Saturday, February 11, 2012

سال سرخ و سیاه -بخش سوم ـ گزینه های پیش رو


سال سرخ و سیاه

بخش سوم ـ گزینه
های پیش رو

دررابطه با سیاست "تغییررژِیم" به غیراز شق ناممکن انقلاب مخملی
یعنی گزینه سبز ، سه گزینه در ایران امکانپذیر است . گزینه سیاه یا تهاجم مستقیم
نظامی ، گزینه سرخ یا انقلاب قهرآمیز و گزینه سرخ و سیاه یعنی بکارگرفتن عنصرداخلی
با ارائه پوشش هوایی . این سیاست یعنی سیاست موسوم به "رژِیم چنج"،
عجالتا در ایران با یک بن بست اساسی روبروست . بن بست به این معنا که "شقوق
مطلوب"، ناممکن و "شقوق ممکن" ، نامطلوب هستند . این بن بست البته چندان در
سپهر سیاسی ایران دوام نخواهد آورد و به
نفع یکی از گزینه های ممکن شکسته خواهد شد . راه دیگری نیست .

شاید لازم به توضیح نباشد که من در طرح گزینه ها ، مطلوب بودن و یا مطلوب
نبودن آنها را از منظر ایالات متحده و ائتلاف قدرتهای خواهان تغییر در ایران بررسی
کرده ام و نه از دید خود . برای مثال گزینه
سرخ مطلوبترین راه حل برای تمامی انقلابیون ایران صرفنظر از تفاوتهای سیاسی و
ایدئولوژیکی آنان است . حال آنکه سیاه ترین و نامطلوبترین شق ممکن برای هردو جناح
بازها و کبوترها ازقضا همین گزینه هست.

1ـ گزینه سبزـ انقلاب مخملی ( مطلوب اما ناممکل )

پروژه "جنبش
سبز" به مثابه گزینه اول و ایده آل غرب در رابطه با تغییر رژِیم ایران و با
هدف ارائه "آلترناتیو مطلوب"
برمبنای تئوری انقلاب مخملی با محوریت انتخابات 88 در ایران کلید میخورد .
سرمایه گذاری نیرویی و کادرسازی گسترده برروی این پروژه ضدانقلابی در واقع از مقطع
2خرداد 1376 آغاز گردیده و یک قلم یک دوره 12ساله تجربه اندوزی در چارچوب جنبش
موسوم به 2خرداد را نیز بدنبال داشته است . در این دوره کادرهای این جنبش علاوه بر
آموزشهای تئوریک حول مختصات ، شرایط والزامات پیروزی انقلاب مخملی ، به بازسازی و
تثبیت یک گفتمان جایگرین درمقابل "گفتمان حاکم" در دهه شصت و اوایل دهه
هفتاد در ارتباط با نوع برخورد با حاکمیت یعنی گفتمان سرنگونی می پردازند .

دار و دسته موسوی خوئینی
ها در مرکز مطالعات استراتژیک دوران رفسنجانی ، بر اساس نظریه سعید حجاریان موسوم
به "نظریه اصلاحات غیرساختاری" یا گذارمسالمت آمیز جامعه ولایی به جامعه
مدنی ، آرام آرام با بوجودآوردن نهادهای غیردولتی و تشکلهای دانشجویی و تصرف بخش
بزرگی از سیستم اطلاعاتی و رسانه ای در
جمهوری اسلامی ، به گسترش و تثبیت عناصر ذهنی جامعه مدنی یعنی همان "جامعه
باز" کذایی در ذهنیت اجتماعی می پردازند . کدهای"جامعه باز" دهه
هفتاد ، درشرایط غیبت تاسف بار سازمان رهبری کننده انقلاب نوین ، به جنگ گفتمان
انقلابی دهه شصت خورشیدی می روند و جامعه بیزار از ولایت مطلقه فقیه را حول خود
بسیج می کنند . تئوری "گذار مسالمت آمیز" بجای تئوری "سرنگونی قهرآمیز"
و مبارزه مدنی به جای مبارزه قهرآمیز و جنگ انقلابی می نشیند . مقاومت مشروع و
انسانی در مقابله با استبداد مذهبی ، مارک خشونت می خورد و مدافعان آن تروریست نام
می گیرند . این پروژه یک پروژه داخلی و خارجی است . به همین دلیل همزمان با هم ،
در سطح داخلی و بین المللی به پیش برده می شود .

مشکل بزرگ عناصر تشکیل
دهنده این پروژه این بوده است که تک تک آنان از درون نظامی آمده اند که فرد فرد
مسئولان و عناصر آن از راس تا بدنه در شکنجه و کشتار و سرکوب مشارکت داشته اند .
برای قرارگرفتن در راس جنبش مدنی نیاز به آن بود که ابتدا به ساکن ، نجاست این
همکاری و مشارکت با پرداخت هزینه در مقابله با جناح حاکم از جمله رفتن به
زندان ، زدوده شود . بدون این ، کادرهای
جنبش مدنی از اساس مشروعیت عضویت و به طریق اولی قرارگرفتن در موضع رهبری "آلترناتیو
مطلوب" را پیدا نخواهند کرد . محاسبه این بوده است که جامعه مثلا از اکبرگنجی
زندان رفته دیگرسوآل نخواهد کرد که آقاجان بگو آن روایت فروکردن پونز برروسری و
پیشانی زنهای بدحجاب ! از چه قرار بوده است . اگرهم پرسید او می تواند با سری بلند
! مدعی هم بشود که این چه سوآلی است که از من زندانی شکنجه شده این نظام می کنید ؟
مگر جامعه از خاتمی می پرسد که صرفنطر از مسئولیت مشترکت در راس نظام ، حکایت
فرستادن ده ها هزارکودک دانش آموز به جبهه های جنگ درزمان وزارت ارشادت چه بود ؟
مگر ازموسوی می پرسد که تکیف مسئولیت مشترکت در "عصرطلایی امامت" در رابطه
با ادامه جنگ ضدمیهنی ، سرکوب و شکنجه و کشتار بی رحمانه در زندانها
و بویژه در راس تمامی آن جنایتها ، قتلعام سبعانه و فراموش ناشدنی هزاران
اسیر مجاهد و مبارز در تابستان 67 ، چه بوده است ؟

مشکل بزرگ دیگری که این
"آلترناتیو مطلوب" داشته و هنوز هم دارد ، نداشتن نیروی محوری و رهبری کاریسماتیک هست . تفاوت این جنبش با
جنبش خمینی درهمین جاست . آن "آلترناتیو مطلوب" محور داشت . به همین
دلیل هم بود که توانست همه را با هم بزیر نعلین خود بکشد . هیچ آلترناتیوی بدون
برخورداری از یک ستون و نیروی محوری ، نه بوجود می آید و نه اگر آمد پایدار می
ماند . جنبش نیاز به "همراه" ندارد ، رهبری می خواهد . به همین دلیل است
که نه آن جنبش دو خردادی که مدعی بیست
میلیون رای دهنده درمیان بدنه اجتماعی خود بوده و دو قوه مجریه و مقننه را در داخل و کل "جامعه جهانی" کذایی در خارج را
هم دراختیار داشت ، و نه این جنبش سبزی که
یگانه "الترناتیو مطلوب" آمریکا و اروپا و "اکثریت کذایی مردم
ایران" و تفاله های رنگارنگ
روشنفکران واررفته بنده قدرت ، در به اصطلاح اپوزیسیون جمهوری اسلامی بوده است هم
، راه بجایی نبرده و نخواهد هم برد .

جنبشی که علیرغم آنهمه
حمایت کم نظیر در داخل و خارج ، در پوزیسیون و اپوزیسیون ، اکنون با شکستی قطعی
روبروشده وعملا به بایگانی سپرده شده است . تنها میراث بجا مانده از این روند عبرت
انگیز انفعال گسترده در میان فعالان این جنبش در کنار خانه نشینی بدنه اجتماعی آن
است . جنبشی که شکست محتوم آن از آغاز برای هرآنکس که اندک آشنایی با ماهیت رژیم
شتر گاو پلنگ حاکم برایران داشت ، راز سربه مهری نبود . من خود اینرا تنها دوهفته
پس از شروع این جنبش کذایی ، آنگاه که حضوردرخشان و باورنکردنی
"عنصراجتماعی" در خیابان ، قدرت تعقل از بسیاری ربوده بود یعنی در12
تیر88 ، درمقاله نامتعارف و خلاف جریان "
این جنبش، جنبش من نیست"
و متعاقب آن در مقاله اثباتی
"جنبش من ، جنبش
سرخ"
بروشنی پیش بینی کرده بودم . همانگونه که اجتناب ناپذیر بودن برخورد
نظامی با ایران را نیز بسا بسا پیشتر از آن . نگاهی دوباره به مقاله مذکور خالی از
فایده نیست . آنجا نوشته بودم که :
"اگر کسی فکر میکند
که رژيم درمقابل فشارخیابان "بدون استفاده ازقهر" عقب می نشیند ، سخت در
اشتباه است . اگراین رژيم چنین ظرفیتی می داشت ، مقاومت مسلحانه از آغاز از
کوچکترین مشروعیتی برخوردار نمی بود" و اینکه "این جنبش بلاشک ، تناسبی با رهبریش ندارد . موسوی نه در قد و
قواره آن است و نه هیچ سنخیتی با خواستهای
آن دارد . این جنبش بی هیچ تردیدی در مرز گذار از ساختار ، از او عبور
خواهد کرد"....

"برای رهبری جنبش
سبز کذایی ، سه گزینه بیشترمتصور نیست . یا براه "شریعتمداری" برده و در
تلویزیون رژيم به نمایش گذاشته شود و یا با الگوی "منتظری" از جامعه
گسسته و در حصرخانگی عمربگذراند و یا اینکه براه "بنی صدر" رفته و با
خروج از ایران کل نظام ولایت مطلقه فقیه را بزیرعلامت سوال برد" .

آنروز در آنجا و در شرایطی که ویروس سبز ،
اکثریت اپوزیسیون را به خود می آلود ، با افسوس و درد نوشتم :

"و اینجا من ، با
"درد دررگانم ، حسرت دراستخوانم" می خواهم فریاد برآرم که "ای یاوه
، یاوه ، یاوه ! خلایق مستید ومنگ ؟ یا به تظاهر
تزویر می کنید ؟ از شب هنوز مانده دو دانگی" این پرچم ، پرچم شما نیست . این
پرچم قاتلان پدران و مادران و خواهران و برادرانتان است که امروز برسینه آویخته
اید . این سبزی جنگلهای میهنتان نیست ، سبزی پرچم ایرانتان نیست . رنگ شال سیدی
است که نه در قد و قواره جنبش شماست و نه هیچ سنخیتی با امیال و افقهایتان دارد .
این رنگ همان لجنی است که سه نسل متوالی بر چهره ایران و ایرانی پاشیده اند . چگونه بوی گند آن مشامتان را آزار
نمی دهد " ؟

آری ! انقلاب مخملی در ایران ممکن نبوده و نیست . چرا که در این سرزمین رژیمی
حکومت میکند که از اساس ظرفیت تغییر ندارد . چرا که بدلیل شدت و حدت تضادهای
اجتماعی ، امواج تغییرهرگز در مرزهای نظام متوقف نخواهد شد . چرا که بدنه اجتماعی
رفرم در ایران ( و نه تنها در ایران ) هیچگاه حاضر به پرداخت بها نبوده است . نه
امروز و نه تنها در این جنبش . چرا که رهبران رفرمیست نه امروز که در طول تاریخ
معاصر ایران هرگز جربزه و اراده تصاحب
قدرت سیاسی را نداشته اند . نیروی مخالف این رژیم باید که از اراده تصاحب قدرت
برخوردار باشد ، همانگونه که حاکمیت نیز از اراده حفظ قدرت به هر قیمت برخوردار
است . چرا که منافع بلافصل رهبری جنبش سبز در حفظ
ساختار جمهوری اسلامی است . منافع مردم ایران نه . این بطریق اولی منافع
بدنه اجتماعی جنبش مذکور را هم شامل می شود . اولین شرط پیروزی یک جنبش اجتماعی
همخوانی منافع رهبری با بدنه آن است . نهایت اینکه گزینه سبز اگرچه مطلوب اما
امکان پذیر نیست .

2ـ گزینه سیاه ـ جنگ ( نامطلوب ، خطرناک ، پرهزینه اما محتمل )

گزینه دوم یعنی تهاجم مستقیم نظامی بدلیل شکست سیاست ابلهانه نئوکانها درعراق
و افغانستان ، اگرچه همچنان محتمل اما اساسا گزینه مطلوبی نیست . نه برای طرف
ایرانی ، نه برای اروپا ، نه برای دولت کنونی آمریکا و نه حتی برای خود جناح بازها
و نئوکانها که زمانی این گزینه برایشان مطلوبترین شق ممکن بود . اتخاذ سیاست تقابل
و انتقال صحنه جنگ به خارج از سرزمین ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی ، توان تدافعی
رژیم مذکور درهدایت جنگ نامتعارف ، عمق استراتژیک آن در مرزهای اسرائیل و حضور مادی درعراق و سوریه و افغانستان از همه
مهمتر نامساعد بودن شرایط جغرافیایی ایران برای تهاجم زمینی موفق از جمله دوری
پایتخت ایران از دریا و جنگلها و کوه های
سربه فلک کشیده آن ، در کنار خطر وقوع جنگ داخلی حاصله از فروپاشی رژیم بدلیل حضور
کانونهای مختلف قدرت سیاسی و نظامی در بافت حاکمیت و در راس همه شکست در شکل دادن
به "آلترناتیو مطلوب" ، این گزینه را بسیار پرهزینه و خطرناک کرده است .

اینها البته به این معنا نیست که در صورت وقوع جنگ رژیم جمهوری اسلامی دوام
خواهد آورد . آنهایی که می گویند جناحی در حکومت ایران خواهان جنگ است ، یا ابلهند
و یا مزدوران جنگ روانی همان جناح از حاکمیت ! هیچ بخشی از رژیم چه در درون حاکمیت
و چه در بیرون آن خواهان جنگ نیست . چرا که برای همه دسته بندیهای درون نظام ، مثل
روز روشن است که اولین قربانی جنگ خود نظام مقدس در تمامیت آن خواهد بود . با
قاطعیت می گویم این رژیم توان مقاومتش از رژیمهای عراق و لیبی هم کمتراست . نه
صرفا بخاطر توان نظامی ایالات متحده و همپیمانان منطقه ای و بین المللی آن . نه .
به این دلیل ساده که اولین کارکرد جنگ شکسته شدن تعادل قوا برعلیه رژیم و به صحنه
آمدن مردمی است که تشنه به خون از راس تا ذیل نظام هستند . هیچکس بهترازخود رژیم
به این تهدید واقف نیست .

این بخشی از جنگ روانی تدافعی رژِیم و اعوان و انصارش است که مدعی هستند جنگ
باعث گردآمدن ایرانیان بدور رژِیم از سویی و بالا رفتن شدت اختناق و انسداد فضای اجتماعی از سوی دیگر می شود .
هیچکس بیشتر از خود رژیم وحشت از وقوع جنگ ندارد . آن ماموران معذوری که خزئبلات
بالا را می پراکنند ، شاید همه را مثل خود احمق تصور کرده اند . انگار که قراراست
درصورت وقوع جنگ مسئله با بمباران برخی مراکز اتمی ونظامی رژیم بخوبی وخوشی فیصله
پیدا کند ! اگرکسی چنین می پندارد غوطه وردرجهلی مرکب است .

