . در این راستا آنچه که تعیین کننده هست ، گفتمان حاکم بر یک جنبش است . این آن چیزی است که در تحلیل نهایی جدی گرفته می شود . این همان چیزی است که درجه تهدید آنرا در منظر رژيم حاکم مشخص می سازد ، شعارهای جنبش را تعیین می کند و خلاصه سمت و سوی حرکت و افق خواستهای آنرا روشن می کند . نبرد هژمونیک بر سر هر جنبشی ، در اساس نبرد بر سرهمین گفتمان است .

دراین نقطه است که می توان حساسیت حیرت انگیز رژيم " جمهوری اسلامی" در رابطه با مجاهدین خلق را فهم کرد . چرا که مجاهدین خوب یا بد ، قوی یا ضعیف ، مسلح یا غیر مسلح ، پرچمدار پیگیر تنها گفتمان واقعی در طی 28 سال گذشته بوده اند . گفتمانی که حل معادله آنتاگونیگ میان خلق و حاکمیت تنها در گرو حاکمیت آن بر جنبش ، امکانپذیر بوده وهست .

2
ریشه بسیاری از ضدیتهای شگفت انگیز با مجاهدین در میان مخالفین رژيم را نیز جدای از برخوردهای ماکسیمالیستی خود آنها با ملاء سیاسی ـ اجتماعیشان ، می بایست در اساس در کادر ضدیت با همین گفتمان یعنی " گفتمان سرنگونی قهرآمیز " تحلیل کرد و نه دلایل حاشیه ای دیگر . گذار از صف اپوزیسیون به میانه پوزیسیون ، ابتدا به ساکن از نفی همین گفتمان آغاز می گردد و بعد اذن دخول داده می شود .

بنابراین تا آنجا که به رژيم " جمهوری اسلامی" بر می گردد ، ما با دو گفتمان مشخص سر و کار داریم که البته تنها یکی از آنها می تواند درست باشد و جواب می دهد ." گفتمان اصلاح طلبی " در مقابل " گفتمان سرنگونی طلبی " . این دو گفتمان تا پیش از جنبش کذایی دو خرداد ، تنها در درون اپوزیسیون رژيم وجود داشت و خود را در ارائه دو راهکار نشان میداد ، تحت عنوان استراتژی " سرنگونی قهرآمیز" در مقابل اعتقاد به امکان " گذار مسالمت آمیز" که من خود طی مطلبی در 14 سال پیش عینا با همین عنوان بدان پرداخته بودم .

پس از حماسه ! دوخرداد ، در تقابل با شرایط بشدت انفجاری جامعه و غلیان نسل دوم انقلاب ، متعاقب سلسله ای از کارهای زیربنایی موسسه تحقیقات استراتژيک رژيم ، به سرپرستی موسوی خویینی ها و نظریه پردازی سعید حجاریان ، گفتمان جدیدی به صحنه سیاسی ایران تزریق می شود که هدف آن قانع کردن نخبگان در قدم اول و در قدم بعدی جامعه ، به وجود امکان تغییر از درون نظام می باشد که هم بسیار کم هزینه تر از تغییر از بیرون بوده و هم از بهم ریخته شدن ساختارهای جامعه و هرج و مرج متعاقب آن جلوگیری می کند . بدین ترتیب در شرایطی که دهه شصت ، دوران حاکمیت بلامنازع " گفتمان سرنگونی" هست، دهه هفتاد با موفقیت نسبی رژيم در تثبیت"گفتمان اصلاحات" درکنار گفتمان غالب به پایان می رود.

تثبیت نسبی " گفتمان اصلاحات " در آغاز دهه هشتاد در میان به اصطلاح نخبگان جامعه و حمایتهای عظیم و گسترده رسانه ای غرب از آن ، اگر چه " گفتمان سرنگونی " را بویژه با فشارهای طاقت فرسای جهانی بر روی سازمان مجاهدین و خلع سلاح ارتش آزادیبخش توسط آمریکا ، موقتا به حاشیه راند ، اما یک دستاورد بزرگ آن، بالا رفتن مطالبات مردم وترک برداشتن توهم امکان "اصلاحات درچارچوب نظام" بود . ضمن آنکه بدلیل واقعی بودن " گفتمان سرنگونی " ، نقش و جایگاه آن به مثابه یگانه راه واقعی ، ممکن ولی البته پرهزینه ، همواره در راس تهدیدات علیه رژيم " جمهوری اسلامی" ، در محاسبات رژيم مذکور مد نظر بوده و هست .

امروز ما در موقعیت تعیین تکلیفی تاریخی در جدال میان این دو گفتمان قرار گرفته ایم . برای رهبری جنبش سبز کذایی ، سه گزینه بیشتر متصور نیست . یا براه " شریعتمداری" برده و در تلویزیون رژيم به نمایش گذاشته شود و یا با الگوی " منتظری" از جامعه گسسته و در حصر خانگی عمر بگذراند و یا اینکه براه " بنی صدر" رفته و با خروج از ایران کل نظام ولایت مطلقه فقیه را بزیر علامت سوال برد . به غیر از این گزینه ها ، باند ولایت دو راه بیشتر نمی تواند پیش پای موسوی بگذارد . یا تسلیم کامل و یا تصفیه خونین .

به جز راه خروج از ایران و نفی تمامیت رژیم که البته فعلا چندان واقعی نبوده ولی در صورت تحقق کل معادلات سیاسی رابرهم خواهد زد و اساسا بحث مجزایی را هم می طلبد ، اوضاع به هر طرف که بچرخد دوران ، دوران ما خواهد بود . به شرط آنکه در آن مقطع در خیابانها حضور مستقیم داشته باشیم . نه حضور که مداخله داشته باشیم . در غیر این صورت ، عدم حضورعینی و ملموس نیروی سرنگونی طلب در بطن جامعه و عدم توانایی آن در سمت و سو دادن به حرکتهای اجتماعی و مداخله درتعیین شعارهای آن وازهمه مهمتر ناتوانی در سازماندهی جنبشهای اجتماعی ، یک فرصت تاریخی دیگری را دوباره از ما خواهد گرفت که جبران آن دیگر برای یک دوران امکانپذیر نخواهد بود . در آن مقطع رهبری جنبش سرنگونی باید بتواند به شعارهایی چون رهبران ، رهبران ما رو مسلح کنید ، پاسخ دهد . برای این مهم هیچ راهی نیست جز حرکت به سمت سازماندهی قیام در شهرها .

سخنی با رهبری مجاهدین

درست بیست سال پیش ، آنجایی که مریم در جایگاه مسئول اول سازمان ، اعلام کرد : " با همین ارتش آزادیبخش می توان و باید رژيم خمینی را سرنگون کرد " بر خلاف دیگرانی که کف می زدند و صمیمانه شعار می دادند و در اندیشه فروغ دوم بودند ، ذهن مرا تنها یک چیز به خود مشغول کرده بود و آن اعلام غیر رسمی یک تغییر اساسی در استراتژِی بود .

3
ارتشی که در آغاز بنیانگذاری و تدوین خط جدید یعنی خط " جنگ آزادیبخش نوین " ، عمده ترین مسئولیتش ، شکستن تور اختناق برای ورود " عنصر اجتماعی" و گذار به مرحله" قیام خلق" بود ، اینک بجای خلق ودر جایگاه نیروی سرنگون کننده قرار می گرفت . آنهم در شرایطی که بدلیل وجود" آتش بس" میان دولتهای عراق و ایران ، دیگر ورود به ایران در قامت یک ارتش ، برای یک دوران حداقل در اندیشه خود من امکانپذیر نمی بود . به این موضوع سالیانی پیش در مبحث "جنگ آزاديبخش نوين" در کتابم چنین پرداخته بودم :

" واقعيت آن بود که استراتژی "جنگ آزاديبخش نوين" خط ويژه برآمده از شرايط جنگ ميان دو کشور ايران و عراق بود . امکان تحقق اين استراتژی تنها و تنها در صورت وجود جنگ وجود داشت و لاغير! اين ارتش آمده بود که صلح ميان دو ملت را با به زير کشيدن طرف جنگ طلب ، محقق سازد . در کادر آن استراتژی ، پايان جنگ دقيقا همان معنای پايان رژيم خمينی را داشت .