اگر قرار بر وقوع جنگ در این نقطه از جهان یعنی یکی از استراتژیک ترین و حساس
ترین مناطق به لحاظ ژئوپلیتیکی باشد ، نه از "تاک" نشان خواهد ماند و نه
از "تاک نشان" . در ایران جنگی در نخواهد گرفت مگر آنکه استراتژیک ترین
مقولات درارتباط با طرح خاورمیانه بزرگ در این نقطه تعیین تکلیف گردند . جنگی در
نخواهد گرفت مگر آنکه قدرتی بنام ایران و تمدنی بنام آن برای یک دوران از صحنه تعادل
قوا به بکلی به کناری گذاشته شده و چند
پاره شود .

رژیم جمهوری اسلامی که جای خود دارد ، تمامی ساختارهای اقتصادی ، سیاسی و
تکنولوژیک جامعه مدنی هدف خواهد بود . تهدید تجزیه ایران ، یعنی رویای دولت
حرامزاده ، هیچگاه در تاریخ معاصر تا این درجه جدی نبوده است . تهدید جنگ داخلی
متعاقب فروپاشی سریع رژیم جمهوری اسلامی ، هرج و مرج و ناامنی ، پاکسازیهای
قومی و .... تنها گوشه کوچکی از تصویر
دهشتناکی است که ذهن مرا سالهاست بخود مشغول کرده است .

تنها بر زمینه چنین تصویر وحشتناکی ، حمایت من از "راه حل سوم" مجاهدین
با همان مکانیسمی که خود سالها پیش ترسیم کرده بودم قابل فهم است و لاغیر . نه به
این خاطر که ایده آل من بوده و هست که ایده ال من هرگز، هرگز چیزی جز انقلاب در
ایران نبوده و نیست ، بلکه بخاطر آن بوده
و هست که در شرایط غیبت مادی و فیزیکی شرط ذهنی انقلاب در داخل
ایران و بی سربودن "جنبش سرخ"، این راه حل به باورمن تنها ، تکرار می
کنم تنها آلترناتیو جنگی است که کاریکاتوری از آنرا در بالا به تصویرکشیدم . این
جنگ بی هیچ تردیدی در چارچوب مرزهای ایران متوقف نخواهد ماند . امواج شکسته شدن
تعادل قوا در ایران تا مرزهای چین و روسیه هم خواهد رفت . به همین دلیل هم جنگ در
ایران ، جنگی برعلیه منافع استراتژیک روسیه و مهمتر از آن چین می باشد و به همین
اعتبار اساسا در طراز جنگ در عراق و افغانستان نیست . یعنی اینکه همانگونه که
تغییررژیم در سوریه تاثیرات استراتژیک بلافصل بر روی جایگاه ایران در منطقه دارد ،
تغییررژِیم در ایران به نفع وزنه آمریکا هم ، تاثیرات بلافصل استراتژیک در معادله
ژئوپلیتیک میان چین و ایالات متحده در ابعاد کلان خواهد داشت . مگر آنکه در بافت
حاکمیت برآمده از انهدام ساختار کنونی ، عنصر استقلال دست بالا را داشته باشد .
این را بهتر ازهمه دولت کنونی آمریکا می داند . این بدان معناست که گزینه سیاه
اگرچه همچنان محتمل اما هم بسیار خطرناک است و هم از اساس مقرون به صرفه نیست .

3ـ گزینه سرخ ـ انقلاب ( نامطلوب ، خطرناک ، نامحتمل )

گزینه سوم یعنی گزینه انقلاب ، ایده آل ترین گزینه برای ما و سیاه ترین گزینه
برای گلوبالیستهاست . این شق اگرچه نامحتمل ترین گزینه ، اما ممکن است . درست
برعکس انقلاب مخملی که ازاساس ناممکن است . این گزینه تنها اکسیر باطل کننده طلسم جنگ در ایران و علاج
تمامی دردهای بی درمان اجتماعی و
اخلاقی جامعه ایرانیست . یگانه تضمین آزادی و استقلال و اقتدار ایران آینده است .
رویای دست نیافتنی تمامی انقلابیون تاریخ معاصر و چراغ راهنمای انقلابات واقعی در
کل منطقه خاورمیانه بزرگ است . آرمانی که من را و ما را نزدیک به چهار دهه همچنان
دست افشان و پایکوبان ، زنده و سرشار، بی شکست و پرامید وهمچنان سرفراز و مقاوم در
مقابل وسوسه های ارتجاع و استعمار برسر پا
نگه داشته است .

آری شق انقلاب اگرچه در شرایط کنونی محتمل نیست ، اما ممکن است . محتمل
نیست چرا که اکثریت خاموش در ایران بر
خلاف خلق قهرمان سوریه حاضر به پرداخت هزینه نیست . یعنی که خلق قهرمان ! ما تنها
موقعی به خیابان می آید که تعادل قوا میان حاکمیت و اپوزیسیون شکسته شده باشد .
محتمل نیست چرا که اکثریت خاموش ما حسابگراست ، حراف است ، طلبکار است . گروه خونش
اصلا به انقلاب که اولین الزامش فداکاری و پرداخت بی چشمداشت است نمی خورد .

انقلاب همیشه در ایران مشغله ذهنی یک اقلیت ویژه بوده و هست . فعلا محتمل نیست
چرا که این اقلیت ویژه در ایران سر ندارد . یعنی که رهبری انقلابی در ایران حضور
مادی ندارد . محتمل نیست چراکه اکثریت پایینی ها اگرچه نمی خواهند ، اما تن می دهند و بالایی ها اگرچه درپایان راه ،
اما هنوز می توانند !

انقلاب در ایران ، اگرچه مطلوب ما ولی مطلقا مطلوب و منطبق با نرمهای بین
المللی نیست . البته که درصورت پیروزی انقلاب در ایران از این طریق ، بر روی
حاکمیت پسا انقلابی خون پاشیده خواهد شد . البته که نمی توان پیش از به هم خوردن
تعادل قوا ، بر روی آن اکثریت کذایی هم حساب باز کرد . با اینحال انقلاب ممکن است
! شرط لازم برای متحقق شدن آن جدای
از ضرورت حضور تشکیلاتی مجاهدین در ایران ، وجود یک قطب چپ متحد و مقتدر انقلابی
در درون جامعه و اپوزیسیون هم هست . این البته همان چیزی است که در شرایط کنونی
شوخی بی مزه ای را تداعی می کند که لبخندی که نه ، هیچ زهرخندی را هم برهیچ لبانی
نمی نشاند . چپی که سالهاست دیگر بیش از آنکه به انقلاب بیندیشد به انشعاب
اندیشیده است . چپی که حقانیت خود را نه در قدرت خود که در ضعف دیگری جسته است .
"چپی در خود و برای خود" که هرچه
بوده و هست ، جدی نبوده و
نیست . خلاصه اینکه در شرایط موجود گزینه سرخ
فعلا هم نامطلوب و هم نامحتمل است .

4ـ گزینه سرخ و سیاه ( مطلوب ، محتمل )

دخالت بشردوستانه ! محتملترین
گزینه درشرایط کنونی ایران و درچارچوب سیاست موسوم به رژِیم چنج است . این سیاست
دو رویه دارد . یا فشار جهانی بر روی جمهوری اسلامی آنچنان بالا می رود که راه به
شکاف درنظام ولایت مطلقه می برد و متعاقب
آن قیام شکل می گیرد و دخالت بشردوستانه بر مبنای یک اجماع جهانی ضروری می
شود ، چیزی که "جناح کبوترها" و دولت اوباما اکیدا بر روی آن حساب باز
کرده اند . یا اینکه خامنه ای اجازه شکاف
در حاکمیت را به هیچ قیمتی نمی دهد و در مقابل فشارخارجی با اتکاء به چین و روسیه
مقاومت می کند . در اینصورت مراجعه به "عنصرداخلی" و تسلیح آن ضروری می
شود ، چیزیکه "جناح بازها" و مجاهدین به اضعاف بر روی آن حساب بازکرده
اند .

بن بستی که فعلا موجود است در کنار ناممکن بودن گزینه اول و پرهزینه و خطرناک
بودن گزینه دوم و نامطلوب و غیرقابل قبول
بودن گزینه سوم ، خودی نبودن آلترناتیو فعلا موجود در گزینه بالاست . چرا
که هژمونی آن دراختیارهمان "عنصرداخلی" است . تن دادن به این هژمونی تنها
در شرایط استیصال مطلق امکانپذیر است . عجیب است ! یکی از مشکلات اساسی در کنار آمدن با رژیم هم
تن دادن کانونهای قدرت جهانی به هژمونی منطقه ای جمهوری اسلامی است . اینهم تنها
درشرایط استیصال مطلق قدرتهای مذکور ممکن می شود .

ملاک پذیرش هژمونی چه در رابطه با رژِیم و چه در رابطه با آلترناتیو آن ، تنها
قدرت و توان تاثیرگذاری آنان در رابطه با
معادلات پیرامونیشان هست . صحنه سیاسی چه
در ابعاد ملی و منطقه ای و چه در ابعاد گسترده بین المللی اساسا بر این اساس چیده
می شود که چه نیرویی در چه جغرافیایی و در
چه ابعادی هژمونی داشته و یا پتانسیل ، امکان و ابزار اعمال هژمونی را در اختیار
دارد . بالا و پایین رفتن احتمال پذیرش این هژمونی ، رابطه مستقیم با بالا و پایین رفتن آن قدرت و توان مورد
اشاره در بالا دارد .

این بن بست اما ، چندان پایدار نخواهد ماند . تعادل قوا بسرعت به سمت تغییر می
رود . در ابعاد بین المللی همزمان با آغاز سال جدید میلادی ، برای اولین بار فشار
واقعی بر روی رژِیم جمهوری اسلامی با تحریم نفتی و مهمتر از آن تحریم بانک مرکزی
رژِیم آغاز گردیده است . دررابطه با تحریمها آنچه که تا پیش از این دو مورد بوده است
بیشتر به شوخی می مانسته تا یک فشار جدی بر حاکمیت ایران . یعنی تاثیراتش بر روی
رژیم جمهوری اسلامی تنها تاثیرات ایذایی صرف بوده است . تحریمهای اخیر اما کیفا
متفاوتند . سمت و سوی متفاوتی هم دارند . ماهیت متفاوتی هم ! یعنی اینکه تحریم نفتی و بانکی رژیم جمهوری
اسلامی برخلاف تحریمهای تاکنونی ، دیگر ماهیت براندازانه دارد .

اینجا دیگر نقطه تعیین تکیف سیاست "دست چدنی با دستکش مخملی"
اوباماست . سیاست مزورانه ای که هدفش از آغازهم "تغییررژِیم" منتها به
شیوه براندازی نرم و در زیر تابلو
"تغییررفتار" بوده و خامنه ای هم آنرا برخلاف دیگران بسیار خوب گرفته
بود . این سیاست "تغییررفتار" ، اگرچه بدلیل هشیاری طرف ایرانیش شکست
خورد اما پیروزی بزرگی را نیز برای طرف آمریکایی به همراه داشت و آن بیرون آوردن ایالات متحده از انزوای جهانی
و رسیدن به اجماع علیه رژیم جمهوری اسلامی بوده است . چیزی که قبلا از آن به مثابه
کابوس رژیم یاد کرده بودم .

تغییر تعادل قوای منطقه ای نیز بی هیچ تردیدی در سوریه به مثابه مرکزثقل
معادله قدرت ، برعلیه رژیم تعیین تکلیف خواهد شد . امواج منفی تغییر تعادل قوا از
سوریه به ایران و از ایران به روسیه و چین خواهد رسید . معضل نپیوستن روسیه و
مهمتر از آن چین به اجماع جهانی علیه حاکمیت ایران و سوریه را در مقولات اقتصادی
تحلیل کردن بلاهت محض است . مناسبات اقتصادی که البته بسیار مهم هم هستند در
مقایسه با مقوله حیاتی برهم خوردن تعادل قوا در منطقه خاورمیانه بزرگ تنها جنبه
حاشیه ای محض دارند . بقدرت رسیدن فرضی یک لیبرال دمکراسی طرفدارغرب در ایران ،
معادله قدرت را نه فقط به لحاظ منطقه ای بهم خواهد زد که به اضعاف کل معادله قوا
را در ابعاد جهانی ، کیفا علیه چین
و در کادر "جنگ جهانی چهارم" تحت تاثیر قرار خواهد داد . پیچیدگی و متفاوت بودن حل و فصل معضل ایران
ریشه در همین معادله قدرت دارد .

دررابطه با موقعیت مجاهدین خلق

پیش از بستن این بحث ضرورت دارد که به یکی از بازیگران اصلی گزینه بالا یعنی سازمان مجاهدین خلق و
موقعیت کنونی آن در چیدمان سیاسی موجود بپردازم . می گویم یکی از بازیگران اصلی .
یعنی که این گزینه بازیگران دیگری نیز دارد .

مجاهدین خلق بدلیل ساختار ایدئولوژیک و بافت تشکیلاتی هرمی و پافشاری بی شکاف در رابطه با سرنگونی قهرآمیز
رژیم جمهوری اسلامی با تمامی جناح ها و دسته بندیهای درونی آن ، به لحاظ
تئوریک و در شرایط تغییرخطشان از استراتژی
"جنگ آزادیبخش نوین" به استراتژی "سازماندهی قیام" در شهر ،
بخش لاینفک گزینه سرخ هستند . به همین دلیل هم در رابطه با مقوله تغییر رژیم در
ایران درست به همان اندازه خود گزینه سرخ آلترناتیو نامطلوب هستند . نه تنها
نامطلوب که اساسا مزاحم سمج و غیرقابل اعتماد هرگونه تحول غیرساختاری و وابسته ساز
در ایران هستند . به عبارت دیگر گزینه سبز یا پروژه انقلاب مخملی در ایران به جز
شمشیر آخته جناح خامنه ای در بالای سر خود ، نیزه "گفتمان سرنگونی
قهرآمیز" مجاهدین را نیز در پیش رو
دارد . به همین دلیل هم هست که به جز نئوکانهای معتقد به "رژیم چنج" در
ایالات متحده ، تمامی متولیان و نظریه پردازان و ضمائم انقلاب مخملی در اروپا و
آمریکا به انضمام دولت باراک اوباما ،
خواهان حذف و یا حداقل خنثی کردن نقش آنان در "پروسه سیاسی" مربوط به
ایران بوده و هستند .

اما مجاهدین علیرغم فشارهای طاقت فرسای سیاسی و نظامی و جنگ روانی گسترده و
نابرابرعلیه خود ، نه از صحنه حذف شده و نه حاضر به کنارماندن از پروسه سیاسی می
شوند . برعکس با حفظ ظرف ارتش آزادیبخش درعراق به هرقیمت ، با بکاراندازی ماهرانه و حرفه ای ماشین
حقوقی و دستگاه قضایی "جامعه
جهانی" کذایی و از همه مهمتر سازماندهی یک لابی مقتدر و فراجناحی در آمریکا ، تلاش
کرده اند که خود را بهر قیمت بر این پروسه سیاسی تحمیل کنند . ورود به این پروسه و
مهمتر آز آن ماندن درآن البته که الزامات خاص خود را هم دارد . مهمترین آن یک
"تغییرریل" اساسی در پهنه سیاسی و ورود حرفه ای به مناسبات دیپلماتیک و
پذیرش "قواعد بازی" بوده است .

نقطه آغاز این دیپلماسی نوین ، امضای قرارداد آتش بس با نیروهای ارتش آمریکا
درعراق و متعاقب آن تحویل دادن کلیه تسلیحات سبک و سنگین ارتش آزادیبخش ملی به
ارتش اشغالگر در مقابل تحویل گرفتن سلاح پرارزش و بی جایگزین استاتوی افراد حفاظت
شده تحت کنوانسیون چهار ژنو بود . "سلاح برتری" که موثرتر و کاراتر از
هر توپ و تانک و هواپیمایی در آن شرایط ویژه ، به کار حفظ و حراست از "ظرف
ارتش آزادیبخش" می آمد و آمد .

همزمان با آن مجاهدین ، دستگاه اگرچه موفق ولی آماتور دیپلماتیک خود در
ایالات متحده را با به کارگرفتن دستگاه تماما حرفه ای "کمیته سیاست
ایران" و شخص "ریموند تنتر" مشاورسابق شورای امنیت ملی ، جایگزین
می کنند . از سوی دیگر با استخدام رسمی علیرضا جعفرزاده توسط فاکس نیوز به عنوان
مفسر و تحلیلگر مسائل ایران ، نماینده خود درآمریکا را نیز علیرغم لیست بدنام
تروریستی ، تثبیت می کنند .

سیاست موفق و کم نظیر لابیگری حرفه ای مجاهدین ، اکنون خود را در قد و قواره
یک لابی مقتدر در کنار لابی سنتی و همه
کاره اسرائیل و لابی نیرومند رژیم جمهوری اسلامی در آمریکا و نه فقط آنجا که در اروپا نیز تثبیت کرده است
. لابی کنونی مجاهدین را تنها در میان نئوکانها جستجو کردن نشانه بی اطلاعی محض
است . این لابی دیرزمانی است که دیگر طیف نئوکانها را هم درنوردیده و اساسا چه در
آمریکا و چه در اروپا فراجناحی گردیده است . موفقیت این دیپلماسی حرفه ای تا
آنجاست که خط جنگ روانی رژیم و وزارت
اطلاعاتش را هم تماما زیر و رو کرده است .
تا دیروز تبلیغات جنگ روانی بر پول گرفتن مجاهدین از اسرائیل و آمریکا استواربود ،
امروز تبلیغات رژیم درمانده ودم و دنبالچه های لمپن آن حول پول دادن مجاهدین به
سیاستمداران آمریکایی و اروپایی و خریداری شدن آنها توسط سازمان مذکور می چرخد .

بازی در کادر این دیپلماسی نوین البته که الزامات خاص خود را به همراه دارد .
در راس این الزامات رعایت "قواعد بازی" است . یعنی رعایت مو بموی قرار و
مدارهای بین المللی ، یعنی حرکت در کادر قوانین مصوبه ملل متحد ، یعنی پذیرش
مالکیت خصوصی و بازار آزاد ، یعنی برسمیت شناختن قواعد و قوانین و
تصمیمگیریهای قدرتهای جهانی ، یعنی برهم نزدن تعادل ژئوپلیتکی ، یعنی خودداری از
تسلیح غیرقانونی . به عبارت بهتر، پذیرش "قواعد بازی" به مثابه مبنای
مشروعیت هر تحرک سیاسی و نظامی محتمل . یا باید ریلی را رفت که جنبش مسلحانه در
زمان رژیم ستمشاهی میرفت ، یا ببرهای مرحوم ! تامیل و یا "پ ک ک" تا پیش
از دستگیری عبداله اوجالان و خود همین مجاهدین تا پیش از رفتن به عراق می رفتند یعنی
حرکت در خارج از کادر قواعد بازی بین المللی
و یا ریلی کاملا متفاوت و برخلاف آن یعنی به رسمیت شناختن چارچوب و قواعد
بازی مذکور .

مجاهدین ریل دوم را برگزیده اند . با پذیرش تمامی تبعات آن . جایگزینی خط
"جنگ آزادیبخش نوین" اساسا ورود به همین وادی بود . چرا که ترم ارتش
آزادیبخش در سیاست بین الملل ، اگر که به رسمیت شناخته شود ، یکی از شیوه
های مشروع تصاحب قدرت سیاسی است . پذیرش ماده خودداری از تسلیح غیرقانونی توسط فرد
فرد ارتش آزادیبخش در توافق با ارتش آمریکا نیزغیرازاین نبوده است . در این کادر و
بر روی این ریل ، تسلیح دوباره این ارتش تنها زمانی مشروعیت دارد که یا برمبنای
تصمیم نیروی اشغالگر سابق در عراق یعنی آنی که سلاح را تحویل گرفته بود باشد و یا
براساس مصوبه شورای امنیت سازمان ملل همچون نمونه ای که در لیبی شاهد آن بودیم عملی
گردد . این شق تماما مستقل از آن است که مجاهدین درعراق باشند یا نباشند .
چگونگی حل و فصل مسئله اشرف به مثابه اصلی ترین ظرف سیاسی و تشکیلاتی گزینه بالا ،
رابطه مستقیم با چگونگی حل وفصل مسئله رژیم حاکم بر ایران دارد .

معیار قدرت یک جریان سیاسی فراتر از طول و عرض تشکیلاتی و یا تعداد توپ و تانک
و زرهی آن ، توان مداخله اش در پروسه سیاسی سرزمین خود هست . اگر که بتوان اندکی
فراتر از بینی خود را دید ، اگر که منشاء قدرت را نه توان نظامی و قدرت فیزیکی صرف
که فراتر از آن اراده و نیروی روانی شکست ناپذیر دانست ، به باور من
مجاهدین محاصره شده بی سلاح و زیر ضرب کنونی ، بسا بسا قدرتمندتر از ارتش
زرهی آزادیبخش دهه هفتاد خورشیدی هستند . به یک دلیل ساده . آنروز علیرغم برق
سلاحهای ارتش آزادیبخش و قدرت فائقه رهبری بی رقیب آن در درون تشکیلات ، مجاهدین
کمترین توان و امکانی در رابطه با مداخله در تحولات داخل ایران نداشتند . امروز
ولی دارند . آنروز من در مجاهدین و ارتش آزادیبخش تا دندان مسلحشان جز توان حفظ
خود قدرتی نمی دیدم . امروز اما در
مجاهدین بی سلاح و بی دفاع و در محاصره رجالگان مالکی و
مزدوران اعزامی خامنه ای ، در زیرفشار ناجوانمردانه دولت اوباما و ملل
متحد و در راس تمامی اینها در اعتصاب غذای
72 روزه 36 اسیر مجاهد در چنگال جانوران وحشی مالکی در تابستان 88 ، بوضوح اقتدار
و بی شکستی عنصر انسانی را به چشم می بینم .

چه می شود کرد ؟ معیارهای من در
ارزیابی قدرت واقعی اینچنین است . آری برای من منشاء قدرت واقعی ، واندادن و تسلیم
نشدن در برابر قدرت فائقه و مقاومت بهر قیمت است . مقاومت به مثابه یک ارزش ،
ارزشی که اصالت دارد . ارزشی که حفظ و
حراست از آن حفظ و حراست از انقلاب است . حفظ و حراست از معنا و مفهوم انسان است .
مقاومت در مقابل اجبارات کور و بنده ساز . تن ندادن به آنچه هست ولی نباید باشد ،
برای رسیدن به آنچه که نیست ولی باید باشد . نیرویی که از این قدرت لایزال انسانی
برخوردار باشد ، هرکه باشد و هرچه باشد ، نابود شدنی نیست چرا که تسلیم شدنی نیست
.

تهدید نابودی هرگز از بیرون هیچ جریان و تشکیلات و حتی ایدئولوژِی و مرامی
نبوده است . تهدید نابودی و فروپاشی همیشه تهدیدی درونی و مقوله ای داخلی بوده است . اگر نیرویی به
هردلیل و ترفندی بتواند وحدت و توازن درونی خود را حفظ کند ، بی تردید در مقابل
تهدید بیرونی فروپاشیده نخواهد شد . ضعیف می شود ، نیرو از دست می دهد ، به حاشیه
رانده می شود . ولی نابود نخواهد شد . فروپاشی و نابودی تنها منشاء درونی دارد و
بس .

این تحلیل را قبلا هم در رابطه با مجاهدین و
در زیر بمبارانهای همین آمریکا و همدستان انگلیسیش هم داده بودم . گفته
بودم که مجاهدین نه تنها از بین نخواهند رفت که قد هم خواهند کشید . مجاهدین هم
ماندند و هم قد کشیدند . چه کسی را خوش بیاید ، چه نه ! همین را در آغاز انتقال
حفاظت به دولت مالکی هم تکرار کردم . آنجا از یک "رویارویی پرشگون" سخن
رانده بودم که آنها را در معادله قوا بسا بالا و بالاتر خواهد برد . امروز مجاهدین
در اوج آن "رویارویی پرشگون" موفق شده اند که مسئله اشرف را بین المللی
کنند . یعنی در تعادل قوا خود را چند مدار به بالا پرتاب کنند . چه کسی را خوش
بیاید ، چه نه !

ورود سازمان ملل و دبیرکل آن ، اتحادیه اروپا و دولت آمریکا در حل وفصل مسئله
مجاهدین با دولت عراق و رفتن موضوع اشرف به شورای امنیت ، یعنی بالاترین مرجع
رسیدگی به مسائل طراز معادله قدرت جهانی ، نشانه های بارز طلایه های پرشگون ورود
محتوم آنان به پروسه سیاسی مربوط به ایران است . چه کسی اینرا بفهمد و چه نه !

ورود به این پروسه شاید به یک درگیری دیگر با دولت دست نشانده فعلی درعراق
نیاز داشته باشد . یک عملیات محدود دیگر ! می گویم عملیات . چرا که در ماهیت ، هیچ تفاوتی میان عملیات تدافعی 6 و 7 مرداد
88 و 19 فروردین امسال با عملیات تدافعی مروارید در پایان سال 69 و نوروز 70 نمی بینم . درهر دو مورد ، موجودیت مجاهدین و
ارتش آزادیبخش درعراق نشانه گرفته شده بود . شاید در یک تلقی حقوق بشری صرف که در
مرکز آن حفظ جان و زنده ماندن انسانها قرار داشته باشد ، چیز غریبی باشد که هست .
اما در یک تلقی انقلابی و مبارزاتی که این "جان" نه برای بدربرده شدن که
درخدمت تحقق یک آرمان انسانی و هدف
مبارزاتی است ، در آن تلقی متفاوتی که "شان زندگی" بسا مهمتر از
"نفس زندگی" است ، اصلا غریب نیست . برای ارتشی که هدفش سرنگونی نظام
است ، دادن قربانی و پذیرش شهادت برای هموارکردن راه رسیدن به هدف ، امری پذیرفته
شده از پیش است . اگر که یک درگیری تدافعی حتی پرشهید در خاک غیرخودی ، کلیت جریان
را به جلو پرتاب کند ، تفاوتی در ماهیت
با یک عملیات تهاجمی نظامی پرهزینه در خاک خودی ندارد . اگر هدف تحمیل خود
به پروسه سیاسی بدون دادن هژمونی باشد ، راه دیگری نیست .

بدون عملیات تدافعی 19 فروردین ، ورود اتحادیه اروپا و نهادهای سازمان ملل به
برزخی که دولت آمریکا بوجود آورده بود ممکن نبود . در این مرحله ورود "کلاه
آبی ها" به صحنه هم بدون یک عملیات دیگر چندان محتمل نیست . ورود فرضی آنها
به صحنه البته معنای سیاسی و بین المللی خاص خود را دارد همانگونه که بین المللی
شدن مسئله اشرف تا همین جا هم تاثیرات بلافصل سیاسی خاص خود را در روی میز ایران
بجا گذارده است . یعنی اینکه بر سر میز تصمیم گیری برای آینده ایران علاوه بر
صندلیهای ارتجاع و استعمار ، گذاشتن صندلی سومی نیز تحمیل می شود و آن صندلی
انقلاب است . چه کسی را خوش بیاید ، چه نه !
در آغاز این راه یعنی در آغاز این رویارویی پرشگون ، صندلی به کنار ، اساسا
نامی هم از مجاهدین و مقوله انقلاب برسر میز ایران نبود . اصلا در درون پروسه
سیاسی نبودند . الان در آستانه ورود بدان هستند .

ورود به روند سیاسی ، یعنی تلقی شدن به عنوان بخشی از راه حل (اگرچه درابعاد
خرد و در هیئت یک ارتش بی سلاح ) ، بسا مهمتر از دراختیار داشتن یک ارتش تا دندان
مسلحی است که هم بخشی از مشکل در رابطه با مسئله ایران تلقی می شود و هم از اساس
امکان حرکت نداشته و زمینگیر است می باشد . چه کسی اینرا بفهمد و چه نه ! یعنی اینکه اوضاع و احوال به هر طرف که بچرخد ،
نقش مجاهدین را ( چه مثبت و چه منفی ) نمی توان در روند سیاسی ایران ندیده گرفت .
اینکه چگونه بازی خواهند کرد را آینده نشان خواهد داد . اما حتمیت بازی
کردنشان را می توان پروسه ای خاتمه یافته تلقی کرد .

بیرون آمدن نام مجاهدین از لیست آمریکا دیرو زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد .
این بیرون آمدن با خروج از لیست اروپا بسیار متفاوت است . تبعات آن نیز با تبعات
خروج از لیست اروپا یکسان نیست . در اینجا خروج از لیست به معنای برسمیت شناختن
تلویحی آلترناتیو مجاهدین و اعلام رسمی سیاست رژیم چنج و روآوردن وزارت خارجه به پروژه براندازی سخت
هم هست . دلیل تعلل غیرمنطقی و پرهزینه وزارت خارجه اوباما در رابطه با لیست هم به
باور من جز این نیست . این چیزی است که فعلا سیاست دولت کنونی آمریکا نیست
.

می گویم فعلا ، چرا که تغییررژیم درسوریه ، تحولات عراق و انتخابات آمریکا و فعالیت افزایش یابنده لابی
حرفه ای مجاهدین در جریان آن ، ورقهای بازی را از نو ردیف خواهد کرد . بیرون آمدن
از لیست بی ارتباط با بالا آمدن راه حل سوم مریم رجوی نخواهد بود . چرا که مقوله
لیست تروریستی تا آنجا که به مورد ایران برمی گردد ، رابطه مستقیم با ماهیت چگونگی برخورد با رژِیم ایران دارد . این
بالا آمدن تبعات خروج از لیست است که از آن گریزی نیست . ضدیت بیمارگونه لجن سبز و
نامه نگاری نفرت انگیز 37 نفره به وزارت خارجه آمریکا در رابطه با لیست تروریستی
هم دلیلی جز این ندارد . آلترناتیوسازیهای مضحک وبی آینده از سوی بنیادهای رنگارنگ
و انستیتوهای معلوم الحال هم جز جدی دیده شدن احنمال گزینه سرخ و سیاه و تلاش در
از میدان بدرکردن ، بزیرهژمونی کشیدن و یا حداقل خنثی کردن پارامتر مجاهدین و ارتش
آزادیبخششان در پروسه سیاسی نیست .

وحشت رژیم و اعوان و انصارش از ادامه حضور مجاهدین در اشرف و تلاش بی وقفه در
جهت بستن آن دقیقا در رابطه با بالا دیدن
احتمال گزینه سرخ و سیاه است . بسیاری از آنانی هم که علیرغم ضدیت با مجاهدین
خواهان نجات جان رزمندگان اشرف و انتقال آنان به خارج عراق هستند همین وحشت را
دارند . پذیرش فرضی راه حل سوم به معنی پذیرش هژمونی مجاهدین در پروسه "رژیم
چنج" است . این اگرچه محتمل ولی فعلا از اساس سیاست دولت کنونی آمریکا نیست . با اینحال این راه حل بر فرض تحقق آن ،
تنها نقطه امید در گزینه سرخ و سیاه است . به غیر از این شق مذکور اساسا تفاوتی با
گزینه سیاه نخواهد داشت . سرخی این گزینه جز این نیست . گزینه سرخ و سیاه اگرچه
مطلوب انقلابیون ایران نیست ، اما محتملترین شق ممکن است . گزینه ای نامطلوب
اما محتمل .