تحقق امر سرنگونی از بيرون ، فقط در گرو ادامه وضعيتی بود که نيروی منظم نظامی سرنگونی طلب ، امکان درگير شدن مداوم با نيروهای منظم حافظ رژيم حاکم را داشته باشد و لاغير ! اين واقعيت همان " پارادوکسی" بود که پيروزی " ارتش صلح و آزادی" را تنها با وجود " جنگ" امکان پذير می کرد .

به همين اعتباربود که من عمليات " فروغ جاويدان" را درواقع سقف استراتژی " جنگ آزاديبخش نوين" ارزيابی کرده و تغيير استراتژی را ضروری می دانسته ام . "

باز هم در این رابطه ، طی مصاحبه ای در سال 83 چنین گفته بودم :

" واما در ارتباط با قسمت آخر سوآلتان مبنی بر اينکه راه های برون رفت مجاهدين از بحران کنونی و فعالتر شدن بيشتر آنها در صحنه سياسی داخل ايران را چه می دانم ، بايد به اين واقعيت اشاره کنم که متاسفانه حضور مجاهدين را هم در بطن کشاکشهای سياسی داخل ايران و تاثيرگذاری بر تحولات سياسی و اجتماعی وهم در سازماندهی جنبشهای مردمی خود جوش ، ملموس نمی دانم . اين موضوع هم جدای از امکان پذير بودن و يا نبودن آن ( که البته در جای خود بحثی بسيار جدی هم هست ) به اعتقاد من يک معضل استراتژيک بوده و هست .

کسانی که با مواضع من آشنايی دارند ، می دانند که به لحاظ استراتژيک ، من عمليات" فروغ جاويدان" را سقف استراتژی " جنگ آزاديبخش نوين" می دانستم و استراتژی " سازماندهی قيام در شهر" را خط درستتر تشخيص می دادم و می دهم . در اينجا قصد وارد شدن به يک بحث استراتژيک را ندارم که نه در بضاعت اين مصاحبه است و نه ضرورت اين مرحله ! فقط برای روشن کردن پايه های استدلال خودم ، به اشارتی کوتاه بسنده می کنم .

استراتژی " جنگ آزاديبخش نوين" که در ضمن شاهکار مجاهدين در طراحی يک استراتژی الگوبرداری نشده و ويژه ، در استفاده هوشيارانه و بغايت ملی گرايانه از شرايط وجود يک جنگ خارجی بشمار می آمد ، تنها در شرايطی قابل پياده شدن و بهره برداری در جهت سرنگونی استبداد مذهبی حاکم بر ايران بود که امکان درگير شدن با سپاه و نيروهای مسلح ديگر ارتجاع وجود داشت . در يک کلام اين استراتژی موقعی جواب دارد که امکان نفوذ به ايران از خارج مرزها وجود داشته باشد .

به اين اعتبار ، يک پای اين استراتژی هميشه وصل به اين امکان است که در اختيار قدرت ديگری در بيرون " ارتش آزاديبخش ملی " و خارج از اراده مجاهدين قرار داشته و بر اساس ضرورتهای " ژئوپليتيکی" و نه ضرورتهای مبتنی بر نيازهای انقلاب مردم ايران ، عمل می کند . بگذريم .........

می خواهم بگويم که شما موقعی می توانيد در صحنه سياسی داخل ايران فعال باشيد که جدای از امکانات ارتباطی ، تشکيلاتی و لجستيکی آن ، در قدم اول " خط " و استراتژی شما اين فعال شدن را تاييد کند . استراتژی مجاهدين ، پای فعال شدن در صحنه سياسی داخل ايران را به نظر من سفت نمی کند ! اينها همه البته به معنای فعال نبودن و حضور نداشتن مجاهدين در داخل ايران نيست . بحث من فراتر از حضورصرف در داخل و داشتن ارتباطات ضروری و انجام کارهای تبليغاتی و غيره ، در مدار بالاتری جريان دارد که در آن هدايت وسازماندهی جنبشهای اجتماعی و تبديل کردن فرصتهايی چون فرصت تاريخی 18 تيرماه 1378 به سکوی درهم کوبيدن تام و تمام دستگاه سرکوب رژيم و سرنگونی از داخل جای می گيرد .

مصاحبه با طليعه سپيده دمان ، سوم ديماه 1383
4
آری اگر پایمان در داخل سفت بود دیگر امروز نیازی به استفاده از " آقای موسوی " و "خانم زهرا رهنورد " نمی بود . آنوقت این نخست وزیر مسئول و شریک در تمامی جنایتهای دهه اول انقلاب وهمسر حزب اللهیش بودند که مجبور می شدند بجای استفاده رذیلانه از واژه هایی چون منافق و تروریست ، محترمانه سخن از "آقا و خانم رجوی " گویند . سال شصت که چنین بود . نتیجه اش هم کندن رئیس جمهور نظام و جذبش به مقاومت بود . اشتباه نکنید ! موضعگیری در مقابل " آقای موسوی " و "خانم زهرا رهنورد " را تخطئه نمی کنم . آنرا درست و اصولی هم می دانم . فقط می گویم اگر دنبال استراتژِی " سازماندهی قیام درشهرها" رفته بودیم ، شاید دیگر بدان نیازی نمی بود !

نیازی نمی بود که زیر دماغ چند صد خبرنگار و گزارشگر خارجی که خود در ایران حضور دارند و روند انتخابات را مونیتور می کنند ، مدعی تحریم هشتاد و پنج درصدی مردم ایران گردید . این ادعا همانقدر واقعی بود که ادعای طرف مقابل واز قضا عینا با همان عدد هشتاد و پنج درصد کذایی ، نه یک درصد بالاتر و نه یک درصد پایین تر ! از مشارکت مردم ایران در آن نمایش انتخاباتی ! ای کاش جسارتی در درون این مقاومت حداقل در بیرون مجاهدین ، یافت می شد که " تمامی حرف" را بزند و این رقم سازی آشکار را علنا بزیر علامت سوال برد . نمی دانم که مخاطبان مجاهدین جدای از "اشرف" چه کسانی بودند ، ولی می دانم که چنین موضعگیریهایی ، بر جدی گرفته شدن مقاومتی که از بزرگترین سرمایه هایش یکی همین جدی بودنش بوده و هست ، در انظار جهانی و بویژه در مناسبات دیپلماتیک و رسانه ایش نخواهد افزود .

پیش از آنکه به خود بحث استراتژی برگردم می خواهم اندکی در رابطه با تلقی خودم از ساختاری بنام ارتش آزادیبخش سخن بگویم . همانگونه که در گذشته هم به عناوین گوناگون گفته ام ، من این تشکیلات را علی رغم غیر مسلح بودن آن در شرایط کنونی و برخلاف خزئبلاتی که همه روزه در سایتهای رنگارنگ همکار اطلاعات آخوندی و در جنگ عظیم روانی علیه مجاهدین می آید ، یک ارتش منظم واقعی می دانم و در ضرورت حفظ آن در عراق بهر قیمتی پای می فشارم .