بیژن نیابتی ، 19
بهمن1390


سایت بیژن نیابتی http://niabati.blogspot.com/
آدرس تماس bijanniabati@hotmail.com


سال سرخ و سیاه -بخش سوم ـ گزینه های پیش رو


سال سرخ و سیاه

بخش سوم ـ گزینه
های پیش رو

دررابطه با سیاست "تغییررژِیم" به غیراز شق ناممکن انقلاب مخملی
یعنی گزینه سبز ، سه گزینه در ایران امکانپذیر است . گزینه سیاه یا تهاجم مستقیم
نظامی ، گزینه سرخ یا انقلاب قهرآمیز و گزینه سرخ و سیاه یعنی بکارگرفتن عنصرداخلی
با ارائه پوشش هوایی . این سیاست یعنی سیاست موسوم به "رژِیم چنج"،
عجالتا در ایران با یک بن بست اساسی روبروست . بن بست به این معنا که "شقوق
مطلوب"، ناممکن و "شقوق ممکن" ، نامطلوب هستند . این بن بست البته چندان در
سپهر سیاسی ایران دوام نخواهد آورد و به
نفع یکی از گزینه های ممکن شکسته خواهد شد . راه دیگری نیست .

شاید لازم به توضیح نباشد که من در طرح گزینه ها ، مطلوب بودن و یا مطلوب
نبودن آنها را از منظر ایالات متحده و ائتلاف قدرتهای خواهان تغییر در ایران بررسی
کرده ام و نه از دید خود . برای مثال گزینه
سرخ مطلوبترین راه حل برای تمامی انقلابیون ایران صرفنظر از تفاوتهای سیاسی و
ایدئولوژیکی آنان است . حال آنکه سیاه ترین و نامطلوبترین شق ممکن برای هردو جناح
بازها و کبوترها ازقضا همین گزینه هست.

1ـ گزینه سبزـ انقلاب مخملی ( مطلوب اما ناممکل )

پروژه "جنبش
سبز" به مثابه گزینه اول و ایده آل غرب در رابطه با تغییر رژِیم ایران و با
هدف ارائه "آلترناتیو مطلوب"
برمبنای تئوری انقلاب مخملی با محوریت انتخابات 88 در ایران کلید میخورد .
سرمایه گذاری نیرویی و کادرسازی گسترده برروی این پروژه ضدانقلابی در واقع از مقطع
2خرداد 1376 آغاز گردیده و یک قلم یک دوره 12ساله تجربه اندوزی در چارچوب جنبش
موسوم به 2خرداد را نیز بدنبال داشته است . در این دوره کادرهای این جنبش علاوه بر
آموزشهای تئوریک حول مختصات ، شرایط والزامات پیروزی انقلاب مخملی ، به بازسازی و
تثبیت یک گفتمان جایگرین درمقابل "گفتمان حاکم" در دهه شصت و اوایل دهه
هفتاد در ارتباط با نوع برخورد با حاکمیت یعنی گفتمان سرنگونی می پردازند .

دار و دسته موسوی خوئینی
ها در مرکز مطالعات استراتژیک دوران رفسنجانی ، بر اساس نظریه سعید حجاریان موسوم
به "نظریه اصلاحات غیرساختاری" یا گذارمسالمت آمیز جامعه ولایی به جامعه
مدنی ، آرام آرام با بوجودآوردن نهادهای غیردولتی و تشکلهای دانشجویی و تصرف بخش
بزرگی از سیستم اطلاعاتی و رسانه ای در
جمهوری اسلامی ، به گسترش و تثبیت عناصر ذهنی جامعه مدنی یعنی همان "جامعه
باز" کذایی در ذهنیت اجتماعی می پردازند . کدهای"جامعه باز" دهه
هفتاد ، درشرایط غیبت تاسف بار سازمان رهبری کننده انقلاب نوین ، به جنگ گفتمان
انقلابی دهه شصت خورشیدی می روند و جامعه بیزار از ولایت مطلقه فقیه را حول خود
بسیج می کنند . تئوری "گذار مسالمت آمیز" بجای تئوری "سرنگونی قهرآمیز"
و مبارزه مدنی به جای مبارزه قهرآمیز و جنگ انقلابی می نشیند . مقاومت مشروع و
انسانی در مقابله با استبداد مذهبی ، مارک خشونت می خورد و مدافعان آن تروریست نام
می گیرند . این پروژه یک پروژه داخلی و خارجی است . به همین دلیل همزمان با هم ،
در سطح داخلی و بین المللی به پیش برده می شود .

مشکل بزرگ عناصر تشکیل
دهنده این پروژه این بوده است که تک تک آنان از درون نظامی آمده اند که فرد فرد
مسئولان و عناصر آن از راس تا بدنه در شکنجه و کشتار و سرکوب مشارکت داشته اند .
برای قرارگرفتن در راس جنبش مدنی نیاز به آن بود که ابتدا به ساکن ، نجاست این
همکاری و مشارکت با پرداخت هزینه در مقابله با جناح حاکم از جمله رفتن به
زندان ، زدوده شود . بدون این ، کادرهای
جنبش مدنی از اساس مشروعیت عضویت و به طریق اولی قرارگرفتن در موضع رهبری "آلترناتیو
مطلوب" را پیدا نخواهند کرد . محاسبه این بوده است که جامعه مثلا از اکبرگنجی
زندان رفته دیگرسوآل نخواهد کرد که آقاجان بگو آن روایت فروکردن پونز برروسری و
پیشانی زنهای بدحجاب ! از چه قرار بوده است . اگرهم پرسید او می تواند با سری بلند
! مدعی هم بشود که این چه سوآلی است که از من زندانی شکنجه شده این نظام می کنید ؟
مگر جامعه از خاتمی می پرسد که صرفنطر از مسئولیت مشترکت در راس نظام ، حکایت
فرستادن ده ها هزارکودک دانش آموز به جبهه های جنگ درزمان وزارت ارشادت چه بود ؟
مگر ازموسوی می پرسد که تکیف مسئولیت مشترکت در "عصرطلایی امامت" در رابطه
با ادامه جنگ ضدمیهنی ، سرکوب و شکنجه و کشتار بی رحمانه در زندانها
و بویژه در راس تمامی آن جنایتها ، قتلعام سبعانه و فراموش ناشدنی هزاران
اسیر مجاهد و مبارز در تابستان 67 ، چه بوده است ؟

مشکل بزرگ دیگری که این
"آلترناتیو مطلوب" داشته و هنوز هم دارد ، نداشتن نیروی محوری و رهبری کاریسماتیک هست . تفاوت این جنبش با
جنبش خمینی درهمین جاست . آن "آلترناتیو مطلوب" محور داشت . به همین
دلیل هم بود که توانست همه را با هم بزیر نعلین خود بکشد . هیچ آلترناتیوی بدون
برخورداری از یک ستون و نیروی محوری ، نه بوجود می آید و نه اگر آمد پایدار می
ماند . جنبش نیاز به "همراه" ندارد ، رهبری می خواهد . به همین دلیل است
که نه آن جنبش دو خردادی که مدعی بیست
میلیون رای دهنده درمیان بدنه اجتماعی خود بوده و دو قوه مجریه و مقننه را در داخل و کل "جامعه جهانی" کذایی در خارج را
هم دراختیار داشت ، و نه این جنبش سبزی که
یگانه "الترناتیو مطلوب" آمریکا و اروپا و "اکثریت کذایی مردم
ایران" و تفاله های رنگارنگ
روشنفکران واررفته بنده قدرت ، در به اصطلاح اپوزیسیون جمهوری اسلامی بوده است هم
، راه بجایی نبرده و نخواهد هم برد .

جنبشی که علیرغم آنهمه
حمایت کم نظیر در داخل و خارج ، در پوزیسیون و اپوزیسیون ، اکنون با شکستی قطعی
روبروشده وعملا به بایگانی سپرده شده است . تنها میراث بجا مانده از این روند عبرت
انگیز انفعال گسترده در میان فعالان این جنبش در کنار خانه نشینی بدنه اجتماعی آن
است . جنبشی که شکست محتوم آن از آغاز برای هرآنکس که اندک آشنایی با ماهیت رژیم
شتر گاو پلنگ حاکم برایران داشت ، راز سربه مهری نبود . من خود اینرا تنها دوهفته
پس از شروع این جنبش کذایی ، آنگاه که حضوردرخشان و باورنکردنی
"عنصراجتماعی" در خیابان ، قدرت تعقل از بسیاری ربوده بود یعنی در12
تیر88 ، درمقاله نامتعارف و خلاف جریان "
این جنبش، جنبش من نیست"
و متعاقب آن در مقاله اثباتی
"جنبش من ، جنبش
سرخ"
بروشنی پیش بینی کرده بودم . همانگونه که اجتناب ناپذیر بودن برخورد
نظامی با ایران را نیز بسا بسا پیشتر از آن . نگاهی دوباره به مقاله مذکور خالی از
فایده نیست . آنجا نوشته بودم که :
"اگر کسی فکر میکند
که رژيم درمقابل فشارخیابان "بدون استفاده ازقهر" عقب می نشیند ، سخت در
اشتباه است . اگراین رژيم چنین ظرفیتی می داشت ، مقاومت مسلحانه از آغاز از
کوچکترین مشروعیتی برخوردار نمی بود" و اینکه "این جنبش بلاشک ، تناسبی با رهبریش ندارد . موسوی نه در قد و
قواره آن است و نه هیچ سنخیتی با خواستهای
آن دارد . این جنبش بی هیچ تردیدی در مرز گذار از ساختار ، از او عبور
خواهد کرد"....

"برای رهبری جنبش
سبز کذایی ، سه گزینه بیشترمتصور نیست . یا براه "شریعتمداری" برده و در
تلویزیون رژيم به نمایش گذاشته شود و یا با الگوی "منتظری" از جامعه
گسسته و در حصرخانگی عمربگذراند و یا اینکه براه "بنی صدر" رفته و با
خروج از ایران کل نظام ولایت مطلقه فقیه را بزیرعلامت سوال برد" .

آنروز در آنجا و در شرایطی که ویروس سبز ،
اکثریت اپوزیسیون را به خود می آلود ، با افسوس و درد نوشتم :

"و اینجا من ، با
"درد دررگانم ، حسرت دراستخوانم" می خواهم فریاد برآرم که "ای یاوه
، یاوه ، یاوه ! خلایق مستید ومنگ ؟ یا به تظاهر
تزویر می کنید ؟ از شب هنوز مانده دو دانگی" این پرچم ، پرچم شما نیست . این
پرچم قاتلان پدران و مادران و خواهران و برادرانتان است که امروز برسینه آویخته
اید . این سبزی جنگلهای میهنتان نیست ، سبزی پرچم ایرانتان نیست . رنگ شال سیدی
است که نه در قد و قواره جنبش شماست و نه هیچ سنخیتی با امیال و افقهایتان دارد .
این رنگ همان لجنی است که سه نسل متوالی بر چهره ایران و ایرانی پاشیده اند . چگونه بوی گند آن مشامتان را آزار
نمی دهد " ؟

آری ! انقلاب مخملی در ایران ممکن نبوده و نیست . چرا که در این سرزمین رژیمی
حکومت میکند که از اساس ظرفیت تغییر ندارد . چرا که بدلیل شدت و حدت تضادهای
اجتماعی ، امواج تغییرهرگز در مرزهای نظام متوقف نخواهد شد . چرا که بدنه اجتماعی
رفرم در ایران ( و نه تنها در ایران ) هیچگاه حاضر به پرداخت بها نبوده است . نه
امروز و نه تنها در این جنبش . چرا که رهبران رفرمیست نه امروز که در طول تاریخ
معاصر ایران هرگز جربزه و اراده تصاحب
قدرت سیاسی را نداشته اند . نیروی مخالف این رژیم باید که از اراده تصاحب قدرت
برخوردار باشد ، همانگونه که حاکمیت نیز از اراده حفظ قدرت به هر قیمت برخوردار
است . چرا که منافع بلافصل رهبری جنبش سبز در حفظ
ساختار جمهوری اسلامی است . منافع مردم ایران نه . این بطریق اولی منافع
بدنه اجتماعی جنبش مذکور را هم شامل می شود . اولین شرط پیروزی یک جنبش اجتماعی
همخوانی منافع رهبری با بدنه آن است . نهایت اینکه گزینه سبز اگرچه مطلوب اما
امکان پذیر نیست .

2ـ گزینه سیاه ـ جنگ ( نامطلوب ، خطرناک ، پرهزینه اما محتمل )

گزینه دوم یعنی تهاجم مستقیم نظامی بدلیل شکست سیاست ابلهانه نئوکانها درعراق
و افغانستان ، اگرچه همچنان محتمل اما اساسا گزینه مطلوبی نیست . نه برای طرف
ایرانی ، نه برای اروپا ، نه برای دولت کنونی آمریکا و نه حتی برای خود جناح بازها
و نئوکانها که زمانی این گزینه برایشان مطلوبترین شق ممکن بود . اتخاذ سیاست تقابل
و انتقال صحنه جنگ به خارج از سرزمین ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی ، توان تدافعی
رژیم مذکور درهدایت جنگ نامتعارف ، عمق استراتژیک آن در مرزهای اسرائیل و حضور مادی درعراق و سوریه و افغانستان از همه
مهمتر نامساعد بودن شرایط جغرافیایی ایران برای تهاجم زمینی موفق از جمله دوری
پایتخت ایران از دریا و جنگلها و کوه های
سربه فلک کشیده آن ، در کنار خطر وقوع جنگ داخلی حاصله از فروپاشی رژیم بدلیل حضور
کانونهای مختلف قدرت سیاسی و نظامی در بافت حاکمیت و در راس همه شکست در شکل دادن
به "آلترناتیو مطلوب" ، این گزینه را بسیار پرهزینه و خطرناک کرده است .

اینها البته به این معنا نیست که در صورت وقوع جنگ رژیم جمهوری اسلامی دوام
خواهد آورد . آنهایی که می گویند جناحی در حکومت ایران خواهان جنگ است ، یا ابلهند
و یا مزدوران جنگ روانی همان جناح از حاکمیت ! هیچ بخشی از رژیم چه در درون حاکمیت
و چه در بیرون آن خواهان جنگ نیست . چرا که برای همه دسته بندیهای درون نظام ، مثل
روز روشن است که اولین قربانی جنگ خود نظام مقدس در تمامیت آن خواهد بود . با
قاطعیت می گویم این رژیم توان مقاومتش از رژیمهای عراق و لیبی هم کمتراست . نه
صرفا بخاطر توان نظامی ایالات متحده و همپیمانان منطقه ای و بین المللی آن . نه .
به این دلیل ساده که اولین کارکرد جنگ شکسته شدن تعادل قوا برعلیه رژیم و به صحنه
آمدن مردمی است که تشنه به خون از راس تا ذیل نظام هستند . هیچکس بهترازخود رژیم
به این تهدید واقف نیست .

این بخشی از جنگ روانی تدافعی رژِیم و اعوان و انصارش است که مدعی هستند جنگ
باعث گردآمدن ایرانیان بدور رژِیم از سویی و بالا رفتن شدت اختناق و انسداد فضای اجتماعی از سوی دیگر می شود .
هیچکس بیشتر از خود رژیم وحشت از وقوع جنگ ندارد . آن ماموران معذوری که خزئبلات
بالا را می پراکنند ، شاید همه را مثل خود احمق تصور کرده اند . انگار که قراراست
درصورت وقوع جنگ مسئله با بمباران برخی مراکز اتمی ونظامی رژیم بخوبی وخوشی فیصله
پیدا کند ! اگرکسی چنین می پندارد غوطه وردرجهلی مرکب است .

اگر قرار بر وقوع جنگ در این نقطه از جهان یعنی یکی از استراتژیک ترین و حساس
ترین مناطق به لحاظ ژئوپلیتیکی باشد ، نه از "تاک" نشان خواهد ماند و نه
از "تاک نشان" . در ایران جنگی در نخواهد گرفت مگر آنکه استراتژیک ترین
مقولات درارتباط با طرح خاورمیانه بزرگ در این نقطه تعیین تکلیف گردند . جنگی در
نخواهد گرفت مگر آنکه قدرتی بنام ایران و تمدنی بنام آن برای یک دوران از صحنه تعادل
قوا به بکلی به کناری گذاشته شده و چند
پاره شود .

رژیم جمهوری اسلامی که جای خود دارد ، تمامی ساختارهای اقتصادی ، سیاسی و
تکنولوژیک جامعه مدنی هدف خواهد بود . تهدید تجزیه ایران ، یعنی رویای دولت
حرامزاده ، هیچگاه در تاریخ معاصر تا این درجه جدی نبوده است . تهدید جنگ داخلی
متعاقب فروپاشی سریع رژیم جمهوری اسلامی ، هرج و مرج و ناامنی ، پاکسازیهای
قومی و .... تنها گوشه کوچکی از تصویر
دهشتناکی است که ذهن مرا سالهاست بخود مشغول کرده است .

تنها بر زمینه چنین تصویر وحشتناکی ، حمایت من از "راه حل سوم" مجاهدین
با همان مکانیسمی که خود سالها پیش ترسیم کرده بودم قابل فهم است و لاغیر . نه به
این خاطر که ایده آل من بوده و هست که ایده ال من هرگز، هرگز چیزی جز انقلاب در
ایران نبوده و نیست ، بلکه بخاطر آن بوده
و هست که در شرایط غیبت مادی و فیزیکی شرط ذهنی انقلاب در داخل
ایران و بی سربودن "جنبش سرخ"، این راه حل به باورمن تنها ، تکرار می
کنم تنها آلترناتیو جنگی است که کاریکاتوری از آنرا در بالا به تصویرکشیدم . این
جنگ بی هیچ تردیدی در چارچوب مرزهای ایران متوقف نخواهد ماند . امواج شکسته شدن
تعادل قوا در ایران تا مرزهای چین و روسیه هم خواهد رفت . به همین دلیل هم جنگ در
ایران ، جنگی برعلیه منافع استراتژیک روسیه و مهمتر از آن چین می باشد و به همین
اعتبار اساسا در طراز جنگ در عراق و افغانستان نیست . یعنی اینکه همانگونه که
تغییررژیم در سوریه تاثیرات استراتژیک بلافصل بر روی جایگاه ایران در منطقه دارد ،
تغییررژِیم در ایران به نفع وزنه آمریکا هم ، تاثیرات بلافصل استراتژیک در معادله
ژئوپلیتیک میان چین و ایالات متحده در ابعاد کلان خواهد داشت . مگر آنکه در بافت
حاکمیت برآمده از انهدام ساختار کنونی ، عنصر استقلال دست بالا را داشته باشد .
این را بهتر ازهمه دولت کنونی آمریکا می داند . این بدان معناست که گزینه سیاه
اگرچه همچنان محتمل اما هم بسیار خطرناک است و هم از اساس مقرون به صرفه نیست .

3ـ گزینه سرخ ـ انقلاب ( نامطلوب ، خطرناک ، نامحتمل )

گزینه سوم یعنی گزینه انقلاب ، ایده آل ترین گزینه برای ما و سیاه ترین گزینه
برای گلوبالیستهاست . این شق اگرچه نامحتمل ترین گزینه ، اما ممکن است . درست
برعکس انقلاب مخملی که ازاساس ناممکن است . این گزینه تنها اکسیر باطل کننده طلسم جنگ در ایران و علاج
تمامی دردهای بی درمان اجتماعی و
اخلاقی جامعه ایرانیست . یگانه تضمین آزادی و استقلال و اقتدار ایران آینده است .
رویای دست نیافتنی تمامی انقلابیون تاریخ معاصر و چراغ راهنمای انقلابات واقعی در
کل منطقه خاورمیانه بزرگ است . آرمانی که من را و ما را نزدیک به چهار دهه همچنان
دست افشان و پایکوبان ، زنده و سرشار، بی شکست و پرامید وهمچنان سرفراز و مقاوم در
مقابل وسوسه های ارتجاع و استعمار برسر پا
نگه داشته است .

آری شق انقلاب اگرچه در شرایط کنونی محتمل نیست ، اما ممکن است . محتمل
نیست چرا که اکثریت خاموش در ایران بر
خلاف خلق قهرمان سوریه حاضر به پرداخت هزینه نیست . یعنی که خلق قهرمان ! ما تنها
موقعی به خیابان می آید که تعادل قوا میان حاکمیت و اپوزیسیون شکسته شده باشد .
محتمل نیست چرا که اکثریت خاموش ما حسابگراست ، حراف است ، طلبکار است . گروه خونش
اصلا به انقلاب که اولین الزامش فداکاری و پرداخت بی چشمداشت است نمی خورد .

انقلاب همیشه در ایران مشغله ذهنی یک اقلیت ویژه بوده و هست . فعلا محتمل نیست
چرا که این اقلیت ویژه در ایران سر ندارد . یعنی که رهبری انقلابی در ایران حضور
مادی ندارد . محتمل نیست چراکه اکثریت پایینی ها اگرچه نمی خواهند ، اما تن می دهند و بالایی ها اگرچه درپایان راه ،
اما هنوز می توانند !

انقلاب در ایران ، اگرچه مطلوب ما ولی مطلقا مطلوب و منطبق با نرمهای بین
المللی نیست . البته که درصورت پیروزی انقلاب در ایران از این طریق ، بر روی
حاکمیت پسا انقلابی خون پاشیده خواهد شد . البته که نمی توان پیش از به هم خوردن
تعادل قوا ، بر روی آن اکثریت کذایی هم حساب باز کرد . با اینحال انقلاب ممکن است
! شرط لازم برای متحقق شدن آن جدای
از ضرورت حضور تشکیلاتی مجاهدین در ایران ، وجود یک قطب چپ متحد و مقتدر انقلابی
در درون جامعه و اپوزیسیون هم هست . این البته همان چیزی است که در شرایط کنونی
شوخی بی مزه ای را تداعی می کند که لبخندی که نه ، هیچ زهرخندی را هم برهیچ لبانی
نمی نشاند . چپی که سالهاست دیگر بیش از آنکه به انقلاب بیندیشد به انشعاب
اندیشیده است . چپی که حقانیت خود را نه در قدرت خود که در ضعف دیگری جسته است .
"چپی در خود و برای خود" که هرچه
بوده و هست ، جدی نبوده و
نیست . خلاصه اینکه در شرایط موجود گزینه سرخ
فعلا هم نامطلوب و هم نامحتمل است .

4ـ گزینه سرخ و سیاه ( مطلوب ، محتمل )

دخالت بشردوستانه ! محتملترین
گزینه درشرایط کنونی ایران و درچارچوب سیاست موسوم به رژِیم چنج است . این سیاست
دو رویه دارد . یا فشار جهانی بر روی جمهوری اسلامی آنچنان بالا می رود که راه به
شکاف درنظام ولایت مطلقه می برد و متعاقب
آن قیام شکل می گیرد و دخالت بشردوستانه بر مبنای یک اجماع جهانی ضروری می
شود ، چیزی که "جناح کبوترها" و دولت اوباما اکیدا بر روی آن حساب باز
کرده اند . یا اینکه خامنه ای اجازه شکاف
در حاکمیت را به هیچ قیمتی نمی دهد و در مقابل فشارخارجی با اتکاء به چین و روسیه
مقاومت می کند . در اینصورت مراجعه به "عنصرداخلی" و تسلیح آن ضروری می
شود ، چیزیکه "جناح بازها" و مجاهدین به اضعاف بر روی آن حساب بازکرده
اند .

بن بستی که فعلا موجود است در کنار ناممکن بودن گزینه اول و پرهزینه و خطرناک
بودن گزینه دوم و نامطلوب و غیرقابل قبول
بودن گزینه سوم ، خودی نبودن آلترناتیو فعلا موجود در گزینه بالاست . چرا
که هژمونی آن دراختیارهمان "عنصرداخلی" است . تن دادن به این هژمونی تنها
در شرایط استیصال مطلق امکانپذیر است . عجیب است ! یکی از مشکلات اساسی در کنار آمدن با رژیم هم
تن دادن کانونهای قدرت جهانی به هژمونی منطقه ای جمهوری اسلامی است . اینهم تنها
درشرایط استیصال مطلق قدرتهای مذکور ممکن می شود .

ملاک پذیرش هژمونی چه در رابطه با رژِیم و چه در رابطه با آلترناتیو آن ، تنها
قدرت و توان تاثیرگذاری آنان در رابطه با
معادلات پیرامونیشان هست . صحنه سیاسی چه
در ابعاد ملی و منطقه ای و چه در ابعاد گسترده بین المللی اساسا بر این اساس چیده
می شود که چه نیرویی در چه جغرافیایی و در
چه ابعادی هژمونی داشته و یا پتانسیل ، امکان و ابزار اعمال هژمونی را در اختیار
دارد . بالا و پایین رفتن احتمال پذیرش این هژمونی ، رابطه مستقیم با بالا و پایین رفتن آن قدرت و توان مورد
اشاره در بالا دارد .

این بن بست اما ، چندان پایدار نخواهد ماند . تعادل قوا بسرعت به سمت تغییر می
رود . در ابعاد بین المللی همزمان با آغاز سال جدید میلادی ، برای اولین بار فشار
واقعی بر روی رژِیم جمهوری اسلامی با تحریم نفتی و مهمتر از آن تحریم بانک مرکزی
رژِیم آغاز گردیده است . دررابطه با تحریمها آنچه که تا پیش از این دو مورد بوده است
بیشتر به شوخی می مانسته تا یک فشار جدی بر حاکمیت ایران . یعنی تاثیراتش بر روی
رژیم جمهوری اسلامی تنها تاثیرات ایذایی صرف بوده است . تحریمهای اخیر اما کیفا
متفاوتند . سمت و سوی متفاوتی هم دارند . ماهیت متفاوتی هم ! یعنی اینکه تحریم نفتی و بانکی رژیم جمهوری
اسلامی برخلاف تحریمهای تاکنونی ، دیگر ماهیت براندازانه دارد .

اینجا دیگر نقطه تعیین تکیف سیاست "دست چدنی با دستکش مخملی"
اوباماست . سیاست مزورانه ای که هدفش از آغازهم "تغییررژِیم" منتها به
شیوه براندازی نرم و در زیر تابلو
"تغییررفتار" بوده و خامنه ای هم آنرا برخلاف دیگران بسیار خوب گرفته
بود . این سیاست "تغییررفتار" ، اگرچه بدلیل هشیاری طرف ایرانیش شکست
خورد اما پیروزی بزرگی را نیز برای طرف آمریکایی به همراه داشت و آن بیرون آوردن ایالات متحده از انزوای جهانی
و رسیدن به اجماع علیه رژیم جمهوری اسلامی بوده است . چیزی که قبلا از آن به مثابه
کابوس رژیم یاد کرده بودم .

تغییر تعادل قوای منطقه ای نیز بی هیچ تردیدی در سوریه به مثابه مرکزثقل
معادله قدرت ، برعلیه رژیم تعیین تکلیف خواهد شد . امواج منفی تغییر تعادل قوا از
سوریه به ایران و از ایران به روسیه و چین خواهد رسید . معضل نپیوستن روسیه و
مهمتر از آن چین به اجماع جهانی علیه حاکمیت ایران و سوریه را در مقولات اقتصادی
تحلیل کردن بلاهت محض است . مناسبات اقتصادی که البته بسیار مهم هم هستند در
مقایسه با مقوله حیاتی برهم خوردن تعادل قوا در منطقه خاورمیانه بزرگ تنها جنبه
حاشیه ای محض دارند . بقدرت رسیدن فرضی یک لیبرال دمکراسی طرفدارغرب در ایران ،
معادله قدرت را نه فقط به لحاظ منطقه ای بهم خواهد زد که به اضعاف کل معادله قوا
را در ابعاد جهانی ، کیفا علیه چین
و در کادر "جنگ جهانی چهارم" تحت تاثیر قرار خواهد داد . پیچیدگی و متفاوت بودن حل و فصل معضل ایران
ریشه در همین معادله قدرت دارد .

دررابطه با موقعیت مجاهدین خلق

پیش از بستن این بحث ضرورت دارد که به یکی از بازیگران اصلی گزینه بالا یعنی سازمان مجاهدین خلق و
موقعیت کنونی آن در چیدمان سیاسی موجود بپردازم . می گویم یکی از بازیگران اصلی .
یعنی که این گزینه بازیگران دیگری نیز دارد .

مجاهدین خلق بدلیل ساختار ایدئولوژیک و بافت تشکیلاتی هرمی و پافشاری بی شکاف در رابطه با سرنگونی قهرآمیز
رژیم جمهوری اسلامی با تمامی جناح ها و دسته بندیهای درونی آن ، به لحاظ
تئوریک و در شرایط تغییرخطشان از استراتژی
"جنگ آزادیبخش نوین" به استراتژی "سازماندهی قیام" در شهر ،
بخش لاینفک گزینه سرخ هستند . به همین دلیل هم در رابطه با مقوله تغییر رژیم در
ایران درست به همان اندازه خود گزینه سرخ آلترناتیو نامطلوب هستند . نه تنها
نامطلوب که اساسا مزاحم سمج و غیرقابل اعتماد هرگونه تحول غیرساختاری و وابسته ساز
در ایران هستند . به عبارت دیگر گزینه سبز یا پروژه انقلاب مخملی در ایران به جز
شمشیر آخته جناح خامنه ای در بالای سر خود ، نیزه "گفتمان سرنگونی
قهرآمیز" مجاهدین را نیز در پیش رو
دارد . به همین دلیل هم هست که به جز نئوکانهای معتقد به "رژیم چنج" در
ایالات متحده ، تمامی متولیان و نظریه پردازان و ضمائم انقلاب مخملی در اروپا و
آمریکا به انضمام دولت باراک اوباما ،
خواهان حذف و یا حداقل خنثی کردن نقش آنان در "پروسه سیاسی" مربوط به
ایران بوده و هستند .

اما مجاهدین علیرغم فشارهای طاقت فرسای سیاسی و نظامی و جنگ روانی گسترده و
نابرابرعلیه خود ، نه از صحنه حذف شده و نه حاضر به کنارماندن از پروسه سیاسی می
شوند . برعکس با حفظ ظرف ارتش آزادیبخش درعراق به هرقیمت ، با بکاراندازی ماهرانه و حرفه ای ماشین
حقوقی و دستگاه قضایی "جامعه
جهانی" کذایی و از همه مهمتر سازماندهی یک لابی مقتدر و فراجناحی در آمریکا ، تلاش
کرده اند که خود را بهر قیمت بر این پروسه سیاسی تحمیل کنند . ورود به این پروسه و
مهمتر آز آن ماندن درآن البته که الزامات خاص خود را هم دارد . مهمترین آن یک
"تغییرریل" اساسی در پهنه سیاسی و ورود حرفه ای به مناسبات دیپلماتیک و
پذیرش "قواعد بازی" بوده است .