آنچه که به یک ارتش معنا می دهد ، سلاح نیست ، ماهیت نظامی آن ، خط و استراتژِی حاکم بر آن ، ساختار تشکیلاتی آن ، آموزشهای آن و سیستم فرماندهی و مناسبات نظامی آن است . نقش سلاح اگرچه بسیار مهم و تعیین کننده است ، اما در نهایت یک نقش ابزاری است . درست مثل نقشی که بنزین برای یک خودرو دارد . البته بدون بنزین حرکت خودرو امکانپذیر نیست ولی بدون آنهم خودروی بی بنزین نامش خودروست ولی پمپ بنزین لبریز از بنزین نه ! اگر مدرنترین سلاحهای دنیا را هم توی دانشگاه یا کارخانه بریزند وهمه کارگران و دانشجویان هم مسلح شوند ، بازهم هیچ عقل سلیمی نام ارتش منظم بر آن نخواهد گذاشت . چنین است که مغلطه آشکار ابلهان لمپنی که از موضع ضدیت کور با مجاهدین به خدمت اطلاعات آخوندی درآمده اند را در این رابطه اصلا نباید جدی گرفت .

بنابراین اگر می گویم که باید در استراتژی " جنگ آزادیبخش نوین " تجدید نظر کرد . بحثم اساسا ناظر بر نفس وجودی خود ارتش آزادیبخش در عراق نیست . جایگاه این ارتش در استراتژی را مد نظر دارم . حرف من اینست که تلقی رهبری مجاهدین ازجایگاه ارتش آزادیبخش دراستراتژی سرنگونی قهرآمیز رژيم، تلقی درستی نیست . می گویم شعار " خاتمه حکومت آخوندی با ارتش آزادیبخش ملی " در شرایط کنونی شعاری است ذهنی و بدورازواقعیت و خلاصه کلام می خواهم بگویم که اگرچه اشرف بدرستی نماد مقاومت بی شکاف پیشتازان مردم ایران علیه استبداد وحشی فقاهتی است اما " کانون استراتژِیک نبرد " با رژيم " جمهوری اسلامی " اشرف نیست ، خیابانهای ایران است .

اگر موفق شدید بر خیابانها حاکمیت بیابید ، آنگاه سرنوشت نبرد را تعیین کرده اید . اگر توانستید نه صدهاهزار که تنها چند هزار نفر را در داخل با شعارهایتان و با سازماندهیتان به خیابان بیاورید ، معادلات جهانی را در رابطه با ایران برهم خواهید زد . این تنها راه تحمیل یک آلترناتیو انقلابی و ترقیخواه به آن " جامعه جهانی" کذایی است و لاغیر ! تعادلی را که اشرف با پایداری شگفت انگیز و انگیزاننده خود طی سالها توانسته است بدان دست یابد ، با تنها یکروز حاکمیت بر خیابان در داخل ، می توان بدست آورد و در این راستا جایگاه اشرف را نیز چه در داخل عراق و چه در ابعاد منطقه ای و بین المللی ، بگونه ای تصاعدی ارتقاء داد .

اگر این واقعیت داشته باشد که دارد ، بنابراین برای آن ضروری است که هر بهای ممکنی را پرداخت . من شاید آخرین کسی باشم که در رابطه با صعوبت به خیابان آوردن "عنصر اجتماعی " توهمی داشته باشد .

5
من آگاهم که این رژِیم حتی اگر ظرفیت به خیابان آمدن میلیونی مردمی با پرچم سبز را نیز داشته باشد ، بودن تنهاهزارنفر با پرچم سرخ را در خیابان مطلقا تحمل نخواهد کرد . با اینحال همین چند هزار نفر هستند که در شرایط به بن بست رسیدن بی تردید " جنبش سبز " کذایی ، می توانند که خیابان را از آن خود کنند . برای تحقق این مهم ابتدا به ساکن می بایست که این چند هزار نفر نه به گونه ای پراکنده که سازمانیافته و متشکل و با برنامه در صحنه حضور داشته باشند . برای تحقق این امر هم راهی جز این نیست که ابتدا باید به لحاظ استراتژیک سازماندهی در داخل را به گونه ای خطی پذیرفته باشیم و تبعات آنرا نیز ! یکی از تبعات این تغییر دراستراتژی بیش ازهرچیز اعتماد به نیرو در داخل است . همان نیرویی را که پیشتر از این یعنی آنزمان که امکان آن وجود داشت ، حتما بایستی که به اشرف آورده می شد و پس از گذشتن از هزارتوی انقلاب ايدئولوژيک یا به نقطه مقابل پرتاب می شد و یا اشرفی می شد و در اشرف می ماند .

بدینترتیب این نیروها را می توان در داخل هم عضوگیری کرد . حتی می توان اجازه داد که سازماندهی مستقل خودشان را هم داشته باشند . مهمترین مسئله این است که بجای آوردن نیرو به خارج می توان در شرايط مناسب و در آستانه فروپاشی رژيم ، نیروها را روانه داخل نیز کرد . در این تلقی استراتژيک ارتش آزادیبخش نه نیروی سرنگون کننده که تضمین حفظ یکپارچگی ایران و قدرت فائقه ای است که " خلاء قدرت" را در فردای فروپاشی رژيم پر کرده و جلوی فرو رفتن جامعه به یک جنگ داخلی محتمل را نیز خواهد گرفت . این همان رسالت بی بدیل ارتش آزادی در دوران فروپاشی سیستم هست و نه پیش ازآن که اساسا امکان حرکت را نیز در شرایط کنونی و در چشم انداز کوتاه نخواهد داشت .

اینها گوشه ای بود از آنچه که بدان باور دارم . توضیحات مفصلترش را در بحث استراتژِی می گذارم برای زمانی که ضرورت داشت . دراینکه مجاهدین همانگونه که تا کنون به راه خود خواهند رفت ، توهمی ندارم. رسالت من در جایگاهی که برای خود قائلم ، البته که جز بیان آنچه را که باید ، بدور از تمامی محاسبات دنیای سیاست معمول ، جز این نبود و جز این نیز هم نخواهد بود .



بیژن نیابتی ، 12 تیرماه 1388

Saturday, March 21, 2009

بيژن نيابتی bijanniabati@hotmail.com
30 اسفند 1387

جنگ جهانی چهارم ، ابزارها و آماجها

بخش نهم ، حزب کارگران ناسیونال سوسیالیست آلمان

بر اساس معاهده ورسای ، تعداد افراد ارتش نوين رايش نبايستی از مرز يکصد هزار نفر می گذشت . سازماندهی اين ارتش يکی از وظايف عمده ای است که برعهده گوستاو نوسکه وزير دفاع دولت وايمار گذاشته شده است . مقايسه تعداد مجاز نفرات ارتش رايش با تعداد فی المثل چهار صد هزار نفری سپاه آزادی به مثابه يکی از نهادهای مسلح غير قانونی ، برای فهم ميزان تحقيری که معاهده ورسای بر ملت آلمان روا داشته بود ، شايد بسنده کند .

کارکرد واقعی این ارتش نوین ، بر خلاف معمول که می بایستی سمت وسوی مقابله با دشمن خارجی را داشته باشد ، تماما متوجه داخل آلمان است و بر همین اساس هم سازماندهی می شود . وظایف آن هم تنها حول دو مولفه می چرخد . حفاظت نظامی از دولت وایمار و مقابله سیاسی با تهديد فزاینده انقلابات کارگری و گرايش گسترده سربازان ارتش سابق رايش به جنبشهای راديکال مارکسيستی . این وظیفه اخیر، ستاد ارتش نوين را بر آن می دارد که بنیان يک نهاد اطلاعاتی مقتدر با دو مسئوليت متفاوت کنترل فعاليتهای سياسی سربازان و نفوذ در تشکيلات کارگری و گروه های راديکال سياسی را در اين ارتش بگذارد .