نقطه آغاز این دیپلماسی نوین ، امضای قرارداد آتش بس با نیروهای ارتش آمریکا
درعراق و متعاقب آن تحویل دادن کلیه تسلیحات سبک و سنگین ارتش آزادیبخش ملی به
ارتش اشغالگر در مقابل تحویل گرفتن سلاح پرارزش و بی جایگزین استاتوی افراد حفاظت
شده تحت کنوانسیون چهار ژنو بود . "سلاح برتری" که موثرتر و کاراتر از
هر توپ و تانک و هواپیمایی در آن شرایط ویژه ، به کار حفظ و حراست از "ظرف
ارتش آزادیبخش" می آمد و آمد .

همزمان با آن مجاهدین ، دستگاه اگرچه موفق ولی آماتور دیپلماتیک خود در
ایالات متحده را با به کارگرفتن دستگاه تماما حرفه ای "کمیته سیاست
ایران" و شخص "ریموند تنتر" مشاورسابق شورای امنیت ملی ، جایگزین
می کنند . از سوی دیگر با استخدام رسمی علیرضا جعفرزاده توسط فاکس نیوز به عنوان
مفسر و تحلیلگر مسائل ایران ، نماینده خود درآمریکا را نیز علیرغم لیست بدنام
تروریستی ، تثبیت می کنند .

سیاست موفق و کم نظیر لابیگری حرفه ای مجاهدین ، اکنون خود را در قد و قواره
یک لابی مقتدر در کنار لابی سنتی و همه
کاره اسرائیل و لابی نیرومند رژیم جمهوری اسلامی در آمریکا و نه فقط آنجا که در اروپا نیز تثبیت کرده است
. لابی کنونی مجاهدین را تنها در میان نئوکانها جستجو کردن نشانه بی اطلاعی محض
است . این لابی دیرزمانی است که دیگر طیف نئوکانها را هم درنوردیده و اساسا چه در
آمریکا و چه در اروپا فراجناحی گردیده است . موفقیت این دیپلماسی حرفه ای تا
آنجاست که خط جنگ روانی رژیم و وزارت
اطلاعاتش را هم تماما زیر و رو کرده است .
تا دیروز تبلیغات جنگ روانی بر پول گرفتن مجاهدین از اسرائیل و آمریکا استواربود ،
امروز تبلیغات رژیم درمانده ودم و دنبالچه های لمپن آن حول پول دادن مجاهدین به
سیاستمداران آمریکایی و اروپایی و خریداری شدن آنها توسط سازمان مذکور می چرخد .

بازی در کادر این دیپلماسی نوین البته که الزامات خاص خود را به همراه دارد .
در راس این الزامات رعایت "قواعد بازی" است . یعنی رعایت مو بموی قرار و
مدارهای بین المللی ، یعنی حرکت در کادر قوانین مصوبه ملل متحد ، یعنی پذیرش
مالکیت خصوصی و بازار آزاد ، یعنی برسمیت شناختن قواعد و قوانین و
تصمیمگیریهای قدرتهای جهانی ، یعنی برهم نزدن تعادل ژئوپلیتکی ، یعنی خودداری از
تسلیح غیرقانونی . به عبارت بهتر، پذیرش "قواعد بازی" به مثابه مبنای
مشروعیت هر تحرک سیاسی و نظامی محتمل . یا باید ریلی را رفت که جنبش مسلحانه در
زمان رژیم ستمشاهی میرفت ، یا ببرهای مرحوم ! تامیل و یا "پ ک ک" تا پیش
از دستگیری عبداله اوجالان و خود همین مجاهدین تا پیش از رفتن به عراق می رفتند یعنی
حرکت در خارج از کادر قواعد بازی بین المللی
و یا ریلی کاملا متفاوت و برخلاف آن یعنی به رسمیت شناختن چارچوب و قواعد
بازی مذکور .

مجاهدین ریل دوم را برگزیده اند . با پذیرش تمامی تبعات آن . جایگزینی خط
"جنگ آزادیبخش نوین" اساسا ورود به همین وادی بود . چرا که ترم ارتش
آزادیبخش در سیاست بین الملل ، اگر که به رسمیت شناخته شود ، یکی از شیوه
های مشروع تصاحب قدرت سیاسی است . پذیرش ماده خودداری از تسلیح غیرقانونی توسط فرد
فرد ارتش آزادیبخش در توافق با ارتش آمریکا نیزغیرازاین نبوده است . در این کادر و
بر روی این ریل ، تسلیح دوباره این ارتش تنها زمانی مشروعیت دارد که یا برمبنای
تصمیم نیروی اشغالگر سابق در عراق یعنی آنی که سلاح را تحویل گرفته بود باشد و یا
براساس مصوبه شورای امنیت سازمان ملل همچون نمونه ای که در لیبی شاهد آن بودیم عملی
گردد . این شق تماما مستقل از آن است که مجاهدین درعراق باشند یا نباشند .
چگونگی حل و فصل مسئله اشرف به مثابه اصلی ترین ظرف سیاسی و تشکیلاتی گزینه بالا ،
رابطه مستقیم با چگونگی حل وفصل مسئله رژیم حاکم بر ایران دارد .

معیار قدرت یک جریان سیاسی فراتر از طول و عرض تشکیلاتی و یا تعداد توپ و تانک
و زرهی آن ، توان مداخله اش در پروسه سیاسی سرزمین خود هست . اگر که بتوان اندکی
فراتر از بینی خود را دید ، اگر که منشاء قدرت را نه توان نظامی و قدرت فیزیکی صرف
که فراتر از آن اراده و نیروی روانی شکست ناپذیر دانست ، به باور من
مجاهدین محاصره شده بی سلاح و زیر ضرب کنونی ، بسا بسا قدرتمندتر از ارتش
زرهی آزادیبخش دهه هفتاد خورشیدی هستند . به یک دلیل ساده . آنروز علیرغم برق
سلاحهای ارتش آزادیبخش و قدرت فائقه رهبری بی رقیب آن در درون تشکیلات ، مجاهدین
کمترین توان و امکانی در رابطه با مداخله در تحولات داخل ایران نداشتند . امروز
ولی دارند . آنروز من در مجاهدین و ارتش آزادیبخش تا دندان مسلحشان جز توان حفظ
خود قدرتی نمی دیدم . امروز اما در
مجاهدین بی سلاح و بی دفاع و در محاصره رجالگان مالکی و
مزدوران اعزامی خامنه ای ، در زیرفشار ناجوانمردانه دولت اوباما و ملل
متحد و در راس تمامی اینها در اعتصاب غذای
72 روزه 36 اسیر مجاهد در چنگال جانوران وحشی مالکی در تابستان 88 ، بوضوح اقتدار
و بی شکستی عنصر انسانی را به چشم می بینم .

چه می شود کرد ؟ معیارهای من در
ارزیابی قدرت واقعی اینچنین است . آری برای من منشاء قدرت واقعی ، واندادن و تسلیم
نشدن در برابر قدرت فائقه و مقاومت بهر قیمت است . مقاومت به مثابه یک ارزش ،
ارزشی که اصالت دارد . ارزشی که حفظ و
حراست از آن حفظ و حراست از انقلاب است . حفظ و حراست از معنا و مفهوم انسان است .
مقاومت در مقابل اجبارات کور و بنده ساز . تن ندادن به آنچه هست ولی نباید باشد ،
برای رسیدن به آنچه که نیست ولی باید باشد . نیرویی که از این قدرت لایزال انسانی
برخوردار باشد ، هرکه باشد و هرچه باشد ، نابود شدنی نیست چرا که تسلیم شدنی نیست
.

تهدید نابودی هرگز از بیرون هیچ جریان و تشکیلات و حتی ایدئولوژِی و مرامی
نبوده است . تهدید نابودی و فروپاشی همیشه تهدیدی درونی و مقوله ای داخلی بوده است . اگر نیرویی به
هردلیل و ترفندی بتواند وحدت و توازن درونی خود را حفظ کند ، بی تردید در مقابل
تهدید بیرونی فروپاشیده نخواهد شد . ضعیف می شود ، نیرو از دست می دهد ، به حاشیه
رانده می شود . ولی نابود نخواهد شد . فروپاشی و نابودی تنها منشاء درونی دارد و
بس .

این تحلیل را قبلا هم در رابطه با مجاهدین و
در زیر بمبارانهای همین آمریکا و همدستان انگلیسیش هم داده بودم . گفته
بودم که مجاهدین نه تنها از بین نخواهند رفت که قد هم خواهند کشید . مجاهدین هم
ماندند و هم قد کشیدند . چه کسی را خوش بیاید ، چه نه ! همین را در آغاز انتقال
حفاظت به دولت مالکی هم تکرار کردم . آنجا از یک "رویارویی پرشگون" سخن
رانده بودم که آنها را در معادله قوا بسا بالا و بالاتر خواهد برد . امروز مجاهدین
در اوج آن "رویارویی پرشگون" موفق شده اند که مسئله اشرف را بین المللی
کنند . یعنی در تعادل قوا خود را چند مدار به بالا پرتاب کنند . چه کسی را خوش
بیاید ، چه نه !

ورود سازمان ملل و دبیرکل آن ، اتحادیه اروپا و دولت آمریکا در حل وفصل مسئله
مجاهدین با دولت عراق و رفتن موضوع اشرف به شورای امنیت ، یعنی بالاترین مرجع
رسیدگی به مسائل طراز معادله قدرت جهانی ، نشانه های بارز طلایه های پرشگون ورود
محتوم آنان به پروسه سیاسی مربوط به ایران است . چه کسی اینرا بفهمد و چه نه !

ورود به این پروسه شاید به یک درگیری دیگر با دولت دست نشانده فعلی درعراق
نیاز داشته باشد . یک عملیات محدود دیگر ! می گویم عملیات . چرا که در ماهیت ، هیچ تفاوتی میان عملیات تدافعی 6 و 7 مرداد
88 و 19 فروردین امسال با عملیات تدافعی مروارید در پایان سال 69 و نوروز 70 نمی بینم . درهر دو مورد ، موجودیت مجاهدین و
ارتش آزادیبخش درعراق نشانه گرفته شده بود . شاید در یک تلقی حقوق بشری صرف که در
مرکز آن حفظ جان و زنده ماندن انسانها قرار داشته باشد ، چیز غریبی باشد که هست .
اما در یک تلقی انقلابی و مبارزاتی که این "جان" نه برای بدربرده شدن که
درخدمت تحقق یک آرمان انسانی و هدف
مبارزاتی است ، در آن تلقی متفاوتی که "شان زندگی" بسا مهمتر از
"نفس زندگی" است ، اصلا غریب نیست . برای ارتشی که هدفش سرنگونی نظام
است ، دادن قربانی و پذیرش شهادت برای هموارکردن راه رسیدن به هدف ، امری پذیرفته
شده از پیش است . اگر که یک درگیری تدافعی حتی پرشهید در خاک غیرخودی ، کلیت جریان
را به جلو پرتاب کند ، تفاوتی در ماهیت
با یک عملیات تهاجمی نظامی پرهزینه در خاک خودی ندارد . اگر هدف تحمیل خود
به پروسه سیاسی بدون دادن هژمونی باشد ، راه دیگری نیست .

بدون عملیات تدافعی 19 فروردین ، ورود اتحادیه اروپا و نهادهای سازمان ملل به
برزخی که دولت آمریکا بوجود آورده بود ممکن نبود . در این مرحله ورود "کلاه
آبی ها" به صحنه هم بدون یک عملیات دیگر چندان محتمل نیست . ورود فرضی آنها
به صحنه البته معنای سیاسی و بین المللی خاص خود را دارد همانگونه که بین المللی
شدن مسئله اشرف تا همین جا هم تاثیرات بلافصل سیاسی خاص خود را در روی میز ایران
بجا گذارده است . یعنی اینکه بر سر میز تصمیم گیری برای آینده ایران علاوه بر
صندلیهای ارتجاع و استعمار ، گذاشتن صندلی سومی نیز تحمیل می شود و آن صندلی
انقلاب است . چه کسی را خوش بیاید ، چه نه !
در آغاز این راه یعنی در آغاز این رویارویی پرشگون ، صندلی به کنار ، اساسا
نامی هم از مجاهدین و مقوله انقلاب برسر میز ایران نبود . اصلا در درون پروسه
سیاسی نبودند . الان در آستانه ورود بدان هستند .

ورود به روند سیاسی ، یعنی تلقی شدن به عنوان بخشی از راه حل (اگرچه درابعاد
خرد و در هیئت یک ارتش بی سلاح ) ، بسا مهمتر از دراختیار داشتن یک ارتش تا دندان
مسلحی است که هم بخشی از مشکل در رابطه با مسئله ایران تلقی می شود و هم از اساس
امکان حرکت نداشته و زمینگیر است می باشد . چه کسی اینرا بفهمد و چه نه ! یعنی اینکه اوضاع و احوال به هر طرف که بچرخد ،
نقش مجاهدین را ( چه مثبت و چه منفی ) نمی توان در روند سیاسی ایران ندیده گرفت .
اینکه چگونه بازی خواهند کرد را آینده نشان خواهد داد . اما حتمیت بازی
کردنشان را می توان پروسه ای خاتمه یافته تلقی کرد .

بیرون آمدن نام مجاهدین از لیست آمریکا دیرو زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد .
این بیرون آمدن با خروج از لیست اروپا بسیار متفاوت است . تبعات آن نیز با تبعات
خروج از لیست اروپا یکسان نیست . در اینجا خروج از لیست به معنای برسمیت شناختن
تلویحی آلترناتیو مجاهدین و اعلام رسمی سیاست رژیم چنج و روآوردن وزارت خارجه به پروژه براندازی سخت
هم هست . دلیل تعلل غیرمنطقی و پرهزینه وزارت خارجه اوباما در رابطه با لیست هم به
باور من جز این نیست . این چیزی است که فعلا سیاست دولت کنونی آمریکا نیست
.

می گویم فعلا ، چرا که تغییررژیم درسوریه ، تحولات عراق و انتخابات آمریکا و فعالیت افزایش یابنده لابی
حرفه ای مجاهدین در جریان آن ، ورقهای بازی را از نو ردیف خواهد کرد . بیرون آمدن
از لیست بی ارتباط با بالا آمدن راه حل سوم مریم رجوی نخواهد بود . چرا که مقوله
لیست تروریستی تا آنجا که به مورد ایران برمی گردد ، رابطه مستقیم با ماهیت چگونگی برخورد با رژِیم ایران دارد . این
بالا آمدن تبعات خروج از لیست است که از آن گریزی نیست . ضدیت بیمارگونه لجن سبز و
نامه نگاری نفرت انگیز 37 نفره به وزارت خارجه آمریکا در رابطه با لیست تروریستی
هم دلیلی جز این ندارد . آلترناتیوسازیهای مضحک وبی آینده از سوی بنیادهای رنگارنگ
و انستیتوهای معلوم الحال هم جز جدی دیده شدن احنمال گزینه سرخ و سیاه و تلاش در
از میدان بدرکردن ، بزیرهژمونی کشیدن و یا حداقل خنثی کردن پارامتر مجاهدین و ارتش
آزادیبخششان در پروسه سیاسی نیست .

وحشت رژیم و اعوان و انصارش از ادامه حضور مجاهدین در اشرف و تلاش بی وقفه در
جهت بستن آن دقیقا در رابطه با بالا دیدن
احتمال گزینه سرخ و سیاه است . بسیاری از آنانی هم که علیرغم ضدیت با مجاهدین
خواهان نجات جان رزمندگان اشرف و انتقال آنان به خارج عراق هستند همین وحشت را
دارند . پذیرش فرضی راه حل سوم به معنی پذیرش هژمونی مجاهدین در پروسه "رژیم
چنج" است . این اگرچه محتمل ولی فعلا از اساس سیاست دولت کنونی آمریکا نیست . با اینحال این راه حل بر فرض تحقق آن ،
تنها نقطه امید در گزینه سرخ و سیاه است . به غیر از این شق مذکور اساسا تفاوتی با
گزینه سیاه نخواهد داشت . سرخی این گزینه جز این نیست . گزینه سرخ و سیاه اگرچه
مطلوب انقلابیون ایران نیست ، اما محتملترین شق ممکن است . گزینه ای نامطلوب
اما محتمل .



بیژن نیابتی ، 19
بهمن1390


سایت بیژن نیابتی http://niabati.blogspot.com/
آدرس تماس bijanniabati@hotmail.com


Friday, January 27, 2012

سال سرخ و سیاه- قسمت دوم - بیژن نیابتی

سال سرخ و سیاه

بخش دوم ـ ایران ـ بدیل انقلابی

مثلث شکست پروژه ضدانقلابی "انقلاب مخملی" و شارلاتانیسم اصلاح طلبی در ایران ، بجز اراده قاطع باند خامنه ای در حفظ قدرت به هرقیمت از سویی و ناتوانی و زبونی باند خاتمی ، موسوی ، کروبی در رقابت با قدرت ازسوی دیگر، یک ضلع سومی هم دارد و آن حضور زنده و فعال یک گفتمان رادیکال و انقلابی در میان آن "اقلیت ویژه"، یعنی "گفتمان سرنگونی" بوده و هست . همین ضلع سوم هم هست که شرایط ایران را برخلاف "بهارعربی" بسا پیچیده و متفاوت کرده است .

بدلیل حاکمیت بلاقید وشرط این گفتمان رادیکال در تار و پود این اقلیت ویژه است که از میان لجن "جنبش سبز" ، یعنی جنبش "اصلاح نظام" ، ققنوس غرقه به خون "جنبش سرخ" ، یعنی جنبش "اسقاط نظام"، دوباره پرمی کشد و خیابانها را همچون قیام عاشورای 88 به سیطره خود درمی آورد . بال گشودن این ققنوس همیشه سرخ مقاومت است که نقاب سبز را از چهره جنایتکاران و خیانتکاران رنگارنگ همدست نظام پایین می کشد و صورتکهای سیاه را عیان می کند . ققنوسی که در درازنای تاریخ ایران اگرچه همواره با یک بال خون و یک بال خیانت ، ولی هرگز، هرگز، آسمان این خاک را ترک نکرده و به این سرزمین و به این مردم پشت نکرده است .

آری ! تا هر زمان که "گفتمان سرنگونی قهرآمیز" در آسمان ایران در پرواز باشد ، هرگونه رفرم درهر شکل و فرم آن تنها راه به انقلاب خواهد برد و لاغیر ! این را بهتر از همه جناح خامنه ای فهم کرده و متناسب با همان خود را منقبض کرده و می کند . اگر کسی تصور می کند که خامنه ای نمی فهمد و یا نمی داند که استفاده از جرثومه ای همچون موسوی ، تا کجا از نظام جمهوری اسلامی در تمامیت آن مسئله حل خواهد کرد، سخت در اشتباه است . بی تردید او به منافع داخلی و بین المللی استفاده از موسوی و شعبده اصلاحات آگاه است . قبلا هم اینرا هشت سال در زمان خاتمی تجربه کرده است .

اما او به مثابه مسئول اول حفظ نظام ، به حقیقت دیگری نیز آگاه است که شاید برای دیگران کمتر قابل فهم باشد و آن بهای سنگینی است که پذیرش "شکاف" بر نظامهای توتالیتر تحمیل می کنند . او می داند که تن دادن به هر میزان از شکاف در بالا ، کم یا زیاد ، زاویه ای را باز خواهد کرد که تا ثریا گشاده خواهد شد . این قانونمندی حاکم بر سیستمهای توتالیتر در شرایط محاصره کامل می باشد . پوزیسیون و اپوزیسیون هم نمی شناسد . هرچه که فشار از بیرون افزایش پیدا کند ، درجه انقباض درونی را باید بالاتر برد . "خودی" و "نه خودی" کردن ملاء پیرامون ، تا بدانجا می رسد که نه برای دوست قابل فهم است و نه برای دشمن . سیستم برای حفظ خود دیگر نیاز به دوست ندارد . پیرو بی چون و چرا می خواهد . حامی دلسوز به درد نمی خورد ، به هوادار تیغ کش نیاز دارد . مهم نیست که دیگر "امت همیشه درصحنه" خیابانهای اطراف دانشگاه را پر نمی کند . مهم نیروی تیغ برکف "بسیج" است که باید درصحنه بماند .

اینجا دیگر نه جایی برای موسوی ، نخست وزیر "عصرطلایی" امام تازیانه و دار می ماند و نه ماوایی برای کروبی ، رئیس تبهکارمجلس اصلاحات . نه حقی برای رفسنجانی ، سردار کذایی سازندگی ! به رسمیت شناخته می شود و نه ارزشی برای خاتمی رئیس جمهور آبدارچی سابق نظام . حتی فرجه ای هم برای غرغر در لفافه علایی ، سردار سابق سپاه نباید داده شود . به غیر از این باید منتظر اجتماع گله های وحشی بسیج حتی جلوی در خانه خود بود ، انهم با شعارهای کوبنده "اخراج باید گردد " و "اعدام باید گردد" و "تواب باید گردد" و "مرگ بر ضد ولایت فقیه" . آری ! یا ذوب در رهبری و یا بیرون ! یا باید با ولایت مطلقه بود و یا بر او ! راه سومی نیست .

دراین نقطه بازهم سخن از اصلاحات گفتن، تنها بی شرافتی نیست . بی شعوری محض هم هست. صرفنظراز وحشت همیشگی اصحاب استحاله و اصلاح نظام از پرداخت هزینه ، بلاهت آشکارهم هست . زیاده تر از آن مزدوری بی جیره و مواجب در راستای تداوم سیستم توتالیتر هست . در نظامهای توتالیتر این تنها حکومت کننده نیست که مقصراست . حکومت شونده ای هم که تن به استبداد می دهد مقصر است . هیچ موجود دوپایی در جایگاه دیکتاتوری محض قرار نمی گیرد مگر آنکه پیشتر ، از پلکان شانه های "مردم همیشه درصحنه" تک به تک بالا رفته باشد .

ولی درست درنقطه مقابل ضرورت بی چون و چرای انقباض استبداد مذهبی ، طرح "خاورمیانه بزرگ" به دنبال انبساط کامل سیستمهای سیاسی منطبق با "عصرگلوبالیزم" است . بدنبال "جامعه باز" است . با جدیت خواهان آن است که هیچ مانع و رادعی در مقابل حرکت آزادانه "سرمایه کلان" درهیچ کجای این دهکده جهانی وجود نداشته باشد . مدیریت گردش موزون این سرمایه اما تنها در صلاحیت "لیبرال دمکراسی" و یا به عبارتی "راست میانه" است . سیستمهای دیکتاتوری دیگر نه تنها بمانند دوران "جنگ سوم" موسوم به جنگ سرد ، کمک کننده نیستند بلکه بدلیل سهم خواهی و سنگ اندازی و بعضا جلوگیری از حرکت آزادانه سرمایه فراملی ، تبدیل به مانع و رادع گسترش و تثبیت گلوبالیسم شده اند . به این اعتبار ، "براندازی" نظامهای استبدادی غیروابسته و روی کار آوردن لیبرال دمکراتها و یا استحاله نرم و مخملی ساختار آنها به سمت راست میانه ، دغدغه اصلی جنگی است که در 11 سپتامبر 2001 بنام "جنگ علیه ترور" براه افتاده است . این تئوری در ایران جواب نمی دهد ."آنتاگونیسمی" که من از سالها پیش بر آن پای می فشارم ، ریشه در اینجا دارد .

براندازی نرم ، براندازی سخت

اخیرا بان کی مون ، دبیرکل سازمان ملل گفته است که دوران نظامهای استبدادی بسر آمده است . جدای نقش و وزن و جایگاه مترسکی بنام سازمان ملل ! در کادرنظم نوین ، با اینحال جناب دبیرکل عین واقعیت را می گوید . بواقع ما در آستانه پایان عصر دیکتاتورهای فردی و حکومتهای خاندانی قرار داریم . او روح و مضمون طرح "خاورمیانه بزرگ" را به زبان ساده بیان می کند . ویژگی هزاره سوم ، پیچیدگی آن است . نه تنها در زمینه تکنولوژی و ارتباطات بلکه در تمامی عرصه های زندگی سیاسی و اجتماعی . آس برنده نظامهای دیکتاتوری فردی ، توانایی سیستم در قطع ارتباط "عنصراجتماعی" با "عنصر پیشتاز" بود . این توانایی درعصر ارتباطات و در دوران حاکمیت ماهواره و اینترنت دیگر محلی از اعراب ندارد . به عکس عامل و محرک بی ثبات کننده سیاسی و ناآرامیهای اجتماعی است . عصر ما عصر تقابل آلترناتیوهاست . دوران ، دوران سیستمهای پیچیده تر و کارآمدتر در رابطه با کنترل موزون عنصراجتماعی است .عصر بدیل سازیهاست . عصر جایگزینی دیکتاتوری پنهان سرمایه کلان در قالب دمکراسی لیبرالیستی است . این البته آن چیزی است که جناب دبیرکل از کنار آن چه ساده ، چه بسادگی ولی آگاهانه درمی گذرد .

آغاز قرن بیستم ، دوران حاکمیت دیکتاتوری عریان سرمایه یعنی عصر فاشیسم است . پیروزی بر فاشیسم ، معادل عروج سرمایه مالی است که خود را با بحران مالی 1929 ، در قله تعادل قوا تثبیت کرده است . در این نقطه دیگر نیازی به شمشیر برهنه سربازان ارتش استعمارگر نیست . در دوران "صدور سرمایه" ، بورژوازی دلال کارشمشیر را با اتکاء به یک دستگاه عریض و طویل استبدادی به خوبی انجام می دهد . در کوچه وخیابان دیگر نه سرباز بیگانه که سرباز و پلیس خودی است که در مقابل چشمان جامعه وابسته عمل می کند . در دوران کلونیالیزم ، ماهیت حکومت در کشورهای استعمارشده مهم نبود . در عصرامپریالیسم اما مهم است . دیگر حاکمیت جوامع وابسته نمی توانست حاکمیتهای فئودالی باشد . نیازعصر امپریالیسم ، استحاله نظام فئودالی به بورژوازیهای کمپرادور در این جوامع بود . رفرم ارضی شاه که تحت عنوان انقلاب سفید به جامعه عرضه شد و تصادفا امروزهم سالروز آن است ، نشانه همین ضرورت بود . اگر شاه تن به این استحاله طبقاتی نمی داد ، مجبور بود جایش را در همان آغاز دهه چهل خورشیدی به علی امینی بدهد .

عین همین ضرورت امروز هم در رابطه با سیستمهای سیاسی موجود است . نیاز عصر گلوبالیسم ، استحاله دیکتاتوریهای فردی و حکومتهای خاندانی به دمکراسیهای لیبرالی است . اگر کسی این نقطه کلیدی را فهم نکرده باشد ، اصلا مقوله ای بنام "گلوبالیسم" را نفهمیده است . مشکل بخش بزرگی از چپ سنتی همین است . به همین دلیل هم هست که هنوز در چارچوب مناسبات جنگ سرد دست و پا می زند و با قانونمندیهای دوران "امپریالیسم" با مقولات پیچیده عصر"گلوبالیسم" کلنجار می رود . دیکتاتوری ، ضرورت بی قید و شرط حفظ و کنترل جوامع تحت سلطه در دوران جنگ سرد و حاکمیت امپریالیستی بود . اما همین دیکتاتوری سودمند عصر قدیم ، درعصر جدید تبدیل می شود به مانع و رادع حرکت آزادانه سرمایه کلان . یعنی اگر تئوری "گلوبالیسم" را بخواهم در یک جمله خلاصه کنم چیزی بیشتر از این نخواهد شد . جهانی بی مرز ، بی هیچ سد و مانعی فراروی چرخش آزادانه سرمایه کلان . همین . این روح و غایت نهایی "گلوبالیسم" است .

این اگرچه جمله ای کوتاه است ، اما تبعات متحقق شدن آن سری بس دراز دارد . قانونمندیهای جدید تضادهای جدیدی را هم به همراه می آورند . اینجا دیگر تضاد خلق و امپریالیسم که تضاد اصلی دوران امپریالیسم بود کاربردی ندارد . تضاد کار و سرمایه ، تضاد اصلی در سطح جهانی و تضاد آزادی و استبداد ، تضاد عمده در درون دیکتاتوریهای بجا مانده از دوران جنگ سرد درعصرگلوبالیسم است . گزینش دوست و دشمن هم در مبارزه با استبداد بویژه استبداد مذهبی بطورخاص و دیکتاتوریهای ایدئولوژیک بطورعام دیگر تنها ماهیت طبقاتی صرف نخواهد داشت . ابعاد ملی هم نخواهد داشت .

مهمترین این تبعات اما همانگونه که جناب دبیرکل گفته است ، پایان عصر دیکتاتوری و ضرورت به روزکردن سیستمهای سیاسی در جهان است . یعنی ضرورت تغییررژیم در سیستمهای استبدادی برآمده از شرایط بهم خوردن تعادل قوا پس از فروپاشی اتحاد جماهیرشوروی سابق . یعنی همان محور اساسی طرح "خاورمیانه بزرگ". یعنی عراق و افغانستان . یعنی تونس و مصر . یعنی لیبی و سوریه . یعنی ایران و .....

متناسب با ماهیت این دیکتاتوریها شیوه های تغییر در کشورهای مختلف متفاوت خواهد بود . این تغییر تنها سیستمهای سیاسی کشورهای دشمن را هدف نمی گیرد ، دستگاه استبداد و ساختارهای کهنه دول دوست را نیز شامل می شود . سرمایه کلان در شرایط انبساط و درموضع قدرت ، نیازی به دوست ندارد . او هم بدنبال کارگزار و پیرو فرمانبردار است .

1ـ انقلاب مخملی ، گذار مسالمت آمیز ( تونس و مصر )

مهمترین و کم هزینه ترین شیوه تغییر در سیستمهای استبدادی غیروابسته ، گزینه موسوم به انقلاب مخملی یا براندازی نرم است . این نظریه که اساسا بر مبنای تئوریهای "جین شارپ" نظریه پرداز آمریکایی و بنیانگذار بنیاد آلبرت اینشناین شکل گرفته ، یک محور اساسی دارد و آن هدایت تحول از طریق انتخابات است . به عبارت دیگر نظریه انقلاب مخملی یک نظریه اساسا انتخابات محور است . مشروعیت حاکمیت نیز برهمین اساس است . بر مبنای این نظریه ، پفیوزی مثل خاتمی منتخب مردم است و دولت کذایی اصلاحات ، دولت مشروع . جنگ برعلیه آنهم می شود تروریسم. به همین سادگی !