مسئول اين واحد فردی است بنام سروان " کارل ماير

" Karl Mayr

و در ميان نظاميانی که برای عضويت اين واحد ويژه گزينش می شوند ، نام يک اتريشی نيز به چشم می خورد . آدولف هيتلر ! با مروری در سوابق این سروان ارتش نوین ، باز هم خود را همراه با افسر مربوطه در قلمرو عثمانی و در ارتباط با جمعیت اتحاد و ترقی می یابیم ! پس از بازگشت به آلمان هم در ارتباط با جامعه توله ! نقش این سروان ارتش آنجایی مهم است که از او به مثابه کاشف آدولف هیتلر نام برده می شود .

سروان مایر در آخرین سال جنگ و درست پیش از بازگشت به مونیخ در فاصله زمانی میان 20 ژوییه تا 15 اکتبر 1918 مامور خدمت در عثمانی است و پس از بازگشت هم از اول دسامبر 1918 کارش را در سمت فرماندهی گردان آغاز می کند . در سی ماه مه 1919 یعنی ماه کشتار سرخها و خلع ید از چپ طرفدار شوروی در باواریا سروان مایر کار خود را در راس نهاد اطلاعاتی فوق الذکر آغاز می کند . بکار گرفته شدن " آدولف هیتلر " توسط مایر ، بلافاصله در ژوئن همانسال صورت می گیرد . در واقع مایر ، هیتلر را با خود به نهاد اطلاعاتی می آورد . هیتلر پس از گذراندن یک دوره آموزشی در پادگان لخفلد در آکسبورگ ، کار خود را به عنوان سخنران افشاگر بر علیه بلشویزم در پادگانهای مونیخ شروع می کند . به زمانی چندان طولانی نیاز نیست تا سروان مایر و جامعه توله مرتبط با او ، در سیمای این سرجوخه جوان ، چهره کاریسماتیک رهبری را تشخیص دهند که سالیان سال در پی آن در تلاش و تکاپو بودند .

ورود آدولف هيتلر به صحنه سياسی

وظیفه هیتلر جوان تنها سخنوری نیست . نفوذ در تشکیلات کارگری و حضور در تجمعات گروه های متعدد مارکسیستی و تهیه گزارش از چند و چون سیاسی و تشکیلاتی آنان و تحرکاتشان در میان کارگران و سربازان ، یکی دیگر از وظایفی است که بر عهده او گذارده شده است . نزدیک به پنجاه حزب و گروه در یک فاصله زمانی کوتاه سربرآورده اند . این گزارشات همراه با فعالیتهای جاسوسی دیگران ، بطور مستمر توسط شخص مایر در اختیار نشست هفتگی صاحبان سرمایه وامرای ارتش در ستاد توله قرار می گیرد . دراین میان بدیهی است که "جامعه توله" نیز بیکار ننشسته وهمانگونه که قبلا اشاره کردم در فاصله کمتر از پنج روزاز تاسیس "حزب کمونیست آلمان"KPD ، در پنجم ژانویه 1919 ، پایه های" حزب کارگران آلمان" DAP را در مونیخ گذاشته است .

" کارل هارر" Karl Harrer ، که یک روزنامه نگار عضو جامعه توله هست و قبلا تشکلی در داخل توله بنام " محفل سیاسی کارگری" بوجود آورده ، از جانب سبوتندورف ماموریت می یابد تا با کمک یک

1
قفل ساز راه آهن بنام " آنتون درکسلر" Anton Drexler که او نیز اندکی پیشتر یک گروه غیرفعال کارگری بنام " کمیته کار آزاد برای صلح سالم" را تاسیس کرده ، یک حزب کارگری تشکیل دهند .

ستاد توله در هتل چهار فصل در این شرایط مرکز ثقل بسیاری از تحولات در ایالت باواریا والبته مرکز آن مونیخ می باشد . نشست بنیانگذاری " حزب کارگران آلمان" در همین ستاد تشکیل می شود و" هارر" در راس یک کمیته شش نفره به ریاست حزب انتصاب می شود و درکسلر هم می شود معاون او .

وظیفه این حزب فراتر از هر چیز ، کنترل تحرکات کارگری و سمت و سو دادن به آن درمیان اردوی کار است . برای قرارگرفتن این حزب درجایگاه یک حزب مداخله گر و با اقتدار، جدای از سرمایه مکفی که بوفور در اختیار جامعه توله می باشد وهمینطور ارگان حزبی که آن نیز بعدها با گذاشته شدن هفته نامه " دیده بان مونیخ" Münchener Beobachter ( که در آگوست همان سال 1919 به " دیده بان خلق" Völkischer Beobachter تغییر نام می دهد ) ، توسط سبوتندورف دراختیارحزب تامین میگردد و خلاصه یک برنامه حزبی رادیکال و تهاجمی ، نیاز به یک رهبری کاریسماتیک و سخنور قهاری است که علاوه بر جذب گرایشات راست درون طبقه کارگر ، توان جذب نیروی سرخ ها را نیز داشته باشد . دیری نمی گذرد که این جستجوی مستمر با کشف آدولف هیتلر توسط سروان مایر ، سرانجام می پذیرد .

12 سپتامبر 1919 مایر ، هیتلر را مامور شرکت در نشست داخلی حزب کارگران آلمان می کند . سخنرانی هیتلر، درکسلر را بشدت تحت تاثیر قرار می دهد . جامعه توله گمگشته خود را یافته است . تصاحب هیتلر آنقدر برایشان اهمیت دارد که چندی بعد ژنرال لودندورف ، از قهرمانان جنگ اول ، شخصا به اداره مایر رفته و از او میخواهد که هیتلر را برای سازماندهی حزب در اختیار آنها بگذارد .

در ظرف مدت کوتاهی در 19 اکتبر 1919، کارت عضویت او در حزب کارگران آلمان با شماره 555 صادر می گردد . دراین رابطه قانون ممنوعیت شرکت نظامیان در احزاب سیاسی نیز بسادگی زیر پا گذاشته میشود و بدین ترتیب آدولف هیتلر با حمایت مستقیم جامعه توله قدم به دنیای سیاست پسا جنگ می گذارد .

اگرچه هیتلر در مدت بسیار کوتاهی به ارگانهای رهبری حزب مذکور وارد می شود با اینحال این حزب را متعلق به خود نمی داند . او حزبی را می خواهد که خود بنیان گذاشته باشد اما در عین حال اینرا هم می داند که به جامعه توله و امکانات و ارتباطات آن نیاز فراوان دارد . هیتلر که پیش از این تنها از اطلاعات تئوریک در رابطه با " سرمایه متمرکز یهود" و سازمانهای فراماسونری آلت دست آن برخوردار بوده ، اینک بگونه ای مستقیم و در پراتیک روزمره درارتباط با این شبکه مافیایی قرار گرفته است . او می آموزد که بدون استفاده بهینه از امکانات بی حد و حصر تشکیلات فراماسونری ، امکان رشد و اعتلا و بالا رفتن از نردبان قدرت در جامعه بعد از جنگ آلمان ، اگر غیرممکن نباشد بی تردید بسا سخت و دشوار است . در این رابطه او بعدها و در آستانه تصاحب قدرت سیاسی و ورود به معادله قدرت چه در اروپا و در ابعاد جهانی ، بسا چیزهای دیگر نیز در این مقوله خواهد آموخت !

برای مخاطب قرار گرفته شدن توسط کانونهای قدرت سیاسی و اقتصادی ، هیچ راهی جز تبدیل شدن به یک پارامتر قدرت در درون جامعه وجود ندارد و او می خواهد که خود مستقیما مخاطب قرار گرفته شود . بدین منظور به محض سفت شدن جای پایش درمیان حزب ابتدا بدنبال سلب نفوذ جامعه توله دردرون حزب می رود تا در گامهای بعدی اندک اندک به سمت خلع ید از خود تشکیلات توله و شخص سبوتندورف برود . به همین دلیل هم هنوز سه ماه کامل ازعضویت در حزب کارگران نمی گذرد که هیتلر با جلب درکسلر تصمیم به تهیه یک برنامه جدید برای یک حزب جدید می گیرد . او دراین مدت هم با آوردن رفقای نظامی زمان جنگ خود به حزب، چهره آنرا کیفا تغییر داده است .

درست یکسال پس از بنیانگذاری حزب کارگران ، با استعفای کارل هارر در 5 ژانویه 1920 و انتقال ریاست به آنتون درکسلر، به نفوذ مستقیم جامعه توله در حزب توسط هیتلر پایان داده می شود و پروسه تعامل پیشوای آینده آلمان با تشکیلات فراماسونری ، پا به مرحله نوینی می گذارد .

24 فوریه همانسال با اعلام یک برنامه 25 ماده ای توسط آدولف هیتلر در اولین گردهمایی توده ای حزب در مقابل 2000 نفر ، با تغییر نام و برنامه حزب کارگران آلمان ، اولین هدف سیاسی پیشوا محقق شده و او نهایتا حزب خود را بوجود می آورد . " حزب کارگران ناسیونال سوسیالیست آلمان

" NSDAP .

2
با آنکه حزب نوین قاعدتا باید در اساس یک حزب کارگری و سوسیالیستی باشد با اینحال مخاطبان آن نه فقط طبقه کارگر که کل جامعه و مشخصا " ملت آلمان " است . در این برنامه به شکل ماهرانه ای برای همه اقشار و طبقات اجتماعی سهمی در نظر گرفته شده و بجز " سرمایه کلان" ، هرآلمانی می تواند که بخشی از خواسته هایش را در این برنامه بیابد .

برای کارگران ، از میان رفتن درآمدهایی که بدون کار کردن بدست می آیند و شکستن کمر بردگی سود و تنزیل . تخصیص زمین برای منافع عمومی و مقاصد اجتماعی و ممنوعیت کار کودکان و نوجوانان . ضبط و مصادره سرمایه هایی که از قبل جنگ عاید سرمایه کلان گردیده به نفع جامعه و خلاصه مهمتر از همه تقسیم سود حاصله در کلیه موسسات و کارخانجات بزرگ صنعتی و ....

برای طبقه متوسط ، سوسیالیزه کردن فوری فروشگاههای بزرگ و اجاره دادن آنها به سوداگران خرده پا با کرایه های نازل . گسترش عادلانه آموزش وامکانات بهداشتی بویژه در دوران کهولت و افزایش رفاه بازنشتگان . مجازات محتکران ، قاچاقچیان و متجاوزان به حقوق خلق و ....

برای ناسیونالیستها ، اتحاد تمامی سرزمینهای آلمانی نشین بزیر پرچم رایش بزرگ و ایجاد یک ارتش مقتدر مردمی . الغای فوری پیمان حقارت بار ورسای و تساوی حقوق برای ملت آلمان در میان ملتهای دیگر و خلاصه وعده مستعمرات و کلنی ها برای مقابله با ازدیاد جمعیت .

برای نژاد پرستان ، بیگانه شمردن یهودیان و محروم کردنشان از تاسیس موسسات عمومی . اخراج تمامی خارجیانی که در آلمان به عنوان مهمان زندگی میکنند به شمول یهودیان از کشور در صورت عدم توانایی دولت در سیرکردن شکم مردم و اخراج فوری تمامی مهاجرانی که پس از دوم اوت 1914 وارد آلمان شده اند و ممنوعیت هر گونه مهاجرت جدید .

آن سرمایه کلانی هم که منافع خود را در برنامه نمی یافت، بااین حال می توانست که خود را با اهداف اعلام شده حزب مبنی برمقابله با تهدید بلشویزم و رفع خطراز آن در میان جامعه، همسو و مشترک المنافع ببیند .

سال 1920 ، سال تثبیت آدولف هیتلر در هیئت یک شخصیت سیاسی در مرکز ایالت باواریاست . علی رغم پایان دادن به نفوذ مستقیم جامعه توله درمیان حزب ازسویی وغیرنظامی بودن فعالیتهایش درصحنه سیاسی باواریا از سوی دیگر ، او هشیارانه ارتباطاتش را هم با جامعه توله و هم با اداره مایر در ارتش حفظ کرده است . بدین ترتیب هم هفته نامه دیده بان خلق را که متعلق به سبوتندورف است ، به مثابه ارگان تقریبی حزب حفظ می کند و هم کمکهای مالی سروان مایر و جامعه توله را از دست نمی دهد .

مقوله تامین مالی حزب نازی یکی از مهمترین و آموزنده ترین بخشهای روند تصاحب قدرت سیاسی توسط آدولف هیتلر وناسیونال سوسیالیستها می باشد که البته می بایست درمبحث جداگانه ای بدان پرداخت. دراین مقطع اما مهمترین منبع مالی حزب، چهره مشهور و

جنجالی عضوجامعه توله ، شاعر و نویسنده ای بنام " دیتریش اکارت"

Dietrich Eckart

می باشد که همه جا در کنار هیتلر بوده و حلقه وصل او با سرمایه داران ،افسران ارشد و شخصیتهای سیاسی باواریا و بعدها الیت سیاسی واقتصادی در برلین است .







Dietrich Eckart

از مهمترین سرمایه دارانی که طی سفری در آغاز سال 1320 به برلین ، توسط اکارت به هیتلر وصل می شوند ، می توان از " ادوین و هلنه بخشتاین" Edwin& Helene Bechstein نام برد . خانواده ای که صاحب یکی از بزرگترین کارخانجات سازنده پیانو در این روزگار می باشند .

3
کودتای کاپ و شورشهای مارس

اندکی پس از تاسیس حزب نازی ، سروان مایر جای خود را به افسر دیگری می دهد بنام سروان "ارنست روهم " Ernst Röhm . در برلین دولت سوسیال دمکرات که تا این تاریخ همه جور استفاده ای از نیروهای بسیجی متشکل در سپاه آزادی بر علیه کارگران و سربازان سوسیالیست کرده است ، ناگهان به صرافت اجرای ماده 160 قرارداد ورسای مبنی بر الزام انحلال تمامی نیروهای شبه نظامی افتاده و درهمین راستا در 29 فوریه 1320 گوستاو نوسکه ، فرمان انحلال تیپ شش هزار نفره ارهارد و بخشهایی از سپاه آزادی را صادر می کند . در واکنش به این فرمان ، نیروهای برگزیده سپاه مذکور بفرماندهی " ژنرال والتر فون لوتویتس " Walther von Lüttwitz ، به سمت پایتخت روان می شوند و روز سیزدهم مارس بی هیچ مقاومتی بر پایتخت چیره شده و صدراعظم خود را بنام " ولفگانگ کاپ" Wolfgang Kapp که قبلا یکی از اعضای رهبری" حزب خلقی ملیون آلمان " Deutschnationalen Volkspartei بود ، بر سرکار می آورند. صدراعظم قبلی " گوستاو باور" Gustav Bauer از برلین خارج می شود و متعاقب آن فریدریش ابرت رئیس جمهور ، کارگران و کارمندان را به اعتصاب سراسری فرا می خواند .