نظریه جین شارپ که در قالب کتاب مشهور او "از دیکتاتوری به دمکراسی" تئوریزه گشته و تا کنون به بیش از سی زبان ترجمه شده است ، در آغاز به مثابه رهنمودهای عملی او برای جنبش خواهان تغییر در میانمار در سال 1992 است ، اما متعاقبا پایه های نظری بسیاری از تحولات ساختاری در کشورهای بلوک شرق ازجمله صربستان ، گرجستان ، اوکرائین ، قرقیزستان و ... را تشکیل داده و دامنه نفوذ آن تا جنبش کذایی سبز و انقلاب فیس بوکی تونس و مصرهم کشیده شده است .

هسته مرکزی فعالیتهای بنیاد آلبرت اینشتاین ، کار بر روی شیوه های مسالمت آمیز انتقال قدرت سیاسی است . چرا که هرگونه انتقال قدرتی که با استفاده از قهر صورت بگیرد ، لاجرم نیروهای غیرقابل کنترلی را بر سر کار می آورد که الزاما فرمانبردار نخواهند بود . بنابراین پیش از هر چیز می بایستی که در هر جنبش بالقوه ای ، عمل قهرآمیز را تحت عنوان خشونت هدف گرفته و تبدیل به تابو کرد .

این را اگر بشود فهم کرد آنگاه بهتر می توان ریشه های تئوریک ضدیت بسیاری از بازیگران صحنه سیاسی ایران در تبلیغ علیه استفاده از قهر انقلابی در مقابله با قهر ضدانقلابی حاکمیت و تقدس مبارزه ! مسالمت آمیز را فهمید . برمبنای این نظریه، بدلیل آنکه قدرت دولت در اعمال خشونت بسا بیشتر از مردم هست . استفاده از خشونت از سوی نیروی مقابل دولت ، یعنی رفتن روی مین . یعنی پای گذاشتن به میدانی که در آن دیکتاتور برتری دارد . دمکراتها هرچقدر هم که دوام بیاورند در نهایت مغلوب برتری نظامی و تسلیحاتی دیکتاتورها خواهند شد . خلاصه در میدان عمل قهرآمیز که بدان مارک خشونت زده می شود ، حکم داده شده است که دیکتاتورها همیشه پیروزند و دمکراتها همیشه مغلوب . یعنی اینکه اصلا نیرویی که معتقد به مقاومت قهرآمیر در مقابله با دیکتاتوریست اصلا نیروی دمکراتیکی نمی تواند باشد . بدین ترتیب استفاده از خشونت تحت عنوان اعمال قانون ، عملا تنها در صلاحیت حاکمیت است و لاغیر ! استفاده غیر، از "عنصر قهر" درخارج حاکمیت هم معنایش هیچ نیست جز تروریسم . چیزی که در پروسه هدایت شونده و قابل کنترل انقلاب مخملی عملکرد زهرهلاهل را دارد .

در ایران اما از "جرج سوروس"، مولتی میلیاردر یهودی مجارتبار آمریکایی به عنوان پدر انقلاب مخملی نام برده می شود. به نظرمن نقش سوروس بیشتر از آنکه جنبه تئوریک داشته باشد ، نقش سازمانده و تامین کننده مالی و آموزشی نیروهای سیاسی پیش برنده انقلاب مخملی بر اساس تئوریهای استاد خود "کارل پوپر" است . او اینکار را تحت پوشش ایجاد بنیادهای گوناگون در بیش از سی کشور دنیا انجام داده است که اولین آن بنیاد ملی در مجارستان در سال 1984 بوده است . بنیادهایی که بگفته خود او نزدیک به نیم میلیارد دلار فقط بودجه رسمی سالانه آنان است . او تامین کننده مالی سازمان گزارشگران بدون مرز هم هست . کوتاه سخن ، او به باور من فراتر از آنکه نظریه پرداز انقلاب مخملی باشد ، تئوریسین "گلوبالسیم" و مروج "جامعه باز" است . همان "جامعه بازی" که از مهمترین آماجهای "طرح خاورمیانه بزرگ" نیز هست . او تشکیلاتی به همین نام تحت عنوان "انستیتوی جامعه باز" را هم هدایت می کند . در ضمن سوروس از مخالفان سرسخت جرج دبلیو بوش و نئوکانها و عضو ارشد "جناح کبوترها" نیز هست .

بهرتقدیر ، پروژه انقلاب مخملی در ایران که ابتدا با خاتمی کلید خورده بود و با موسوی قرار بود که ادامه یابد ، با شکست مفتضحانه دارو دسته جرج سوروس ، عجالتا به بایگانی سپرده شده و عوامل آن یا در زندانهای ولی فقیه منتظر مرحله بعدیند و یا امثال اکبر گنجی ، محسن کدیور، عبداله مهاجرانی و ده ها نفر دیگر ... به درون "جامعه باز" عقب نشینی کرده و به انتظاردور بعدی نشسته اند . برای هرکسی که بواقع با رژیم وحشی ولایت مطلقه چنگ در چنگ است ، از آغاز نیز واضح و مبرهن بود که هرچه در ایران جواب داشته باشد ، انقلاب مخملی جواب نداشته و ندارد. به غیر از این مقاومت سرفراز قهرآمیز در مقابل رژیم جلادان از همان ابتدا نیز مشروعیت نمی داشت .

2 ـ اشغال نظامی ، تغییر تحمیلی ( افغانستان و عراق )

راهکار نئوکانها برای تغییررژیمها در صورت عملی نبودن انقلاب مخملی ، تهاجم مستقیم نظامی یا براندازی سخت است . در سیستم استبدادی بسته ای که نه انتخاباتی ممکن است و نه ارتش و نیروهای امنیتی یعنی قوای قهریه وصل به خارج است و نه منفذی برای نفوذ و بسط سرمایه فراملی موجود می باشد ، راه دیگری هم برای تغییررژیم متصورنیست . تصور بازها بر این بود که این راه حل برخلاف راه حل اولی نه تنها نیاز به سرمایه گذاری درازمدت نداشته و تغییرسریع رژیمهای یاغی ! را بدنبال دارد بلکه درآمد سرشاری را هم به کیسه گشاد سرمایه کلان خواهد ریخت . تصوری که اثبات عمق احمقانه بودن آن چند سالی نیاز به گذشت زمان داشت . این شیوه در افغانستان و عراق با موفقیت مقطعی به اجرا درآمد و دو رژیم طالبان و بعث در ظرف مدتی بسیار کمتر از آنچه که خیلی ها انتظارش را داشتند ، به زانو درآمدند .

اشکال کار در اینجا آن است که برخلاف راه حل اولی که ابتدا به ساکن آلترناتیوسازی صورت گرفته و کادرهای تغییر در درازمدت ساخته می شوند ، در شق اشغال نظامی آلترناتیوی از قبل حاضر و آماده نیست و مدار شکل گیری حاکمیت پساجنگ ، اجبارا در میان نیروهایی بسته می شود که تنها در پروسه تغییر رژیم در صحنه حضور پیدا کرده اند . نیروهایی که آلترناتیو هرکه باشند آلترناتیو ساخته و پرداخته شده توسط اتاقهای فکر نئوکانها نیستند . حتی اگر مزدور با جیره و مواجبی همچون احمد چلبی هم در راس آلترناتیو فوق بوده باشد . این شیوه ابلهانه هم در عراق و هم در افغانستان با شکست مفتضحانه ای روبرو شده و ایالات متحده دست و پا زنان در افغانستان ، فعلا با بجا گذاشتن ویرانکده خونین عراق ، عمده نیروهای نظامیش را از آنجا بیرون کشیده و این راه حل را هم عجالتا به بایگانی سپرده است .

3 ـ دخالت بشردوستانه ، پوشش هوایی ( لیبی و سوریه )

شیوه مرضیه ای ! که بدنبال تجربه موفق لیبی ، دست بالا را در میان راه حلهای موجود در رابطه با سیاست "رژِیم چنج" پیدا کرده و نسبت به گزینه های دیگر هم کم هزینه و هم پردرآمد است ، سرمایه گذاری بر روی "عنصرداخلی" و قیامهای مردمی و دست سازی "آلترناتیو مطلوب" است . این آلترناتیو ملغمه ای از نیروهای سیاسی عملا موجود در خارج از حاکمیت ، نیروهای بینابینی میانه مردم و حاکمیت و معتقدان به رفرم در درون حاکمیت می باشد . ضرورت "مطلوب" گشتن آن این است که هژمونی آلترناتیو کذایی بی برو برگرد دراختیار بورژوازی ضدانقلابی وابسته به نظم نوین قرار داشته باشد . درغیراینصورت هرکه باشد و هرچه باشد "آلترناتیو مطلوب" نخواهد شد .

اصلا هم مهم نیست کسیکه در راس "آلترناتیو مطلوب" قرار داده می شود از چه سابقه ای برخوردار است . مهم این است که بخشی از نظام بوده باشد که بر راس نظام خروج کرده است . مهم انجام جنایت و یا مشارکت در آن نیست . مهم همسو بودن با "نظم نوین" است . غرغره کردن کدهای گلوبالیستی و رعایت "نرمهای مجاز" مبارزاتی است . مهم نیست که فی المثل در نمونه لیبی ، کسیکه در راس شورای انتقالی گمارده می شود جنایتکاری باشد که سالهای متمادی در درون حاکمیت لیبی و درموضع وزیر دادگستری دولت قذافی مسئولیت مشترک تمامی ضلم و ستمی را برشانه های خود حمل می کند که در سرزمین لیبی صورت پذیرفته است . مهم آنست که در نقطه تعیین تکلیف نظام خود را به موقع ، از میانه رژیم حاکم به میانه "آلترناتیو مطلوب" انداخته باشد .

پشتوانه قانونی برای عملی شدن این گزینه اصل مسئولیت حفاظت یا ( آر تو پی ) است . این اصل که از الزامات صرف نظر ناکردنی طرح خاورمیانه بزرگ در کادر جنگ چهارم می باشد ، اصل اساسی حق حاکمیت ملی در مبحث حقوق خلقها را به کناری زده و آنرا تبدیل به زیرمجموعه اصل مسئولیت حفاظت می کند . یعنی دیگر به بهانه حق حاکمیت ملی نمی توان مردمی را کشتار کرد و دست "جامعه بین المللی" را به بهانه ممنوعیت دخالت در امور داخلی کشورهای عضو سازمان ملل بست . به عبارت بهتر اگر مسئولیت حفاظت با حق حاکمیت ملی در تضاد قرار بگیرد ، ( آر تو پی ) از اولویت برخوردار خواهد بود . یعنی "حق بشر" بر "حق حاکمیت" برتری دارد .

برمبنای این قانون بین المللی ، هر دولتی مسئول حفظ جان و امنیت اتباع خود می باشد . حالا اگر رژیمی برخلاف این مسئولیت قانونی نه تنها اقدام به حفظ جان شهروندان خود نکرد و برعکس دست به سرکوب و کشتار مردم خود هم زد و این مردم هم بجای اینکه مثل گوسفند در خانه هایشان سنگر گرفته ، برخاسته و قیام کرده باشند ، مسئولیت جامعه جهانی است که به منظور حفاظت از این مردم توسط ارگانهای ذیربط بین المللی (مثل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی) دخالت نظامی کند . دخالتی که دیگر در چارچوب حقوق بین الملل نامش تجاوزنظامی نبوده و برخوردار از مشروعیت حقوق بشریست . ارتش آزادی و یا آزادیبخشی هم که در این هیر و ویر تشکیل و مسلح می شود ، علیرغم استفاده گسترده از عنصر نظامی و کشت و کشتارهای ضروری ! نه ماهیت تروریستی دارد و نه تسلیح آن غیرقانونی است . حمایتهای گسترده مالی و تسلیحاتی به آنهم که فی المثل در نمونه لیبی سر از ارقام نجومی میلیاردی درآورده بود ، کمک خارجی نامشروع به حساب نمی آید که هیچ ، دخالت انساندوستانه و حمایت از حقوق بشر نام می گیرد .

هیچ رژیمی به صرف تهاجم نظامی ازهوا ، سقوط نمی کند . وارد کردن نیروهای زمینی و اشغال مستقیم نظامی ، شرط بلافصل و صرف نظر ناکردنی برای برانداختن نظامهاست . دراین گزینه بالا ، برای"تغییررژِیم" نیازی به وارد کردن نیروی پیاده نیست . نیروهای داخلی مخالف حاکمیت بشرط خنثی شدن نیروهای زرهی ارتش و فلج شدن نیروی هوایی دولتی ، با آزاد کردن منطقه ای که دررو خارجی هم داشته باشد ، ابتدا به تجمع و متعاقبا به پیشروی به سمت پایتخت اقدام خواهند کرد .

در تمامی این مراحل ، از آزادسازی منظقه تا تجمع نیرو و تا آمادگی برای پیشروی به منظور تصرف مراکز قدرت دولتی ، نیروهای بین المللی با اعلام منطقه پرواز ممنوع و حاکمیت بر آسمان کشور مربوطه ، فضای تحرک نیروهای شبه نظامی داخلی را امن کرده و با بمباران مداوم ستونهای زرهی دولتی که با هدف سرکوب آنها به حرکت می آیند ، زمینه تصرف شهرها و مناطق مختلف را آماده می کنند . اینها همه البته در شرایطی امکانپذیر است که در داخل و یا حداقل در بخشهایی از سرزمین مربوطه قیامی مردمی برعلیه حاکمیت در جریان بوده باشد . در لیبی چنین بود و در سوریه چنین خواهد شد و در ایران هم البته به گونه متفاوت تر شاید !

4 ـ انقلاب ، سرنگونی قهرآمیز ( ایران )

در خاورمیانه بزرگ ایران تنها کشوری است که امکان و ظرفیت یک انقلاب واقعی را دارد . این در ضمن یگانه راه جلوگیری از یک درگیری نظامی فاجعه بار است . چیزی که به باور من اجتناب ناپذیر است . ایران می تواند که در رقابت با بدیل رفرمیستی ترکیه برای بهارعربی و در تقابل با بدیل بنیادگرایی وهابی درعربستان ، الگو و بدیل انقلاب در پیش روی قیامهای منطقه باشد . در رابطه با انقلاب درایران هم شرایط عینی و هم شرط ذهنی وجود دارد .

آری ! انقلاب ممکن است . شرط لازم برای متحقق شدن آن ریل عوض کردن سازمان رهبری کننده انقلاب و خروج از چارچوب قواعد بازی بین المللی است . تغییرخط است . سرمایه گذاری بر روی جنبش سرخ در داخل ایران است . انتقال کانون استراتژیک نبرد میان مردم و حاکمیت استبداد ولایت مطلقه به خیابانهای ایران است . آری ! ایران بواقع تنها کشوری است که در منطقه بهار عربی ، امکان و ظرفیت یک انقلاب واقعی را داراست . چرا که از هردوی پارامترهای ضروری تحقق انقلاب برخوردار است . وجود آتش گدازان "جنبش سرخ" در زیر خاکستر رکود "جنبش سبز" به مثابه شرط عینی و لازم برای تحقق انقلاب و نفس وجودی بخش سازمانیافته آن در قالب سازمان مجاهدین خلق ایران و دیگر نیروهای خواهان سرنگونی قهرآمیزنظام به مثابه شرط ذهنی و کافی ، نشاندهنده این پتانسیل بالقوه در چارچوب این گزینه ممکن هست . پتانسیل بالقوه ای که تنها بر اساس استراتژی "سازماندهی قیام" در شهرها ، گزینه انقلاب را بالفعل می کند .

بیژن نیابتی ، ششم بهمن1390