واما مهمترین نکته قابل تعمق این کودتای بشدت دست راستی که چندان هم مورد توجه تفاسیر رسمی نیست (اگر نگویم عامدانه به زیر فرش جارو شده و مطلقا راجع بدان بحثی نمی شود ) ، حضور پررنگ یک يهودی عضو جامعه توله و جاسوس سرویس اطلاعاتی انگلستان در موضع سخنگو و نماینده مطبوعاتی دولت کاپ بنام " ایگناس تربيچ لينکلن" Ignaz Trebitsch-Lincoln می باشد !




Chao_Kung ( Lincoln ) Linconl in Montreal 1901 Ignaz Trebitsch Lincoln


لینکلن که نام اصلیش " آبراهام شوارتز " Abraham Schwarz بوده است ، با نامهای دیگری چون " ایگناس تیموتی تربیچ " Ignaz Thimoteus Trebitzsch و" موسی پینکلس " Moses Pinkeles
نیز شناخته می شود . او که طبق معمول فرزند یک خانواده ثروتمند یهودی در مجارستان می باشد ، در سال 1898 و در سن 19 سالگی ، در هامبورگ ظاهرا نه تنها مسیحی می شود بلکه با تحصیل علوم دینی لباس کشیشهای یک فرقه مذهبی را نیز بر تن کرده و با همین ظاهر مسیحی به محل ماموریت بعدیش در کانادا می رود . در 1903 به انگلستان می آید و ابتدا به کلیسای انجیلی و متعاقب آن به یک فرقه مذهبی دیگر بنام " کوکر" Quäker می پیوندد . سال 1910 هم بسادگی به عضویت مجلس عوام درمی آید ! در میانه جنگ اول به فعالیتهای نفتی در منطقه بالکان ولی اینبار در ارتباط با دولت آلمان ! مشغول است و در این رابطه هم از سوی انگلستان به جاسوسی متهم شده و به ایالات متحده فرار می کند . در آنجا در نیویورک دستگیر می شود و به انگلستان تحویل داده می شود . در انگلستان به اتهام خیانت آنهم در زمان جنگ محاکمه می شود و به مجازات مسخره سه سال حبس محکوم می گردد . پس از پایان جنگ هم با این سرمایه ! زندانی بودن در انگلستان ، مامور همکاری با سبوتندورف شده و در سال 1919 به مونیخ رفته و به جامعه توله می پیوندد . در اینجا او آنچنان در قالب یک آنتی سمیت متعصب فرو می رود که یکبار در هفته نامه دیده بان خلق ، چنین می نویسد :

" هیچکس بیش از او به گندیدگی نژاد یهود آشنا نیست ! چرا که او خود بدان متعلق بوده است " .

4
برای جنبش صهیونیستی و " سرمایه متمرکز یهود " اصلا مهم نیست که عواقب این تبلیغات تا کجا موجودیت یهودیان عادی را درآلمان به خطر می اندازد . مهم این است که هسته مرکزی وعامل اساسی اینگونه تبلیغات مشمئز کننده نهایتا تثبیت و جا انداختن یک دروغ تاریخی مبنی بر اینکه یهودیان جهان نه پیروان یک دین و آیین که وابستگان پراکنده یک قوم واحد ، یک ملت واحد و خلاصه یک نژاد واحدند ، می باشد . اینرا باید به هرقیمتی به یهودیان اروپا که عمدتا دراین مقطع برای جنبش صهیونیستی تره هم خرد نمی کنند و حاضر به بازگشت به سرزمین موعود نیستند ، قبولانید . به عبارت دیگر برای "این جنبش" و"آن سرمایه" مهم نیست که بر سر یهودیان چه می آید . مهم ولی آنست که این یهودیان نهایتا بپذیرند که از یک نژادند و تکه های پراکنده یک ملتند . ملتی بی سرزمین که بی جهت در دنیا سرگردانند ، در حالیکه سرزمین واقعیشان یعنی ارض اسرائیل که " یهوه" شخصا قباله اش را بنام قوم برگزیده مهر کرده است ، خشک و خالی از سکنه در حسرت وصال دوباره شان له له می زند . آری ! سرزمینی بدون ملت برای ملتی بدون سرزمین در انتظار است .

اگر این جا بیافتد آنگاه دیگرهیچ منع اخلاقی و دینی برهیچ یهودی اینچنینی در هیچ کجای جهان ، در جهت نفوذ در ادیان و ملتهای دیگر و پوشیدن لباس آخوند مسلمان و کشیش مسیحی و راهب بودایی ، با هدف نابود کردن ساختارهای ایدئولوزيک و اخلاقیشان و تثبیت حاکمیت ابد مدت " سرمایه متمرکز یهود" در میان ملل عالم ، برجای نخواهد ماند . چرا که اگر این دروغ رذیلانه جا بیافتد که یهودیان از یک نژاد خالصند ، بنابراین بسادگی پذیرفتنی است که میتوان اسلام آورد و نام خود را مثلا عسکراولادی مسلمان گذاشت ولی همچنان تبار یهودی داشت . می توان مسیحی شده و با اتکاء به قدرت و سرمایه و امکانات و ارتباطات تشکیلات فراماسونری ، مدارج ترقی را در واتیکان یکی پس از دیگری طی کرد و نام خود را صرفا در عالم فرض مثلا ژان پل گذاشت و با وجود آن تبار خود را هم حفظ کرد . چرا که اگر ملاک ، خون و نژاد باشد ، دیگر اگر خودتان هم بخواهید امکان تغییر خود را نخواهید داشت !

یعنی حتی اگر کارل مارکس غیر مذهبی هم باشید باز هم یهودی هستید . بنابراین در این راستا اصلا تعجبی ندارد که تربيچ لينکلن ما هم چند سالی پس از مشرف شدن به دین مسیح و پوشیدن لباس روحانیت پروتستان و عضویت مجلس عوام و جاسوسی برای قیصر وعضویت در یک تشکل ضد یهود ، بعدا بودایی شده و لباس رهبانیت دین بودا را بر تن کند و نامش را هم بگذارد چاو کونگ ! الی آخر ...

بهر تقدیر، حالا هم او به یکباره سراز کودتای کاپ درآورده است ! هیتلر و اکارت هم که با موافقت سروان روهم و برای بررسی زمینه های همکاری با دولت مستعجل کاپ و البته کمی دیر به برلین رسیده اند ، در بدو ورود به بنای صدارت عظمای رایش با لینکلن روبرو می شوند که طرف مذاکره شان است .

دولت کاپ را البته کسی جدی نگرفته است . به همین دلیل هم فراخوان به اعتصاب فریدریش ابرت بسرعت فراگیر می شود و در کمتراز یک هفته طومار دولت کودتا را درهم می پیچد . هفده مارس پایان کودتای پنج روزه است . کاپ زیرفشار ژنرالها ، لودندورف و لوتویتس ، صبح آنروز کناره گرفته و به سوئد می گریزد و خود لوتویتس هم عصر همانروز استعفا می دهد . کاپ دو سال در تبعید می ماند ولی نهایتا در آپریل 1922 خود را تسلیم دادگاه رایش کرده و در کمتر از دو ماه بعد هم در 12 ژوئن ، براثر سرطان در بازداشت می میرد .

و اما لینکلن هم که با شکست کودتا به وین گریخته است ، یکسال بعد از طریق بالکان به چین می رود و در آنجا می شود مشاور نظامی یک فرمانروای چینی بنام " وو پایفو " Wu Peifu ! پس از یک سفر دیگر به انگلستان در سال 1925 که ظاهرا بخاطر دیدار با پسرش که به اتهام قتل عمد در انتظار اعدام بوده انجام می گیرد ، دوباره به چین برمیگردد . در آنجا دوباره با یک فقره تغییر مذهب و تغییر نام دیگر در سال 1931، در قالب یک راهب بودایی فرو می رود و می شود یهودی بودایی ! با نام جدید " چاو کونگ " Chao Kung . با سری ازته تراشیده که بر روی آن دوازده ستاره به مثابه دوازده قبیله یهود ، خالکوبی کرده است . نهایتا در آغاز سال 1932 ، به خدمت سازمان جاسوسی ژاپن در می آید و به محل ماموریتش در شانگهای اعزام می شود و تا زمان مرگش در اکتبر 1943 ، در همان شهر و ظاهرا در خدمت سرویسهای جاسوسی ژاپن قرار دارد .

باز می گردیم به آلمان ، آنجا که هنوز تهدید کودتای دست راستی کاملا رفع نشده ، خطر انقلاب بخشهای بزرگی از آن کشور را فرا گرفته است. اعتصاباتی که با موفقیت کودتای کاپ را درهم کوبیده بود اینک راه را برای امواج خروشان یک شورش وانقلاب چپگرایانه بازکرده است .

5

تربيچ لینکلن در کنار پیشوا ـ نفر سمت راست با ریش

اعضا و هواداران ناامید حزب سوسیال دمکراتهای مستقل USPD از تحقق سوسیالیسم وعده داده شده توسط حزبشان ، همراه با نیروهای متشکل حزب کمونیستKPD همه جا رابه کنترل خود درآورده اند وبدنبال تکمیل انقلابات ناتمام1920 / 1919هستند. جدای از برلین ، در ساکسونی یک حکومت جمهوری شوروی قدرت را در دست می گیرد و تا20 مارس هم یک ارتش سرخ پنجاه هزار نفره کارگری که به تازگی شکل گرفته است ، بخش بزرگی از منطقه روهر را به تصرف خود در می آورد . ارگان حزب کمونیست در روهر، سخن از ضرورت به اهتزاز درآمدن پرچم سرخ بر فراز سر تمامی ملت آلمان میراند و اینکه آلمان باید به یک جمهوری شوروی دیگری تبدیل شود تا در اتحاد با روسیه ، پایگاهی برای پیروزی انقلاب جهانی و سوسیالیسم در آینده گردد .

یکبار دیگر آویختن به راست افراطی از ترس چپ انقلابی در دستور کار سوسیال دمکراسی حاکم قرار می گیرد ! دولت ابرت عاجزانه از ژنرال " هانس فون سیکت " Hans von Seeckt ، فرمانده ارتش رایش که چند روز پیش ازاین بدلیل خودداری از آتش گشودن بروی نیروهای مسلح کودتا استعفا داده بود ، تقاضا می کند که بکار بازگشته و با بکار گرفتن دوباره سپاه آزادی ، به نجات جمهوری از خطر عاجل سرنگونی بدست کارگران کمر بر بندد .

سوم آپریل 1920 ، ارتش نوین رایش با حمایت نیروهای سپاه آزادی بویژه تیپ ارهارد به منطقه روهر می ریزند و دوباره از کشته پشته می سازند . حداقل هزار نفر کشته از سرخها و 200 نفر از نظامی و شبه نظامی و انبوهی جنایت و تجاوز افسار گسیخته ، بیلان آخرین شورش چپ بی برنامه و نا متحد کارگری در آلمان پس از جنگ است . در برلین نیروی پلیس در کنار نیروهای نظامی ، هواپیما را هم برای سرکوب انقلاب بکار گرفته است .

هیتلر در 31 مارس به مونیخ باز می گردد و در همان روز با کناره گیری از خدمت نظام به شهروندی غیر نظامی تبدیل می شود و اتاقی را کرایه می کند که صاحبخانه اش هم یک یهودی بنام ارلانگر است ! انگار که هیچ حساسیتی نسبت به همزیستی با این قوم را در پیشوای آینده آلمان احساس نمی توان کرد . انگار که مسئله او در این مقطع اصلا نژاد و قومیت آدمها نیست ! بدون تردید ، اگر تلاش کنیم تا خود را اندکی در فضای اجتماعی و بویژه سیاسی ــ تشکیلاتی و تبلیغاتی درون حزبی هیتلر در آن مقطع زمانی قرار دهیم ، کرایه نشینی در خانه یک یهودی برای او چندان مسئله پیش پا افتاده ای نمی توانسته باشد . آنهم در شرایطی که همزمان در نشریه ارگان حزب می نوشتند " درباره یهودیان اقدام واقعی به عمل بیاورید " و یا اینکه" آلمان را باید بی اعتنا به خصلت ستمگرانه و بیرحمانه اقدامات مقتضی ، می باید از وجود یهودیان پاک کرد " .

هیتلر با اینکه هفته نامه دیده بان خلق را در خدمت حزب حفظ کرده است با اینحال مترصد فرصتی است تا آنرا از سبوتندورف خریده و به ارگان رسمی حزب بدل نماید . این فرصت بزودی حاصل می شود . با بالا گرفتن اختلاف میان سبوتندورف با هیتلر که با جدیت از نفوذ توله در حزب جلوگیری می کرد ، در دسامبر 1920 ، نامبرده به بهانه مقروض بودن ، تصمیم به فروش دیده بان خلق می گیرد . بدیهی بود که صاحب امتیاز آینده دیگر هیچ تعهدی به تبلیغ حزب نازی که تا آن مقطع همچنان از هفته نامه مذکور به عنوان ارگان غیر رسمی استفاده می کرد ، نمی توانست داشته باشد .

ساعت دو بامداد روز 17 دسامبر ، هیتلر که از تصمیم سبوتندورف مطلع گردیده ، زنگ خانه دکارت را بصدا در می آورد و تصمیم خود مبنی بر خریدن نشریه را به اطلاع شاعر می رساند . اگر دیده بان خلق از دست برود و بویژه اگر بدست دشمن بیافتد ، کار حزب تمام خواهد بود .

6
سبوتندورف پیش از این یکبار در نیمه سال 1920 ، یک تلاش ناموفق را در رابطه با فروش دیده بان به یک تشکل یهودی بنام "Centralverein deutscher Staatsbürger jüdischen Glaubens" یا " انجمن مرکزی شهروندان یهودی مذهب آلمان " ، پشت سر گذاشته که البته هیتلر در جریان آن نیز قرار داشته است . جریان جمع آوری پول خرید نشریه و تامین کنندگان مالی آن ، خود یکی از نکات جالب جریان شکل گیری و بدنبال آن قدرت گیری حزب نازی است که باز هم بدلایل معلوم در تفاسیر رسمی یا هیچ بدان پرداخته نمی شود و یا از کنار آن مختصر و مفید و بدون رفتن به عمق ، گذشته می شود .

مهمترین فرد تامین کننده بخش بزرگی از مبلغ یکصد و بیست هزار مارک ( بعبارتی 180 هزار مارک ) قیمت فروش نشریه ، خود دیتریش اکارت است که البته هنوز درعین حال عضو توله هم هست . نفر بعدی ژنرال فرانتس ریتر فون اپ Franz Ritter von Epp از امرای ارتش و فرمانده سپاه آزادی در باواریاست که شصت هزار مارک کمکهای نظامیان را تقدیم می کند . بخش بزرگی از قروض دیده بان را هم خود درکسلر قبول می کند . ولی جالبترین تکه از کمکهای مالی را البته کمک مالی سی هزار مارکی تربیچ لینکلن معروف تشکیل می دهد . هدیه غیرمستقیم جنبش صهیونیستی به همزادان ناسیونال سوسیالیست خود در سرزمین آریاها !

و بدینترتیب آدولف هیتلر با این کمکهای مالی تعیین کننده ، نه تنها توطئه سبوتندورف درواگذاری دیده بان به جبهه مقابل حزب نازی را نقش بر آب می کند بلکه حزب را نیز از آن پس به یک سلاح تبلیغاتی بسیار ضروری در هیئت ارگان رسمی ناسیونال سوسیالیسم ، مجهز می کند . از سوی دیگر ، برآیند تقابل هیتلر با سبوتندورف در کنار اختلافات درون جامعه توله ، زمینه های خلع ید از قدرتمندترین چهره ماسونی پسا جنگ در باواریا را فراهم می کند . سبوتندورف ابتدا از مونیخ به فرایبورگ و بعد هم پس از مدت کوتاهی به ترکیه نوین عقب می نشیند . با قدرت گرفتن حزب نازی در 1933 ، یکبار دیگر به مونیخ باز می گردد و با نوشتن کتابی بنام " پیش از آنکه هیتلر بیاید " ، با اشاره به سهم خود و جامعه توله در پاگیری جنبش نازیسم و صعود آدولف هیتلر ، در صدد آن است که از خوان گسترده جنبش نازی ، سهمی به یغما برد ! اما اینبار دشمنی پیشوا دیگر بسا ارتقاء یافته و از درگیریهای درونی فراماسونری ، اندک اندک به درگیری جدی میان ناسیونال سوسیالیسم و مافیای جهانی فراماسونری کشیده شده است .

سبوتندورف دستگیر و در سال 1934 ازآلمان نازی اخراج و دوباره به ترکیه و اینباربه عنوان یک تبعیدی فرستاده می شود . از این مقطع به بعد از سرنوشت او اطلاع دقیقی در دست نیست . گفته می شود که سالها بعد بدنبال شکست آلمان در جنگ جهانی دوم واز شدت غم واندوه ! جانگداز ناشی از تسلیم آلمان ، خود را در نهم ماه مه 1945 ، در آبهای بسفر غرق می کند .

سال 1920 ، چپ آلمان هم یک تحول بسیار مهم را پشت سر می گذارد . سوسیال دمکراتهای مستقل آلمان USPD که از عملکرد بشدت ضدانقلابی فریدریش ابرت و حزب سوسیال دمکرات SPD در همکاری با سرمایه داران و زمینداران بزرگ در سرکوب شورشهای مارس و استفاده فرصت طلبانه از سپاه آزادی در کشتار کارگران ، منزجر شده اند ، با یک جهش کیفی در دور شدن از ابرت و حزبش ، در اواخر سال به حزب کمونیست و کمینترن نزدیک می شوند .

کنگره پنج روزه USPD در هاله در روزهای 12 تا 17 دسامبر ، میهمان یک یهودی بلند پایه ، بنام " گریگوری زینوویف" Grigori Jewsejewitsch Sinowjew ، با نام اصلی" هارون آپفل باوم " Aronowitsch Radomyslski-Apfelbaum و در موضع رئیس انترناسیونال سوم و نماینده لنین می باشد . او آمده است که پروسه جذب و الحاق بخشهای رادیکالتر نهصد هزار اعضای سوسیال دمکراسی مستقل آلمان به حزب کمونیست را سریعتر و ساده تر کند . اکثریت نمایندگان کنگره به پیوستن به بین الملل سوم و اتحاد با حزب کمونیست رای می دهند . از 393 نفر نمایندگان حاضر در کنگره ، 236 نفر رای مثبت و 156 رای منفی می دهند . مخالفان سالن کنگره را ترک می کنند و بازماندگان اکثرا در کنگره مشترک بعدی با حزب کمونیست در روزهای 4 تا 7 دسامبر همانسال ، حزب کمونیست متحد آلمان VKPD
را پایه گذاری می کنند . سال بعد هم در کنگره هفتم ، لفظ متحد از جلوی نام حزب کمونیست برداشته می شود . واضح و بدیهی است که این حزب نیز به تمام و کمال در کف با کفایت " پرولتاریای یهود" ضبط و ربط می شود .

7
رهبری حزب در این مقطع به عهده یک یهودی بنام " پل لوی" Paul Levi ، است که قبلا شریک زندگی رزا لوکزامبورگ بوده است . پیش از لوی و پس از قتل " رزا لوکزامبورگ" هم ، یک یهودی دیگر، بنام " لئو یوگیشز " Leo Jogiches ، که او هم شریک زندگی لوکزامبورک بوده و قبلا هم عضو " سوسیال دمکراسی پادشاهی لهستان و لیتوانی" بوده است ، رهبری حزب را به عهده داشته است . لئو در 10 مارس 1919 دستگیر و در زندان به قتل می رسد .


Grigori Sinowjew Paul Levi Leo Jogiches

یکنفر در رای گیری هاله شرکت نمی کند . " اتو اشستراسر " Otto Strasser ، که در سخنان زینوویف " نوای چیرگی مسکو " بر آلمان را می شنود ، پس از ترک هاله دردمندانه به "لاندزهوت " پیش برادرش " گریگور اشستراسر" Gregor Strasser می رود . هر دویشان سوسیالیست هستند ولی در رویای یک سوسیالیسم آلمانی ! گریگور یک ارتش خصوصی دوهزار نفره به سبک سپاه آزادی ، با آتشبار و پیاده نظام و گروهانهای تیربار را هم در اختیار دارد . در لاندزهوت هیتلر همراه با ژنرال لودندورف ، به ملاقات دو برادر می آید تا آنان را جذب حزب نازی کند . هیتلر می گوید " گریگور همان مردی بود که من می خواستم . یک افسر خطوط مقدم جبهه با مدال درجه یک صلیب آهن ، یک ناسیونالیست پرشور مخالف مارکسیسم و سرمایه داری و " کسی که دریافته بود یهودیان ستون فقرات و مغزمتفکر هر دو هستند " . جذب این دو برادر به حزب برای پیشوا کار چندان دشواری نمی نماید .

22 ژانویه 1921 ، اولین کنگره حزب نازی در مونیخ برگزار می شود . با وجود سرباز کردن اختلافات درون حزب ، هیتلر در این کنگره تلاشی برای گرفتن رهبری حزب نمی کند . هنوز زمان کنار زدن درکسلر فرا نرسیده است . او منتظر بهانه است و می داند که این بهانه دیر یا زود دست خواهد داد . اوایل تابستان واحد حزب در برلین در تقابل با نزدیکی هیتلر به محافظه کاران و راستگرایان رادیکال در آن منطقه ، بدون اطلاع او تصمیم به اتحاد با گروهی از سوسیالیستهای آکسبورگ می گیرند . این کار قاعدتا گناه به حساب نمی آمد . اما هیتلر می دانست که این حرکتی است در جهت کاستن از اقتدار او در تشکیلات .

او بلافاصله دست به یک پاتک تکان دهنده می زند و در روز 11 ژوئیه استعفای خود از حزب را اعلا م می دارد . سه روز بعد هم یک اتمام حجت را خطاب به رهبری حزب ، به اطلاع اعضا می رساند . او خواهان ریاست کل حزب با اختیارات نامحدود می شود . برای همه مسجل است که کار حزب بدون پیشوا تمام است . اوهشت روز به کمیته رهبری فرصت می دهد . اما درکسلر چنان برآشفته و خشمگین است که تن به سازش نمی دهد . با اینحال در آخرین لحظه در یک نشست سری ، اکارت اورا متقاعد می کند که تن به سازش دهد . بلافاصله با یک حکم رسمی قدرت مطلقه به هیتلر تفویض می شود و در 29 ژوئیه هم کنگره ای برای انتخاب هیتلر به رهبری مطلق العنان حزب تشکیل می شود . 543 نفر به نفع او و تنها یک نفر بر علیه او رای می دهند . از امروز تاریخ حزب نازی و به تبع آن آلمان ورق خواهد خورد .

پایان بخش نهم ، 30 اسفند 1387

برای مطالعه بخشهای پيشين اين کتاب می توان به www.niabati.tk و pezhvakeiran.com مراجعه کرد .